٩٢٩

- شب به خیر

- شب به خیر.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :دیالوگ


٨٨٠

- من تو رو راحت به دست نیاوردم که همین طوری ول ات کنم.

-  یعنی واقعآ خوابیدن با بابا این قدر برات شکنجه بوده؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :دیالوگ


٨۵٣

- من کماکان فکر می کنم اخلاق مقوله ای نسبی ست. می دونی، بیش از این که خودِ یک رفتار رو موردِ قضاوت قرار بدیم، و یا از واژه هایِ دارایِ بار ارزشی، مثل بد و خوب استفاده کنیم، باید به ریشه هایِ اون رفتار توجه کنیم.

- چیه؟ نکنه‌ دوباره دسته گل جدید به آب دادی؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :دیالوگ


٨٣۵

- آقا، از این زغال اخته ها هم ببرید، کمر رو سفت می کنه.

- ممنون. نیازی نیست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :دیالوگ


٨٢٠

- شما کارتون چیه؟

- من محتوایِ فرهنگی تولید می کنم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :دیالوگ


٨٠۵

- پرو می کنید مانتو رو، خانم؟

- نه، یه چیزی میخوام مجلسی باشه، رسمی باشه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :دیالوگ


۷۲۹

- چه خبر؟
- چیزه خاصی که نه. تو چی؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :دیالوگ


۵۹۶

بیمار: پنج پنج تا، بیست پنج تا.

روانکاو: اولین بار کی چنین احساسی داشتی؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :دیالوگ


۵۹۳

بیمار: دو دو تا چهارتا.

روانکاو: از کجا میدونی دو دو تا، پنج تا نمیشه؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :دیالوگ


۴۹۷

- بهترین خاطره ای که دارید؟

- گم شو بابا

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :دیالوگ


۴۸۰

- ببینم، ویزات اومد؟

- گفتم که، پروسه نهایی رو داره میگذرونه.

- بلیط گرفتی؟

- رزرو ابتدایی کردم.

- برا چه تاریخی؟

- برا آخر می

- دلم برات تنگ میشه

- نگو که من داغونم.

- دست به تصمیم بزرگی زدی، از یک طرف تحسین میکنم جسارتت رو و از طرفی ناراحت هستم که از هم جدا میشیم.

- در مجموع خیلی چیزا یاد گرفتم در این چند سال تهران بودن

- مهمترینش چی بود؟

- اینکه در نهایت بحران، آدم میتونه با اعتماد به نفس و توکّل مشکلش رو حل کنه و ببینه که واسطه انسانی کاری نمیتونه بکنه.

- منظورت از واسطه انسانی چیه؟

- این یکی دیگه هست که آدم رو الهام میده، میدونی، قبلن فکر میکردم که در مشکلات باید دست به دامن این و اون بشم. ولی الان نه دیگه. میدونم هیچ کاری به زور شدنی نیست.

- الان دست به دامن چی میشی؟

- الان به تجربه گذشتم استناد میکنم و الهام از اونا میگیرم. کاملآ معلوم میشه که یه چیزایی دست من و تو نیست.

- فکر کنم خیلی چیزا دست من و تو نیست.

- آره

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :دیالوگ


۴۶۵

- کارتون چیه؟

- نقد میکنم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :دیالوگ


۴۵۵

- Tea or coffee?

- Tea, please.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :دیالوگ


۴۴۴

- اه! چه ترافیکی گیر کردیم. لعنتی ساعت اوج هم که نیست آخه!

- تصادف شده فکر کنم. غیر ممکنه ترافیک این موقع این طوری باشه.

- امیدوارم. اگر بخواد تا آخر این طوری باشه فردا هم نمیرسیم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :دیالوگ


۳۵۵

۲ سال پیش در ۱۸ آبان ۱۳۸۳ کاوه با خوردن یکی دو مشت قرص حل شده در آب خواست که خودش رو بکشه. کاوه اون روز نمرد و امروز خوشحاله که اوون روز زنده موند. چندی پیش ازش در مورد زندگیش در این روزها پرسیدم:

- آیا هنوز نگاهت به زندگی یک نگاه پوچه؟

- میدونی سپهر،‌ گمون نکنم دیگه پوچ باشم. بیشتر خودم را کودکی میبینم که هنوز خیلی چیزها نمیدونه. بی هدف نیستم اما برچسب نمیزنم به خودم. خیلی چیزا واسه رسیدن به دانایی باقی مونده. باید خیلی بیشتر بخونم و فکر کنم.

