۱۱۷۷

«گوشت به یادش می‌آورد که می‌شود بدن او را هم مثل گوشت گوساله قطعه قطعه کرد و خورد. البته مردم گوشت انسان نمی‌خوردند، آن‌ها را می‌ترساند. اما همین ترس تایید می‌کرد که می‌شود آدم را خورد، قطعه قطعه کرد، جوید، بلعید، تبدیل به مدفوع کرد. و میلادا می‌داند که ترس از خورده شدن چیزی جز نتیجهٔ ترسی عمومی‌تر و ژرف‌تر در زندگی نیست: ترس از جسد بودن، ترس از زیستن به شکل یک جسد.»

جهالت/ میلان کوندرا/ آرش حجازی/ انتشارات کاروان

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۱۷۰

«حفره، این واژه را می‌توان به صورت دیگری بیان کرد، مثلآ‌‌ همان طور که گیوم آپولیز گفته است: "نهمین دروازه‌ی جِسمت". از شعری که او درباره‌ی دروازه‌های نه گانه‌ی جسم زن سروده، دو نسخه موجود است: اولی را به همراه نامه‌ای برای معشوقه‌اش "لو" در تاریخ ۱۱ مِی ۱۹۱۵ از جبهه‌های نبرد فرستاده و شعر دوم را نیز از‌‌ همان مکان برای معشوقه‌ی دیگری به نام "مادلین" در تاریخ ۲۱ سپتامبر‌‌ همان سال نوشته است. شعر‌ها هردو زیبا و در تصویر‌پردازی با یکدیگر متفاوتند، اما به سبک و سیاق واحدی سروده شده‌اند. هر مصرع به یکی از دروازه‌های جسم محبوب اختصاص داده شده است: چشم راست، چشم چپ، منخرین، دهان، سپس در شعرِ لو "دروازه‌ی تو" و بالاخره نهمین دروازه، دروازه‌ی تولد. اما در شعر دوم که برای مادلین سروده شده، در انتهای شعر جابه جایی مرموزی در مورد دروازه‌ها رخ داده است. دروازه‌ی تولد به جایگاه هشتم تنزل کرده و این دری است که گشوده "میان دو کوه مرمرین" به نهمین دروازه بدل شده است: «همچنان پر رمز و راز‌تر از دیگر دروازه‌ها» دروازه‌ی «افسون‌ها، که هیچ کس را جرئت سخن راندن از آن نیست»، «دروازه‌ی تعالی.»
 
من به آن چهار ماه و دوازده روز فاصله‌ی میان دو شعر می‌اندیشم. چهار ماهی که آپولیز، غرق در رویاهای پرشور شهوانی، در سنگر‌ها گذراند و آن تغییر دیدگاه را برایش به ارمغان آورد و وی را به چنین مکاشفه‌ای رساند. این حفره کانون مرکزی و معجزه آسای تمام انرژی‌های هسته‌ای برهنگی ست. آن دروازه‌ی دیگر هم البته مهم است (البته که مهم است، چه کسی می‌تواند منکر اهمیت آن شود؟)، اما اهمیتش بسیار خشک و رسمی ست، مکانی که تثبیت و طبقه بندی شده، به آن استناد شده، تفسیر و تحلیل و بررسی شده، مورد آزمایش و ستایش قرار گرفته و ممدوح و مشهور است. آنجا میعادگاه پرهیاهویی است که همه فرزندانِ وراج آدم ملاقاتش می‌کنند؛ تونلی که قطارِ تولید مثل از آن می‌گذرد. فقط ساده لوحان چنین مکانی را خصوصی و محرمانه می‌پندارند. مکانی که از همه عمومی‌تر است. اما تنها مکانی که حقیقتآ خصوصی و خودمانی است، - و حتی در فیلم‌های [پ. و. ن. و. گرافی] هم کمتر به آن تعدی می‌شود-‌‌ همان درِ کذایی است؛ مهم‌ترین دروازه، مهم‌ترین از آن رو که مرموز‌ترین و محرمانه‌ترین است.»                              
                         
آهستگی/ میلان کوندرا/ نیما زاغیان/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۱۶۵

