۱۱۸۴

آن چیزهایی که مرا به گذشته می‌برد روز به روز کم رنگ‌تر شده است. هم زمان، مدت هاست جلوی ساخته شدن چیزی که فردا من را به گذشته ببرد مقاومت کرده‌ام. این جا که ایستاده م پشت سرش با زحمت بسیار دفن شده است، و من یاد گرفته‌ام تلاش کنم دیگر کاری نکنم که بعدش باز به زحمت بیفتم. بده بستان من با زندگی خودم؛ از او کمتر طلب می‌کنم و به او کمتر تکیه؛ او هم آرام آرام از من قطع امید کرده است در شگفت زده کردن م، و خوش بختانه هم این میان او اخته شده در باز زمین زدن م.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۸۳

زن و شوهرها، شش سال بعد

زن و شوهرهای وودی آلن رو بعد از شش سال مجدد تماشا می‌کنم. فیلم که تموم می‌شه بی‌اختیار می‌رم روی بالکن یه نخ سیگار می‌گیرونم و به این فکر می‌کنم که سرم کلاه رفته. شش سال پیش هم که این فیلم رو تماشا کردم آخر فیلم همین تلقی رو داشتم. اون موقع فیلم باعث شد باور کنم من و کلن هر آدمی که داخل ازدواجه بازی رو باخته، این بار ولی می‌خوام باور کنم هر کس حرف‌های وودی آلن رو جدی بگیره سرش کلاه رفته. 
 
یه مثال می‌زنم: فرض کن توی جاده اصفهان تهران ماشین ت چپ کنه و این برات تبدیل به یک کابوس بشه. تو هم شروع کنی قصه‌ی چپ کردن ماشین ت رو با جزییات بنویسی و ازش یک روایت به دردبخور بیاد بیرون که آدم‌های زیادی اون رو می‌خونن و تحسین ش می‌کنن. خاطره و تاثیرات اون تصادف روی زندگی تو این قدر زیاده- و تو از قضا این قدر هنرمند موفقی هستی- که از موضوع تصادف ۴۰ تا قصه می‌نویسی. حالا توی بعضی از قصه هات طرف مجروح می‌شه. تو بعضی هاش راننده ت می‌میره، توی بعضی از اون‌ها هم هیچ اتفاقی برای قهرمان ماشین چپ کرده‌ی تو نمی‌افته. وجه مشترک همه قصه هات اینه که داخل اون‌ها تصادفی اتفاق می‌افته. تو تبدیل شدی به یک نویسنده مطرح با موضوع تصادف. حالا این میون، کسی که همه آثار تو رو بخونه و ازش لذت ببره همیشه در معرض این خطر هست که تصادف کردن رو نه یک روایتِ شخصی از نویسنده، که امری انسانی و اجتناب ناپذیر فرض کنه. چنین آدمی حتی قبل از این که تصادف کنه داره برای بعد از حادثه برنامه می‌ریزه، و ناخودآگاه به سمت چپ کردن حرکت می‌کنه. چیزی که این میون ازش غافل یم پیش فرض غلطی ست که در نتیجه تعمیم روایت ی شخصی به کل آدم‌هایی که رانندگی می‌کنن وجود داره. تو رانندگی کردی و تصادف کردی؛ این ضرورتن به این معنا نیست که هرکس رانندگی می‌کنه ناگزیر با فاجعه روبرو می شه. یک خطای تحلیلی دیگه در تفسیری رادیکال‌تر که روشن فکرانه هم به نظر می‌رسه خودش رو نشون می ده؛ این که بگیم اون کسی که تصادف نمی‌کنه هم در واقع تصادف کرده- خودش نمی‌دونه- و داره به خودش دروغ می‌گه! 
 
قصه های وودی آلن حاوی یک روایت از میون ده‌ها روایت ممکن ی ست که تجربه زناشویی می‌تونه برای آدم به همراه بیاره. تعمیم اون به همه رابطه های زن و مردی خطاست. در بیانی کلی تر، هر قصه- با هر موضوعی که داشته باشه- اگر کاملن هم صادقانه بیان بشه تازه صرفن قصه‌ی آدم‌هایی ست که داخل ش تصویر شدن، نه همه‌ی آدم‌های زمین.
 
همون شش سال پیش در دورانی که وسواس گونه فیلم تماشا می‌کردم دوستی می‌گفت سینما هرگز نه می‌تونه فلسفی باشه، نه اجتماعی، و نه روان‌شناختی؛ سینما صرفن قصه ست، علوم مقولاتی جدای از سینما هستن و بی‌ارتباط به اون. الان که به گذشته نگاه می‌کنم حدس می‌زنم در مقطعی از زندگی م سینما رو بیش از اندازه جدی گرفتم، هرچند نتایج مفیدی از این کودنی نصیب م شده، و امروز از اتفاقاتی که افتاده و جایی که ایستادم ناراضی نیستم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شخصی و تگ های این مطلب :سینما


۱۱۸۲

آگهی واگذاری گربه
  
آنتی هیستامین حال م رو جا می‌آره. فین فین م قطع، و یک خروار خلطی که توی مغزم جمع شده ناپدید و سرم سبک می‌شه. هم زمان کله م شروع می‌کنه سنگین شدن، انگار یک ماده آرامش بخش قوی بهم تزریق شده. آنتی هیستامین باعث می‌شه کاسه سرم از خلط سبک و از یک سبکی لذت بخش سنگین بشه. 
  
الان بیش از یک ماهه حالت‌های شدید سرماخوردگی دارم، که انگار آلرژیک هستن- فکر می‌کنم آلرژی به گربه‌ای که از اردی بهشت اومده پیش م. تعجب می‌کنم چرا بعد از شش هفت ماه تنها حالا آلرژی خودش رو نشون می‌ده؛ اگه آلرژی به گربه بود نباید از همون ابتدا فین فین می‌کردم؟ تنها توضیحی که ممکنه داشته باشم اینه که قبلن تابستون بود و کولر توی خونه روشن بوده و لابد به گردش هوا کمک می‌کرده که پشم و پیلی گربه یا هرچیز آلرژی زای اون از پنجره بیرون بره. 
  
روی فیس بوک یک آگهی گذاشتم که کسی اگه پاکاره بیاد سرپرستی این گربه رو قبول کنه، هم من رو از این آبشاری که از دماغ م جاری ست نجات بده، هم جلوی تلف شدن این پستان دار بی‌دفاع وسط خیابون‌های وحشی و زمختِ تهرون رو بگیره. من برام راحت نیست گربه رو در شهر ِ عابران گرسنه و هار‌‌ رها کنم، هم از طرفی واقعن این وضعیت جسمی م برام قابل تحمل نیست. 
اگر از خواننده‌های پایین هم کسی هست که دل ش یک گربه ملوس ۷ ماهه می‌خواد که از تولدش تا الان فقط داخل آپارتمان من زندگی کرده کافیه تمایل خودش رو اعلام کنه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۸۱

باز افسرده شدم. خیلی وقت بود بیماری افسردگی م کنترل شده بود. احتمالن همین خوب شدن و تداوم ش باعث شد سه ماهِ پیش خیال کنم بهبودی کامل حاصل شده و سرِخود بی‌اجازه پزشک، ۵۰ میلی گرم سرترالین ی که هر شب می‌خوردم رو قطع کنم. روزهای اولِ بعد از قطعِ دارو حالت گیجی، اندکی تهوع، و تمرکز پایین حسابی نگران م کرد؛ ولی این قدر یک دنده هستم که دکتر نروم؛ نرفتم و بعد از حدود یک هفته حال م خوب شد و در بیش از دو ماهِ گذشته انگار نه انگار که دارو رو بعد از یک و نیم سال به ناگاه ترک کردم! خوبِ خوب بودم تا تقریبن یک هفته پیش؛ از اون موقع باز افسردگیه عود کرده و حسابی حالمو گرفته. زیاد خوش ندارم باز کارم به دارو بکشه. ولی خوب، اون دوره ی دارو هم دوره ی بدی نبود. کلن اگه خودِ نفس ِ شبی یه دونه قرص خوردن رو چیز بدی ندونم، دوره ای که وصل به قرص بودم برای من عوارض دیگه‌ای نداشت که بخوام ازش پرهیز کنم. باید باز برم سراغ قرص خیال می کنم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۸۰

می‌توان گفت در رابطه‌های اجتماعی شروع کرده ام دفاعی بازی می‌کنم تا تهاجمی. اتفاقن نیامده‌ام این جا که بگویم این چیز بدی ست. حتی شاید خوب باشد. از بازی دفاعی منظورم این است که مثلن وقتی با آدم جدیدی هم خانه می‌شوم تا می‌توانم تلاش می‌کنم از طریق رعایت حقوق ش و احترام به حریم‌هایش زمینه ای بسازم که او هم به حریم‌های من تعرض نکند. مثلن اگر قرار نیست غذای م را با کسی قسمت کنم، بیش از این که روی قسمت نکردن غذای م با آدم هم خانه متمرکز شوم روی دست نزدن به غذای او جدیت به خرج می‌دهم. این طوری- بی‌آن که بنشینیم چیزی را توافق کنیم- قواعدی که ساخته می‌شود‌‌ همان چیزی خواهد شد که می‌خواهم. اشکال این بازیِ دفاعی شاید محافظه کاریِ پنهان آن است، که باعث می‌شود عملن از آن چه دارم چیز بیشتری به دست نیاورم؛ ولی خوب، تا حدود زیادی خیال م را از حفظ آن چه دارم هم راحت می‌کند. این سبک بازی برای کسی بیشتر مفید است که تلاش می‌کند وضع موجود را حفظ کند. این بازی اشکال دیگری هم دارد و آن این است که عملن از ورودم به فاز اشتراک جلوگیری می‌کند. این نوعی دفاع از فردیت و مرزهاست تا ایجادِ یک نظام اشتراکی جدید. در چنین شرایطی منطقن از هر مزیت ی که اشتراک برای آدمیان به همراه دارد بی‌بهره خواهم ماند، و البته ناگفته پیداست که آسیب‌های آن هم گلوی مرا را نخواهد گرفت. 
    
در این چند وقت که خود را تماشا می‌کنم، به این سبک بازی دفاعی خودم خوب واقف شده‌ام. واقعیت این است که من از ترس آسیب‌های اشتراک عملن به آن وارد نمی‌شوم. حالا ریشه این ترس را می‌شود در گذشته‌ام جست‌و‌جو کرد یا در ژن م یا در چیزی دیگر. به گذشته‌ام که نگاه می‌کنم می‌بینم در ۴ سالی که در ازدواج بودم- برخلاف الان- کاملن تهاجمی بازی می‌کردم، یعنی از‌‌ همان روز اول حمله را آغاز کردم و در ‌‌نهایت هم پارتنرم را از زندگی م بیرون انداختم. شاید دلیل ش این بود که پارتنرم وارد حریم م شده بود. در آن مقطع، من کل خانه را حریم م می‌دانستم. الان- ولی- همین اتاق حریم من است. نه ضرورتن به این دلیل که الان دوست دارم با آدم دیگری هم خانه باشم، بلکه صرفن به این دلیل که این خانه مال من نیست و پول کافی برای اجاره یک خانه تکی هم ندارم. خیال می‌کنم بازی الان م پخته‌تر، حساب شده‌تر، و البته پیچیده‌تر از بازی آن روزهاست.
 
نمی‌خواهم بحث را وارد حوزه‌های اخلاقی و مقولات مربوط به انصاف کنم. این موضوع اصلن فاقد ارزش یک پرداخت اخلاقی ست. این بیشتر یک مقوله طبیعی ست در جنگِ پنهانِ ناگزیر بین آدم‌ها وقتی منافع شان شروع می‌کند با هم هم پوشانی پیدا کند یا وقتی منافع یکی سد منافع دیگری می‌شود. این بازی آن قدر پیچیده، احتمالن ناخودآگاه، و غالبن طبیعی ست که آن را با چوب کلمات گنده و غیردقیقی مثل اخلاق یا انصاف راندن ما را به جای به درد بخوری نمی‌رساند. حتی گیرم که کلیت قضیه را بتوان در چارچوبی اخلاقی تحلیل کرد، چنین تحلیلی ضمانت اجرایی ندارد و به درد زمین نمی‌خورد. 
    
بگذریم. حس می‌کنم در این جنگ‌های سردِ پنهان بسیار حرفه‌ای‌تر از قبل شده‌ام و حالا جالب این جاست که می‌بینم هم خانه جدیدم هم بسیار پخته به نظر می‌رسد. نتیجه این شده که مثل دو کشتی گیر مدت طولانی ی فقط یک دیگر را تماشا می‌کنیم بی‌آن که بخواهیم بازی را وارد فاز جنگی ش کنیم. من اگر به خودم باشد می‌گویم اصلن تا آخر هم از همین فاز خارج نشویم و بی‌ هر خطر کردنی، قید منافع دوستی و اشتراک را بزنیم و در عوض از شر دشمنی هم در امان بمانیم. اگر از برد صرف نظر کنیم این ضمانت را خواهیم داشت که هرگز نخواهیم باخت.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۵۴

آن نیرو  چیست در من که باعث می‌شود در تمام اوج‌های زندگی م فرود را انتخاب کنم؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۵۳

هوا گرمه و خشکسالی اومده. کولرهای آبی جواب نمی ده. مردم گرسنه، بی سواد، و خرافاتی بودن؛ حالا گرما زدگی هم به مرض هاشون اضافه شده. تازه ماه رمضون بیاد دهن هاشون هم بوی گند خواهد گرفت و اخلاق شون هم سگی تر می شه. حال م از این ایران گهی با همه آن چه داخل ش هست به هم می خوره.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۵۰

من از میان همه فوتبال‌ها، فقط جام جهانی و جام ملت‌های اروپا را پای تلویزیون می‌نشینم و به طور کامل تماشا می‌کنم. حالا در ۳۳ سالگی این لذت برای من به یک سنت تبدیل شده که هر دو سال یک بار- و هر بار به مدت حدودن یک ماه- تکرار می‌شود.

امشب فینال جام ملت‌های اروپا بین اسپانیا و ایتالیا ست. از هر دوی این تیم‌ها بیزارم. خاطره من از این دو تیم در شش سال گذشته چهار بار حذف تیم مورد علاقه‌ام آلمان- دو بار توسط ایتالیا و دو بار توسط اسپانیا- در دو جام جهانی پیاپی و دو جام ملت‌های پیاپی ست. شکست خوردن آلمان از اسپانیا و ایتالیا هم به یک سنت تبدیل شده.
همین.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۴۷

ابلهانه ست اگر فکر کنیم کسی هست که با دیگران فرق می‌کند. عبور از این خامیِ کودکانه تجویز ساده‌ای دارد: تعداد کسانی که فکر می‌کنیم با دیگران فرق دارند را برای مدتی مقداری افزایش دهیم. آدم‌ها همه مثل هم ند، و هیچ کدام شان ارزش ویژه‌ای ندارند. آدم‌ها با آدم‌ها، گربه‌ها با گربه‌ها، و احتمالن بقیه چیز‌ها با بقیه چیز‌ها همه مثل هم ند. این که چیزی یا کسی ما را هیجان زده می‌کند دلیل ساده‌ای دارد: افراد یا چیزهای زیادی را تجربه نکرده‌ایم. در هر نوع هیجان زدگی مقدار قابل توجهی بلاهت و بی‌تجربگی نهفته است. آدم سرد و گرم چشیده هیجان زده هم اگر بشود- که اغلب نمی شود- این را می‌گذارد کنار تجربه زیسته- شاید کمی خجالت بکشد- و در ‌‌نهایت با لبخندی تلخ از کنار امر پیش پا افتاده عبور می‌کند. در زنده بودن ابتذالی هست که جز با خودکشی درمان نمی شود.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۴۵

در‌‌ همان پیاله فروشی نشسته‌ام، در‌‌ همان شهر،‌‌ همان آقا مرتب پیاله م را پر می‌کند. این شهر، این پیاله فروشی، و چهره این مرد تکان نخورده است. من- ولی- بی‌حس شده‌ام؛ به این شهر، به این پیاله فروشی، به این مرد، به زندگی، به مرگ، به اخلاق، به راستی، به دروغ، به گذشته، به خانه، به اکنون، به آینده، به عشق، به آدم‌ها، به مکان‌ها.
من رویایی ندارم. خیالی هم ندارم. شهر هنوز هست. من مرده‌ام.

