۱۱۷۶

دکتر می‌خواهد از روی مچ دست مریضی که روبروی ش نشسته رگ بگیرد. بیمار لب‌ها را می‌گزد، نگاه ش را می‌دزدد، و درست ثانیه‌ای پیش از این که سوزن را به زیر پوست ش برانند بسم الله می‌گوید. 
آدم همراه ش- که او هم خانم میان سالی ست- به او توصیه می‌کند دعا بخواند. بیمار هم به عربی دعایی که دکتر نمی‌داند چیست و کدام ست را شروع می‌کند زیر لب زمزمه کردن. 
دکتر دعا بلد نیست و خیال هم نمی‌کند به زبان آوردن کلمات- حالا به هر زبانی- کمکی به کاهش درد بیمار خواهد کرد. دکتر فکر می‌کند درد ناشی از فرو شدن سوزن به پوست قبل از هرچیز دلایلی فیزیکی دارد و در ‌‌نهایت هم باور نمی‌کند جز انبوهی از سلول‌ها که توده‌ای تشکیل داده‌اند انسان ی که روبروی ش نشسته چیز دیگری باشد. 
دکتر به روح معتقد نیست- هر چند این روز‌ها مرتب از مردمان اطراف ش در دل می‌پرسد که آیا به روح اعتقاد دارند. دکتر در دل این روز‌ها درباره‌ی مادر و خواهر مردمان اطراف نیز کم اطلاع رسانی نمی‌کند، علیرغم این که به ندرت به خواهرشان کشش پیدا کرده است، چه برسد به مادرشان. نتیجه این که آن چه در دل می‌گوید حتمن هم آن چه می‌اندیشد نیست. 
دکتر می‌گوید اکثر بیماران ش به روح معتقدند و از آن بیشتر، آن‌ها برای درمان جسم از روح طلب کمک می‌کنند. دکتر معتقد است موضوع حتی از این هم پیچیده‌تر است. آن‌ها در مواردی بابت آن چه گناه روح می‌نامند جسم را مجازات می‌کنند. اعتقادات این آدم‌ها به روح از یک اعتقاد فرا‌تر می‌رود و تاثیرات واقعی بر روی جسم خودشان و دیگران اطراف شان دارد. حتی این اعتقادات اوقات فراغت، آخر هفته، اقتصاد، آموزش، ساخت و ساز شهری، تغذیه، و چیزهایی دیگر را هم کنترل می‌کند. 
من هم موافق م که قریب به اتفاق مردمانِ سرزمینی که دکتر در آن زندگی می‌کند بسیار حقیر، وابسته، جاهل، و خطرناک ند. با این حال انکار نمی کنم که اشتراک زبانی که دکتر با آن‌ها دارد چون لنگری که جایی در آن اعماق گیر افتاده او را هنوز این جا نگاه داشته است. 
بریدن این ریسمان برای دکتر گشودن در زندانی متعفن خواهد بود، هرچند من باور دارم جراحت‌های مانده بر روی پوست این زندانی شکنجه شده، لنگیدن پایش، چلاقی دست استخوان شکسته‌اش، و چشم بند روی چشم تخلیه شده‌اش به علاوه خاطره تجاوزهای پی در پی در زندان، شانس دکتر برای باز روزی خندیدن بیرون از این جا را هم بسیار کاهش داده ست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۷۶

دکتر می‌خواهد از روی مچ دست مریضی که روبروی ش نشسته رگ بگیرد. بیمار لب‌ها را می‌گزد، نگاه ش را می‌دزدد، و درست ثانیه‌ای پیش از این که سوزن را به زیر پوست ش برانند بسم الله می‌گوید. 
آدم همراه ش- که او هم خانم میان سالی ست- به او توصیه می‌کند دعا بخواند. بیمار هم به عربی دعایی که دکتر نمی‌داند چیست و کدام ست را شروع می‌کند زیر لب زمزمه کردن. 
دکتر دعا بلد نیست و خیال هم نمی‌کند به زبان آوردن کلمات- حالا به هر زبانی- کمکی به کاهش درد بیمار خواهد کرد. دکتر فکر می‌کند درد ناشی از فرو شدن سوزن به پوست قبل از هرچیز دلایلی فیزیکی دارد و در ‌‌نهایت هم باور نمی‌کند جز انبوهی از سلول‌ها که توده‌ای تشکیل داده‌اند انسان ی که روبروی ش نشسته چیز دیگری باشد. 
دکتر به روح معتقد نیست- هر چند این روز‌ها مرتب از مردمان اطراف ش در دل می‌پرسد که آیا به روح اعتقاد دارند. دکتر در دل این روز‌ها درباره‌ی مادر و خواهر مردمان اطراف نیز کم اطلاع رسانی نمی‌کند، علیرغم این که به ندرت به خواهرشان کشش پیدا کرده است، چه برسد به مادرشان. نتیجه این که آن چه در دل می‌گوید حتمن هم آن چه می‌اندیشد نیست. 
دکتر می‌گوید اکثر بیماران ش به روح معتقدند و از آن بیشتر، آن‌ها برای درمان جسم از روح طلب کمک می‌کنند. دکتر معتقد است موضوع حتی از این هم پیچیده‌تر است. آن‌ها در مواردی بابت آن چه گناه روح می‌نامند جسم را مجازات می‌کنند. اعتقادات این آدم‌ها به روح از یک اعتقاد فرا‌تر می‌رود و تاثیرات واقعی بر روی جسم خودشان و دیگران اطراف شان دارد. حتی این اعتقادات اوقات فراغت، آخر هفته، اقتصاد، آموزش، ساخت و ساز شهری، تغذیه، و چیزهایی دیگر را هم کنترل می‌کند. 
من هم موافق م که قریب به اتفاق مردمانِ سرزمینی که دکتر در آن زندگی می‌کند بسیار حقیر، وابسته، جاهل، و خطرناک ند. با این حال انکار نمی کنم که اشتراک زبانی که دکتر با آن‌ها دارد چون لنگری که جایی در آن اعماق گیر افتاده او را هنوز این جا نگاه داشته است. 
بریدن این ریسمان برای دکتر گشودن در زندانی متعفن خواهد بود، هرچند من باور دارم جراحت‌های مانده بر روی پوست این زندانی شکنجه شده، لنگیدن پایش، چلاقی دست استخوان شکسته‌اش، و چشم بند روی چشم تخلیه شده‌اش به علاوه خاطره تجاوزهای پی در پی در زندان، شانس دکتر برای باز روزی خندیدن بیرون از این جا را هم بسیار کاهش داده ست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۷۵

گربه‌ای زیر
مردی پشتِ میز
اولی مشتاق گوشت
دومی در انتظار آبجو

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۷۳

قصه‌ی پرغصه‌ی میرایی
افسانه‌ی مبتذلِ ابدیت

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۷۲

دخترانِ زیبای کشیده‌ی بی‌شکم 
کجا ایستاده‌اند؟ 
پیرزن‌های کوتوله‌ی شکم آویزان
کجا؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۶۹

