۱۱۷۹

ازدواج

در فرایند تکامل اجتماعی انسان، سنت ازدواج خود روایت گر فقدان چیزی ست که می‌خواهد ترویج ش کند: رابطه عمری. 
ازدواج، با قانونی کردن رابطه، جلوی جدایی رابطه‌ها سنگ اندازی می‌کند. این میان چرا قانون به میان می‌آید؟ آیا جز این است که جامعه در تکامل ش به درستی بر این نکته واقف شده است که رابطه آدم‌ها در یک بستر آزاد تاریخ مصرف دارد و در یک روند طبیعی، انقضای این مهلت آن‌ها را به جدایی سوق خواهد داد؟ قانون این میان کارش تامین منفعت جمع- منفعت معطوف به تولید مثل- به قیمت قربانی کردن دانه دانه افراد است.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۷۴

سفر که می روید

فرهنگ بومی را در آدم های طبقه متوسط یک جغرافیا نمی‌توان جست. طبقه متوسط‌های همه دنیا کمابیش شکل هم‌اند. این طبقه فرودست است که- احتمالن به اجبار- هنوز به اصالت‌های بومی، زبانی، و فرهنگی منطقه‌اش باقی مانده است.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۷۱

بالغ‌ترین حس، بی حسی ست

روی طیفِ احساسات، دل تنگی جایی اون وسط هاست و البته تلویحن پیامِ امید توش هست. از اون وسط که کناره بگیریم و به سویی پیش روی کنیم، یک ته طیف چیزی ست شبیهِ حسِ خفگیِ یک فقدانِ مطلق و بی‌امید. اون یکی ته طیف هم یک بی‌تفاوتی و بی‌حسی هست. دل تنگی از هر دوی این‌ها کودکانه‌تر و البته تکامل نایافته تره.
    
آدم‌ها اول دل تنگ می‌شن، بعدش در روبرو شدن با واقعیتِ تغییر ناپذیر به حس خفگی دچار می‌شن. اگه از این دو مرحله زنده بیرون بیان، و در این فرایند عبور به خودآگاهی برسن، مرحله بعدی مرحله بی حسی ست. کسی که دل تنگ می‌شه هنوز خیالاتی در سر داره. دل تنگی مربوط به دوران پیشابلوغ روانی ست. آدمی که در رابطه‌های انسانی به بلوغ حسی رسیده، و نسبت به بلاهتِ این الگوهای تکراری سرشار از حماقتِ طبیعی آگاهی داره، دل تنگ نمی‌شه. دل تنگی نوعی واکنش ناخودآگاه حسی ست. حسِ انسان در بالغ‌ترین و خودآگاه‌ترین نسخهِ خود مطلقن بی‌حرکت است.
   
در توالی سکانس‌ها، زنده بودنِ احساس همیشه بر مرگِ احساس مقدم ست. از این رو مرگ هر نوع امر حسی مرحله‌ای تکامل یافته‌تر از پویایی احساساته. زنده بودن احساس، دوران جنینی چیزیه که اگه از کودکی در بیاد به مرگِ احساس منتهی می شه. تنها کودکان ند که دل تنگ می‌شن. تکه پایانی همه بازی‌ها فاقد هر درد حسی ست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۶۸

عشق یا رفاقت؟

برخلاف عشق که 'همیشه در مراجعه است' و با پایان یافتن یکی دیگری به سرعت یا به کندی از راه می‌رسد، رفاقت چیزی ست که با گذر عمر عملن هرگز تکرار نمی‌شود.
 
دلیل ش این است که بر خلاف عشق که ریشه در ترشحات هورمونی دارد، رفاقت- به واسطه حافظه انسانی- اعتبارش را از دو عنصر زمان و معصومیت دریافت می‌کند. رفاقت مانند شرابی ست که فقط با گذر عمر جا می‌افتد، و چون زمان پیش رو با گذر زمان از دست می‌رود شانس تولدِ چیزی مشابهِ رفاقتی که مقدار قابل توجهی عمر پشت سرش بوده است عملن روز به روز کاهش می‌یابد.
 
به علاوه، رفاقت به پیش نیاز اعتماد نیازمند است که آن هم با پایان دوران معصومیت- بخوانید دوران مدرسه و دانشگاه- جای ش را به عقلانیت و حساب‌گری می‌دهد. حساب‌گری حکم می‌کند اگر می‌توانی به جای این که به آدم ها اعتماد کنی، بهتر است آن ها را کنترل کنی و این پختگی سد راه تولد رفاقت‌های نو می‌شود.
 