«تعبیر من از عشق، متاسفانه، کلیشه است. هر چقدر که می‌گذرد می‌بینم تکراری است. یک الگوی ثابت و همیشگی و تکرار شونده است. ماجرایی است که برای من، برای دیگران، برای همه تکرار می‌شود. وقتی این گریپ حادث می‌شود فرهنگ، روشنفکری، اندیشمندی هیچ جور نمی‌تواند در آن تاثیر بگذارد. اگر می‌گویم آنفلوآنزا مقصودم اهانت نیست، منظورم به دشواری و سختی آن است. با هر فرهنگی و پس زمینه‌ای، غنا و فقر، بی‌سوادی و دانش بسیار وقتی دچار آنفلوآنزا می‌شوی دچار یک نوع عوارض می‌شوی. برای همین می‌گویم که عشق یک کلیشه است. چیزی که اطلاعات، فرهنگ و دیدگاه‌های شخصی تو نتواند در آن تعدیل یا تغییری ایجاد کند یک کلیشه است. وقتی دچارش می‌شوی تبدیل می‌شوی به یک موجود بسیار پیش پا افتاده، سطحی، متوقع، خودخواه و عصبی. این حاصل عشق است.»

عباس کیارستمی در مصاحبه با ماهنامه تجربه/ شماره ۱۴/  مرداد ۱۳۹۱

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۱۶۳

«زن‌ها در پی مردان خوش قیافه نیستند، دنبال مردهایی هستند که زنان زیبا دارند.»

کتاب خنده و فراموشی/ میلان کوندرا/ فروغ پوریاوری/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۱۶۱

«حتی در دوره‌هایی که تاریخ خود را این چنین گستاخانه نشان می‌دهد، زندگی روزمره دیر یا زود از زیر این سایه بیرون می‌آید و بستر زناشویی با ابتذالی شکوهمند و تداومی وحشتناک ظاهر می‌شود.»

زندگی جای دیگری است/ میلان کوندرا/ پانته آ مهاجر کنگرلو/ فرهنگ نشر نو

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۱۵۵

«بله، این طور به قضیه نگاه می‌کردم، این طور تصورش می‌کردم و با گذشت سالیان، تقریبآ از دوباره دیدن او واهمه پیدا کردم: می‌دانستم که همدیگر را در جایی ملاقات خواهیم کرد که لوسی دیگر‌‌ همان لوسی نخواهد بود و من قادر به گره زدن دوباره این رشته نخواهم بود. این البته بدان معنا نبود که دیگر دوستش نداشتم و او را فراموش کرده بودم، یا اینکه مثلآ خیال او رنگ باخته بود؛ به عکس، یاد او به شکل دلتنگی خاموشی، همواره در وجودم باقی ماند؛ طوری در آرزویش بودم که انگار چیزی است که برای همیشه از دست رفته است.»

شوخی/ میلان کوندرا/ فروغ پوریاوری/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۱۵۲

«برخی از بی‌جاذبه ترین آدمهای دنیا احساس می‌کنند به هر قیمت که شده باید تولید مثل کنند. آنها ظاهرآ دچار این توهم هستند که بار زشتی، در صورتی که آن را با فرزندان خود قسمت کنند، سبک‌تر می شود.»

مهمانی خداحافظی/ میلان کوندرا/ فروغ پوریاوری/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۱۵۱

«آخرین نامه ی سال ۴۷ تاریخ ۲۱ اسفند را دارد؛ و خبر خاصی در آن نیست، جز این که «امشب از خانه ی شما که بر می‌گشتیم، پیاده آمدیم تا پل خواجو و تماشای رودخانه. آب رودخانه تا روی پل بالا آمده بود؛ و هوای ملایم اسفند قلب مرا می‌فشرد که چرا باید در چنین موقعیت و مکانی از عزیز خودم دور باشم؟ آب تا روی پل که همیشه محل عبور مردم بود را گرفته بود و خروشان می‌گذشت. نسیم بهاری می‌وزید، و منظره‌ یی بسیار عجیب و زیبا بود. جمعیتی زیاد آمده بودند تماشا، اما دل من بی‌حضور تو، مثل‌‌ همان آب رودخانه در تلاطم بود.»»

تا وقتی کسی هست/ محمد رحیم اخوت/ (در انتظار انتشار)

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۱۴۸

«آه، خانمها و آقایان، آدمی که نمی‌تواند هیچ کس و هیچ چیز را جدی بگیرد زندگی غم انگیزی دارد!»