آینده نمی‌تواند گذشته را پاک کند
حال از گذشته شکم ش بالا آمده
گذشته هم برای همیشه گذاشته و رفته

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۶۴

بر سطح ریگزاری مفت
درخشش الماسی ناهمگون
در میان سرکه‌های بی‌دقتی
به ناگاه ارغوانی چهل ساله

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۵۹

از خواب به بیداری
از بیداری به خواب
از هست به نیست
از نیست به نیست

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۵۸

مردی میان سال
در جاده‌ای بیابانی
بر سقف خودرویش گربه‌ای خردسال
و آن سو‌تر کنار جاده
یک چرخ خیاطی سینجر،‌‌ رها شده بی‌صاحبی

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۵۶

زنی مطلقه، معلمِ زبانی که خود به آن تکلم نمی‌کند
در میان شاگردانی فقیر
در شهرستانی دورافتاده
در کشوری متروکه

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۴۶

بدونِ
و نه
با

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۳۸

شانزده مرد جوان
گردِ چای خانه‌ای مردانه
زن‌هاشان در انتزاع ذهن‌هاشان، و در عینیت مانیتور موبایل‌هاشان

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۳۵

هیچ
خبر ندارم
از خودم

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۳۴

قابی از چهار انگشت
میزبانِ عکسی که هرگز ثبت نشد

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۳۳

تک درختِ زمینِ بی‌درخت
در هوای مه آلود
حتی زیبا‌تر می‌شود

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۳۰

لحظه ی بوسه ی عاشقانه ی ما
زمان ایستاد
پیریِ امروز ما 
از قبلِ آن بوسه است و از بعدش

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۲۸

اتو کشیده نیستم
اتو کشیده‌ای
آن چه هستم تو نیستی
آن چه هستی من نیستم
جز در مرگ

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۲۷

در شهر تمیز
مرد ژولیده
راه نداشت

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۲۵

برای آن پرنده
جزییاتی بی‌اهمیت م
آن پرنده هم برای من

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۲۴

فروش مهارت
فروش دانش
فروش روح
فروش جسم

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۲۳

چهار بطری خالی
روی آن میز روبرو
روایت گر قصه ی آن مرد
که من خودم می‌سازم

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۱۶

پیرمردی ۳۲ ساله‌ام.
۳۲سالگی سن پیری نیست. ولی بار آن چه با خویش حمل می کنم کمر روان م را خم کرده. سلول‌های احساس م نیز از تولدی نو و ترمیم کهنگی شان ناتوان شده‌اند. بیش از سن و سال م از تجربیاتِ جهان اندوخته‌ام، و هیچ نمی‌دانم آیا طاقتِ بیش از این باز بزرگ شدن را خواهم داشت.
دوستان می‌پرسند چرا نمی‌روم. و من نمی‌دانم مگر دوستان ی هم مانده‌اند. انگار همه‌اش وهم است آن چه که در اطراف م می‌گذرد. در کنار این حجم عظیم تصویر توهم گونه ی دنیای پیرامون م، هر روز که از بستر در می‌آیم و هر شب که به خواب باز می‌شوم واقعیت ی دور مرا به جاهایی می‌کشد که دیگر نیست. به گذشته‌هایی مرده، که تصویر زنده‌شان هر ثانیه از جلوی چشمان م رژه می‌رود و شکنجه‌ام می‌کند.
به مرگ می‌اندیشم. من مرگ اندیشم. همه چیز می‌میرد و  تولد دوباره همه آن چیزهایی که مرده، که از پس تولدی دیگر همه باز به مرگی حتمی دعوت شده‌اند، زیستن شان را به مناسک قربانی شدن شان تبدیل می‌کند. اشیایی که روزگاری استفاده می‌شد و حالا در پستوی انبار‌ها خاک می‌خورد یا در میان زباله‌ها بازیافت می‌شود آزارم می‌دهد. پدران ی که ناچار بی‌مصرف می‌شوند و در پسران شان و مادران ی که در دختران شان بازیافت می‌شوند عذاب م می‌دهد.
روزگاری نه چندان دور در خانه‌هامان تلفن‌هایی بود که انگشت مان را داخل سوراخ‌هاشان می‌کردیم و می‌چرخاندیم تا ته، و این تازه یکی از همه چهار پنج باری بود که باید انگشت می‌چرخاندیم تا با آن که می‌خواستیم گفت‌و‌گو کنیم، خواه مادری پیر، خواه معشوقه‌ای جوان، خواه فرزندی خردسال. در میان اشیای در انتظار دور ریخته شدن خانه ی پدر بزرگِ از دنیا رفته‌ام، چند تایی از این تلفن‌ها کنار هم تلنبار شده بود، همه‌شان خاک گرفته، همه‌شان بی‌مصرف، و همه شان بی‌افقی پیش روی شان از هر نوع لمسی نو در روزگار هنوز نیامده.
در روزگاری که تازه و ترد است مردمان با اسکایپ مادرشان را کیلومتر‌ها آن سو‌تر به تماشا می‌نشینند. در همین اسکایپ کردن‌ها، صدای آدمیان با تصویرشان همراه می‌شود تا مسافرانِ از خانه رانده شده را، و مهاجران را، و بی‌پناهان در جست‌و‌جوی پناه را هر لحظه از وضع والدشان مطلع کند. هر لحظه یک دیگر را می‌بینند مسافران و باز ماندگان، و نمی‌بینند حرکتِ تدریجیِ سلول‌های پوست صورت شان را به سوی زوال، چروک، و مرگ. که اگر ده‌ها سال آن سو‌تر بودیم در یک مواجهه از پس یک عمر دوری بهتر رودررو می‌شدیم با خاکِ زمان بر روی آن چه هست، در تقلایی بی‌فرجام برای از یاد نرفتن در خاک.
دنیا را از دریچه زبان فارسی می‌بینم. زبان مادری م. زبان پدرم، و زبان آن‌ها که می‌شناسم شان. دیوار زبان فارسی جدای م می‌کند از دنیای بی‌دیوار. در دنیایی به عظمت زمین قدم می‌زنم، بی‌آنکه جزوی از این دنیای وسیع باشم. فارسی نفرین ی ست که خواه ناخواه به آن دچارم. نسبت به زبان مادری م عاشق م‌‌ همان قدر که از آن نفرت دارم. تف سربالاست ایرانی بودن م. هویت م چون اندامی ست که با من رشد کرده و حالا هم چون دست م، و پای م، و گوش م دنبال م می‌کند، نه می‌توان م دورش ریخت، نه می‌توان م دوست ش داشت. در دنیایی به بزرگی زمین می‌گردم، در قفسِ کوچکِ زبان مادری م. قفس را با خویش این سو و آن سو می‌برم در دنیای مجازی، در دنیای واقعی. هویت م که زندانبان م شده را دوست می‌دارم و نسبت به تک تکِ تک واژهایش موضع دارم. نسبت به دانه دانه آن چه می‌شنوم روایت ی برای گفتن دارم. روایت‌هایی خرد، از زبان یک روستایی‌زاده ی حقیر در کشوری به نام جهان، که نسبت به همه لذت‌های آن شهر پشت کوه‌ها آگاه است. فارسی زبانی که اکثریت مطلق دنیا نمی‌فهمندش، که تماشاچی انگشت به دهان همه دنیاست. زبان محکوم م می‌کند خانه بمانم.
آن چه هستم از پی ۳۲ تا ۳۶۵ روز آمده است، این ۱۱ هزار روز را دور نمی‌توانم ریخت. بار سنگین ش هم این روزها از شانه‌های خمیده‌ و فرتوت م فرا‌تر می‌رود. سنگین شده‌ام با گذشته‌ام. پخته شده‌ام در دیگی که ۳۲ سال است‌گاه آرام و‌گاه به تندی می‌جوشد. از من چه مانده که تر و تازه و ترد مانده باشد هنوز، که یکی نشده باشد هنوز با آن چه داخل دیگ می‌جوشد؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۱۱