استانبول، اردی بهشت ۱۳۹۱

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۲۹

بهانه جشن نوروز است. ولی این در واقع عرض ارادت ی ست به ۱۶ نفری که در زیر مطلب ۱۱۱۵ با اعلام حضورشان در این وبلاگ خوشحال م کردند. 
اشکان، امید، بیژن، پگاه، پویا، حسین، داوود، زهرا، ساره، سولماز، شادی، شیدا، شیما، علیرضا، مهدی، و نگار عزیز، 
سال کم دردسری را براتان آرزو دارم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۱۹

میانِ آدم‌های لیستِ دوستان م بر روی فیس بوک یکی شان مرده است: عباس چراغی.
دو سال از مرگ ش گذشته ولی پروفایل فیس بوک ش هنوز دست نخورده باقی مانده. گاهی پیامی برای ش می‌فرستم، که همگی بی‌جواب مانده است.
دیر یا زود، فیس بوک برای پروفایلِ آن‌ها که می‌میرند باید فکری کند.
روزی خواهد آمد که تعدادِ پروفایل‌هایِ درگذشتگان از تعدادِ پروفایل‌هایِ زنده‌ها پیشی خواهد گرفت.
کما این که همین الان هم از میانِ حدودن ۱۰۷ میلیارد انسان ی که تا کنون به دنیا آمده‌اند چیزی حدود ۷ میلیارد از آن‌ها بر روی زمین نفس می‌کشند و مابقی خاکستر یا تجزیه شده‌اند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۱۵

بیش از هفت سال گذشت: من 'پایین' رو برای چه کسانی به روز می کنم؟

می‌خوام بدونم تو که این جا را دنبال می‌کنی کی هستی، در کدوم شهر زندگی می‌کنی، چند سال سن داری، تحصیلات ت چقدره، و این که آیا خارج از این صفحه من رو می‌‌شناسی یا نه. به علاوه لطف می‌کنی اگه بگی کدام یک انگیزه ی اصلی ت برای سر زدن به پایین بوده، دنبال کردن احوال من، موضوع یا موضوعات ی از این وبلاگ، هر دوی این‌ها، یا شاید چیزی دیگر. پیشنهادی برای بهتر شدن این جا اگر هست، شنیدن ش برام آموزنده خواهد بود. هر حرف دیگه ای هم اگر بزنی دل م رو خوش خواهد کرد که جز منِ نویسنده یِ این وبلاگ، کسان دیگری هم این جا هستند.
پایین رو بیش از هفت ساله که با وسواس نگه داشتم و بی‌تردید بخش قابل توجهی از مشغله ی فکری من در طول این سال‌ها همین وبلاگ نویسیِ احتمالن کاملن بیهوده بوده. گمانِ این که جز خودم و تعدادی انگشت شمار، کسی از این جا رد نمی‌شه به من مرتب می‌گه که در وبلاگ نویسی شکست خوردم. این نظر سنجی برای به دست آوردن درکی واقعی‌تر از اون چیزیه که این جا می‌گذره، و نتایج عددی ش در همین وبلاگ منتشر خواهد شد.
اگر کامنت عمومی رو نمی‌پسندی، کامنتِ خصوصی ت رو جز من کسی نمی‌خونه. اطلاعات ت به هیچ شکل مورد هیچ استفاده‌ای جز آن چه گفتم قرار نخواهد گرفت. لطفن با بیش از یک نام کامنت نذار.
من فکر می کنم در قبال همه ی وقتی که یک وبلاگ نویس کهنه کار برای به روز کردن وبلاگ ش گذاشته، ۲ یا ۳ دقیقه وقت برای پاسخ دادن به این سوال‌ها قطعن چیز زیادی به حساب نمی‌آد.

در ضمن برای کسانی که من رو نمی شناسن، خودم قبل از همه به این سوالات پاسخ می‌دم. من سپهر فاطمی/ تهران/ ۳۲ ساله/ کار‌شناسی ارشد آموزش زبان انگلیسی/ خارج از این صفحه هم خودم رو می‌شناسم/ انگیزه ی اصلی م از این وبلاگ احتمالن جلب توجه بوده/ پیشنهاد خاصی برای بهتر شدن این جا به ذهن م نمی‌رسه.

ممنون از همه بازدید کنندگان.

این نظر سنجی تا ۲۵ بهمن ادامه خواهد داشت.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۱۴

من عاشق چای هستم. در روزگاری که یک دانه دلار ۱۷۰۰ تومان و بیر تانه سکه ۷۵۵ هزار تومان شده است. من خوشحال هستم. و عینکی که می‌زنم کاملن گرد است. ولی یکی از لنزهای آن از آن لنز دیگر آن فتوکرومیک‌تر است. چای در کمر باریک بیشتر می‌چسبد و علافی در خانه ی خالی. بار هستی میلان کوندرا عن نیست. و شهرک قدس نام دیگر شهرک غرب است و امام صادق علیه السلام نام دیگر آریا شهر. هارد اکسترنالی دارم، ۵۰۰ گیگا بایتی، و هارد اکسترنال جدیدی خریده‌ام ۱ ترابایتی.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۱۰

در یکی از شعبه‌های استارباکس در سنگاپور نشسته‌ام. روبرویم دقیقن تصویر این زیر پیداست و دور تا دورم پر از آسمان خراش‌هایی ست که شبیه ش را فقط در عکس‌ها و فیلم‌ها دیده بودم.

مناطق مرکزی و تجاری سنگاپور به شدت مدرنه. زندگی در سنگاپور بیش از حد گرونه و اجاره ارزان‌ترین آپارتمان در بد‌ترین جای این شهر از ۲ میلیون تومن هم فرا‌تر می‌ره. در سنگاپور یک آب معدنی کوچک بین ۱۲۰۰ تا ۴۰۰۰ تومان قیمت داره و قیمت ارزان‌ترین آب جو در ارزان‌ترین پیاله فروشی به حدود ۱۰ هزار تومن می‌رسه. احتمالن اینجا نمی‌شه مثل ایران از طریق گذاشتن پول توی بانک، با سود ماهیانه اون پول زندگی کرد. اینجا باید بسیار بسیار سخت کار کرد تا بشه زنده موند. برای قدم زدن در خیابان‌های بی‌‌‌نهایت تمیز متروی این آمریکای کوچک در جنوب شرقی آسیا، و برای تماشا کردن و شاید گاهی خرید کردن از فروشگاه‌های مطرح‌ترین برندهای دنیا باید سبکی از زندگی را انتخاب کرد که در آن دقت، تخصص، وسواس شغلی، و پایداری حرفه‌ای از حداقل‌های لازمه. حدس می‌زنم تا حد زیادی آن چه در سنگاپور بیش از هرچیزی شاخص خوشحال بودن در زندگی است مقدار پول ی ست که فرد برای خرج کردن داره. همه این‌ها را که می‌بینم، و درباره‌اش می‌خوانم، به این گمان می‌رسم که من احتمالن ترجیح می‌دم در یک شهر توسعه نیافته مثل تهران زندگی کنم و خودم شهروند درجه یک و مرفه اون جا باشم، تا این که در یک شهر درجه یک مستقر باشم و شهروند حاشیه نشین اون جا. بودن در جایی مثل سنگاپور برای کسی که جیب هاش پرپول نیست حاشیه نشینی و درجه دوم بودن به همراه می‌آره و قدر قابل توجهی عذاب از مشاهده چیزهای خوشگلی که اون آدم اجازه نزدیک شدن به اون‌ها را نداره. درست مثل بچه ۲ ساله‌ای که تو یک مهمانی با شکوه که بزرگ تر‌ها برگزار کردن، حق دست زدن به چیزهایی که می‌بینه رو نداره. گمان می‌کنم بسیاری از ایرانی‌های مهاجر- به خصوص اون‌ها که صرفن با اولویت خروج از ایران، خاورمیانه رو ترک کردن- احتمال حاشیه نشین، ضعیف، و بیرون گذاشته شدن از جامعه مقصد شون زیاد باشه. لذت بردن از زندگی در شهرهای مدرن با اقتصاد سرمایه داری هم به پول خیلی زیاد نیاز داره- که اون هم حتمن شغل مناسب داشتن رو واجب می‌کنه- و هم درک و زبان مشترک با این جامعه مدرن رو لازم داره که ایجاد این زبان مشترک برای کسی که جامعه پذیری ش در یک کشور عقب افتاده و توسعه نیافته مثل ایران اتفاق افتاده و الان سن و سالی ازش گذشته بسیار بعید به نظر می‌رسه. موضوع مهاجرت غیر از کلیت خودش- که در شرایطی می‌تونه کاملن غیرمنطقی باشه- موضوع مهم انتخاب جا رو هم داره، و در این دومی، کلیشه ی رایج تلاش برای رفتن به توسعه یافته‌ترین کشور‌ها می‌تونه کمی تعدیل بشه؛ فرد مهاجر شاید بد نباشه قبل از انتخاب مقصد، معیاری مثل سبک زندگی خودش و شانس ش برای فرار از خطر گوشه نشین شدن در جایی که داره می‌ره رو هم لحاظ کنه. شاید این طور باشه که بقا و تکامل توسعه یافته‌ترین شهرهای دنیا آن‌ها را صرفن پذیرای توسعه یافته‌ترین انسان‌های کره زمین کرده. مهمان‌های ناخوانده سهم زیادی از ضیافت مصرف نخواهند داشت، اگرچه اصرارشان بر کوفتن شان بر در منزل میزبان به هر حال ممکن است در ‌‌نهایت به ورود بی‌دعوت شان به مهمانی آدم بزرگ‌ها منجر شود.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :عکس- سنگاپور و تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۰۷

استانبول از کوالالامپور شهر نوستالژیک تری ه. درست که تا حد زیادی حجم نوستالژیای یک شهر رو تجربه‌های شخصی و رزومه ی زیسته ی آدمی می‌سازه که قراره درباره ی حجم نوستالژیای اون شهر قضاوت کنه، ولی از نقش معنی داره آب ی که از وسط بعضی از شهر‌ها می‌گذره در خیال‌پردازی آدم‌های اون شهر‌ها نمی‌شه راحت گذشت. تازه این غیر از همه عمر و کهنگی‌ای هست که پشتِ ساختمون‌ها یِ استانبول مرغ رو هم به قصه گویی وادار می‌کنه، چه برسه به انسان که قدرت به یاد آوردن، در خیابان قدم زدن، تماشا کردن، و رویا‌پردازی کردن ش احتمالن از مرغ خیلی بیشتره. 
از شعر و شاعری و نوستالژیا هم که بگذریم، زیباییِ پوششِ اوریجینال، ترک‌هایِ ساکنِ استانبول رو بار‌ها از ساکنینِ ملبس به لباس‌های بنجلِ کپی/پیستیِ چینی در خیابان‌های کوالالامپور خواستنی‌تر می‌کنه.
شباهت؟ یکی ش این که هر دو شهر مهم ترین شهرهای کشورهایی هستن که اکثریتِ انسان‌هایِ ساکن در او‌ن ها مسلمان هستن؛ و وجهِ مشترکِ جالب، احتمالن تولرانسِ فوق العاده ی این اکثریتِ مسلمان در برابر شادنوشی و عریانیِ هم وطنان شون ه. این اکثریتِ مسلمان- هم چنین- با حضور متنوعِ بلوندهای غربیِ 'بی‌بند و بار و از خدا بی‌خبر' در خیابان‌های شهرشون مشکلی ندارن و از این که یک غریبه از فضای عمومی عکاسی کنه دچار بی‌خوابیِ ناشی از اضطرابِ احتمالِ 'درز اطلاعات محرمانه' نمی‌شن. خلاصه این که در هر دوی این شهر‌ها اکثریتِ مسلمان کاری به کار نامسلمانیِ خیابانیِ مسلمانان و نامسلمانان- که از قضا در همه ۲۴ ساعتِ شبانه روز و ۷ روز هفته هم در جریانه- ندارن.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۰۸۹

برای من که- شاید چون می‌نویسم- تاریخ‌ها را نمی‌توانم فراموش کنم، گذر سال‌ها حجم تداعی‌های صفحاتِ سررسیدِ روی میز را آن قدر زیاد می‌کند که آرام آرام روزهایی که هست ناپدید می‌شود در سایه ی سنگینِ هم زمانی این روز‌ها با روزی روزگاری در چنین روزی.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۰۴۸

روزمره

یک. (بر اساس مشاهدات واقعی خودم) امروز ظهر آدم‌های نیروی انتظامی با حکم قضایی وارد مجتمع مسکونی ما می‌شن. سربازهای نیروی انتظامی روی پشت بام‌ها می‌رن، و یکی یکی دیش‌ها و ال ان بی‌ها رو از سیم قطع می‌کنن. ال ان بی‌ها رو داخل گونی می‌کنن و با خودشون می‌برن. دیش‌ها رو همون جا روی پشت بام‌‌ رها می‌کنن. بعد از رفتن نیروی انتظامی به همسایه‌هایی که سرعت عمل دارن دیشِ خالی می‌رسه. بعضی از همسایه‌ها به جای یک دونه چند تا دیش جمع می‌کنن می‌برن توی خونه هاشون. برای بعضی‌ها هم که دیر می‌رسن دیگه دیش تمام شده.

دو. برای کلاس باید چند صفحه‌ای کپی تهیه کنم. سراغ یک مغازه فتوکپی می‌رم که توی مسیرمه. ۱۲ تا کپی می‌گیرم. می‌گه ۹۰۰ تومان و ۲۰۰۰ تومانی رو می‌گیره و ۱۱۰۰ تا پس م می‌ده. می‌گم کپی یک رو ۵۰ تومانه، تعرفه روی دیوار مغازه هم همین رو می‌گه. می‌گه ۷۵ تومانه. می‌گم داره تقلب می‌کنه. می‌گه همینه که هست. می‌گم من جایی نمی‌رم تا ۳۰۰ تومان م رو پس بگیرم. می‌گه برو بیرون. می‌گم زنگ بزنه به ۱۱۰ تا بیاد بیرون م کنه، من جایی نخواهم رفت و اجازه تقلب نخواهم داد. چهار پنج دقیقه هیچ اتفاقی نمی‌افته. بعدش ۳۰۰ تومان پرت می‌کنه طرف م و می‌گه 'گم شو. دیگه هم از این طرف‌ها پیدات نشه.'