عشقهای خنده دار/ میلان کوندرا/ فروغ پوریاوری/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۱۳۷

«این ناممکن است که فرزندی داشته باشیم و جهان را، آنگونه که هست، حقیر شماریم، زیرا به این جهان است که او را فرستاده‌ایم. به خاطر فرزند است که ما به جهان وابسته‌ایم، به آیندهٔ آن می‌اندیشیم، بسهولت در قیل و قالش، در جنب و جوش‌هایش مشارکت می‌کنیم، و بلاهت درمان ناپذیرش را جدی می‌گیریم. با مرگت، مرا از سعادت با تو بودن محروم کرده‌ای، اما در عین حال مرا آزاد ساخته‌ای. آزاد در رویارویی‌ام با جهانی که دوستش ندارم. و اگر می‌توانم به خود اجازه دهم که جهان را دوست نداشته باشم از آن روست که تو دیگر در جهان نیستی.»

هویت/ میلان کوندرا/ پرویز همایون پور/ نشر قطره

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۱۳۶

«در این خانه زن و شوهر جوانی زندگی می‌کردند که مرد شب‌ها مست می‌آمد خانه و اولین کاری که می‌کرد زنش را می‌گرفت به باد مشت و لگد. جیغ و داد و ناله و نفرین زن بی‌نوا تا چند خانه آن طرف‌تر می‌رفت. کسی هم به فریاد او نمی‌رسید. یک بار هم که همسایه‌ها خواستند مداخله کنند، خودِ زن فریاد اعتراضش بلند شد. «به شما چه مربوط؟ شوهرم است. صاحب اختیار است. دلش می‌خواهد بزند. به شما چه مربوط؟»»

زنی در تاریکی/ محمد رحیم اخوت/ (در انتظار انتشار)

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۱۲۶

«الحق که زن‌ها بدشون نمی‌آد مرد‌ها رو به گدایی بکشن. وقتی می‌خوام حالیت کنم که می‌خوام باهات بخوابم، احساس می‌کنم صدقه می‌خوام. و در نتیجه وقتی راه می‌دی احساس می‌کنم که با یک راهبه سر و کار دارم، که مسلمآ در اون لحظات تصویر مطلوبی نیست.»

خرده جنایت های زناشوهری/ اریک امانوئل اشمیت/ شهلا حائری/ نشر قطره

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۱۲۱

«در خانه، نیکیل بو نمی‌برد. شب‌ها طبق معمول شام می‌خورند و از اتفاقات روزشان حرف می‌زنند. آشپزخانه را که جمع و جور می‌کنند روی کاناپه می‌نشینند تلویزیون تماشا می‌کنند. موشومی هم در همین اثنا برگه‌های امتحانی و تکالیف دانشجوهاش را تصحیح می‌کند. در طول اخبارِ ساعت یازده هله هوله‌ای می‌خورند، بعد مسواک می‌زنند و طبق معمول به رختخواب می‌روند. همدیگر را می‌بوسند، بعد یواش یواش پشت شان را می‌کنند به هم تا راحت و آزاد خوابشان ببرد.»

همنام/ جومپا لاهیری/ امیر مهدی حقیقت/ نشر ماهی

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۰۹۱

«لحظاتی هست که می‌دانیم میان ما و آنان که دوست شان داریم هیچ فاصله‌ای نیست.»

جبران خلیل جبران

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۰۷۶

«... ما ز اسب و اصل فتاده‌ایم
ما پیاده ایم ‌ای سواره‌ها...»

حسین منزوی

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۰۴۲

«آنچه بیش از هر چیز در من اثر کرد این قضیه بود که در فاضلابهای شهر، بین موشهای سفید و خاکستری جنگی بسیار شبیه به جنگهای انسانی، مدام در جریان است، که هر چند همیشه به پیروزی مطلق موشهای درشت خاکستری ختم می‌شد، ولی آنآ آنها را باز به دو گروه مجزا، دو طایفه متضاد، دو فرقه موش بسیار منسجم و سازمان دیده تقسیم می‌کرد؛ دو فرقه‌ای که در‌‌ همان لحظه برای کسب تفوق بر فاضلابها، در نبرد مرگ و زندگی در سراسر کانالهای فاضلاب زیر پراگ درگیر بودند. جنگ بزرگ موشها برای به دست آوردن حق مالکیت مطلق بر تمامی زباله‌هایی که در فاضلابها جریان داشت.»