۲۰۰ سال پیش
۲۰۰ سال بعد
وجه مشترک شان
۵۰۰۰ سال پیش

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۰۶

پیرمردی ۷۹ ساله
در سایه ی چناری کهن
امتداد یافته
از مصدق
به
موسوی

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۰۵

این طبقه ی پنجم همان آپارتمان است، در‌‌ همان کوچه
این همان اطاق است، تنها اطاقِ چراغ روشنِ ساختمانی پر پنجره
در تهران ی از نیمه شب گذشته
در بهاری پر یاد
پردهِ اطاق رنگ ش عوض شده
نور سردی به کوچه می‌فرستد
پیامی دارد برای منِ عابر
که متوقف م می‌کند
یخ می زنم در جایی که هستم
نور جدیدی که از اطاق می آید ظالمانه خبر می‌دهد:
'آلیس دیگر اینجا زندگی نمی‌کند'

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۰۳

هم بازی‌های کودکی
معشوقه‌های نوجوانی
شرکا و سنگ صبورهای جوانی م
همگی درگذشته‌اند
و من بلاتکلیف
-هنوز سوگوار آنان که رفته اند-
بهت زده عزیزانی م که چمدان بسته‌اند

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۰۱

نه میثم از پیام
و نه پیام از میثم خبر دارد
این میان فقط سارا است که می‌داند
بودن میثم نبودن پیام
و بودن پیام نبودن میثم را کم هزینه‌تر خواهد کرد

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۰۰

در آپارتمانی دیوار به دیوار با خانه‌ام
شب‌ها ناله‌ای چون زوزه شغال کلافه‌ام کرده است
به پشت آن دیوار می‌روم
مردی میان سال در خودش تنیده است

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۹۸

حسِ خفگیِ وقتِ خوابِ غروبِ پاییزِ دمِ زمستان
از اصالتِ یک فقدان
درست در مرز یک بیداری
یک سوی ش حضورِ آن کسی که آن سویِ دیگرش دیگر نیست

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۹۶

ابرهای متراکم
میان من 
و دنیای بیرون از من
در ابر‌ها می‌نگرم
حسرت‌هایم 
می‌بارد

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۹۵

تاریکیِ روشنی بخش
چیره می‌شد
آرام
بر روشنی تاریک

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۹۳

بامداد ندمیده بود که خواب دیدم که خواب نیست.
چشمان م خیس، بامداد که می‌دمید، تازه بیدار می‌شدم بر هولناکیِ خوابی که ندیده بودم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۹۰

چند ده چادرِ سیاهِ متحرک 
حلقه زده بر گودالی دو متری
یکی دو ساعت مانده به آرامشِ یک زمین مسطح گل آلود

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۸۸

از سفر بازمی گشت به زادگاه ش
بی‌آن که دیگر زادبوم ی مانده باشد 
یا انتظار سفری

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۸۷

قصه‌ای ساده بود و تکراری. عوارض ش، ولی، ناب احساس می‌شود. قصه را چرا، ولی آن چه احساس می‌شود را کسی قادر نبود برای ت تعریف کند. تو هم جز خود آن سناریو- آن هم سرد، بی‌حس، و بی‌فایده- قصه‌ای برای بعد از خودت نخواهی داشت. زبان از مهم ترین‌های این قصه ناتوان است؛ هر کس خودش باید تجربه‌اش کند. مهم‌ترین حرف‌ها قابل گفتن نیست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۸۶

ده شب می‌خوابم تا ده صبح فردا
این مرگ کوچک از مرگ بزرگ می‌رهاندم

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۸۵

با or تمام می‌شود یا er؟
دو l دارد یا یک l؟
a یا e؟

سرنوشت ش را همین‌ها می‌ساخت

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۸۴

نجوایی مردانه،
خزنده از پشتِ شمشادهای یک پارک
رطوبتی زنانه،
آرام از کناره‌های دو چشم

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۸۳

نیمه شب و چهل و هفت دقیقه
هفت اطاق هنوز روشن
در آن بلوک روبرو

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۸۲

کلاس اولی‌ها، متحیر از درشتیِ کلاس سومی‌ها
کلاس سومی‌ها، مبهوتِ ریزگیِ کلاس اولی‌ها
معلم‌های میان سال مدرسه، آرام و خالی از شگفت زدگی

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۸۱

'کافه غذا خوری فدک
چای
قلیان'
و مردانی رنجور

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۸۰

معلم ی میان سال در دبستان ی پسرانه
می‌شلد از کلاس به دفتر، از دفتر به کلاس
انفجار خمپاره‌ها مدام در یادش
قصه خمپاره‌ها مدام بر زبان ش

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۷۹

یک سکه ۵۰۰۰ ریالی
مضطرب به تماشای سکه‌ای ۱۰۰ ریالی
نظاره گر امری ناگزیر

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۷۸

ور می‌روند با لیوان‌هاشان
آدم‌های یک رفاقتِ ۱۵ ساله
در شبی که ته کشیده حرف هاشان
و بطری شان
و دوستی شان

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۷۷

پنج ناخن به رنگِ گیلاس
نشسته بر انگشتانِ دستِ ناخن‌های بی‌رنگ
همه اطاق سرشار از بوی توت فرنگی

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۷۵

هنرمندی میان سال بر روی سن
دست راست ش بر قلب ش
تکه‌های تکه تکه شده ی دو روح
سرگردان در آوازش

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۷۴

کفش‌هایی کهنه و شاید پوسیده
جا مانده در یک جاکفشی خاک گرفته
داخل آپارتمانی بی‌سکنه
در شهری پر ازدحام