سه. یکی از جاهایی که زبان درس می‌دم دوشنبه هفته گذشته ترم ش تمام شد. طبق قراری که موسسه همیشه با معلم هاش داشته دست مزد‌ها پنج روز بعد از پایان ترم به حساب معلم‌ها واریز می‌شه. امروز ۱۰ روز گذشته و هنوز پولی تو حساب م نیست. به موسسه زنگ می‌زنم. مسوول مالی نیست و می‌گن تا شنبه هم پیداش نمی‌شه. می‌پرسم دست مزدها پس چرا واریز نشده. منشی پای تلفن می‌گه که خبر نداره، و شاید شنبه پول‌ها واریز شه. خانم منشی به شکل مشخصی بیش از این حوصله صحبت کردن نداره و بلافاصله خداحافظی می‌کنه و تلفن رو می‌ذاره.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۰۴۶

به طور مشخص مدتی ست که با کسی که در این مملکت زندگی می‌کند و حال ش خوب است، و اصرار دارد که تاکید کند حال ش خوب است و همه چیز گل و بلبل است و بیان کند که خوشحالی از داخل ذهن آدمی در می‌آید و ربطی به دنیای بیرون ندارد، میانه‌ای ندارم. یعنی راست ش را بخواهید، خیلی‌ها را کنار گذاشته‌ام فقط به همین دلیل که بوی گند زندگی در زندان با هم سلولی‌هایی متعفن را که حس نمی‌کنند هیچ، بقیه را هم سرزنش می‌کنند که چرا تلاش نمی‌کنند مثبت اندیش باشند و خزعبلاتی تحویل این و آن می‌دهند درباره آن نصفه پر لیوان و این‌ها.
از طرفی مدت هاست تلاش کرده‌ام غر نزنم. دردم را برای خودم مخفی نگه دارم و وقتی از سر اجبار با این و آن هستم سکوت اختیار کنم. می‌پذیرم که همین جملات الان م ناشی از ناتوانی م در پای بند ماندن به قرارم با خودم برای کمتر غر زدن است.
ولی به هر حال این گزاره کاملن واقعی ست که بگوییم در این مملکت آدم‌هایی هستند که واقعن خوشحال ند. این که آن‌ها خوشحال هستند را نفی نمی‌کنم. چیزی که برای من عذاب آور شده پیش نیازی ست برای شاد بودن به نام بلاهت. باید کودن، خرافاتی، و مذهبی بود که بتوان از زندگی در ایران لذت برد.
میان همین آدم‌های خوشحال، دروغ گویی و دزدی و بی‌شرفی شغلی، و فاحشگی تن و هم روح، و بی‌تفاوتی به درد هم نوع، و شکم گنده، و حساب بانکی چاق و چله که معلوم نیست بابت ش دقیقن چه خدماتی دقیقن به چه کسی دقیقن کی ارایه داده‌اند هم به وفور به چشم می‌خورد. پول ساختن ی که حالا دیگر در این تکه از جهان بدون شارلاتانیسم، پنهان کاری، زیر آب زنی، و سر مشتری را کلاه گذاشتن و گران فروشی، و کم فروشی ممکن نیست. زناشویی‌های بو گندویی که مرد شکم گنده مذهبی کتاب نخوانده ریاکار حساب بانکی چاق و چله دارش در آن با زن پول پرستِ چشم به حساب آقا دوخته خاله زنک دنیا ندیده بی‌سوادِ عشق طلا و جواهر و وابسته به ننه، یک عمر خوش و خرم بچه می‌سازد و هم زمان معشوقه بیرون از ازدواج ش را هم برای حال و حول ساعت اداری حفظ کرده است.
خوشحالی این آدم‌های خوشحال حال م را بد می‌کند، چون دقیقن آن چیزی که باعث خوشحالی آن‌ها شده ریشه درد من است. قوانین بازی را تغییر داده‌اند، همه نظم پیش فرض را شکسته‌اند، با وقاحت تمام زور بازو نشان م می‌دهند، وقتی می‌دانند آدم زور بازو نیستم و در هر حال از قوانین و اصول پیش فرض توان سرپیچی ندارم. بازی را به هم زده‌اند، و در این زندان با دیوارهای بلند بتونی نعره شادمانی می‌کشند و انتظار دارند در جشن پیروزی شان، و در شادی شان شریک شوم.
شده‌ایم مثل زندانی‌های یک سلول بزرگ که در آن بعضی‌ها افسرده گوشه‌ای کز کرده‌اند، بعضی برای هم جک‌های تکراری تعریف می‌کنند و ‌گاه و بی‌گاه خنده‌های هیستریک شان هواست، و چند تایی گردن کلفت هم این وسط سر جا دعوا می‌کنند و نعره می‌کشند. احمق‌هایی هم هستند که واقعن خوشحال ند و از این که آب و غذا و جای خواب مجانی در اختیارشان گذاشته شده خدا را شکرگزارند و برای آن افسرده‌های گوشه‌ای کز کرده از تاثیر نگاه مثبت به زندگی می‌گویند.

لعنت به این زندان و زندان بانانِ خود زندانی‌اش و همه بدبخت‌هایی که داخل سلول‌ها دور همی فراموش کرده‌اند بوی تعفن را و اسارت زندان را. و لعنت به احمق‌هایی که در این روزگار از نیمه پر لیوان می‌گویند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۰۴۴

باتلاق اخلاق سنتی

در یکی از جاهایی که کار می‌کنم آقای الف که مافوق من است با من برخوردی کرد که تلقی من این بود که آن برخورد آن قدر گستاخانه و غیر حرفه‌ای بوده که در صورتی که آقای الف از من عذرخواهی نکند کارم را ترک خواهم کرد. با مافوق آقای الف تماس گرفتم و به او شرح برخوردی که با من شده را دادم و اضافه کردم که اگر آقای الف از من که زیر مجموعه‌اش هستم عذر خواهی نکند به سر کارم بازنخواهم گشت. مافوق آقای الف- که رییس اصلی این مجموعه هم هست- نه فقط حق را به من داد که حتی پیشنهاد کرد شغل آقای الف را هم به من بدهند و من ارتقا پیدا کنم. برای اطلاع خوانندگان وبلاگ بگویم که آقای الف از قدیمی‌ترین آدم‌های این مجموعه است- وحالا اگر چه به لحاظ فنی و توانایی حرفه‌ای در اندازه من نیست- ولی بخش قابل توجهی از عمرش را صرف کار و زحمت در این مجموعه کرده است. در حالی که من هر چند ماه یک بار شغل یا جای شغل عوض کرده‌ام و به اصطلاح حق آب و گلی نسبت به این مجموعه احساس نمی‌کنم. هم چنین اضافه کنم که شغل آقای الف همیشه یکی از اهداف شغلی من بوده و هست و مدت هاست که رویای داشتن آن را در سر می‌پرورانم.
به شرح واقعه برگردیم. پیشنهاد رییس اصلی را رد کردم و توضیح دادم که آقای الف برای من حکم استادی دارد و گلایه من صرفن به خاطر برخورد گستاخانه و غیر حرفه‌ای موردی‌اش بوده و هرگز در اصول اخلاقی م نمی‌گنجد که باعث شوم شغل او، در شرایطی که او خودش هنوز آن جا کار می‌کند، به من واگذار شود.
دو روز بعد رییس اصلی دوباره با من تماس گرفت و تاکید کرد پیشنهادش برای واگذاری شغل آقای الف به من کاملن جدی ست و مزایای پولی مشخصی هم دارد. به او گفتم که کمی زمان می‌خواهم که بیشتر فکر کنم و پاسخ دهم. فکر‌هایم را دوباره مرور کردم و‌‌ همان شب با رییس اصلی تماس گرفتم و پیشنهادش را به‌‌ همان دلایل اخلاقی باز رد کردم. رییس اصلی هم پذیرفت و آقای الف در سمت ش ابقا شد. این را هم بگویم که پیشنهاد آقای رییس اصلی من را از موضوع اصلی که عذر خواهی آقای الف بابت برخورد غیر حرفه ای‌اش بود منحرف کرد و آن موضوع عملن به جایی نرسید.

امروز سر کارم رفتم و آقای الف کماکان مافوق من بود و من کماکان زیر مجموعه‌اش. داشتن شغل آقای الف هم کماکان رویای من ماند.
این ساعت شب هم آمده‌ام اینجا در وبلاگ م اعتراف کنم که احساس می‌کنم در چیزی که نام «باتلاق اخلاق سنتی» را برای ش انتخاب می‌کنم خفه شده‌ام و از این که توان پایان دادن به تعارض بین این اخلاق کلاسیک و آن چه در دنیای امروز واقعی‌تر است را ندارم عذاب بسیاری می‌کشم. برای آن چه که کرده‌ام ارزش زیادی قایل نیستم، نگاه م اسطوره‌ای نیست، و بیش از این که خود را شایسته تقدیر و تحسین بدانم به احساس ترحم دوستان به خاطر ناتوانی‌ام از زندگی در دنیای وحشی بیرون از خانه نیازمندم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی و تگ های این مطلب :تحلیل


۱۰۳۲

نمی‌خواهم نق بزنم؛ به جای آن، نوروز ۱۳۹۰ را تبریک می‌گویم و براتان شادی و انرژی آرزو می‌کنم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :شخصی


١٠٠۴

آگهی


کلاس آمادگی برای آزمون IELTS

- محل برگزاری کلاس: تهران، انتهای غربی بلوار فردوس

- هزینه هر جلسه برای کلاس یک نفره ٣٠ هزار تومان، برای کلاس دو نفره ۴٠ هزار تومان

- مدت زمان هر جلسه: حدود یک ساعت و نیم

- تعداد جلسات یک دوره: حدود ١۵ جلسه

- شرط لازم: داشتن مهارت استفاده از زبان انگلیسی در حد متوسط یا بیشتر

کلاس زبان انگلیسی عمومی

- محل برگزاری کلاس: تهران، انتهای غربی بلوار فردوس

- هزینه هر جلسه برای کلاسِ حداقل دو نفره تا حداکثر پنج نفره ٣٠ هزار تومان

- مدت زمان هر جلسه: حدود یک ساعت و نیم

- تعداد جلسات یک دوره: بسته به نیاز یادگیرنده ها و توافق طرفین

 

در صورت تمایل، برای هماهنگی بیشتر به من ای میل بزنید. ای میل من هست sfatemi در جی میل دات کام.

این آگهی تا ۶ دی ١٣٨٩ حتمن معتبر خواهد بود.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :شخصی


١٠٠٣

برای من مهم ترین تفاوت تهران و استانبول حجم و کیفیت فضاهای عمومی موجود برای گذران وقت است. در تهران، عملن فضای عمومی شهری که بشه توش همون طوری که هستی زندگی کنی وجود نداره. کافه ها فوق العاده تعدادشون کمه، بی نهایت گرونن، و از این ها گذشته همین هایی هم که هست این قدر محدودیت روشون هست که باز مردم مجبورن زندگی، تفریح، و ارتباط های اجتماعی شون رو ببرن داخل خانه و فضاهای شخصی. در استانبول آدم ها احتمالن فقط رابطه ج.ن.س.ی و خواب شون رو در فضاهای شخصی انجام می دن. در استانبول، خیلی از کافه ها تا نزدیک صبح بازه. تعداد کافه ها بی نهایته؛ اگر همه جمعیت این شهر هم تصمیم بگیرن در یک زمان داخل کافه بشینن، من فکر می کنم باز هم صندلی خالی پیدا بشه. اصلن این جا کافه با اون چیزی که من با تجربه ام در ایران به عنوان کافه می شناختم فرق داره. این جا کافه، مثل خونه آدم هاست، جایی است که داخل اش هم رو می بینن، کار می کنن، به اینترنت وصل می شن، ناهار و شام می خورن، و تفریح می کنن. از طرفی، این جا کافه ها تا داخل خیابان اومده. صندلی ها، مثل تهران، تو یک اتاق تنگ پر دود تمام نمی شه، بلکه میاد و وارد خیابان می شه.

دلم برای کافه های استانبول تنگ خواهد شد. و خیلی چیزهای دیگه این شهر که شاید آروم آروم شروع کنم در موردشون بنویسم.

آدم در زندگی قرار نیست همیشه منطقی عمل کنه. در شرایطی که مدرسه بهم پیشنهاد کرده قراردادم رو تمدید کنم، اون هم با شرایطی بهتر، من تصمیم گرفتم به ایران برگردم. می خوام فعلن ایران زندگی کنم و دل م برای کافه های استانبول تنگ بشه، و خیلی چیزهای دیگه این شهر که شاید آروم آروم شروع کنم در موردشون بنویسم.  

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :شخصی


١٠٠٢

آدمی می رود که «سبک» شود. ایرانی اگر باشی و  سی و یک ساله، آن چه جا گذاشته ای از آن پشت سر گاه گاه آزارت می دهد. حس می کنی «سنگینی» ات هم با تو سفر کرده است. چیزهایی هست که آدم هرگز نمی تواند از کوله پشتی اش خارج شان کند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :شخصی


١٠٠١

حالا اگر شجره نامه را بی خیال شویم، آدم های مهم زندگی من هرگز موجودات متعارف و اتو کشیده ای نبوده اند. چه در کودکی و آدم های مدرسه، و چه بعدن در دانشگاه یا محیط های کار و جاهای دیگر. همیشه با کسانی احساس راحتی کرده ام، و اگر پیش آمده به آن ها نزدیک تر شده ام، که آدم های متفاوت محیط شان بوده اند.

جدید ترین این موجودات براد است. او اهل آفریقای جنوبی است. هم سن و سال من است. براد با من هم خانه است. گاهی انگلیسی درس می دهد ولی البته معمولن بی کار است. جایی نمی رود. براد تقریبن همیشه داخل خانه است. اوضاع مالی خرابی دارد. دوست دختر ندارد. همسر ندارد. دوست پسر ندارد. ماده ای مصرف نمی کند. گیاه خوار است. الکل نمی نوشد. سیگار نمی کشد. پیرو یکی از فرقه های هندوییسم به نام هری کریشنا است. زیاد عبادت می کند. از اتاق ش تقریبن در همه ساعات روز صدای موسیقی مربوط به آیین اش پخش می شود. صبح ها هم که بیدار می شود یک لیوان از ادرار خودش را می نوشد. معتقد است که نوشیدن ادرار صبح گاهی فایده های زیادی دارد. برای آرامش ما البته، لیوانی که در آن ادرار می کند را داخل توالت گذاشته که همان جا ترتیب اش را بدهد، و آن لیوان با بقیه لیوان های آشپزخانه اشتباه نشود.

براد تا الان بارها سوژه عکس ها، و ساعت ها طرف گفتگوهای بسیار شخصی ام بوده است.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :شخصی


٩٩٩

دست مزد یک ماه اول کار در استانبول را دریافت کردم. برای محاسبه مبلغ پرداختی، از خودم خواستند اعلام کنم چند ساعت تدریس کرده ام و بگویم چقدر طلب دارم. پرس و جو کردم، چند تا از معلم های دیگر هم گفتند این روال همیشگی این مدرسه بوده و بر اساس چیزی که معلم خودش اعلام می کند دست مزدش پرداخت می شود. من حدس می زنم مکانیسم هایی، دست کم گاه به گاه، درستی ادعای آدم های حقوق بگیر را بررسی کند. با این حال، این اعتماد- و شاید هم اندکی شلختگی- برای من بسیار متفاوت از تجربه های کاری قبلی ام بوده است، آن هم در کشوری که می گوید به شدت درگیر تلاش برای اروپایی شدن است.  

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :شخصی


٩٩٨

نویسنده این وبلاگ آزاد تر خواهد نوشت. بی پرواتر، احتمالن عجله ای تر، پر غلط تر، و شاید شخصی تر. درست مثل همان سال های قبل از هشتاد و هشت. به کودکی ام نزدیک تر می شوم. از «سنگینی» به «سبکی».