تنهایی پر هیاهو/ بهومیل هرابال/ پرویز دوائی/ کتاب روشن

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۰۱۵

«مگر وحشتناک نبود که بعد از این همه این در و آن در زدن برای پیدا کردنِ کسی که آدم می‌خواهد عمرش را با او سپری کند، بعد از تشکیل خانواده با او، حتی علی رغم دلتنگی‌اش برای او-‌‌ همان طور که آمیت هم شب به شب دلتنگ مگان می‌شد- این تنهایی نبود که بیش تر از هر چیز برایش جاذبه و لذت داشت، تنها چیزی که هر قدر گذرا و کم مایه، آدم را متعادل و معقول نگه می‌داشت؟»

خاک غریب/ جومپا لاهیری/ امیر مهدی حقیقت/ نشر ماهی

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۰۱۴

«فقط امیدوار بودم که پدرم در این وضعیت- که از شدت هیجان خشکش زده بود- نه به منزل خودمان، بلکه به خانه ی معشوقه‌اش برود. اگر نزد معشوقه‌اش می‌رفت، حتمآ او را در رختخواب می‌خواباند، کیسه ی آب گرم برایش درست می‌کرد و به او یک لیوان شیر گرم با عسل می‌داد. اما اگر در خانه ی ما کسی دچار چنین حالات عصبی می‌شد، مادرم از اراده و تلاش صحبت می‌کرد، و چند وقتی بود که حتی آب سرد را به عنوان "تنها داروی شفا بخش" تجویز می‌کرد.»

عقاید یک دلقک/ هاینریش بل/ محمد اسماعیل زاده/ نشر چشمه

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۰۱۳

«اگر درون کسی احساس بی‌میهنی یک بار خانه کرد، او دیگر نخواهد توانست کاشانه یی برای خود دست و پا کند.»

دیگر چه دیدید؟ / حمید فرازنده/ انتشارات نقش خورشید

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :داخل گیومه


٩٨٧

«از خاک بیرون کشیدن زاغی که زنده به خاک سپرده شده است خیلی مهمتر از فرستادن بیانیه برای رییس جمهور است.»

بار هستی/ میلان کوندرا/ پرویز همایون پور/ نشر قطره

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :داخل گیومه


٩٨٠

«حالا از جمع ماها فقط من مانده ام و نادر. رضا چند سال بعد دستگیر شد و محاکمه شد و پنج سال گویا زندان براش بریدند. در زندان بود که به خانواده اش خبر دادند بروید باغ رضوان، قطعه ٨، بلوک ١، ردیف ٣، شماره ی ۶. تنها گوری که آدرسش این طور دقیق به یادم مانده، همین است. [...] سال تولد و «فوت» را هم نوشته اند: ١٣۴٨ و شهریور ١٣۶٧. محمود هم طرف های شیراز و مرودشت، گویا در درگیری کشته شده بود. صادق، ظرف ۴٨ ساعت، در تهران دستگیر و محاکمه و اعدام شده بود. قبل از آن ها هم سعید معلوم نشد کجا گم و گور شد. من هم ازدواج کردم و با آمدنِ دوقلوها دیگر نه فرصت کوه گردی ماند و نه چندان مجالی برای گردش و تفریح.»

مشکل آقای فطانت/ محمد رحیم اخوت/ انتشارات آگاه

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :داخل گیومه


٩۴۶

«مشکل سانست- محله خودم- این بود که بار کم داشت. آن قدر راه رفتم تا بالاخره یکی پیدا کردم. یک جای نسبتآ با کلاس. حوصله نشستن روی صندلی های جلو ِ پیشخان را نداشتم. رفتم و پشت یک میز نشستم. سر و کله خدمتکار پیدا شد. دامن کوتاه پوشیده بود و کفش پاشنه بلند. بلوز نازک و سینه بند ابردار. همه چیز برایش خیلی کوچک بود. لباسش، دنیا، ذهنش. صورتش به سختی فولاد بود. احتمالآ وقتی لبخند می زد دردش می گرفت. هم او دردش می گرفت و هم من. یک بند هم لبخند می زد. لبخندش آن قدر مصنوعی بود که موهای دستم سیخ شد. یک طرف دیگر را نگاه کردم.»

عامه پسند/ چارلز بوکفسکی/ پیمان خاکسار/ نشر چشمه 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :داخل گیومه


٩۴۵

«چی می شد اگر آدم همان طور که از جایی به جایی می رود و برمی گردد، می توانست به زمان های مختلف زندگی هم سفر کند و گاهی به آن برگردد؟»

این هم بهار/ محمد رحیم اخوت/ انتشارات آگاه

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :داخل گیومه


٨٢۶

«دیدی چادری هایی رو که می خوان مدرن باشن، زیرش روسری رنگی می پوشن؟»

م.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :داخل گیومه


٨٠٩

«کسایی که میخوان زن بگیرن، تا حدودِ زیادی میخوان تکلیف شون روشن شه؛ کسایی که چند سال از روشن شدنِ این تکلیف شون می گذره، میگن یکنواختی آزارشون میده.»