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۷۳

قنوتِ زن ی میان سال
کفِ دستِ راست ش پیدا
مابقی پنهان
در چادری گل گلی

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۷۲

آشپزخانه‌ای در دار
داخل ش مادری کهن سال
دو زن میان سال
چهار طفل خرد سال

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۷۱

دو چارپایه ی بلند
داخل آشپزخانه‌ای در دار
دو دوست روبروی یک دیگر
قصه ی مردی بر دار

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۷۰

یکی دو تار مویِ زنانه
یکی بر فرش خانه
آن دیگری بر سرامیکِ آشپزخانه
روایت گر آن چه گذشت

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۶۹

سه کودکِ کم سن و سال
در حیاطِ مجتمع مسکونیِ کارمندان
مشغول یک بازی ارزان قیمت
بی‌اعتنا به سیاست‌های دولت

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۶۸

بوی یک دود با طعم ی شیرین
روایت گر قصه‌ای شاید تلخ مزه
پشت در
داخل آن آپارتمانِ روبرو

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۶۷

پیش‌تر بر قله ی پختگی لختی آساییده بود
پیش‌تر مغرور و راضی دشت‌های پایین دست را نظاره کرده بود
دشت‌هایی که پیموده بود، پیش‌تر در راه قله

حالا
در سرازیری بازگشت
کنار لاشه‌ای متوقف شده و هق هق کنان می‌گریست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۶۶

ریش تراش ش را که خالی می‌کند
سپید می‌شود آن گودی


گودال ی می‌شود در قلب م

مرداد ۹۰

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۶۵

۸ متری آن سو‌تر در کافه‌ای در مرکز شهر مردی نشسته
که دخترک ۸ سالی بی‌کلامی دوست ش می‌داشت
مرد با همسرش
دخترک با مادرش

مرداد ۱۳۹۰

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۶۴

در آن کودک
که می‌خندد، می‌گرید، و بازی می‌کند آن گوشه اتاق
چیزی هست که در مردِ فردا
که می‌خندد، می‌گرید، و بازی می‌کند آن گوشه اتاق
دیگر نیست

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۶۳

سینماهای شهر همه تعطیل شده بود
میدان‌های اصلی، نان قسمت می‌کردند
بین بیماران ژولیده محتضر
بی‌اعتنا به جدایی نادر از سیمین

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۶۲

گرگ و میش
او به شهر می‌رود
رویا‌های ش به غار

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۶۱

شب ی از نیمه گذشته
مردی کهن سال
بی‌قرار
از آن چه گذشته

مرداد ۹۰

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۶۰

کودکی می‌گرید
درونِ مردی میان سال
هم سن و سال
با معلمِ کودکیِ مردِ میان سال

مرداد ۹۰

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۵۹

خواب دیدم خانه آمده بودم
از نمی‌دانم کجا.
'چای' بالای سماورهای زغالی به دیوار آویزان بود.
و تو هرگز نبودی
نه حتی در خاطرم.

تیر ۹۰

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۵۸

ترمینال‌ها
فرودگاه‌ها
ایستگاه‌های قطار
اندوه مشابه یک پشت سر گذاشتن
شوقی مشترک منتظر در مقصد

رفتن‌ها
رفتن‌ها

تا آن رفتن با آرامش مطلق یک سکون بی‌پایان کِی مقصدمان شود
از ایستگاه رنج بودن

خرداد ۹۰

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۵۷

شب‌هایی هست که آدم هیچ نمی‌داند تا سحر‌گاه ش زنده خواهد ماند یا نه.
آخرین ش کِی بود؟
آخرین ش کِی خواهد بود؟

خرداد ۱۳۹۰

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۵۵

از شور تهی،
از جنون خالی،
بی‌خطر.
قرص‌ها بازی را برده بود.

اردی بهشت ۱۳۹۰

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۵۰

پوزش می‌طلبم
عرق کرده‌ام
در سفری ۱۱ هزار روزه
بی‌استحمامی در میان ش

بوی عرق است که می‌زند،
و آن چه بر روی جسم م گندیده

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۴۹

موی دماغ م شده
موی دماغ را می‌گویم
که سر بر می‌آورد
از پس دردی که می‌کشم که بیرون ش ریزم
که بیرون ش می‌ریزم

زود باز باز می‌آید
موی دماغ م شده
موی دماغ را می‌گویم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۴۷

پس رانده ای‌اش
به تاریکِ ذهن‌ات
که باز کِی باز آید و
پس براندت
به تاریکِ بودن‌ات

فروردین ۱۳۹۰

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۴۰

بوی سیگار می‌آید.
و بوی سیگار با خودش قصه‌ای دارد.
بوی سیگار به عقب می‌راندش، به گذشته می‌بردش، آزارش می‌دهد.
بوی سیگار می‌آید.
قصه‌ای را زندگی کرده است،
در آن قصه آدمی عاشق آدمی بوده است،
در جایی که بوی سیگار می‌آمد.

استانبول، مهر ۱۳۸۹

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۳۷

آرشیو‌ها را پاک می‌باید کرد.
و چون نمی‌توان،
پاک نمی‌توان بود.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۳۶

دل ت چیزی می‌گوید که فکر می‌کنی ناب‌ترین بهانه زیستن است.
به این فکر نمی‌کنی که دل همه آدم‌های زمین همین را گفته،
بی‌آن که تا ته‌اش را زیسته باشند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۳۳

نه چون انسان ‌زاده شده‌ای،
بیشتر به خاطر این است که بیش از آن چه هست جدی می‌گیری این تصادف را
که انسان‌ زاده شده‌ای.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۲۶

این نیست که اگر می‌شد چه‌ها که نمی‌شد.
که اگر می‌شد چیزی نمی‌شد.
همین توهم آن چه می‌شد است که باعث می‌شود حس کنیم
هنوز باید زندگی کنیم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :هی


٩۴١

ای کاش تقویم دو هفته ای به عقب می رفت،

و ای کاش در این شهر ماتم زده، باز فرصت انتخابی داشتیم.

رفراندوم ریاست جمهوری احمدی نژاد برای همه تاریخ این سرزمین، به شرطِ نمردنِ «ندا»،

و ای کاش فرصتِ این بود که این بار، همه با هم به احمدی نژاد رای می دادیم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :هی


٨٩٩

آرام آرام نزدیک می شوی به سن و سال اولین مرد زندگی ات در کهنه ترین چیزهایی که مبهم به یاد می آوری، در آن جا افتاده ترین خاطرات ات.

و تو فقط دل ات به همین خوش بماند که او هنوز هست، آن جا که اگر خوش شانس باشی سی و دو سال دیگر می رسی،

آن زمان ولی،

بدون او.