- بدون اینکه بخوای به خودت تلقین کنی، آیا از زندگی لذّت میبری؟

- از بعضی چیزا لذّت میبرم،‌ از بعضی چیزا در رنجم. سعی میکنم نه لذّتها رو و نه رنجها رو تعمیم ندم به کل. به نظرم لذّت یا رنج بردن از کل معنایی نداره. شرایط محیطی و درونی ست که باعث میشه در یک زمان لذّت ببریم یا رنج بکشیم. رنج یا لذّت از کل برام قابل قبول نیست مگر در حالتی ایزوله شده که بگیم زندگی ارزش داره یا نه و از نتیجه {پاسخ به این پرسش} لذّت یا رنج ببریم، که چنین چیزی واسه من خیلی زوده سپهر.

- اگر شرایط مالی فراهم باشه،‌ الان ازدواج میکنی؟

- نه سپهر، هنوز دلم میخواد آزادی های ساده دوران مجردی رو داشته باشم. هم بعد از {...} و هم بعد از {...} به شدّت حس کردم که چقدر بار  یک تعهد همه جانبه سنگین خواهد بود. گمون نکنم زورم برسه.

- آیا در افقی که روبروی خودت میبینی امکانی برای ازدواج هست؟

- از افقی که الان میبینم نه.

- چیزی هست که بهش خیلی اهمیّت بدی و یا هدفت باشه؟

- هنوز نتونستم دنیای جدیدی بسازم،‌آویزون و معلّق این وسط هستم. امّا فعلن چیزی که برام مهمّه دونستن بیشتره.

- الان داشتی چه کار میکردی؟

- الان کتاب میخونم،‌ معمولا تا ۳ و ۴ بیدارم.

- چی میخونی؟

- «اندیشه های فلسفی در پایان هزاره سوّم»

- گفتی از چیزهایی رنج میبری. چه چیزهایی آزارت میده؟

- از دست رفتن همه باورهام اگر چه زاینده است اما سخته. آینده ای که براش برنامه ای ندارم چون نمیدونم اصلا قراره چه شکلی باشه. بی هویتّی. (برچسب زدن اگر چه خطاست امّا به آدم هویت میده.) روابط اجتماعی سپهر،‌ حس میکنم یک دیوار بین من با آدمهای جدیده، حتی حرف زدن با راننده تاکسی اذیّتم میکنه. عاطفه زیادی که به خانواده ام دارم هم اذیّتم میکنه خیلی، بیخ گلوم رو گرفته. کمی عذاب وجدان به خاطر {...} هم دارم.

- و اون چیزهایی که گفتی ازشون لذت میبری چه چیزهایی هستند؟

- لذّت کتاب خوندن شبها،‌ سیگار و کار کردن روی پایان نامه،‌ و ارتباطم با دوستای خوبم مثل تو و بهرام اگرچه کمه اما واقعا لذت بخشه. و چیزه دیگه ای که هست و البته سلبی است نداشتن مشکل آموزشی تو دانشگاهه.

- آیا چیزی هست که نقد کنی؟ چیزی که بهش اعتراض کنی؟ آیا دیگر روحیه انتقادی درت هست؟

- نه سپهر،‌ به چیزهای کوچک هم حتی نقدی ندارم به این دلیل که حس میکنم دانش کافی ندارم و نه حتی یک باور قوی که معیار قرارش بدم برای نقد و یا اعتراض. بوی محافظه کاری میاد، نه؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :دیالوگ


۳۵۰

- علوم انسانی به درد زندگی بعد از ازدواج نمیخوره.

- باهات موافقم. مثلآ‌ فلسفه و جامعه شناسی جون میده برا مخ زنی دخترا. ولی وقتی مخ یکیشون رو زدی و طرف شد زنت، فلسفه به چه کارت میاد!

- زبان هم بهترین رشته ست برا اینکه دوره مجردی کار داشته باشی و همه بگن طرف از ۱۸ سالگی دستش تو جیب خودش بود ولی مشکل اینجاست که وقتی ۷۰ سالت هم بشه هنوز همون جایی هستی که ۱۸سالگی بودی.

- به نظر من رشته دانشگاهی باید واقعی باشه. کار واقعی انجام بده. مثلآ‌ مهندسی که یک چیزی میسازه نتیجه کارش پیداست، واقعیه، مورد نیازه.

- حالا میفهمم چرا از بچگی بهم میگفتن که باید مهندس یا دکتر بشم.

- اصولآ‌ علوم انسانی آدمهای پرحرف و به درد نخور تحویل جامعه میده. آخه یک دکتر فلسفه جز اینکه سر کلاس شاگردهاش رو حیران کنه چه کار واقعی ای بلده انجام بده؟ کدوم یکی از آدمهای این شهر در زندگی واقعیشون نیاز پیدا میکنن برن پیش دکتر فلسفه؟

- پسر، عجب اشتباهی کردیم. 

- من فکر کنم هرچی بزرگتر بشیم بیشتر به حماقتمون پی ببریم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :دیالوگ


۳۳۰

- تنها عشق واقعی عشق به خداست، زیرا اوست که ما را به وجود آورده و اوست که بهتر از هر کسی ما را میشناسد و ما را دوست دارد.