(امید آبدار)

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۴۹۱

«در جنگل فرصت ها بسیارند؛ البته فقط برای جانورانی که می دانند چگونه از این فرصت ها استفاده کنند.»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۴۷۲

مطلب زیر از وبلاگ آرش اخوّت آورده شده:

«حجاب یعنی دروغ. هر حجابی یک دروغ است. از دستی که جلوی عورتمان می‌گیریم تا چادر و مقنعه. آن‌که حجاب را جار می‌زند، دروغ را در بوق می‌دمد. و آن‌که حجاب را اجبار می‌کند، هم دروغ می‌گوید هم جبار است. یک دروغ‌گوی جبار حرام‌زاده.
روزگاری می‌رسد آیا که مجسمه‌ی مامورها و عجوزه‌هایی را در خیابان‌های شهرهای این مملکت بسازیم که دهانشان بوی گه می‌دهد و با چشم‌های هرزه‌شان مردم را می‌چرند که چرا موهایت پیداست یا لباست مارک دارد؟ می‌رسد آیا؟»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۳۶۷

«علوم انسانی به درد کسانی میخورد که غیر از خود این علوم به چیز دیگری فکر نمیکنند.»

(امید آبدار)

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۳۲۴

مطلب زیر از وبلاگ یادداشت های یک ایرانی  آورده شده:

«بی تفاوتی!

ساعت ۱۲ ظهره و من اومدم لب پنجره تا خستگی در کنم. مرد میانسال کم مویی با موتور وسپای قرمز داره میاد! یکم جلوتر دو تا پسر ۱۶-۱۷ ساله با قدم های بلند دارن راه می رن! گاهی برمی گردن و عقب را نگاه می کنن؛ شاید تاکسی گیرشون بیاد! کنار خیابون یه سمند نگه داشته تا از باغ روبرویی گوسفند زنده بخره! دو تا سیب قرمز از ترک موتور میافته؛ مرد میانسال سرعتش را کم می کنه تا کنار سمند نقره ای می ایسته! یکی از پسرها بی تفاوت به راهش ادامه می ده؛ و اون یکی سیب هایی که دارن وسط خیابون می دوند را برمی داره و به مرد می ده! مرد حالا دیگه موتور را روی جک گذاشته؛ تشکر می کنه و سیب ها را توی کیسه عقب موتور می ذاره و سر کیسه را گره می زنه. کارگر باغ گوسفند سفید و سنگینی را از توی باغ می کشه بیرون! پای عقب گوسفند را بالا گرفته و اونو به جلو هل می ده! گوسفند با سه تا پا لنگان لنگان به طرف صندوق عقب سمند می ره تا کارگر جوون می اندازتش زمین و پاهاش را با طناب می بنده! مرد میانسال هنوز راه نیافتاده! توی تمام این مدت حتی یه نگاه به گوسفنده نکرد! پسرای جوون دیگه به میدون رسیدن؛ مرد میانسال موتور را راه می اندازه؛ بدون این که سرش را برگردونه! گوسفند توی صندوق عقبه! کارگر داره انعامشو می گیره! منم پنجره را می بندم و برمی گردم پای کامپیوتر! تلفنمون وصل شد بالاخره! ننوشتن این خزعبلات از نوشتنشون سختتره! خوندنشون رو نمیدونم!»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۲۸۴

«وصال آتش عشق را فرو می نشاند، در حالی که آتش انس را تیزتر میکند. [...] عشق آدم را می خشکاند، امّا انس آدمی را بارور میکند.»

محمد رحیم اخوّت- خورشید: ص۶۴ (نشر روز آمد)

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ خرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۲۷۲

«اگر در جستجوی معنای زندگی باشی، هیچگاه زندگی نخواهی کرد.»

(آلبر کامو)

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۲۴۱

«وقتی آدم خیال موهوم ابدیت را از دست داد، چند ساعت و یا چند سال انتظار فرقی نمیکند.»

(ژان پل سارتر)

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۲۳۰

«...من یک آدم بدبختی هستم که روح سرگردانم هر لحظه مرا به یک طرف می کشد و سرانجام می دانم که جایم کجاست...»