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :شخصی


٩٩٧

الان کمی بیش از یک ماه است که از ایران بیرون ایستاده ام. امروز داشتم فکر می کردم چقدر دل م می خواهد یک تی شرت سبز رنگ بپوشم. یک دست بند سبز رنگ هم به مچ دست چپ م بیندازم. نماد های جنبش تجدد خواه ایران را در شهر غریب همراه خودم این طرف و آن طرف ببرم، و به این و آن توضیح دهم از سرزمینی می آیم که مانند خیلی از دوستان م در آن جا رویایی در سر دارم. این حس نیاز به «سبز» بودن وقتی شدید می شود که فیس بوک را ورق می زنم، و یا اخبار ایران را در بی بی سی فارسی دنبال می کنم. در این لحظه ها ست که ناگهان حس می کنم آن سرزمین چقدر بیمار است. از طرفی، متاسفانه، مجبورم و محکوم ام که آن را سرزمین مادری ام بدانم و فعلن تا اطلاع ثانوی لوکیشن اصلی م. پیش خودم می گویم ای کاش پارسال کمی بیشتر فشار آورده بودیم. ای کاش من هم به خیابان رفته بودم. شاید این وضع پیش نیامده بود. شاید نظامیان عقب نشینی کرده بودند. شاید موسوی رییس جمهور شده بود، و شاید کمی امکان نفس کشیدن برای آدم های اندکی جهانی تر ایجاد می شد. شاید مسلمانان ایران آرام آرام یاد می گرفتند ریلکس تر، آرام تر، و کمی مودب تر باشند و مهارت این را کسب کنند که شهروندانی شبیه من را هم در کنار خودشان تحمل کنند، متلک نگویند، مزاحمت ایجاد نکنند، سرشان به کار خودشان باشد، و اجازه دهند من و دوستان شبیه به من هم آن طور که دوست داریم زندگی کنیم.

ایران کشوری فاسد و غیر قابل تحمل است. این را آدم وقتی مدتی از آن جا بیرون می ایستد بهتر درک می کند. زندگی در ایران بسیار دشوار است. برای کسی که مدتی بیرون ایستاده احتمالن دشوارتر.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :شخصی


٩٨٣

برای همه شما آدم هایی که- مرتب یا گاهی- به این وبلاگ  سر می زنید، یک ١٣٨٩ شاد و پر انرژی آرزو می کنم.

از این که «پایین» را دنبال می کنید خوشحال م.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :شخصی


٩۶٧

به هیچ رقم نمی تونم از شعفِ غیرقابلِ توصیفی که با گوش دادن به آلبوم جدید محسن نامجو- آلبوم «آخ»- در من ایجاد شده، تو این وبلاگ چیزی ننویسم. این که نامجو موسیقی بلده یا موسیقی بلد نیست رو من چیزی نمی دونم، طبیعتآ نظری هم ندارم؛ ولی این که وقتی می گیم «محسن نامجو» داریم درباره یک «هنرمند» صحبت می کنیم رو درباره اش مطلقآ تردیدی ندارم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :شخصی


٩۵٩

در سفری شخصی و به قصد عکاسی، از فردا برای چند روزی به کردستان عراق خواهم رفت.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :شخصی


٩۵۴

تماشا کردم، عمیقآ لذت بردم، و البته توصیه می کنم: «خشکسالی و دروغ»، نویسنده و کارگردان: محمد یعقوبی، تئاتر شهر، تالار چهارسو.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :شخصی


٩۴٩

امروز، دقیقآ یک سال از آخرین سیگاری که کشیدم می گذرد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :شخصی


٩٣۴

جمعه ٢٢ خرداد ١٣٨٨ به میر حسین موسوی  رای خواهم داد.

 

سیاست برای ام جذابیتی ندارد. هر فعالیتی که به نوعی سیاسی باشد و هر اقدامی که در آن بوی تعهد اجتماعی بیاید، از جنس  اصلاح امور دیگرانی که بالغ  اند، باعث می شود آلرژی ام عود کند. آدم حسابی بودن را قبل از هر چیز کاری به کار دیگران نداشتن می دانم و آرمان شهر ام جایی است که در آن هر انسانی یک فرد است، و هویت فردی وی محترم شمرده می شود مستقل از این که چه میزان به هویت اجتماعی که در آن زندگی می کند شباهت داشته باشد.

در آرمان شهر من هر انسان حریم ای دارد برای خویش، عاداتی دارد منحصر به خویش، و لذت هایی دارد که به دیگران مربوط نیست. آرمان شهر من حتی مردانی دارد که با هم جنس خویش هم خانه اند، زنانی که با زنانی دیگر ازدواج کرده اند، خانواده هایی که فرزند دارند، خانه هایی که انسانی تنها در پشت دیوارهای آن می نویسد، مساجدی که مسلمانان در آن نماز می خوانند ، و مشروب فروشی هایی که غیر مسلمان ها در آن عرق می خورند، عربده می کشند و اشک می ریزند. شب هایِ شهر  در آرمان شهر من به رسمیت شناخته می شود، و آن که می خواهد شب و آن دیگری روز بیدار می ماند. در آرمان شهر من بهایی و مسلمان و مسیحی و بی دین و یهودی و هم جنس گرا، و دگر جنس خواه، و هنرمند، و دانشمند، و بی کار، و متخصص، و زن، و مرد، و افسرده، و شاداب، و وسواسی، و غیر وسواسی، و خسته، و پر انرژی و ... حقوق برابر دارند و هر کس بسته به ظرفیت، تلاش، و علاقه ای که از خودش نشان می دهد می تواند رشد کند، هم می تواند رشد نکند و همان جا بماند. به هر حال هر چه کند یا نکند، حق حیات اش و حقوق شهروندی اش محفوظ می ماند.

آرمان شهر من قرن ها با کشوری که در آن زندگی می کنم فاصله دارد. این جا که من هستم امیدی به آن چیزها که گفتم نیست. این جا خیابان های اش خاکستری، زنان اش سیاه پوش، و مردان اش خسته اند. این جا که من هستم شهر اش شهر نیست، امن نیست. این جا، فرهنگ حاکم بر محیط های شغلی اش رابطه تنگاتنگی با دروغ گویی، ریا، و فرصت طلبی دارد و محیط های خانه اش نیز به شدت به محیط های شغلی اش طعنه می زند. این جا که من هستم همه از هم خسته شده اند، کسی حوصله دیگری را ندارد، امیدی به دوستی نیست. بریده اند و آن ها که می خواهند شریف تر بمانند تا می توانند از هم دوری می کنند.

در این شهری که من هستم می توان روزی دو ساعت در ترافیک ماند تا رسید به محیط کاری که گفتم، هشت ساعت آن جا بود، دو ساعت دیگر در ازدحام خودروهای زشت و کریهِ ایران خودرو و سایپا قفل ماند، دود خورد، سرفه کرد، مریض شد، و به خانه رسید، همان خانه ای که گفتم.

چیزی جایی نیست برای زنده بودن، تجربه کردن و اندکی آرام گرفتن.

برای من انتخابات دیگر یک رفتار سیاسی نیست. حداقل تلاشی است، که اگرچه هرگز نمی تواند مرا جز مقدار غیر معنا داری به آرمان شهرم نزدیک کند، ولی می تواند اعتراضی باشد به مردمانی که در این سرزمین، شهر را آن گونه که هست بیشتر دوست می دارند تا آن گونه که من می پسندم.

انتخابات حالا دیگر یک رقابت سیاسی بین راست و چپ، اصلاح طلب و محافظه کار نیست. انتخابات دهم یک جنگ تمام عیار بین آن طبقه اجتماعی ای است که ایران را افغانستان می خواهد و آن طبقه دیگر که رویای دیگری در سر دارد. انتخابات این بار قرار است بگوید هر کدام مان چه وزن ی داریم، آن ها که فرودست اند و با هر شکلی از تجدد مخالف، و آن ها که نیاز های ابتدایی شان برطرف شده و به چیزهایی والا تر می اندیشند.

انتخابات دهم جنگ بین فرودستان است با طبقه متوسط.

به نوبه خویش، با همین یک رای که می توانم داشته باشم، اعتراض خود را به آن ها که برای من، و در رویای خویش برای جهان، تصمیم می گیرند نشان خواهم داد.

در انتخابات دهم، به عنوان یک شهروند و عضوی از طبقه متوسط ایران، و نه یک اصلاح طلب یا هر کوفت و زهر مار سیاسی دیگری، در انتخابات شرکت خواهم کرد. بی آن که مطلقآ این رفتار را امری سیاسی بدانم.

کروبی یا موسوی موضوع مهمی نیست، من تصادفآ به موسوی رای خواهم داد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :شخصی


٩٢٠

در گیاه خواری، بدترین تجربه ها برای من آن زمانی بوده که جایی شام دعوت بوده ام، میزبان به خیال خودش برای لطف به من و این که مبادا گرسنه بمانم گفته فلان غذا کاملآ گیاهی است. من خورده ام و داخل اش تکه کوچکی مرغ یا بوی عصاره گوشت یافته ام. و احساس منفی از این که به راحتی به من دروغ گفته و به شعور ام توهین شده، جدی گرفته نشده ام، و این که در شخصی ترین اعتقادات ام نیز، آزاد ام نگذاشته اند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :شخصی


٩١٩

به لحاظ شغلی احساس می کنم تبدیل شده ام به آچار فرانسه. همه کاری می کنم، بی آن که از سطح کارایی مشخصی فراتر رفته باشم. البته آچار فرانسه شدن آدم ها در رشته دانشگاهی که من خوانده ام تقریبآ زیاد اتفاق می افتد، که تا حدی به ماهیت رشته زبان انگلیسی هم مربوط است. ولی خوب، این طور هم نیست که هر که لیسانس یا فوق لیسانس زبان گرفت به هر جایی نوک بزند بی آن که عمیق شود. هستند کسانی که در حوزه مشخصی از این رشته کاملآ متخصص اند. متخصص نبودن من در آستانه سی سالگی، آن هم با در نظر گرفتن این که دوران دانشجویی و شغلی بسیار موفقی داشته ام، دلایل شخصی دیگری دارد که باید به طور جدا روزی مفصل به آن بپردازم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :شخصی


٨٩١

این جا میدان آریا شهر است. در ایستگاه تاکسی ها برای خیابان انقلاب، اول صف ایستاده ام. امروز سه شنبه ١۵ بهمن ١٣٨٧ و الان ساعت ١۴:۵۵ است و من حدود ١۵ دقیقه ای هست که این جا منتظر مانده ام. به تازگی تلاش کرده ام پرایدم را کمتر بیرون بیاورم و در موارد بیشتری از حمل و نقل عمومی- به طور مشخص تاکسی- استفاده کنم. در این سفرهای بدون خودروی شخصی، برای این که انتظارهای زیاد در صف هایی این چنین را اندکی قابل تحمل تر کنم یک تکه کاغذ و یک مداد در جیب می گذارم و همین طور که منتظرم، شهر را تماشا می کنم. چیزی به ذهن ام برسد بر روی این کاغذ می نویسم که بعدآ که خانه رفتم بر روی وبلاگ منتشرش کنم. پست های زیادی از وبلاگ من در همین انتظارهای درون شهری و اکثرآ داخل خودروی شخصی ام در ترافیک های تحمل ناپذیر تهران نوشته شده است. برای من همین قدم زدن در شهر و تاکسی سوار شدن هم گاهی بسیار لذت بخش است؛ شرط اش این است که آن روز کار (شغل) نداشته باشم و برای جایی که می خواهم بروم به اندازه کافی زمان در اختیارم باشد و حتی ترجیح این که جایی که می خواهم بروم طوری باشد که نرسیدن به آن هم اسباب زحمت خودم یا کسی نباشد. راستی، صف تاکسی پدیده جدیدی در این شهر است. شاید یک سال بیشتر هم از عمر آن نمی گذرد. پیش تر، صف برای اتوبوس بود،  برای تاکسی عرضه از تقاضا اندکی بیشتر بود و کسی معطل نمی ماند. تاکسی رسید، سوار می شوم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٨٩٠

ظهر برای جشنواره فیلم از خونه زدم بیرون. الان هم که برگشتم خونه، آب هویج گرفتم، زیر کتری رو روشن کردم، تا سرش رو پر کردم و منتظرم که جوش بیاد برم چای دم کنم. بعدش هم کمی تخمه بو می دم که وقتی ٩٠ شروع شد بشینم با تماشای برنامه بشکنم. مریم هم الان داره از MBC خانم و آقای اسمیت می بینه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٨۶١

ریتم اش را کند کرده ام، طبیعی ست، کیفیت اش برای ام مهم است.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٨۵٢

به پیشنهادِ مریم، از حدودِ ١٠ روز پیش- و فعلآ برای مدتِ محدودی- یک دورهِ گیاه خواری رو شروع کردیم. هر نوع گوشت یا محصولِ گوشتی از برنامهِ غذایی مون حذف شده. تجربهِ خیلی جالب و متفاوتی بوده. البته مستقل از مسایلِ تغذیه ای که داره، باید اعتراف کرد که به لحاظِ اجتماعی احتمالآ آدم رو محدود می کنه، به خصوص که در ایران چنین چیزی مرسوم هم نیست. اگر این برنامه بخواد ادامه پیدا کنه، رستوران رفتن، مهمان بودن، و مهمان دعوت کردن، و خیلی از رابطه های انسانی که توش غذا خوردن یک عاملِ معنا دار به حساب میاد احتمالآ، در حالت خوش بینانه، کمی دچار مشکل میشه. هزینهِ پولیِ گیاه خوار بودن هم به نظر میاد از اون چیزی که آدم انتظار داره کمی بیشتر باشه، و بعیده به کاهشِ هزینه هایِ خوردوخوراک کمکی بکنه، تازه اگر خودش باعث افزایش این تیپ هزینه ها نشه. 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی و تگ های این مطلب :خوردنی و آشامیدنی


٨٢٧

در یکی دو سالِ اخیر، این گونه بوده که این وبلاگ هر روز، و دقیقآ روزی یک بار به روز شده است. از این پس، و احتمالآ فعلآ، فقط در صورتی وبلاگ را به روز خواهم کرد که حرفی، هر چند اندک، برای گفتن؛ و یا عکسی برای نشان دادن داشته باشم. حالا این به روز شدن ممکن است کماکان هر روز باشد، یا ماهی یک بار، یا... .

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٨٢٨

یک جایی در فیلم Cassandra's Dream ساخته وودی آلن، یکی از دو برادری که مرتکب قتل شدن، از کاری که انجام داده پشیمونه و به یک افسردگی شدید مبتلا شده. این آدم در یک دیالوگی که دقیقآ یادم نیست کجای فیلم بود، یک جمله ای میگه با محتوایی شبیه به این که بعد از این که برای اولین بار در زندگی ت آدم کشتی، دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.

مدتی ست که به این جمله زیاد فکر می کنم، و به این فکر می کنم که غیر از قتل، دیگه چه کارهایی هست که وقتی برای اولین بار انجام دادی، دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود. به یک چیز دیگه هم فکر می کنم، این که دیگه هیچ وقت هیچ چیز، دقیقآ چه شکلی نخواهد بود؟

به زندگی خودم سرک می کشم، و دنبال مصداق های ملموس تری از این جمله وودی آلن در زندگی شخصی خودم می گردم. سال های اخیر انگار پر بوده از تصمیم به انجام کارهایی که وقتی انجام دادم دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نبوده. چند تا که تو ذهن ام هست رو مثال می زنم:

 اولین بار که از سیگار لذت بردم. از اون روز سیگار واردِ زندگی من شد، به نظرم مستقل از این که آدم سیگاری بمونه یا این که سیگار رو ترک کنه، بعد از اولین سیگاری که به تو لذت میده چیزی تغییر می کنه. چیزی که غیر قابل بازگشت ه. برای کسی که یک بار از سیگار لذت برده، حتی ترک سیگار یک خلاء ی ایجاد می کنه، که کسی که هیچ وقت لب به سیگار نزده هرگز دچار اون خلاء نخواهد شد. از طرفی، همه آدم های کره زمین هر موقع که دلشون بخواد این امکان رو دارن که سیگار روشن کنن.