اسفند ١٣٨٧

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٨٧٣

دانشکده رو که تمام کرد، شروع کرده بود تو یک شرکت بازرگانی کار کنه. اوضاع مالی ش هم بدک نبود. به هر حال اون قدری در می آورد که زندگی اش بچرخه، هر از چند گاهی هم بتونه دست زن و بچه رو بگیره یه سفری برن شمال، آب و هوایی عوض کنن. البته گاهی هم احساس می کرد چقدر بهتر می شد اگه می تونست خونه بزرگتری بخره، یا ماشین بهتری سوار شه. اوضاع به همین شکل پیش می رفت و همه چیز بر همین منوال بود تا این که فوت شد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٨۶۴

هنوز گرگ و میش نشده، بیدار شدم. کم کم، آبیِ روز هم اضافه می شود به زردیِ لامپ های تنگستن، و صدایِ ممتد و سکوت هایِ ثانیه ایِ آب میوه گیریِ رویِ اپنِ آشپزخانه، که همه رویِ هم نوید یک سرخوشیِ بی مانند می دهند از این که آرام آرام کسی بر می خیزد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٨۵٩

به آخر خط رسیده بودیم. من زودتر کرایه پانصد تومانی ام رو حساب کرده بودم و می خواستم پیاده شم، که راننده سرش رو از پنجره بغلش داد بیرون و داد زد: «آقا،‌ کرایه تون! کجا داری میری؟!» دیدم با اون آدمی ست که در طولِ راه، صندلی جلو نشسته بود. طرف در رو پشتِ سرش بسته بود و بدون این که کرایه رو حساب کنه داشت خیلی بی خیال به سمت میدان می رفت. آدم متشخص و متخصصی به نظر می رسید. برگشت سمتِ راننده، اومد جلو، و کنار درِ طرفِ راننده ایستاد، حدودآ ٣٠ سانتی متری کلهِ راننده که دیگه حالا کاملآ از پنجره بیرون زده بود. گفت: «آقای محترم، مگه موقعی که به هر حال لطف کردی و من رو سوار کردی، به من گفتی که در قبال این کاری که می کنی می خوای از من پول بگیری؟ این که داخلِ ذهن شما چی می گذشته موضوعِ من نیست. این که شما برای من کاری کردید هم به این معنا نیست که من متقابل به شما تعهدی دارم. تعهدِ شما در رساندنِ من به مقصد، به هر حال موضوع خودتون بوده و به من ربطی نداره.  رابطهِ سی دقیقه ایِ بین شما و من، از نظر من یک رابطه آزاد بوده که هر کس هر ایثار یا فداکاری که کرده، دلیل نداره انتظاری از طرفِ مقابل داشته باشه.»

راننده کاملآ ساکت بود، جز این که صدای نفس کشیدن اش رو احتمالآ می شد شنید، درست مثل یک بمب ساعتی که تیک تیک کنان به عدد صفر نزدیک می شه. حالا دیگه هفت، هشت، ده تا آدم ِ دیگه هم جمع شده بودند و به مونولوگی که با صدایی بلند، و با اعتماد به نفس عجیبی در جریان بود گوش می دادند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٨۵٠

از سفری دراز آمده ام،

بی آنکه جایی رفته باشم.

آبان ١٣٨٧

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٨۴٩

از ١٣٨٧ به آن سو، بر بالاترین نقطهِ بلندترین سازهِ شهرِ تهران، شب ها چراغی سرخ، چشمک زنان، آرام می نگردمان.

به مردمانِ میرایِ خسته از روزهایِ اندوه و تلاش می اندیشد،

و پوچیِ همهِ قرن هایی که آن جا خواهد بود، به نظارهِ مردمانِ میرایِ خسته از روزهایِ اندوه و تلاش.

آبان ١٣٨٧

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٨٣٨

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٨٣٧

پاییز

نیز

خواهد گذشت،

اندوهِ فصلیِ من نیز هم...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٨٣۴

در ِ اتاق را بست، نشست پشتِ کامپیوتر، یک لیوانِ کوچک شراب خورده بود، اندکی گرم شده بود، وارد اینترنت شد، خبری نبود. آهنگِ موردِ علاقهِ این روزهای اش را از آلبوم سیب نقره ای کوروش یغمایی انتخاب کرد. صدای بلندگو را روی متوسط گذاشت. حال و هوای اش بهتر می شد آرام آرام که موسیقی هم لطافت شراب انگور را تکمیل می کرد. خبری نبود جایی. حوصله خبر هم نبود اصلآ، در دنیا چه می گذرد در یک قرن، آن قدر مهم نیست که در این اتاق ٣ در ۴ در این لحظه حس اش چگونه است. آن بیرون شلوغ است صبح ها، آن قدر که شب ها همه جا سخن از آن شلوغیِ بیرون است. ذهن اش پراکنده بود هنوز، گرم تر شده بود، ولی ذره ای هم حتی نمی دانست به چه چیز فکر کند. موقع افطار، این بار گرسنگی واقعآ بزرگی اش را به رخ اش کشیده بود. ١٢ ساعت، یا حتی بیشتر هیچ چیز نخورده بود، و وقتی پس از تحملِ چنین فشاری، اولین لقمه را فرو داده بود از آن کلاب ساندویچی که از بقالیِ سرِ خیابان خریده بود، به این فکر می کرد که این لقمه که به معده برسد لقمه دوم را فرو داده است، و آن دومی که به اولی ملحق شود، سومی راه پایین گرفته، و باز فکرش این جا بود که چند تا از این ها که به معده برسد سیر شده است، و اصلآ این که انباشتِ این ها در معده است که آدم حسِ سیری می کند یا فرمانِ همان چند تای اولی به اعصاب و مغز و دستور بالا برای درکِ عدم گرسنگی. نمی دانست. ولی عجیب است که، شاید از فشار گرسنگی و یا شاید هم از چیزی دیگر، نمی توانست برای این پرسش ها به پاسخی که باید باشد مشغول نشود. در ِ آب معدنیِ ۵٠٠ سی سی را که باز کرد و نیمی از آن را در همان یک نفس فرو داد، معده اش را تصویر می کرد که در آن معجونِ کثافتی ساخته شده از  جویده هایِ کالباس و خمیر و سس مایونز که همه در مایع  چندش آوری از آبی که پایین داده بود و اسیدِ معده و این ها، غوطه ور بودند. سیر می شد کم کم، و کم تر مشغول بود ذهن اش به تصویر معده. این دستگاه گوارش و این معده کار می کند تا از کار بیفتد. تا روزی هم که از کار نیفتاده پر است از همین معجون های کثافتی که تصویر کرده بود. شراب انگور از معده هم گذشته بود. چیزی کاری کرده بود. «قناعت می کنم با درد چون درمان نمی بینم...تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی بینم» هم رسیده بود، و گرم تر شده بود. برای کاری بیرون رفته بود صبح ساعتِ هفت، کارش انجام نشده بود. برای این که بفهمد نشدنی بوده کاری که برایش بیرون رفته بود ساعت هفت، پنج ساعت معطل شده بود. بعد از پنج ساعت عصبانی شده بود. به این فکر کرده بود ساعت دوازده، که هر کسِ دیگری هم که بود اوقات اش تلخ می شد. خوشحال بود که خشونت ی از او سر نزده. به این فکر می کرد که چند ساعت دیگر باید علاف می ماند تا خشن شود. چه چیزی کمک اش می کرد که خشن نشود حتی اگر به جای پنج ساعت بیست و چهار ساعت علاف مانده بود. این که به ذهن اش آمد خوشحال شد که نوزده ساعت تخفیف گرفته. اندکی مسخره بود. ته یکی از کفش های اش در رفته بود، پشت میز کامپیوتر که نشسته بود یادش آمد. مسخره بود به نظر خودش که می خواست حدس بزند تا حالا تهِ چند کفش در رویِ کره زمین در رفته است و این که آن ها که کفش را به ته اش چسباندند عاقبت شان چه شده، به کجا رسیدند، امروز در چه حالی هستند، و این که اولین کفشی که ته اش در رفت چه شد. ذهن اش پاسخی نداشت. این که فردا کفش اش را ببرد بچسبانند هم افق روشنی از کلیتِ زندگی به او نمی داد. واقعیت این است که آدم های زیادی این کار را تکرار کرده اند، بی آن که جایی خبری باشد. موضوع به نظرش پیش افتاده تر از این ها بود، ولی خوب به هر حال فردا باید کفش را به ته اش بچسباند. در تاکسی پول خرد داشت به اندازه کافی، که دقیق حساب کند، و چند دقیقه ای هم در شهر پیاده روی کرده بود و کسی را هم ندیده بود که آشنا باشد و سلام و علیک ی درگیرد و این ها. هوا بدتر می شد به نظرش این روزها. آدم های زیادی را دیده بود در شهر، بی آن که کاری به کارش داشته باشند، که کاری به کارشان داشته باشد، زیاد فرقی هم نداشتند با آن ها که نبودند و نمی دانست که اصلآ روزی بوده اند. موضوع آن قدر ها موضوعیت ی هم نداشت واقعآ.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٨١۶