- حرفتون علمی نیست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :دیالوگ


۳۰۲

- آقای دکتر، آنقدر دوستش دارم که حاضرم برای داشتنش تا آخر دنیا برم؛ باورتون میشه؟

- من فکر میکنم مشکل اصلی شما برگشتن بعدش باشه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :دیالوگ


۲۹۵

- کارشناسی ارشد جانور شناسی میخونم.

- موضوع پایان نامه ت چیه؟

- «بررسی امکان وجود سیمرغ و تاثیرات احتمالی حضور آن در یکی از دو جهان قبل از تولّد و یا بعد از مرگ» 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :دیالوگ


۲۹۲

- همیشه راهی هست

- راهی نیست

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :دیالوگ


۲۸۹

- لطفا نظر خودتون رو در مورد کیفیت پوشش بازیهای جام جهانی از صدا و سیما برای بینندگان عزیز ما بفرمایید.

- به نظر من باید به این کیفیت شاشید.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ تیر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :ریز نوشته و تگ های این مطلب :دیالوگ


۲۸۶

- آقا شما کارتون چیه؟

- من رهبری میکنم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :دیالوگ


۲۷۴

- کارت چیه؟

- کارمند اداره پست هستم.

- چه کاری انجام میدی؟

- نامه هایی که مردم میارن رو براشون ثبت مبکنم و طبقه بندی میکنم که برای ارسال آماده شه. البته این روزها مردم کمتر نامه های پستی غیر رسمی میفرسن. بیشتر ثبت نامها از طریق پست برای چیزهایی مثل کنکور، تلفن همراه، حج عمره و غیره انجام میشه.

- چند ساله که به این کار مشغولی؟

- حدود ۱۶ سال.

- روزی چند ساعت و چه روزهایی کار میکنی؟

- غیر از جمعه ها هر شش روز هفته رو کار میکنم از ساعت ۸ تا ساعت ۴

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :دیالوگ


۲۶۵

- من دارم گاییده میشم.

- سخت نگیر.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :دیالوگ


۲۲۰

- مامان جونی؛ من حوصلم سر رفته. چی کار کنم؟

- شراب بخور عزیزم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دیالوگ و تگ های این مطلب :خوردنی و آشامیدنی


۲۱۸

- آقا آفتابه هست خدمتتون؟

- نه؛ راحت باش. من عادت دارم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دیالوگ و تگ های این مطلب :ریز نوشته


۲۰۸

-آقا شما هدفتون تو زندگی چیه؟

-آقا شما سیگار خدمتتون هست؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دیالوگ


۲۰۴

-آقا یه چیزی بگو که به شدت فلسفی باشه

-صورت زشت ترین دختره کره زمین وقتی داره به خودش توی آینه نگاه میکنه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دیالوگ


۲۰۳

-آقا بفرمایید چایی تازه دم؛ خوش رنگ و لب سوز

-ممنونم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :خوردنی و آشامیدنی و تگ های این مطلب :دیالوگ


۱۹۸

-شما چی؟

-من هیچی. شما چطور؟

-منم هیچی.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دیالوگ


۱۷۸

فرات: نفرت انگیزه!

من: امشب همه چیز بوی گه و کثافت میده

فرات: شاید همش یک خواب باشه

من: پس کاش بیدار میشدیم فرات

فرات: زنگ بیداری رو مرده ها برامون میزنن

من: ...

فرات: کاش میشد...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دیالوگ


۱۶۱

«-امروز وقت داری یک ساعت ببینمت؟

-آره؛ چیزی شده؟

-نه عزیز. فقط باید حتمآ ببینمت.

-در چه موردیه؟ حداقل بگو چیه؛ من نگران شدم.

-وقتی ببینمت همه چی رو بهت میگم.»

 

پدیده مشمئز کننده ای به نام  Network Marketing !!!

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دیالوگ


۷۴

الف: من گم شدم؛ شما میتونید کمکم کنید ؟

ب: متاسفم؛ آخه من خودم هم گم شدم

الف: کسی این اطراف نیست که ازش بپرسیم؟

ب: من یک نفر رو دیدم ازش پرسیدم. ولی اوون هم میگفت خودش گم شده !

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دیالوگ


۷۳

-به نظر میاد همه چیز خیلی پیچیده تر از اون چیزی باشه که در نگاه اول به نظر میرسه؛ قبول داری؟

-کاملآ‌درست میگی

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دیالوگ


۶۴

-«ببین؛ من کلآ‌ یک جور دیگه به همه چی نگاه میکنم.

اگه ممکنه گم شو و دیگه مزاحمم نشو.»

-«ok»

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دیالوگ


۲

الف: بیا حرف بزنیم

ب: چه جوری؟

الف: چت کنیم

ب: آخه چی بگیم؟

الف: هیچی...Bye

ب: Bye

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :دیالوگ