اولین رابطه جنسی. تا قبل از اولین سکس، دنیا یک شکله، بعد از اولین سکس دنیا برای همیشه یک شکل دیگه است. مهم نیست که با چه کسی، چند بار، حتی مهم نیست که جایگاه رابطه جنسی در زندگی ت کجاست. مهم اون اولین باره. بعد از اون، دیگه قبل از اوون نخواهد بود.

اولین مهاجرت از خانه. چیزی که برای من در محدوده سرزمین مادری باقی ماند. ولی کماکان تاثیرات ش عمیق بود. اولین خروج از زادگاه. و خانه ای که دیگه هیچ وقت مثل قبل نخواهد بود، چه به خونه برگردی، چه همیشه با نوستالژی خونه ای که به هزار و یک دلیل دیگه نمیتونی درش راحت باشی، شب و روز سر کنی. برای کسی که همیشه خونه مونده، خونه آرامشی داره که یک بار که مهاجرت کنی، به هر جایی که می خواد باشه، دیگه هیچ وقت آرامشی از اون جنس رو تجربه نخواهی کرد. «از این جا مونده، از اون جا رونده»گی رو اولین خروج، و برای همیشه رقم می زنه.

ازدواج. پایان مجردی. از روزی که ازدواج کردم، دیگه هرگز مجرد نبودم. این مستقل از این بود که چقدر خواستم ادای آدم مجرد رو در بیارم یا این که همسرم چقدر به آزادی های من احترام می گذاشت یا حتی این که چه مقدار ازدواج موفقی انجام دادم. اولین ازدواج، پایان مطلق و همیشگیِ single بودنه، تا آخر عمر. حتی اگه جدا هم  بشی single نخواهی بود، divorced به حساب میای. روی فرم های تقاضای شغل رو نگاه می کنم: single و divorced دو حالتِ مختلف هستن. تفاوتی که اگر معنا دار نبود، هیچ وقت در رویِ یک فرم استاندارد جهانی از هم تفکیک نمیشد.

اولین باری که به کسی که دوستش دارم، فحش دادم. حالا در نتیجه، فرقی هم نمی کنه که در عصبانیت بوده یا نه. وقتی تو یک رابطهِ همراه با احترام فحش می دی، حتی اگر تا آخر عمرت دیگه هیچ وقت هم تکرار نشه، چیزی جایی جا به جا میشه، چیزی که هیچ وقت سر جای قبلی ش بر نمیگرده.

این اولین ها چه شکلی هستن، چه چیزهای مشترکی دارن جز این که دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود؟ به این فکر می کنم که برای اتفاق افتادن هر کدوم از این ها چقدر مختار بودم. چقدر می تونستم تصمیم بگیرم که بعضی از این اولین ها اتفاق نیفته؟ نگاه فلسفی به موضوع می تونه درست باشه یا غلط باشه، ولی در هر حال جواب مشخصی نخواهد داشت. به جای به درد بخوری نمی رسه. نگاه فلسفی شاید خودش ارزش مند باشه، ولی در هر حال نتایج ی نداره. 

 یک شکل نگاه دیگه هم میشه داشت، اون هم نگاه اقتصادی ه. هر کدوم از این اولین ها، اون روزی که می تونستم انتخاب شون کنم، یک امکان بوده. وقتی انتخاب شون کردم از یک امکان استفاده کردم، و به خاطر استفاده از یک امکانِ به خصوص، امکان هایِ دیگه ای رو از دست دادم. میشه حساب کرد که می ارزیده یا نه. که اصلآ ارزشش رو داشته یا نه. این که چی به دست میاریم موضوعِ مهمی ه، که در مورد هر یک از مصداق های بالا جواب مشخصِ خودش رو داره. ولی این که چی از دست میدیم، برای من جوابِ راحت تری داره، با هر کدوم از این انتخاب ها بخشی از کودکی م رو از دست دادم و بزرگ شدم. هر یک دونه ای از این اولین ها، اون روزی که باهاشون مواجه شدم و می تونستم انتخابشون بکنم یا نکنم، انتخاب بین کودک ماندن یا بزرگ شدن را جلوی من قرار داده. حتی بیشتر، زمانِ انتخابِ هر کدوم از این option ها هم خودش میتونه متاثر از این باشه که ترجیح میدیم چه کسری از عمرمون رو در یک موضوع خاص کودک باشیم، و چه کسری ش رو بزرگ شده زندگی کنیم. به لحاظ اقتصادی خیلی از این امکان ها، تا وقتی انتخاب نشدن هنوز می تونن انتخاب بشن، ولی به محض این که انتخاب شدن، دیگه نمیتونن undo بشن.

به «آگاهی» فکر می کنم. روزی که در برابر هر کدوم از این option ها قرار گرفتم، چقدر نسبت به ویژگی هایِ شرایط بعد از انتخاب ام آگاهی داشتم؟ چقدر نسبت به شرایط لحظه، قبل از انتخاب، آگاهی داشتم؟ بدون آگاهی چطور میشه یک انتخاب بهینه داشت؟ بدون انتخاب، چطور میشه آگاهی داشت؟ به نظرم خیلی پیچیده ست.

به انتخاب هایی فکر می کنم که انجام ندادم. به option هایی فکر می کنم که هنوز تو جیبم هست:

من option این رو داشته ام که مثلآ تریاک رو تجربه کنم. این option رو هنوز هم دارم. مثل یک چک سفید امضا می مونه که تا وقتی نقدش نکردم تو جیبمه. به محض این که نقدش کنم دیگه تو جیبم نیست. همه می تونن برن سراغ انواع و اقسام مواد مخدر. موضوع خیلی ساده ست. این ها همه یک امکان ست. من طلاق نگرفتم. طلاق یک امکانه. برای کسی که ازدواج کرده یک option محسوب میشه. ولی الان دیگه می دونم اگر طلاق بگیرم، دیگه هرگز در بستر یک زندگی بدون طلاق نخواهم بود. بچه دار شدن هم یک امکانه. من می تونم هر وقت بخوام آدم تولید کنم، ولی این رو هم می دونم که اگر آدم تولید کنم، دیگه هرگز، هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی نمی تونم وضعیتِ الان ام رو داشته باشم. من می تونم از ایران برم. این هم یک option ست.  من option خود کشی کردن هم دارم. همه این امکان رو دارن. تقریبآ همیشه هم دارن. ولی به محض این که خودم رو مرده کنم، دیگه امکان زنده بودن رو ندارم.

یک چیزی در من عوض شده. من الان آگاه شدم نسبت به یک موضوعی، این که اگر «انتخاب» کنم، دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود. این رو قبلآ نمی دونستم. از طرفی اکثر این امکان ها رو حالا حالاها می تونم انتخاب کنم. به نظرم باید رسمآ گوسفند باشم که در چنین شرایطی چنین حماقتی کنم، و انتخابی انجام بدم که قابلیت undo شدن نداشته باشه.

من در این چند سال اخیر، خیلی از option هام رو انتخاب کردم. الان صادقانه اعتراف می کنم که اشتباه کردم. option های یک آدم سرمایه های اون آدمه. این سرمایه ها به آدم قدرت میده. هر کدوم رو که انتخاب کنی، دیگه تمام میشه. دیگه نداریش. دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.

به نظرم حالا دیگه واقعآ محافظه کار شدم. به شدت هم کم تحرک شدم. از طرفی، خودم رو خیلی زیاد پخته تر از قبل می دونم. پخته تر از اون روزهایی که مثل مور و ملخ انتخاب می کردم و یکی یکی از حساب option هام خرج می کردم. 

الان دیگه اون قدر عاقل هستم که انتخاب نکنم. یا حداقل قبل از انتخاب، تا جایی که می تونم در موردِ شرایطِ بعد از انتخاب «آگاهی» کسب کنم.

الان دیگه دو دو تا چهار تا می کنم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل و تگ های این مطلب :شخصی


٨١٩

هر انسانِ دور یا نزدیکِ جدیدی که از ایران می رود، حسودی ام می شود، دل ام بیشتر می گیرد، به خودم لعنت می فرستم، و بیبش از پیش در سرزمینِ مادری ام احساس غربت می کنم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٨٠١

تهران، بلوار سعادت آباد، پل مدیریت، خیابانِ علامه طباطباییِ جنوبی، نبش کوچه حق طلب،‌ دانشکده ادبیات فارسی و زبانهای خارجی دانشگاه علامه طباطبایی.

حالا گاهی که یادم میاد، حس می کنم انگار بیش از چند دهه گذشته...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٧٩٠

چوب پنبهِ سر ِ بطری هم از واقعیت های در حال نابودی ست. قضیه این بود که دی روز برایِ خریدِ چوب پنبهِ سر بطری تمام بازار اصفهان را زیر و رو کردم، از سپه به تلفنخانه و از لابه لای مغازه های کاغذ فروشی و صنف لوازم التحریری ها که گذشتم، از انتهای شمالیِ چهار باغ پایین سر در آوردم و بعدِ گذر از چهار راه تختی به خیابان عبدالرزاق سر زدم.  فقط یک مغازهِ عطاری در چهار سوق مقصود میدان شاه بود که چند نفری به آنجا ارجایم داده بودند، که می گفتند او ممکن است داشته باشد. آن جا رفتم، شیشه ای نشان ام داد که درون ش چیزی حدود حداکثر ١٠٠ تا چوب پنبه سایز معمولی بود، بعد به تفصیل گفت که چوب پنبه دیگر نیست و سی سال است که وارد نشده، و این که  انحصار تولید آن در اختیار اسراییل بوده، و اصلآ این روزها استفاده ای هم ندارد، و به هر حال چون عتیقه است و کسی هم ندارد، او هم پنج تا به من می فروشد حداکثر، فقط که کارم راه بیفتد. بقیه را می خواهد، که مغازه جنس را  داشته باشد، برای قشنگی. بسیار چانه زدم، کمی قیمت را بالا بردم، ولی در نهایت هر چه کردم ٢٠ تا بیشتر نتوانستم بخرم،‌ روی هم رفته به قیمت ٢۵٠٠ تومان.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٧٨٩

برای درخواستِ گواهینامه المثنی،‌امروز به یکی از این دفاترِ خدماتِ نیرویِ انتظامی مراجعه کردم، در خیابانِ آمادگاهِ اصفهان،‌مجتمعِ تجاریِ گلدیس. قرار شد از یک هفته تا حداکثر یک ماهِ دیگر، گواهینامه ام به نشانی ام ارسال شود. اکنون احساس خوبی دارم. نکته فلسفی اش این که اگر گواهینامه ام را از ابتدا گم نکرده بودم، دیگر اصلآ مجبور هم نبودم امروز به یکی از این دفاترِِ خدماتِ نیرویِ انتظامی مراجعه کنم. اگر مجبور نبودم امروز به یکی از این دفاترِ خدماتِ نیرویِ انتظامی مراجعه کنم، اکنون به خاطرِ آن احساسِ خوبی هم نداشتم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٧٨۵

تهران، گورستانِ رویاهایِ دورانِ دانشجوییِ من بود. 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٧٨٣

یکی از دستگاه های خودپردازِ سیارِ بانکِ اقتصاد نوین در شهرکِ غرب، بلوار درختی، متصل به شبکه شتاب، ۴٠ هزار تومان از حساب ام کم کرد، بدون این که ریالی به من پرداخت کند. برای پیگیری به یکی از شعب بانک ملی رفتم و صورت حساب گرفتم. در لیست برداشت ها، ۴٠ هزار تومان به عنوان «برداشت از حساب از طریق دستگاه خود پرداز» به تاریخ امروز از حساب ام کم شده بود. فعلآ در حال پیگیری هستم.

پی نوشت: بعد از ساعت اداری، مجدد حساب ام را چک کردم، ۴۰ هزار تومان به حساب برگشته بود!

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٧٧٢

حامله شدنِ انسان ترسناک است.  این که روزی پدرم- خواسته یا ناخواسته- در ارضای نیاز جنسی اش مادرم را حامله کرده و آن من شدم، من را به آنها ذره ای بدهکار که نمی کند هیچ، همین به تنهایی اگر بود نفرتی عمیق نسبت به آن دو در من به جا می گذاشت. چیزی اگر هست، که در مورد شخص من البته تصادفآ این گونه بوده، همه روزها و شب هایی ست که به خاطرم از زندگی شان گذاشتند و باز همه دقایق و ثانیه هایی ست که از حضورشان به آرامش رسیدم.

فعلآ تهوع شدیدی نسبت به تولید بچه دارم، و نگرانی از این که طبیعت- بدونِ خواستهِ من- بچه ای در پاچه ام کند، به راحتی دارد زندگی ام را مختل می کند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٧۵۵

در این گرمای وحشتناکِ امسال، حالا از شانس ما، یک آدم مادر به خطایی هم پیدا شده که مرتب میره شیرِ آب کولر ما رو می بنده. هر دفعه بادِ گرم میزنه کولر، میرم بالای پشت بام، می بینم شیر آب کولر رو یکی بسته. دیروز هم طبق معمول کولر که گرم شد رفتم بالا باز شیر رو باز کنم، دیدم این دفعه یارو پیشرفت کرده، شیر رو که بسته هیچی، برای محکم کاری شیلنگ رو هم از وسط قیچی کرده!

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی و تگ های این مطلب :ریز نوشته


٧۴٣

این روزها، در اکثر کودکانِ زیرِ بیست و پنج سال که گهگاه دورادور و یا از نزدیک می بینم، خامی، شعار زدگی، و -با معیارهای من- بی ادب بودن شان از چشم ام می اندازدشان. باورم نمی شود که به سختی حداکثر فقط پنج سال از آن ها مسن تر ام.  به آدم های چهل ساله که می اندیشم، از فکری که احتمالآ درباره من می کنند بخشی از اعتماد به نفس ام فرو می ریزد. به شصت ساله ها که فکر می کنم، می بینم عجب احمقی هستم اگر گاهی فکر می کنم زندگی را فهمیده ام. به کل این جریان که می نگرم، بسیار اندوهگین می شوم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٧٣٩

دو امکان جدید به وبلاگ اضافه کرده ام: یکی آرشیو موضوعی، و دیگری لیست کامل همه وبلاگ هایی که به طور منظم می خوانم. توضیح ضروری این که نویسنده های اکثر این وبلاگ ها را نمی شناسم. با محتوای برخی از آن ها نیز موافق نیستم.

پی نوشت: تبادل لینک و بده بستان های وبلاگی حالم را بد می کند. فقط در صورتی که وبلاگی را -به هر دلیلی- منظم بخوانم، در لیست قرارش می دهم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


۷۱۵

ذهن ام را نمی توانم آزاد گذارم، هم چون سالیان پیش که در لحظه تصمیم می گرفتم به هر آن چه می خواهم فکر کنم، تا هر جا که میرفت. گویی آب کش هایِ ذهنی بسیاری در این سال ها آرام آرام چونان غباری که بر سطحی می نشیند، اندیشه هایم را جهت دار، دغدغه هایم را زمینی، و لذت ها یم را زود گذر کرده است. درد می کشم از این که آلوده شده ام به بزرگ شدن، و دیگر اجازه کودکی کردن نداشتن. ادا و اطوارش را هم که در می آورم گاهی این روزها، احساس گناه عمیقی می آید و هنوز، نطفه پویشی بسته نشده، عقیم اش می کند.
همه این ها به کنار، حس ام را چه کنم، که انگار دیگر هرگز نمی توانم گریه کنم. به سی سالگی نزدیک می شوم، بی آنکه بدانم چه می خواهم، که چه باید شود بعدتر. این روزها چیزی نمیدانم، چیزی نمی خواهم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


۷۱۳

امشب کسی آمد، ماهواره نصب کرد. از این پس چیزهای رنگارنگ تری خواهیم دید.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


۷۰۰

از بین دو گزینه رهایی و ثروت- در شرایطی که انتخاب یکی، دیگری را محدود کند- به گمان ام اولی را انتخاب خواهم کرد.