«نگاه کن، که غم درونِ دیده ام...»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٨١٣

هزینه اش رنجِ تو و رنجِ من ست، گاه بی گاه،

به واسطهِ حضورِ تحمیلی مان به آن دیگری، در آن لحظاتِ نابی که وجودِ انسانی در کنار، هم، می شکندش،

و فایده اش، مرگِ هراسِ هولناکِ تنهایی ست، در زمینِ بی خدا،

و غریبه هایی که دیگر لازم نیست چند لحظه بودن شان را، شب و روز گدایی کنیم.

مرداد ٨٧

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٨٠٢

مرغی بود که خروسی داشت، و تخمی کرد به واسطه آن خروس احتمالآ، و جوجه ای زاده شد طناز و دلربا، و آن خروس به جوجه افتخار می کرد و آن مرغ به خروس اش عشق می ورزید و هم به جوجه اش، و جوجه شاکر بود مرغ را و خروس را. و آن ها سال های سال در کنار هم به خوشی زیستند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٧٨٧

به گمان من موضوع آنقدر ها هم دشوار نبود که می گفتند. مثل رانندگی بود، اول اش کمی سخت است و حتی آدم پیش خودش می گوید این آدم ها که این همه خوب می رانند بی آن که خسته شوند، آخر مگر می شود که من هم روزی در این سطح باشم و برانم بی آن که حتی ذره ای خسته شوم؟ پریروز بود که علی به من زنگ زد. پرسید امتحانات ات تمام شده که به صرف یک لیوان چای هم که شده بیایم یک سر خانه تان با هم گپی بزنیم. گفتم: علی جان! حالت خوب است؟! من سال ٨۴ فارغ التحصیل شدم! حواست کجاست؟ امتحان کجا بود بابا جان؟! گفت: ای بابا، ما را گرفتی پایین جان! گفتم: چطور؟ گفت: حالا می گویم. گفتم: بگو. گفت: دی شب رفته بودم میدان ولی عصر، همان که پایینِ ونک است. می خواستم برم سینما فیلم انعکاس را ببینم. همان که مهناز افشار در آن است. گفتم: بابا هر لحظه تلویزیون را روشن کنی می گوید اسمش را، و این که چه اسم قشنگی دارد هم! علی خنده اش گرفت. ادامه داد: خلاصه سینما قدس در ذهن ام بود که بروم برای نزدیک ترین سانس بعد از ٨ شب. گفتم: خوب؟ یک کم مکث کرد و گفت: خلاصه، میدان ولی عصر بودم که بی آن که در پایین ترین لایه های ذهن ام هم تصورش را بکنم، ناگهان بگو کی را دیدم؟ گفتم: بگو دیگه! اه! کردی ما رو! گفت: حدس بزن. گفتم: ببین من حوصله این بازی های بیست سوالی را ندارم. نمی گویی، قطع کنم. گفت: باشه بابا، باشه. می گویم. شادی را دیدم. این را که گفت گیجِ گیج با خودم فکر کردم، خوب حالا من چه بگویم که هم مودبانه باشد و ورود به حریم شخصی اش محسوب نشود و هم این که بحث ادامه یابد. یه  دفعه مثل همه موقع هایی که می خواهی واکنش واقعی ات را به تاخیر بیندازی گفتم: جدآ؟ شوخی می کنی! گفت: نه! خودِ خودش بود. شادی را دیدم. در ضلع جنوب شرقی میدان ولی عصر، همان موقع که داشتم میرفتم آن طرف خیابان که بلیط بخرم برای همان فیلم مهناز افشار. حالا من مانده بودم چه بگویم. البته چیزی نگفتم. خودش گفت: انتظار نداشتی که بروم جلو سلام علیک کنم؟ گفتم: والا! گفت: تنها بود. یک کیف ِ سرمه ای دستش بود. یک مانتوی نسبتآ کوتاه، در حدی که کارش به گشت ارشاد نکشد پوشیده بود و ساعتی که من به او داده بودم به مناسبت قبولیش در فوق لیسانس هنوز دستش بود! گفتم: تنها بود؟ گفت آره. من چیزی نگفتم. طبیعتآ علی باید ادامه می داد بحث را. آخه مردک خودش شروع کرده بود. من هم البته بد رقم کنجکاو بودم بدانم با هم اصلآ حرفی زده بودند یا نه، و این که حس علی چه بر سرش آمده و این که الآن اوضاعش خراب نباشد و اینها. ولی خوب من قاعدتآ باید سکوت می کردم که خودش خواست چیزی بگوید. علی ادامه داد: خیلی دوست داشتم بروم جلو. ولی به هر حال نرفتم و زیاد طول نکشید که مطمئن شوم دیگر حتی اگر بخواهم بروم هم او آنجا نیست. مسیری که میرفت به سمت کریم خان بود انگار. به هر حال غیب شد. سردم شد! گفتم: ای بابا! علی چیزی نگفت برای حدود ١٠ ثانیه. تایم نگرفتم البته، ولی فکر کنم ١٠ ثانیه بعد خودش صحبت را شروع کرد. پرسید: پایین جان، راستی بهت زنگ زدند از تلویزیون؟ گفتم هنوز که نه. البته خودشان گفتند تا مرداد خبر میدهند. من هم فعلآ منتظرم. پیش بینی خودم این ست که میشود این قضیه. خیلی خوش بین هستم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٧۶۶

آیا برای همه این است که به سی سالگی که نزدیک می شوند پی در پی خوابِ خانه مادر بزرگ و پدر بزرگ خود را ببینند،‌ با همه شور و زندگیِ در جریانِ آن روزها، در حالی که دیگر هرگز نمی توانند به آن چنگ زنند؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


۶۶۷

می گویند آدم معتدلی شده ای.