برگرفته از نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۲۲۶

« ما لعبتکانیم و فلک لعبت‌باز،
از روی حقیقتی نه از روی مجاز؛
یک چند درین بساط بازی کردیم،
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز »

خیام 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۸۷

«...گریه های پشت نقاب

مثل همیشه بی صداست...»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۸۴

متولد ۱۳۵۸ بود. میگفت:

 «نسل من و تو همه کس خل شدن؛ یک درصد اندکی هم که کس خل نشدن کونی شدن».

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آبان ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۷۷

«می نوش و گلی بچین که تا درنگری

گل خاک شدست و سبزه خاشاک شدست»

خیام

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۶۵

«شب تاریک و ره باریک

و

من مست»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۵۲

مطلب زیر از سایت مکتوب به قلم سید عطاءالله مهاجرانی آورده شده:

«تصویرهای جمعیتی را دیدم که در سعادت آباد در برابر خانه اکبر گنجی جمع شده، شمع روشن کرده، سرود خوانده‌اند و شعر.
به اکبر فکر می‌کنم. به نظرم انسان‌هایی پیدا می‌شوند که قاعده و قرار زندگی را خود انتخاب می‌کنند. و جمعیت عظیمی که مطابق عادت زندگی می‌کنند، نسخه‌ی زندگی را دیگران برای آنان می‌نویسند. انسان‌های انتخاب‌گر مثل خروسی هستند که با صدای بلند می‌خوانند و سپیده را اعلام می‌کنند و گروه دوم که خوابشان سنگین است می‌گویند این خروس بی محل را باید سر برید مثل خروس کویر شریعتی. مثل شریعتی که خروس آوازه خوان زمانه‌ی خود بود ... گنجی هم مثل شمع است که می‌سوزد و آب می‌شود و از جانش شعله و روشنایی سر می‌کشد و هم صدایش، که این روزها به گوش دنیا رسیده است، یادآور آواز خروس کویر است.
میلان کوندرا گفته است: "رمان نویس خانه‌ی زندگیش را ویران می کند، تا با سنگ‌ها خانه‌ی رمان خود را بسازد."
گنجی خانه‌ی تنش را ویران کرده است؛ مثل گنجی که در ویرانه‌ای نهان است، خانه‌ای ساخته است برای آیندگان ... خانه‌ی داستان واقعی یک انسان در روزگار گدایی غرور ...»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۴۴

« در کارگه کوزه گری بودم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویای خموش

هر یک به زبان حال با من میگفت:

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟ »

خیام

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۴۱

«...اندوه جهان به می فرو خواهم شست»

خیام

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۳۸

«من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم»

خیام

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۳۷

مطلب زیر از سایت مکتوب آورده شده:
«شعله تا سرگرم کار خویش شد...

آفتاب و سایه؟ انسان ترکیبی است از آفتاب و سایه. گاهی جان انسان مثل آفتاب است و جسم او در سایه و گاه به عکس‌، جسم‌های براق و خوش آب و رنگ و جان‌های نحیف و نزار و لرزان مثل سایه. به گمانم این شعر از متنبی است که:
وقتی جان‌ها درخشنده و بزرگند، جسم به رنج و زحمت می‌افتد.

 

اذا کانت النفوس کبارا

 

تعبت فی مرادها الاجسام

 


این روزها آفتاب و سایه جان و تن اکبر گنجی در پیش روی ماست. کلمات و تصاویر، روحی که در کوره‌ی دو هزار روز زندان استحکام و سرزندگی بیشتری یافته و تنی که مثل شمع می‌سوزد و پرپر می‌زند. و:

شعله تا سرگرم کار خویش شد

هر نی یی شمع مزار خویش شد»

عطاءالله مهاجرانی

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۳۵

مطلب زیر از وبلاگ بوی دهان سگ آورده شده:

«سیاه چون آسمان اتاقم...