پی نوشت۱: منظور از ثروت، هر وضعیت مالی ِ بهتر از وضعیت کنونی ام است.

پی نوشت۲: کار ِ تمام وقت ام را چند روزی ست کنار گذاشته ام. اکنون باز، لذتِ رهایی را مز مزه می کنم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


۶۸۰

تلاش برای دیدار با بعضی از دوستان قدیم در اصفهان بعد از حدود ۶ سال. حالا بسیاری شان ازدواج را تجربه کرده اند، و بعضی هاشان بچه هم دارند. بعضی شان جدا شده اند از همسرانشان، بعضی شان نه. بعضی ادامه تحصیل داده اند تا دکترا. بعضی کار میکنند مثل اسب. و همگی مان صورت هایی فربه تر داریم و روانی کم جنب و جوش تر. آرام گرفته ایم بسیاری مان و کم حرف تر شده ایم. حرف هامان هم بیش از آن روزها خسته میکند یکدیگر را.   

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


۶۷۰

مطلب قبلی (مطلب ۶۶۹) بحث زیادی ایجاد کرد، خیلی بیشتر از چیزی که پیش بینی میکردم. به همین دلیل هم چند روزی آپدیت نکردم که اوون پست از صفحه اول خارج نشه، افراد بیشتری بخوننش، و بحث تا جاییکه میشه ادامه پیدا کنه. از همه دوستانی که وقت گذاشتند، خواندند، نوشتند، و راهنمایی کردند هم بی نهایت ممنونم. 
در این ارتباط چندتا نکته به ذهنم میرسه که اینجا مطرح میکنم، و دیگه فعلآ این بحث رو میبندم:


۱. اینکه یک موضوع مطرح شه و افراد زیادی ،و به طور جدی، بهش واکنش نشون بدن، مستقل از نوع واکنش شون برای/علیه موضوع، میتونه توضیحی باشه برای اینکه آن موضوع چیزیه که اون افراد به طور خودآگاه یا ناخودآگاه خیلی زیاد درگیرش هستن. اینکه خودشون حاضر نبودن/نیستن پیش قدم بشن چنین موضوعاتی رو مطرح کنن، الزامآ به این معنا نیست که آن موضوع از نظر اونها فاقد اهمیت ست.


۲. ازدواج در بستری الزامآ و صرفآ حقوقی تعریف میشود. تا سندی امضاء نشود، آن هم در دفتر ثبت اسناد، آن هم در حضور چندین شاهد، آن هم با قبول شرایطی از سوی دو طرف، ازدواجی شکل نمیگیرد، میگیرد؟ منطق حکم میکند بپذیریم صحبت از یک معامله در میان است. عرضه و تقاضایی هست، و با ثبت یک قرارداد، خرید و فروشی صورت میگیرد. حقوقی داده و در قبالش حقوق و مزایایی دریافت میشود. دوستانی که ازدواج را صرفآ یک رابطه عاشقانه میدانند، لطفآ توضیح دهند چه ضرورتی برای ثبت دفتری آن وجود دارد؟ بعید میدانم آقای الف بتواند برود دفتر اسناد رسمی و سندی امضاء کند مبنی بر عشق اش به مسابقات راگبی، یا علاقه شدیدش به خوردن پیتزای قارچ و پنیر. کسی برای اثبات عشق دفترخانه نمیرود!

۳. در ازدواج، رابطه هم هست. هرچند رابطه به ازدواج وابسته نیست، و بدون ازدواج هم میتواند وجود داشته باشد. در دنیای امروز، ازدواج نه آغاز کننده رابطه است و نه نگهدارنده آن.  ازدواج احتمالآ دغدغه اش چیزهایی فراتر از صرفآ  یک رابطه بین دو انسان است. چیزهایی از جنس آنچه در ۲ ذکر شد. کیفیت رابطه بین دو انسان نیز، در آن دوره ای که با هم رابطه دارند، احتمالآ همبستگی معناداری با متغیر ازدواج نخواهد داشت. میتوان رابطه با کیفیتی داشت همراه با ازدواج، همان طور که میتوان در ازدواج بود و رابطه خرابی را تجربه کرد. رابطه خارج از ازدواج هم به همین شکل، میتواند مطلوب یا نامطلوب باشد.

۴. برایمان سخت است بپذیریم شاید کسانی هم وجود داشته باشند که خود رابطه برایشان در اولویت باشد و معانی مضاعفی که ازدواج به همراه میاورد (رجوع شود به بند ۲) را در تعارض با خود رابطه ببینند. کاملآ محتمل است فرد یا افرادی بر روی کره زمین زندگی کنند که نخواهند ارزشمندترین رابطه زندگی شان را با معامله همراه کنند. به نظرم خیلی دور از ذهن نیست که انسانی وجود داشته باشد که بین رابطه های دوستی اش با رابطه های کاری تمیز قائل شود و نخواهد در مورد مهمترین رابطه هایش دفترخانه برود و معامله کند. ممکن است آدمی وجود داشته باشد که در بستر غیر آزاد نتواند که دوست بدارد. آیا چنین افرادی حق دارند رابطه داشته باشند ولی ازدواج نکنند؟

۵. آیا در ایران میتوان رابطه عمری داشت ولی ازدواج نکرد؟ نمیدانم. آن روز که من و مریم تصمیم به ازدواج گرفتیم فرضمان این بود که چنین چیزی شدنی نیست. فقط، و فقط به همین دلیل بود که ازدواج کردیم. هیچ معامله ای در کار نبود.

۶. آیا میتوان به خاطر اجبارهای محیطی به ازدواج تن داد ولی با ایجاد تغییراتی در شرایط قرارداد، ازدواج را از معنای آن تهی کرد و جز نامی که از آن میماند، در عمل کاری کرد که هیچ معامله ای اتفاق نیفتاده باشد؟ مریم و من چنین چیزی هدفمان بوده است.

۷. اکثر دوستان به اشتباه برداشتشان از مطلب قبلی این بود که مریم مخالف اجرای قول و قرارهای پیش از ازدواجمان ست. اینکه در شرایط جدیدی که در آن قرار گرفته بودیم مریم حاضر به پرداخت هزینه مقابله با خانواده اش نبود، الزامآ به این معنا نیست که در عمل او عهدش را نیز زیر پا خواهد گذاشت. گزینه جدایی که او مطرح کرد، طبیعتآ طبق قرار و بدون دریافت مهریه، مانع از این میشد که عهدش بشکند. در ضمن، فراموش نشود که طلاق یک طرفه از طرف مریم هم جزو شرایط ازدواج ما است. او کماکان مهریه ای نمیگرفت و جدا میشد. عهدی شکسته نمیشد. ازدواج معامله محوری هم جان نمیگرفت. 

۸. در بسیاری از کامنت ها به طور مستقیم یا غیر مستقیم بیان شده است که مریم صرفآ به خاطر من و علیرغم میل باطنی خودش، به ازدواج غیر سنتی تعهد داده است. آیا دلیل مستندی هم برای تایید چنین گزاره ای وجود دارد؟ آیا آموزه های اجتماعی، خانوادگی، مدرسه ای، و رسانه ای که با آن بزرگ شده ایم هم تاثیری بر این تحلیل مان داشته است؟ آیا زن بودن مریم بر این نگرش ما تاثیری داشته است؟

۹.  در این چند روز، یکی دو گزینه جدید به دست آورده ایم. راهکارهایی که با آن تک تک قول و قرارهای قبل از ازدواجمان را عملی خواهیم کرد. مریم مهریه اش را خواهد بخشید و حقوق انسانی اش را به دست خواهد آورد.

۱۰.  وقتی ۲ نفر برای مدت معنا داری با هم زندگی میکنند، طبیعی ست اگر روزی کارشان به جدایی بکشد، چیزهایی که با هم به دست آورده اند را باید به نسبت سهمی  که هرکدام به طور مستقیم یا غیر مستقیم در کسب آن گذاشته است، قسمت کنند.

۱۱. برای من جالب است که وقتی کسی زندگی خودش را نقد میکند، سریع به این نتیجه میرسیم که او از زندگی اش راضی نیست. اصولآ ترجیح میدهیم همه چیز را همانطور که هست بپذیریم و ذهن خودمان را درگیر نقد و بررسی آن نکنیم. هرچند، روبرو نشدن با بسیاری از موضوعات به معنای وجود نداشتن آن ها نیست.

۱۲. مریم را دوست دارم. مریم هم احتمالآ مرا دوست دارد. هیچ کداممان به اینکه این دوست داشتن تا ابد ادامه پیدا کند یا نکند، متعهد نیستیم. هر دوی ما آزاد هستیم که دوست بداریم یا اینکه دوست نداشته باشیم. دوست نداشته باشیم، یا یکی مان دوست نداشته باشد دیگری را، اجازه داریم ادامه ندهیم. زندگی مشترک ما صرفآ یک آپشن است و بس.

۱۳. میتوان به هر آنچه در این دو پست مطرح شده نگاهی روانکاوانه داشت. احتمال دارد کلآ داستان شکل دیگری پیدا کند. شاید یک روانکاو در مورد همه اینها، به چیزهایی غیر از همه اینها توجه کند. شاید موضوع اصلآ چیز دیگری باشد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی و تگ های این مطلب :تحلیل


۶۶۹

در ارتباط با ازدواج، مشکلی برای من و مریم پیش آمده که دوست دارم با خواننده های وبلاگ در میان بذارم. بحثی که در پیش میاد پتانسیل این رو داره که به شکل منطقی و تحلیلی، و نه احساسی، بهش پرداخته بشه. یک خواهش از شما که میخوای این مطلب رو بخونی دارم، اون هم اینه که اگر این مطلب رو تا آخر خوندی، حتمآ به عنوان عضوی از هیئت منصفه خوانندگان اندک این وبلاگ، نظر دقیق خودت رو درباره موضوعی که توصیف خواهد شد، اعلام کنی. بدون تردید نظراتی که در کامنت دانی این مطلب خواهد آمد نه قابل تعمیم به جامعه بیرونی ست، و نه به تنهایی مبنای درستی برای تصمیم گیری نویسنده. ولی تردید نکن که حداقل کنجکاوی من در مورد خرد جمعی آدمهای این جامعه کوچک رو برطرف میکنه. شاید هم بتونه کلآ به تصمیم گیری من کمک کنه. میتونی از اسم مستعار استفاده کنی اگر دوست داری هویتت برای من ناشناس بمونه. اگر لطف کنی این مطلب را به لیستت هم بفرستی از این جهت که نظرات بیشتری دریافت میکنم میتونه کمک بیشتری کنه.  پیشاپیش ازت ممنونم.

به طور خیلی خلاصه، خنثی، و بدون کم و کاست ماجرا از این قراره:

من و مریم سال ۸۴ که تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم، به دلایلی که فعلآ موضوع بحث من نیست، مبنای هردومون این بود که هرگز تن به ازدواج سنتی ایرانی ندیم. برای رسیدن به چنین هدفی دقیقآ یک سری معیار و شاخص  تعریف کردیم که کنترل آن شاخص ها از طریق تعیین شرایطی، ما رو به هدفمون میرسوند. مواردش اینها بود: ۱. ما بدون برگزاری مراسم عروسی و جشن های متداول، زندگی مشترک رو شروع خواهیم کرد. در عوض هزینه چنین مراسمی را از خانواده من دریافت میکنیم و آن پول را آنطور که خودمان تصمیم گرفتیم بکار میگیریم.  ۲. مهریه ای در کار نخواهد بود. ۳. در شرایط ضمن عقد مریم حق طلاق، حق تحصیل، حق خروج ازکشور، حق کار، و هر مورد دیگری از حقوق انسانی که عرف بین المللی پذیرفته را به دست خواهد آورد. 

این شروط را با خانواده ها مطرح کردیم که هر دو طرف علیرغم میل باطنی شان شرط ۱ را پذیرفتند. در مورد شرط ۲ خانواده مریم به شکل بازدارنده ای مخالفت نمودند. در مورد شرط ۳ خانواده من توصیه کردند اجرای آن منوط شود به اجرای شرط ۲ ولی تصمیم گیری را به خودم واگذار کردند. خانواده مریم هم توصیه شان این بود که شرط ۳ را نیز اجرا نکنیم، هرچند مخالفتی هم نداشتند.

مشکل آغاز شد. من تحت هیچ شرایطی حاضر نبودم زیر بار مهریه بروم. دلایل مخالفتم موضوع این بحث نیست. در پستی مستقل بیانش خواهم نمود. اگر اینجا آن بحث را باز کنم متن حالت خنثی بودن خود را از دست میدهد. خانواده مریم هم مطلقآ حاضر به پذیرفتن این شرط نبودند. موضوع به سمتی میرفت که جدایی من و مریم محتمل به نظر میرسید. در این شرایط مریم پیشنهادی داد به من. او گفت بیا هر چه الآن میگویند قبول کنیم، ولی بدون اینکه به آنها ربطی داشته باشد، روز بعد ازعقد میرویم دفترخانه و من مهریه ام را می بخشم و تو هم شرایط ضمن عقد را به عقدنامه اضافه میکنی. به نظرم منطقی میامد. به مریم هم اعتماد کامل داشتم. پذیرفتم. ازدواج کردیم با مهریه صوری ۷۰۰ سکه،و فعلآ با همان شرایط پیشفرض خود عقدنامه. از شروط ما نیز، شرط ۱ با موفقیت اجرا شد. اجرای شروط ۲ و ۳ موکول شد به بعد از ثبت ازدواج.

روز بعداز عقد اتفاقی نیفتاد، من هم ضرورتی ندیدم در آن روزهای آغازین زندگی مشترک موضوع را مطرح کنم و درگیر کارهای اداری شویم. ۲ سال و ۶ ماه از زندگی مشترکمان گذشته. در تمام شب و روزهای این ۳۰ ماه به این موضوع فکر میکرده ام و آزارم میداده است.  در این مدت چند بار با فاصله های زمانی حدودآ ۶ ماهه این موضوع را با مریم مطرح کردم و او در عمل کاری نمیکرد، هرچند کاملآ موافق بود که باید این شروط را اجرا کنیم. مریم حرفش این بود که هر روز که تو بگویی میرویم این قرارمان را اجرایی میکنیم. نهایتآ چند روز پیش به طور جدی موضوع را میان کشیدم و قرار شد مریم عقدنامه را که خانه پدرش است بگیرد که برویم دفترخانه قرار و مدارهای قبل از ازدواجمان را اجرا کنیم. او مهریه را بذل کند و من هم وکالت طلاق، حق خروج از کشور، تحصیل، و کار به او بدهم. مریم که موضوع را با خانواده اش مطرح کرد، با واکنشی شدید روبرو شدیم. واکنشی که من تا این حدش را مطلقآ پیش بینی نمیکردم. هم پدرش و هم مادرش در فضایی کاملآ خشمگین و احساسی نظرشان این است که هرگز عقدنامه را برای چنین کاری به ما نمیدهند و حتی معتقدند این زندگی که در آن من میخواهم همسرم حق طلاق داشته باشد و خودم اسیر مهریه نباشم ارزش ادامه یافتن هم ندارد. آنها میگویند یا باید جدا شویم یا اینکه با شرایط آنها کنار بیاییم.