میگویم این «مانیک» بین «دیپرشن» ها را میگویید؟ 

به زودی باز عصیان خواهم کرد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :هی


۶۵۱

The main characters of the Coursebook Series we studied at Pooyesh Language Teaching Center were named Martin and Jillian.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :هی


۶۲۱

هفت نفر بودند، که با هم روز اول سال کنار سفره هفت سین عکسی یادگاری می گرفتند. عکس اینگونه بود که از این هفت نفر احتمالآ شش نفر زن و شوهر و یک نفر دختری جوان در حدود سن ۲۰ سال یا شاید چند سالی بیشتر بود. بعید بود ازدواج کرده باشد که منطقآ در نخستین روز نوروز کنار سفره هفت سین شوهرش حتمآ کنارش می نشت. نگاهش هم به دختران مجرد، و حتی باکره، بیشتر شبیه بود. لبخندی ملایم، برای خالی نگذاشتن عریضه، و چهره ای معصوم داشت. لباس زرشکی سه تکه اش که از یک دامن کوتاه، تاپ، و تکه پارچه ای که احتمالآ کارش پوشاندن بالا تنه او بود، تشکیل شده بود. پای راست را بر روی پای چپ انداخته بود، هر دو پا لخت و کمی پر چرب نیز هم. معصومیت نگاهش میتوانست گواه جغرافیای ِ عکس باشد، جایی در شهری دورتر از پایتخت. آن شش نفر دو به دو در کنار او، و بالای دخترک، بر روی کاناپه ای کلاسیک؛ چهار نفرشان بر روی آن تکه مبلمان ساخته شده از چوب ِ گردو و دو نفر که جوانتر هم به نظر میرسیدند بر روی فرشی پهن بر روی زمین ِ احتمالآ‌ پوشیده شده از موزاییک، نشسته بودند. همه چیز حکایت داشت از داستانی خانوادگی، که از آن سه گروه ِ دو نفره، یک  گروه به نسلی کهنه تر متعلق بود و دو گروه انگار فرزندان آن دو بودند. سفره هفت سین بر روی میزی چیده شده بود گرد و چوبی، با چیزهایی اضافه بر آن هفت «سین»ِ مرسوم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :هی


۶۱۹

میگفت معجونی ساخته ام از آب ِ جانِ کشمش و اسکاچ ِ زرد ِ بریتانیای کبیر.

 

خاطره ای به یادم آمد مفصل، که از شرح ریزه ای از آن نیز عاجز بودم. پس بسنده کردم به آن قسمتش که:

 

« ... به منزل که بازگشتم وسوسه ای بود آنجا که مقاومت در برابرش را نیازی نبود و نه تابی. آنجا در اتاق ِ کناری که پیشتر شرحش به تفصیل آمده بود، در گوشه ای از کمدی قفسه ای، آن پایین، بطریِ مستطیلی شکلی، درون ِ جعبه  مقوایی ِ سرخ رنگ ِِ هندوانه ای، که بر روی آن با رنگی طلایی چیزکی نوشته شده بود تحریک آمیز و اصیل، انتظارم را میکشید. نیازی نبود چشمها را تیز کنی که بخوانی اش، مشروط براینکه انگلیزی میدانستی. از چند پایی اش هم پیدا بود که بر رویش نگارش کرده اند با ابزار آلاتی برقی Johnnie Walker. در چوب ِ بلوط خوابیده بود محتویاتش پیشتر، خیلی قبل تر از اینکه به خانه ام راه یابد، جایی در اسکاتلند؛ همان بریتانیای کبیر شاید. بعدتر از آن زمان که در بلوط خوابانده بودندش آن ابتدا، عزیزی به مناسبت زمان زاده شدنم هدیه اش کرده بود با عشق، و دقت نیز هم. تجربهِ لب آلودن به این مایع ِ روحیه ساز را نیز که هرگز در خاطر ذخیره نکرده بودم، که آنچه خورده بودم خارج از اسکاتلند ظرف شده بود در قوطی های فلزی ِ فاقد ساختاری زیبایی شناختی و فرسنگ ها دور از چوب بلوط ، انگار همه اش سایه ای بود از مطلوب...»

 

به اینجا که رسیده بودم، کلامم را قطع کرد و فرمود: «به سلامتی!» در جوابش گفتم: «به سلامتی!» و از آن پس، پیاله هامان سخن  آغاز کردند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :خوردنی و آشامیدنی و تگ های این مطلب :هی


۵۹۸

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :هی


۵۹۱

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :هی


۵۸۷

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :هی


۵۴۵

جایی خبری نیست. مدرسه ها باز شده. پاییز اومده. بعدش هم که زمستونه. بهار هم که هر سال آدمهای اوریجینالش کمتر از سال قبل هستن. پدر بزرگهاش مردن به جاش نوه ها و عروس ها اومدن سر سفره های هفت سین. این تغییر فصلها بیشتر به درد آدمهای فرصت طلبی میخوره که میخوان آینده رو بسازن، اونهایی که معتقدن گذشته ها گذشته. خوش به حالشون. کاش آینده برای ساخته شدن گذشته رو زیر پا نمیذاشت. کاش میشد همه چیز رو فراموش کرد و این ذهن لعنتی ای کاش کنتورش صفر میشد. بعدازظهرهای پاییزی افسرده میکنن من رو. هر سال عمیقتر از سال قبل.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :هی


۵۳۶

دعای سحر مجنون ام میکرد، آن روزها، در اصفهان.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :هی