سیاه مثل آسمان اتاقم. با دیوار ها اخت گرفته ام. بوی عرق و شاش شامه ی سگ را هم می آزارد ولی من عادت کرده ام. در اتاق باز نمی شود. همیشه به سختی باز می شد اما چند وقتی می شود که دیگر باز نمی شود. شاید کسی آن را از پشت قفل کرده باشد.... اما نه!!.. اینجا کسی نیست جز من... وای... تازه به یا آوردم ؛من اینجا تنها هستم... من اینجا تنها هستم... مگر می شود تنهایی را تحمل کرد؟ شاید می شود که من تحملش کرده ام این همه سال...چند سال؟ نمی دانم. اصلا من کجا هستم...ها...توی اتاقم. جای دیگری نمی توانم باشم. چون همیشه اینجا بوده ام. هیچ وقت از اینجا بیرون نرفته ام. چرا... فقط یک بار... آن روزی که پیرزن روسپی مسکین از من تقاضای همخوابگی کرد و من از اتاقم بیرون رفتم. رفتم به اتاق بقلی و با او هم آغوشی کردم و او از من پول خواست. من پولی نداشتم و مجبور شدم به او چند کاغذ سفید بدهم که جز آن چیزی نداشتم. راستی رفتم اتاق بقلی...اتاق بقلی همین خانه!!! مگر می شود؟؟ اینجا که کسی جز من زندگی نمی کرد... پس همه ی این سالها این پیرزن اینجا بوده و من نمی دانستم. پس آن صدا ها که از دیوار می آمد و شبیه صدای کلنگ زدن گورکنی بود که قبر کناری مرده ای را نبش می کند صدای ناله ها و تکان های مهمان های او بوده است.

سیاه چون آسمان اتاقم. من هنوز نفس کشیدن را فراموش نکرده ام. تو به من یاد دادی چطور نفس بکشم. هوای درون دماغم را بکشم به درون. دست هایم را باز کنم و قفسه ی سینه را هم همینطور و حس کنم هوا به درونم وارد می شود و برای بازدم... من هنوز بلدم. اما هوای اتاق سیاه است و من می ترسم آن را وارد ریه هایم بکنم. یا شاید رنگ دیوار ها و سقف مرا گول می زند. نمی دانم... اتاق من سقف دارد...همیشه سقف داشت از وقتی اتاق را ساختم. بله... این اتاق را من ساختم . نمی دانم شاید آن پیرزن روسپی هم کمک کرد. او بود یا دختر باکره ی همسایه ی چند کوچه بالاتر. یادم نیست. مهم هم نیست.

سیاه چون آسمان اتاقم شده ام. بیهوده نفس کشیدن را یاد گرفتم از تو. تو چیز های زیادی به من یاد دادی اما فراموش کردی به من بگویی که آن پیرزن روسپی بودی یا دختر باکره و این مسئله مرا اذیت می کند. هر روز صبح از بیداری بیدار می شوم و در اتاقم راه می روم. چون اتاقم زمینی دارد که می شود بر آن قدم گذاشت. و من بر آن قدم می گذارم و روزی صد مرتبه طول اتاق را می پیمایم اما...اما... کاش تا صد شمردن را به من یاد داده بودی. تو به من تا ۹۹ را بیشتر نیاموختی و من مجبورم هر روز ۹۹ بار این کار را بکنم اما چون نمی دانم بعد از ۹۹ چه عددی است مجبورم از نو همه چیز را تکرار کنم و مجبورم... می دانی که مجبورم چون به تو قول دادم اگر اجازه بدهی نزدیکت شوم روزی صد بار طول اتاقم را می پیمایم و تو با اینکه باکره بودی این اجازه را به من دادی... اما کاش می دانستم بعد از ۹۹ چه عددی است...

آسمان اتاقم مثل من سیاه است و من به شدت نیاز به مرگ دارم. کاش می فهمیدی چقدر؟

عشق تو برایم خیلی مهم است و می دانم که به من وفاداری و این صداهایی که از اتاق بقلی می آید صدای آه و ناله ی هم آغوشی تو با دیگران نیست بلکه صدای کلنگ گورکنی است که کنار قبر من قبری را نبش می کند. قبر من.... قبر من... چقدر در این قبر احساس رضایت می کنم. کاش زودتر می مردم. کاش زودتر بمیرم....

 

سیاوش خسته/شبی خسته تر»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۴۷

«دل خوش کردم به یک جرقه؛ آتشی در کار نبود

چشم از جرقه و دل از گرما بر میدارم...»

ک.ت

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۴۱

«...گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست؛ سکوت ملالها از راز ما سخن تواند گفت...»

مارگوت بیکل

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۳۹

از فیلم «قرمز» ساخته کریستف کیشلوفسکی:

 

«هر دو بر این باورند

که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده

چنین اطمینانی زیباست

اما تردید زیباتر است...»