واکنش مریم در مورد این موضوع از من انفعالی تر است. او میگوید حاضر نیست به خاطر من با خانواده اش درگیر شود. میگوید که من باید کوتاه بیایم یا اینکه جدا شویم. من هم بعید میدانم بتوانم در زندگی ای که همیشه چماق مهریه بالای سرم است احساس خوشبختی کنم. از طرفی، در عمل از اعتماد من به یک قول، سوءاستفاده شده است.

به نظر نمیاید که جایی برای مذاکره با خانواده مریم در مورد موضوع مهریه مانده باشد. گزینه های پیش رو زیاد نیست. شما بودید چه میکردید؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۶۰

این طوری ادامه پیدا کنه، وبلاگ هم جمع میشه. مثل خیلی چیزهای دیگه که تو زندگی م جمع شد بدون اینکه خودم خواسته باشم. تن دادن به کثافت زندگی رو بهمون یاد دادن که بهش بگیم بزرگ  شدن. دست کشیدن از همه لذت های کوچک، ولی عمیق، دوران کودکی و جوانی. بازی کردن همون نقش های محافظه کارانه آدم های دورمون. جمع کردن و سنگین شدن و در نهایت هم بدون اینکه طراوتی مونده باشه، مردن. باید به تفصیل بنویسم که منظورم چیه. این فعلآ یک مقدمه ست.  

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۵۸

صبح ها ۶ از خواب بیدار شدن و جیش کردن و  و دوش گرفتن و صبحانه همراه با چای کیسه ای خوردن و از خونه بیرون آمدن و حدود ۲ ساعت در ترافیک معطل شدن و سر کار رسیدن و انگشت زدن و ظرف غذا رو یخچال گذاشتن و  پشت میز نشستن و ترجمه کردن و وبسایت و ای میل های کاری و تلفن های مدیر عامل و مطالعه کاتولوگ های شرکت و  و یاد گیری نرم افزار و نوشتن متن انگلیسی و ناهار و اینترنت و کارهای شخصی و وبلاگ و اخبار روز و کارهای محوله و پر کردن فرم گزارش روزانه و جمع کردن وسایل و انگشت فرو کردن به دستگاه حضور و غیاب و در آوردن ماشین از پارکینگ و بازگشت عصرگاهی به خانه و کمی استراحت و دوباره خروج از خانه و باز یک جای دیگه برای کار و این بار دریافت خبر ترکیده شدن بمب و آدم ها در عراق و انتخابات پاکستان و خروج و ورود اسلحه به دست ها از/ به افغانستان و سخنان حداد عادل و نسخه جدید احمدی نژاد و چاوز و بوش و سارکوزی برای انسان و اظهار نظرهای جدید البرادعی و سانسور اخبار و ترجمه خبر به انگلیسی  و کوتاه کردن خبر از ۵۰۰ واژه به ۹۰ واژه و کماکان دریافت اعتراض سردبیر و تغییر مجدد خبر و تهیه زیرنویس و کمی تماشای عکس های  فرانس پرس از اجساد سوخته و لباس های مد روز و آدم مهم های کره زمین در ۲۰۰۸ و ... . برگشتن به خونه و شاید شام و ساعت ۱۲ خوابیدن و صبح ها ۶ از خواب بیدار شدن و ... 

در مقایسه با:

صبح ها در ساعات متنوعی از روز و گاهی بعد از روز، بسته به اینکه شب قبلش چه ساعتی خوابیده باشم، بیدار شدن و آرام زیر کتری رو روشن کردن و جیش کردن و چای دارجلینگ دم کردن و صبحانه نخوردن و پای اینترنت نشستن و یاهو مسنجر باز کردن و وبلاگ و اخبار ورزشی خواندن و در IMDB چرخیدن و انتخاب و تماشای فیلم از آرشیو و نقد فیلم روی اینترنت خوندن و بسیاری از روزها بی حوصله بودن و هیچ کاری نکردن و بعضی روزها دوباره خوابیدن و گاهی عکس تماشا کردن و اگر حوصلش باشه  کسی هم باشه چت کردن و روزهایی که باید درس بدم مطالعه و طرح درس برای کلاس بعد از ظهر درست کردن و نوار زبان گوش دادن و در صورت احساس نیاز ناهار خوردن و باز چای خوردن و با مریم در دانشگاه تلفنی صحبت کردن و اگر به ساعت ترافیک نخورم دنبال مریم رفتن و خونه برگشتن و بی حوصله و دپرس بودن و در مورد بی پولی فکر کردن و در مورد انسان فکر کردن و اگر بعداز ظهرش بخوابم، خوابهای نوستالژیک از اصفهان و کودکی دیدن و دوش گرفتن و سر کلاس رفتن و در کلاس تلاش کردن و هم کلاسی ها رو دوست داشتن و شب به منزل برگشتن و به تدریس اون شب فکر کردن و فیلم دیدن و شب تا صبح یا شب تا نصف شب یا شب تا ساعاتی بعد از نصف شب روی اینترنت بیدار بودن و خواندن و چای خوردن و آرامش و خلوت داشتن و صبح ها در ساعات متنوعی از روز و گاهی بعد از روز، بسته به اینکه شب قبلش چه ساعتی خوابیده باشم، بیدار شدن و ... 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۵٠

خیلی سرم شلوغه. وبلاگ نویسی ِ این روزها شده مثل رکوع و سجودهای عجله ای، در اوون شب هایی که قرار بود بعدش بابا ببرتمون بیگ مگ، پیتزا بخوریم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۴۸

Striving for manhood...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۴۷

Neither for nor against anything...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۴۱

به فکرِ انتقال آرشیو، و ادامه دادن وبلاگ در یک سایت شخصی هستم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۳۷

پرایدی که سه سال پیش خریدم، این روزها حال و روز ِ خوشی نداره. جوش میاره، از سوراخ هاش آب میچکه، و اینطور که میگن واشر سرسیلندر سوزونده. ظاهرآ به خرج افتاده و از این به بعد هر ماه، اندازه یه اجاره خونه باید خرجش کنم. برای من ماشین ِ شخصی در تهران کارکردش خیلی فراتر از صرفآ یک وسیله نقلیه ست. وسیله نقلیه بودن ِ ماشین برای ِ من کارکرد ِ ثانویه اونه، و به همین دلیله که این روزها که باید خرج دوا و درمونش کنم و از این تعمیرگاه به اوون تعمیرگاه ببرمش بسیار نگران هستم. ماشین قبل از هرچیزه دیگه وسیله ای ست که به من حریم ِ شخصی میده موقعی که خانه نیستم. این حریم ِ شخصی به من کمک میکنه مجبور نباشم با آدم های ِ غیر ِ جذاب ِ شهر ِ تهران تعامل داشته باشم. وقتی ماشین دارم دیگه لازم نیست به راننده تاکسی حالی کنم حق نداره وقتی صندلی ِ جلو نشستم یک نفر دیگه رو کنارم بشونه. دیگه ضرورتی نداره موقعی که سوار ِ مترو میشم صدها آدم ِ بی سواد و آلوده و بدبو رو تحمل کنم، و مواظب باشم زیر ِ فشاری که میارن له نشم یا جلوی قطار نیافتم. موقعی که ماشین ِ شخصی دارم، لازم نیست برای گرفتن یک تاکسی تلفنی پای ِ تلفن گدایی کنم، یا بابت یک جابجایی ِ کوتاه ۴۰۰۰ تومان پول خرج کنم. من موقعی که ماشین شخصی دارم شنیدن عزاداری امام ِ هفتم بهم تحمیل نمیشه. از طرفی میتونم به جای شنیدن ِ سخنرانی ِ ۱۲ بهمن ِ آیت الله خمینی در بهشت زهرا، پینک فلوید گوش بدم. روزهایی که پراید رو میبرم بیرون، میتونم بدون ِ اینکه نگران باشم دود ِ سیگار ِ من وارد ریه های کسی بشه، داخل ماشین وینستون لایت روشن کنم. داخل پراید میتونم مجانی دوستان رو ببینم و ساعتها با کاوه بدون ِ اینکه کسی مزاحم باشه، یا خرید ِ قهوه ۲۵۰۰ تومانی رو تو پاچمون کنه، بحث ِ روشنفکری راه بندازم، و عمیقآ لذت ببرم. فقط داخل ِ پرایده که خیالم راحته نیاز ِ جنسی ِ سرکوب شده مردان ِ پایتخت، به شکل ِ متلک، توهین، و مزاحمت ِ کلامی حریم ِ شخصی مریم رو به هم نمیریزه. وقتی داخل ِ پراید هستم لازم نیست به حرفهای انسانِ (احتمالآ) دروغگویی که برای گرفتن چند ده تومان پول برای رفع ِ بدیهی ترین نیازهایش(احتمالآ) به راحتی دروغ میگوید و از بیماری مادر و نسخه ای که نمیداند با کدام پول به دارو تبدیل کند سخن میگوید، گوش کنم. فقط داخل خودروی شخصی ست که چکمه های بلند پیدا نیست و کوتاهی ِ مانتو  نامعلوم ست؛ و میتوان به راه ِ راست هدایت نشد و حتی گهگاه لبی گرفت، لبی تر کرد، و به ریش ِ متعصبین ِ شهر خندید. داخل ِ خودروی ِ شخصی، گِل و خاک و غبار ِ شهر بر لباس ها و کفش هایم کمتر مینشیند، و خاکستری ِِ زندگی ِ انسان ها و سیاهی ِ تهران ِ امروز کمتر عذابم میدهد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۳۶

حال و روزی خنثی دارم، نه خیلی خوبم و نه بد. به طور حتم، به شکلی سیستماتیک از سال ۸۳ حالم بهتره. تا بازگشت به حال ِ خوب ِ سال ۸۰ و سال های قبل تر به نظرم راه زیادی نمونده.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۳۳

بسیار بسیار وقتم پر شده. پارسال همین موقع ها چنین وضعیتی بود، که در چرخشی انقلابی به ماه ها خانه نشین شدن ام انجامید. امیدوارم این بار به خیر بگذره.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۲۸

با امضای قراردادی ۵۰ روزه به یک شرکت ِ تولیدی/تجاری ِ بین المللی پیوستم. در میان همه شغل هایی که تا امروز داشته ام، به این شغل ِ ۵۰ روزه بیش از همه آنها افتخار میکنم. بیش از ۱۰ سال تجربه کار ِ موقت آن هم در حوزه های کاریِ بسیار متنوع و بسیار بی ربط به هم،  همراه با بی کاری هایِ خودخواستهِ بسیار، به من نسبت به کارهایی که قرار است انجام دهم بینشی داده است که در مردم ِ دور و بر خود -حتی افراد ِ با تخصص بسیار-  کمتر مشاهده میکنم. بینشی که به من میگوید کار ِ خوب باید ویژگی های زیر را حتمآ داشته باشد:

۱. کار غالبآ هزینه ای ست که انسان در زندگی پرداخت میکند در ازای مبلغی که در آغاز قرارداد، پایان ماه، و یا پایان ِ انجام کار دریافت میکند. هزینه ای که از دست رفتن ِ وقت، انرژی و نشاط، و (حداقل برای من از همه مهمتر) قدرت ِ خلاقیت و یادگیری را شامل میشود. این هزینه ها آنقدر زیاد هست که برایش پول زیادی طلب کنم. من برای پول کار میکنم. طبیعی ست که بحث های مالی قبل از آغاز همکاری، از همه چیز مهمتر است.

۲. تجربه به من ثابت کرده کاری به دلم مینشیند که در به دست آوردنش مطلقآ از رانت ِ رابطه ها استفاده نکرده باشم. کار برای من اوج لذت اش آن هنگام است که احساس کنم به من شدیدآ نیاز است و شبیه من افراد زیادی نیستند که بتوانند آن کار را به سرانجام برسانند. طبیعی ست که در چنین شرایطی تا جاییکه میتوانم مبلغ را بالا میبرم. برعکس، وقتی کسی به خاطر رابطه خانوادگی/دوستی که با من دارد، مرا به جایی معرفی میکند که آنجا کار کنم احساس پایین بودن میکنم. انگار تازه بدهکار شده ام. در چنین وضعیتی امکان ِ افزایش ِ قیمت هم برای خدمات ِ من نیست.

۳. کار ِ خوب کاری ست که در بخش خصوصی به دست آورده باشم. کار ِ دولتی (حداقل در ایران) حتی در بالاترین سطوح تصمیم گیری نیز، حداقل به دو دلیل نمیتواند برای من کار ِ بی نظیری باشد: یک، اینکه معادله کار/پول در بخش دولتی از مکانیسمی صرفآ اداری تبعیت میکند و نه ارزش و نایابی ِ کار. بسیار اتفاق میافتد که کاری که یک کارمند دولت برایش مبلغ هنگفتی میگیرد در خارج از نظام اداری ذره ای هم خریدار نداشته باشد. من چنین کاری را کم ارزش میدانم حتی اگر درآمد خوبی داشته باشد. به نظرم یک مثال ِ دم ِ دست برای این نمونه کار، کاری ست که مدیران ِ ارشد ِ دولت فعلی انجام میدهند. بیشتر ِ آنها (احتمالآ) غیرمتخصص، غیر حرفه ای، و توسعه نیافته تر از آن هستند که در بازار ِ آزاد بیرون از بخش دولتی بتوانند حتی روزی ِ خود را تامین کنند، در حالیکه الآن احتمالآ حقوقِ دولتی بسیار جذابی دارند.  دوم، اینکه کار دولتی (در سطوح ِ میانی به بالا) را  یک شبه به حکمی سیاسی به دست میاوری و شبی دیگر باز به حکمی ساده از دست میدهی. سطوح ِ پایین تر از بخش ِ میانی هم که اصولآ موضوع بحث من نیست.

۴. کار ِ من باید موقت باشد. زمانی آغاز شود، دوره ای به اوج رسد، و دوره اش که تمام شد، حتمآ کنار گذاشته شود. ادامه دادن به انجام یک کار بعد از پایانِ تاریخ ِ مصرفش آدم را فرسوده و غیر خلاق، و زندگی را سرد و بی هیجان میکند. مهم این است که بفهمم چه وقت تاریخ ِ مصرف کاری که میکنم به اتمام رسیده.

۵. کار باید حداقلی از یک جایگاه ِ اجتماعی مطلوب را به همراه داشته باشد. هرچند در بیشتر موارد میزان ِ دستمزد به تنهایی جایگاه ِ اجتماعی شغل را تعریف میکند، ولی این همیشه هم صادق نیست. به هر حال جایگاه اجتماعی ِ یک پزشک متخصص، حتی وقتی دستمزدش از حاج آقای حجره ای در بازار قیصریهِ اصفهان هم کمتر باشد، باز هم همیشه چیزی بالاتر از میانگین است. (این عامل البته به نظر من قابل تجدید نظر است!)

پی نوشت یک: اقتصاد ِ آزاد پیش فرض ِ ذهنی من است. جایی که عرضه/تقاضا دستمزد تعیین میکند. «هرکس به میزان توان ش کار کند و به میزان نیازش بردارد» موضوع ِ من نیست.

پی نوشت دو: من در این لحظه خوشحالم شاید چون امروز اولین روز ِ کار ِ جدید ِ من بود. تضمینی نیست هفته آینده در چنین روزی با چیزهایی که گفتم موافق باشم.