۵۰۷

اتاقی ست حدودآ ۱۰ متری. یک میز L مانند ام دی اف که بیش از یک سوم اتاق را گرفته و روی ضلع کوچکش کامپیوتری ست و در گوشه بین دیوار و ضلع بزرگ آن قفسه چوبی گردویی رنگ شش طبقه ای وجود دارد که چهار طبقه آن را کتابهای آموزش زبان انگلیسی و زبانشناسی و آزمون سازی و چند مجله در مورد آموزش زبان و کتابهای قدیمی ۹۰۰ و coursebook و چند کتاب خیلی قدیمی از انتشارات امیرکبیر به روش آموزش زبان گرامر-ترجمه پر کرده است. در یکی از طبقات وسطی همه دیکشنری های لانگمن و آکسفورد و حیّم و آریانپور و نشر نو و چند دیکشنری تخصصی زبانشناسی کاربردی و یک دیکشنری حقوقی صف کشیده اند. انگار آنکه آنها را خریداری نموده کارش زبان انگلیسی ست. یک دیکشنری بسیار کوچک وبستر که بزرگی اش فقط کمی از انگشت شست آدمی بیشتر است حکایت از فانتزی هایی غیر حرفه ای دارد و چیزی فرای یک کتابخانه کاری بل عاطفی را به ذهن میاورد. یک طبقه هم هست که رمانهای ترجمه شده به فارسی و یکی دوکتاب درباره سینما و دو سه کتاب عکاسی و «لذات فلسفه» و «تسلی بخشی های فلسفه» و «تفسیرهای زندگی» که بعضی هاش را این و آن هدیه داده اند یا معرفی کرده اند را در بر دارد. چند داستان از کامو، یکی دو تا از سارتر، بزرگ علوی و این و آن در آن بین است. همه کتابهای غیر زبان یک پنجم کل هم نمیشود. گویی آنها سرگرمی های فراغت آنی ست که آنجا گذاشتتشان. همه کتابها ولی در این امر مشترکند که خیلی وقت است که دگر لمس نمیشوند. غبار نشسته بر روی آنها حکایتی ست از حضوری بی رمق و مرده. کمیتی که انگار فاقد کیفیتی زاینده است. در بالاترین طبقه، چند آلبوم عکس خانودگی و چند تقویم سالهای دور و نزدیک، چندتایی هم از این سررسیدهای رومیزی کنار هم نشسته اند. در این اتاق نزدیک در ورودی آن زیر جالباسی دیواری،  قفسه ای ست از نوارهای کاست ایرانی و غیر ایرانی که غیر ایرانی هایش همه آموزش زبان هستند و ایرانی هایش موسیقی شجریان و ناظری و افتخاری و داریوش و ابی و مریم دی ج و شکیلا و خیلی های دیگر که خیلی هم به لحاظ سبک و سیاق شباهتی به یکدیگر ندارند. هرچند نسبت نوارهای داریوش و شجریان و افتخاری و ناظری بیشتر از دیگران است. شاید علایق جمع آورنده آنها را چنین نسبتی آشکار میکند. نکته جالب ولی این است که نوارها از کتابها هم خاک خورده ترند. گرد نشسته بر جا نواری های این سه طبقه شاید به سانتیمتر هم برسد. جایی روبروی میز L دو مبل کهنه که معلوم است سالها پیش جایی دگر خریداری و استفاده شده کمدی کوچک با سه کشوی کوچک را در میان دارند. در کشوها را که باز میکنم همه سی دی و دی وی دی های فیلمی ست که مرتب شماره شده اند و با نظم خاصی در طبقات مختلف صف کشیده اند. بزرگترین شماره از حضور چیزی بیشتر از ۴۰۰ فیلم در این آرشیو حکایت میکند. در اینجا خاکی ننشسته و تمیزی و نو بودن کاور فیلمها نوید آور علاقه ای زنده و تازه متولد شده ست. کمیت آنها جدیتی افراط گونه را میرساند. جدیتی که در قفسه کتابها و نوارها خاطره شده بود، اینجا به سرعت به سوی خاطره شدن پیش میرود شاید. اتاق پرتر از اینهاست. در زیر میز L ، دقیقآ در گوشه بین ظلع بزرگ و کوچک تعداد زیادی دوربین و وسایل عکاسی روی زمین است. یک Canon FTB که معلوم نیست از چند دهه پیش و از چه کسی و یا کسانی گذشته تا سر از این اتاق دربیاورد. جلد چرمی آن پاره و مستهلک شده و بند دوربین آنطور که پیداست فقط هنوز پاره نشده است. چند دوربین کوچک یکی wizen یکی creative و یک دوربین فریب دهنده Zenit 122 در آن بین، وقتی در بین سه پایه ها و یکی دو فلاش و یک تله روسی ۲۰۰ میلیمتری و چند حلقه نزدیک کننده برای ماکروفتوگرافی و از همه مهمتر یک دوربین کاملآ ارزشمند Nikon دیجیتال قرار گیرد اطلاعات مهمی در مورد یک علاقه بسیار کهنه و قدیمی در آدم این اتاق منتقل میکند. علاقه ای که طیف زمانی تکنولوژی های آن حداقل دو دهه پیگیری را نشان میدهد. این اتاق یک پنجره دارد که از آن آپارتمانها پیداست. آپارتمانهایی که همه شان به جز دو تا شبها پیش از نیمه شب خاموش میشوند. روزها شیشه رفلکس و شبها پرده های ضخیم آنها، ولی هیچ گونه خبری از آنچه در آنها میگذرد نمیدهد. آپارتمانها برای کسی که در این اتاق زندگی میکند فقط شب هنگام چراغشان که روشن میشود و دیرتر وقتی خاموش میشود حکایت زندگی و پویایی کسان درونشان است. کسانی که کیستیشان در پشت پرده ها مخفی ست و حدسیات بیننده تنها دانش موجود از شب و روز آنهاست. در زیر پنجره اتاق در گوشه دیوار گلدانی ست با چند شاخه گل مصنوعی خاک گرفته که همت آبیاری را به هم اتاقشان تحمیل نمیکند. بر دیوار اتاق بالای کشوی سه طبقه، یک ساعت دیواری پلاستیکی زمان را نشان میدهد. روی میز یک ساعت شماته دار زمان را نشان میدهد و هم گاهی فریاد میزند. و در گوشه سمت راست میز نزدیک به پنجره ای که از آن آپارتمان ها پیداست ساعت رومیزی دیگری هست که کارش نشان دادن زمان است. یک تقویم رومیزی و یک سرسید ۱۳۸۶ هم به کمک ساعتهای اتاق میایند در نشان دادن زمان و یکی در ثبت وقایعی که هر روز تاریخ میشوند. چراغ اتاق فقط یک لامپ کم مصرف پرنور است که طیف وایتش بالانس نیست و فقط رنگ گرم تولید میکند. موکت پایین اتاق که تنها پوشش کف آن است آبی است و با رنگهای گرم میزو قفسه و مبلها و نور لامپ کم مصرف هیچ سازگاری ای ندارد. بر جا لباسی کنار در خروجی تصویری ست از چند لباس و یک حوله و روی آنها جورابهای پشت و رو. کنار آن هم دری ست که از آنجا میتوان از اتاق خارج شد. 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :هی


۵۰۱

خرداد است، تابستانی نزدیک، امتحانی در کار نیست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :هی


۵۰۰

گذشته آدم بزرگتر میشه، حال آدم دشوارتر. گذر زمان رو میگم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :هی