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۲۳

«من نیز سرگرم زیستن خویش بودم ، هم از آنگونه که مردمان ؛ بدانگاه که آمد؛

در خیال خویش گمان بردم که آنچه تلاش شب و روزهای مردمان، حاصلش نکرده است ، اکنون خود به پای خویش بر من آمده؛

سرشار بودم و در حیرت از آنچه بر من بدینسان گذشته بود؛ آنک من بودم و فریاد یکپارچه وجودم که :«منم ، انسان نور » . روزهایم گویی بر بستری از آفتاب بود و شبهایم به روشنی و لطافت صبحی که هنوز چیزی از برآمدنش نگذشته است؛

پس در این خیال ، خواستم که وجودم را به تمامی بر آن افکنم.....

پای در راه گذاشتم ؛ ...... چیزی از آغاز نگذشته بود که گرمایی که تا آن لحظه ، آرامش بخش و لوند بود به جهنم جانم مبدل گشت و علت عذابم شد. پس دوان شدم . گام زنان و شتابان میرفتم زیرا که میدانستم «امید» ، سرانجام این راه است......

 چون طاقتم رو به فرو شدن گذاشت ، از میانه راه با او به سخن در آمدم که :« مرا بین که در این خم راه ، کنون به جنگی با عطش ، به سویت دوانم ».......گفت :« بیا ! راه چنین نخواهد ماند »

پس راه پوییدم و پس از چندی پاهایم را ضعف فرا گرفت. پس گفتم :« دستی به کمک به سویم دراز کن که پاهایم را دیگر تاب پیچ و خم این راه نیست »....... او با من گفت :« سالهاست که به انتظارت نشسته ام ؛ تو را چشم می دارم ؛ به خود شک راه مده ».

پس به امید رسیدن ، تن خسته ام را به دوش انداختم و لنگان لنگان ، پوزار کشیدن راه را در پیش گرفتم.

شب و روز با من از اینگونه به سخن بود :« تو را دوست میدارم ، به سوی من بیا ، بی نصیبی ام از تو دیگر بس است ، تو را خواهانم به کمال ».

همچنان گام میزدم تا آنکه به ناگاه خود را در میان درخت ساری سبز و انبوه یافتم ، که در این بیابان به معجزتی شبیه بود ؛ ...... ؛ چشمم در جایی خیره ماند............ هم او بود......

شعله ای در چشمانش شکفت ؛ لبخندی بر لبانم نشست ؛ و از آن پس صحبت ها بود که میان ما رفت.......

......به ناگه از خواب برخاستم ؛ آگاه نبودم که چه وقت است......فریادی از سر شوق بر کشیدم و خواستم که به آغوشش اندر کشم باز ، که.........

از گلوی هنوز خسته ، فریاد کشیدم :« ای نور ! ای گرما ! اینک کجایی تو مرا ؟........ »

جایی ، ریسه خنده ای به گوشم رسید ؛ گفتم :«  کج و کوه چنین راهی را پس پشت نهادم و اکنون چشم به عهدت دوخته ام . تمنا و خواهش تو ، عهد تو ، مرا نیرو داد که بر پا بایستم هر بار که یاس ، در پی گاییدن وجودم به تمامی بود..... ».

صدای خنده اش در بیایان پیچید......گفت :« اکنون نیز روزگار بگذران بر طریق پیشین ؛ .... باش تا از این پس در برزخ انتظار ، عمر رو به پایان نهی..... »

من بانگ بر کشیدم :« اما ، عهدی شگفت با من بسته بودی ، هم از آغاز...... »

گفت :« ‌نگاهی به ویرانه ای که هستی بینداز ! نه چیزی از پیکرت باقی مانده که بخواهم شباهنگام در رختی گرم ، با آن به یکی شدن سر کنم و احساس رضایتی ، حاصل ؛ و نه چیزی از روحت..... »

بر زمین نشستم و چشمانم خشک و مبهوت ماند ؛ جانم به ترک خوردن آغاز کرد و من ، فرو ریختن روح خویش را به تلخی نظاره گر بودم.......من ماندم با جسمی که خرد بود و پر از چرکابه و زخم ؛ و او رفت با روح من که چندی، نوشاکش بود و سپس ، تفاله اش را پیوند پیکر خرابم کرد.......

.......و اینک ، بنگ است و افیون ، تنها تسلای جان به چرک نشسته ام .........

..........چنین ام..........»

ک.ت

 

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۹

«آنجا ببر مرا که شرابم نمی‌برد »

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :داخل گیومه