پی نوشت سه: ناز ِ آدمی فقط تا سن ِ خاصی خریدار دارد. شاید روزی که کسی خریدار ِ نازم نبود به بیمه فکر کنم، و اندک دستمزدی که دولت کف ِ دستم میگذاشت به خاطر از کار افتادگی، یا پیری. حتی ممکن است از «عدالت» سخن بگویم.

پی نوشت چهار: «روزگار ِ غریبی ست، نازنین»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی و تگ های این مطلب :تحلیل


۶۱۳

مطالب جدید- تا وقفه بعدی- را تقدیم میکنم به کاوه، که حضورش در بین اندک بازدیدکنندگان این وبلاگ انگیزه ای ست برای ادامه آن...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۱۲

برای مدتی این وبلاگ به روز نخواهد شد. آپدیت بعدی «سه شنبه ۲۵ دی ۱۳۸۶» خواهد بود.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۰۵

زندگی با ریتم تند رو دوست ندارم. آرامش برای من جایی در اتاقم است، دور از هیاهوی شهری که جذبم نمیکند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۵۸۳

لوکیشن تقریبآ همه خواب های من اصفهان، و زمان اکثر آنها گذشته ست. نیاز به روانکاوی داره.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۵۴۱

امروز دقیقآ ۲ سال است که دیگر تنها نیستم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ شهریور ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۵۳۰

«میرن آدما، از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه»

پدربزرگم (باباجون) ساعاتی پیش در ۸۶ سالگی در اصفهان درگذشت.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۵۲۶

سنگین شده ام. به معنای منفی آن.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۵۰۳

برای مدتی این وبلاگ به روز نخواهد شد. آپدیت بعدی دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۶ خواهد بود. 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۴۵۷

خوب اندیشیدن رو نمیدونم، ولی روشنفکر بودن همش یک توهم بود.

از دوستانی که ازدواج کردن کسی هست که خودش رو روشنفکر بدونه؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۴۴۶

آدمهای زیادی رو میشناسم که از شهرستان به تهران اومدن و غمگین شدن.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۴۲۹

خواب دیدم دکتر تاج زنگ زد خونمون گفت که نگرانم شده و میخواد ببینه که چرا چند هفته میشه از من هیچ خبری نیست. من بهش از تفاوت «رابطه» و «ارتباط» که کاوه بهم گفته بود گفتم، و ادامه دادم که «رابطه» انسان محوره ولی «ارتباط» کار محوره. بهش گفتم که «ارتباط» تو مسائل مربوط به روان انسان رو دوست ندارم. بهش گفتم اوضاع خوب نیست. «رابطه»ها همشون به «ارتباطات» تبدیل شده. خیلی حرف زدیم. روی کالر آی.دی. که نگاه کردم دقیقآ ۴۵ دقیقه حرف زده بودیم. به این فکر میکردم که بابت این مکالمه پولی لازم نیست پرداخت کنم. از وقتی تو خواب تلفن رو قطع کردم تا الان که در بیداری هستم به این فکر میکنم که دکتر تاج انسان شریفی ست، و اینکه اگر پول داشتم باز هم میرفتم پیشش. 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شخصی


۴۲۱

اینجانب «پایین» آمادگی خود را برای تحصیل در دوره دکتری رشته خودم - یعنی آموزش زبان انگلیسی- اعلام مینمایم. ولی برای قبول چنین مسوولیتی شرایطی دارم که ابتدا باید تامین آنها از طرف دولت جمهوری اسلامی ایران و وزارت علوم، تحقیقات و فن آوری تضمین گردد:

 ۱. بابت هر ماه تحصیل در مقطع دکتری حق الزحمه ای برابر ۵۰۰ هزار تومان دریافت نمایم که این پرداخت به صورت ماهیانه و در ابتدای هر ماه به حسابم واریز شود.

۲. تحصیل در دوره دکتری علاوه بر حضور در کلاسهای درس دانشگاه مرا موظف کند که حداقل  ۸ ساعت در هفته به عنوان معلم زبان انگلیسی (منظور تدریس کلاسهای دانشگاه نیست) در کلاسهای عمومی زبان در یکی از آموزشگاهها و یا مدارس شهری که در آن مشغول به تحصیل هستم حضور به هم رسانم.

۳. اجازه تحصیل در دوره دکتری رشته آموزش زبان انگلیسی فقط به کسانی داده شود که حداقل سابقه ۵ سال تدریس زبان انگلیسی در موسسات زبان و یا مدارس را دارا بوده و صلاحیت علمی و توان کلاس داری آنها به تایید حداقل ۳ استاد معتبر دانشگاه در این رشته رسیده باشد. بدیهی ست افراد آشنا به انواع و اقسام نظریه های مرتبط در حوزه های زبانشناسی کاربردی، روانشناسی یادگیری، آموزش زبان،... بدون داشتن تجربه کاری مربوطه صلاحیت تحصیل در این مقطع را نخواهند داشت.

۴. دولت جمهوری اسلامی ایران نیز تعهد کند موانع سیاسی، مالی، و ایدئولوژیکی که تاکنون مانع ایجاد یک سیستم آموزش زبان رسمی استاندارد در مدارس و دانشگاههای کشور بوده است را در زمانی از پیش تعیین شده برطرف نماید. عدم تغییر نظام آموزش زبان در مدارس کشور عملآ نقش کابردی حضور این رشته در دانشگاهها - آنهم تا مقطع دکتری-  را به یک بازی صرفآ دانشگاهی و به درد نخور کاهش داده است.

با در نظر گرفتن این واقعیت که اینجانب برای نظریه «علم برای علم» کوچکترین ارزشی قایل نیستم و آنرا صرفآ کلیشه ای برای توجیه کردن «نداری و ناتوانی» دانشمندان کارنابلد میدانم، و در نگاه من علم بدون کابرد واقعی خارج از دانشگاه صرفآ یک سرگرمی غیرحرفه ای است، عدم تحقق شرایط ذکر شده مانع از پذیرش این مسوولیت ،یعنی تحصیل در دوره دکتری، برای اینجانب خواهد بود. البته جای خوشحالی دارد که همیشه دوستان زیادی هستند که متقاضی ورود به این دوره تحصیلی میباشند، که متاسفانه در آن بین کم نیستند نظریه دانانی که هرگز اجازه تدریس در یک کلاس زبان را ، حتی در ابتدایی ترین سطوح در پایین ترین آموزشگاهها، دریافت نخواهند نمود. 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شخصی


۴۱۹

«بهانه های ساده خوشبختی»

اعجوبه ای به نام Nikon D70s

و من که حالا پس از ۲ سال انتظار صاحب این لعنتی شده ام.

خوشحالم.

و این هم آخرین عکسی که با دوربین کوچک کهنه ام گرفتم:

از این پس با دوربین بیشتر خواهم نوشت...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شخصی


۴۱۶

این روزها به پول فکر میکنم. به اینکه گوجه فرنگی شده کیلویی ۲۰۰۰ تومان و اینکه یک خرید معمولی روزانه به راحتی از مرز ۲۰ هزار تومان فراتر خواهد رفت. به این فکر میکنم که من باید حداقل روزی ۶ ساعت درس بدم تا بتونم یک خرید معمولی روزانه انجام بدم. این روزها فکرم مشغول این شده که برای خرید یک دوربین SLR که در دنیا ۸۰۰ دلار بیشتر قیمت نداره باید حدود ۲ سال برنامه ریزی کنم! موقع خریدش هم که میشه باز نگران این باشم که این پول رو شاید باید صرف کار دیگه ای کنم تا یک کالای لوکس مثل دوربین SLR! به اینکه از وقتی که تصمیم به خرید یکDVD-writer میگیرم که قیمت جهانی آن ۴۰ دلار بیشتر نیست تا موقعی که DVD-writer داشته باشم بیش از ۶ ماه طول میکشه! این روزها فکرم مشغول این واقعیت شده که من فقط یک معلم هستم، ازدواج کردم، مسولیت دارم، و دیگه اون دوران بخور و بخواب کودکی و دانشجویی سپری شده. این روزها انگار واقعی تر شدم، عادی تر به نظر میرسم و واقعآ خیلی وقته که دیگه دموکراسی موضوع گفتگو هام نیست. به این فکر میکنم که اگر قرار بود اجاره خونه هم پرداخت کنم جزو اقشار محروم جامعه محسوب میشدم، میرفتم زیر خط فقر، و احتمالآ خارج از وقت کلاس مسافرکشی میکردم. به این فکر میکنم که اون پنج روزی که از پایان ترم تا پرداخت حقوق طول میکشه باید باز هم از بابام پول بگیرم. به این فکر میکنم که اگر روزی ۱۰ ساعت هم درس بدم باز هم زندگیم از متوسط بالاتر نمیره. روزی ۲۴ ساعت هم درس بدم کماکان پولدار نخواهم بود و ماشینم از پراید به ۲۰۶ تبدیل نخواهد شد!  این روزها به پول فکر میکنم و دموکراسی موضوع من نیست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شخصی


۳۸۷

این روزها دنبال کردن مسابقات لیگ برتر فوتبال ایران به یکی از سرگرمی هام تبدیل شده. یادمه دوران راهنمایی و اوایل دبیرستان یک چنین علاقه ای به بازیهای لیگ آزادگان داشتم. اوون وقتها من و داداشم میرفتیم ورزشگاه تختی و بازیهای ذوب آهن رو از نزدیک تماشا میکردیم. یادمه تیمهای استقلال و بعدش هم ذوب آهن بیشترین چیزهایی بود که در زندگی دوست داشتم. دبیرستان که گذشت علاقه من به فوتبال کم و کمتر میشد و دانشگاه که رفتم آدمهایی که به دنبال کردن مسابقات فوتبال مشغولیت داشتند رو در ذهنم تحقیر میکردم که چقدر انسانهای سطحی ای هستند. دوران دانشگاه فکر میکردم آدمها باید فلسفه و سیاست رو دنبال کنند و به جای تشویق ذوب آهن، از ارزشهای بشری دفاع کنند. برام جالبه که این روزها باز به علایق دوران کودکی برگشم و باز برام جالبتره که تفاوتی بین کسی که فوتبال دوست داره و کسی که عاشق چیزهای دیگر هست نمیبینم. به نظرم فوتبال همون قدر میتونه جدی باشه که برای یک کمونیست اندیشه های چپی ارزش داره. و باز کسی که عاشق هنر یا علم هست هم در جایگاه بالاتری نیست نسبت به اوون کسی که لیگ آزادگان رو بیشتر از دانشکده فنی دانشگاه تهران دوست داره.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شخصی


۲۴۰

احساس ناامنی...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شخصی


۲۰۶

شبهای بیخوابی ...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شخصی


۱۹۵

پایان پایان نامه...

(چهارشنبه ۹ آذر ۱۳۸۴)

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شخصی


۱۸۹

کلاس؛ بیهوده تکرار عصرهای من...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شخصی


۱۸۰

اینجا یکساله شد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شخصی


۱۷۱

دیروز رسمآ ازدواج کردم.

هیاهوی درونیم آنقدر بزرگ بود که هیاهوی بیرونی رو به حداقل برسونیم. 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شخصی


۱۷۰

شترهای زیادی هستن که در خونه هر کسی میخوابن. یکی از اوون شترها الان پشت در خونه من خوابش میاد. بعید میدونم تا خوابیدنش زمان زیادی مونده باشه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شخصی


۱۶۸

نمیدونم من زودتر تمام میشم یا این پایان نامه لعنتی!

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شخصی


۱۰۸

گربه های محله شبها به گربه سازی و همسایه های دیوار به دیوار من به انسان سازی!

من هم گوش جان میسپارم به این سر و صداهای روحانی ...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :ریز نوشته و تگ های این مطلب :شخصی


۷۲

ببین خیلی دوست داشتم که یک چیزی رو همتون درک میکردید؛ اوون هم اینکه من یک معلمم و کارم یکی از دو چیز مقدس زندگیمه؛

 اینکه عالی نیست یا اینکه مثل فاحشگی میمونه؛ یا اینکه من توش تمام میشم که کسانی شروع بشن؛ یا اینکه از من یک مجسمه کهنه زشت میسازه؛ یا اینکه من رو خسته میکنه و گاهی نا امید و اینکه انرژی مثبتم رو میدم به غریبه ها و خودم خالی میشم ازش؛ یا اینکه تو کلاس میخندم و بیرون کلاس زار زار گریه میکنم؛ یا اینکه شاگرد ۷ سال پیشم الان از خودم جلو زده و الان تحقیرم میکنه؛ یا اینکه پول میگیرم روانم رو میفروشم؛ یا اینکه پول باد آورده گنده تو دست و بالم نیست؛ یا اینکه با ۷ سال درس خوندن تو دانشگاه الان جلو خیلی از سبکسرهای تازه به دوران رسیده کوچک به نظر میرسم؛ یا اینکه خیلی ها دلشون برام میسوزه و خیلی ها نگرانم هستند؛ و اینکه از بس به همه چی نگاه کردم و همه چی رو نقد و تحلیل کردم دیگه دارم میترکم؛ و اینکه هر چی تو کلاسهام شاگردهام بیشتر میشن تو زندگی تنهاییم بزرگتر میشه؛ یا اینکه اکثر همکارهام ریدن به این نام مقدس از بس که به کثافت کشوندن خودشون رو ؛ یا اینکه سیگار میکشم که بتونم بهتر در خدمت شاگردهام باشم و اونها این رو درک نمیکنن؛ و کلان اینکه دارم ذره ذره میسوزم که باشم؛ و هزار تا  چیز این شکلی دیگه

اینها هیچ کدوم باعث نمیشه فقط لبخند رضایت یکی از همون غریبه ها رو تا اوون روزی که میتونم این لبخند رو علت باشم با هیچ چیز دیگه ای تو زندگیم عوض کنم.

آره آقا جون: من هم معلمم.

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شخصی


۶۲

این هم از سیزده به در!

خیلی هم خوش گذشت.

حالا میخوای چی بگی؟

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شخصی


۵۷

به شدت دچار توهم شده بود. یک زندگی کاملآ غیر معمول که خودش هم از درک آن عاجز بود.

تمام عقده های خفه شده دوران کودکی اکنون از او کودکی ساخته بود اگر چه روی شناسنامه مردی میانسال محسوب میشد.

مدتی میشه که به نظریات «فروید» ایمان آوردم.

 

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :شخصی


۵۶

پایان نامه لعنتی دوباره به جریان افتاده

من خر هم دوباره خوشحالم که پایان نامه لعنتی دوباره به جریان افتاده

همین

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :شخصی


۵۱

وقتی بیدار شدم و برای دومین روز متوالی از حضور در موسسه و کلاس خودداری کردم این پیغام رو برای مدیر آموزشگاه فرستادم:

«Goodbye, ترجیح میدم از گرسنگی بمیرم تا اینکه مثل یک فاحشه که بهش میگن معلم روزی ۴ ساعت روح و روانم را در اختیار غریبه ها بذارم. من دیگه معلم نیستم »

با اینکه خیلی خوب میدونم:

چنین چیزی رو ترجیح نمیدم.

این فاحشگی هویتی است که در ۱۰ سال گذشته به زندگیم معنا داده.

اوون غریبه ها رو دوست دارم.

خیلی زود دوباره مجبور میشم به عنوان همون فاحشه برم سر کلاس.

خیلی خستم.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :شخصی


۴۰

بحران

نه!

من  «من» میمانم

حتی اگر هزینه «من» ماندن خود «من» باشد

...

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :شخصی


۳۷

«همه چیز خیلی سریع پیش رفت ...»

و برای اولین بار: "committed"

و شاید آخرین بار نیز هم...

...

 

 

 

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :شخصی


۳۶

باز هم شکستم

بی دلیل

مرا از برای شکستن زاییدند

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :شخصی