حس فقدانِ پایانِ یک عشق موضوع مهمی نیست در جهانی که به تعداد سه و نیم میلیارد نفر جنس مخالف شما جمعیت دارد. پایان یک رفاقت- ولی- فقدانی واقعی ست که هرگز چیزی نو روزی باز حفره‌اش را پر نخواهد کرد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۶۷

پایان یک رابطه همیشه پایان یک اسطوره نیست

یکی از دوستان من از پسری می‌گه که علیرغم این که مدت بسیار زیادی ست که داره بهش نخ می‌ده ولی هیچ اقدام عملی برای نزدیک‌تر شدن و شروع رابطه باهاش انجام نمی‌ده. این دوستِ من هم از این پسر خوشش می‌آد و متعجبه که چرا طرف جلو نمی‌آد. اگر پسر از دختر قصه ما خوشش نمی‌آد پس این علامت دادن هاش نشونه چیه و اگه خوشش می‌آد چرا کاری نمی‌کنه؟ ما می‌دونیم پسر قبلن تو یک رابطه دیگه بوده که چند ماهی می‌شه تمام شده.
 
تا اینجای قصه رو ما می‌دونیم، ولی بقیه قطعات پازل رو من خودم می‌خوام بسازم. من فرض می‌کنم اون پسر هنوز از رابطه قبلی ش کنده نشده، با این که با رابطه قبلی ش خداحافظی کرده. می‌خوام بگم خداحافظی نقطه پایان یک رابطه نیست. بلکه نهایتن می‌تونه شروع پایان یک رابطه باشه. و البته می‌تونه شروع پایان یک رابطه هم نباشه. آدم‌ها وقتی از هم خداحافظی می‌کنن باید یک سری مراحل مشخص رو سپری کنن تا به نقطه پایان برسن. یکی از این‌ها مرحله دعوا کردنه. رابطه‌ها نوعی وابستگی هستن؛ وقتی منبع این وابستگی قطع می‌شه، مقاومت در برابر شرایطِ بدونِ عامل وابستگی شروع می‌شه. این مقاومت خودش رو در قالب خشم نشون می‌ده و این خشم تلنگری می‌شه برای شروع مرحله دعوا کردن. دعوا کردن کمک می‌کنه بت ی که در طول دوره وابستگی از اون آدم ساختیم آروم آروم ترک بخوره و اون آدم تقدس ش رو از دست بده. ما به طور ناخودآگاه تبدیل می‌شیم به کسی که با تبر افتاده به جون چیزی که نبودش ما رو اذیت می‌کنه. با شکستن این بت و اسطوره زدایی از آدمی که در مرحله عشق از انسان فرا‌تر فرض شده ما با دادن تعریفی زمینی‌تر از اون آدم، از عامل اعتیاد زا خودمون رو‌‌‌ رها می‌کنیم. نمی‌شه با کسی که هنوز بت فرض شده وداع کرد، حتی اگر از اون آدم خداحافظی کرده باشیم. پس اول بت رو می‌شکنیم، و بعد وداع تسهیل می‌شه. خداحافظی به تنهایی چیزی رو نشون ما نمی‌ده. مراحل بعدی- از جمله مرحله دعوا- تا طی نشه وابستگی و حس‌های ما تغییر نمی‌کنه.
 
آیا می‌شه خداحافظی کرد ولی دعوا نکرد؟ جواب من مثبته، با این توضیح که در چنین حالتی نباید انتظار پایان داشت. اسطوره‌ها اگر شکسته نشن، غیاب شون نه فقط به رفع وابستگی ما از اون‌ها منجر نمی‌شه، که برعکس با گذر زمان ذهن ما اون‌ها رو صیقل بیشتری می‌ده، صرفن بهترین قسمت‌ها و اجزای اون‌ها رو به یاد می‌آره، و هر کاستی در مورد اون‌ها رو فراموش می‌کنه. انسان قدرت و تمایل به فراموش کردن داره. این تمایل منافع اسطوره‌ها رو برای اسطوره ماندن تامین می‌کنه. این شاید همون چیزی ست که اسم ش رو می‌ذارن نوستالژیا.
 
کسی که با یک عشق خداحافظی می‌کنه فقط در صورتی می‌تونه رابطه سالم جدیدی رو شروع کنه که با عشق قبلی حتمن به اندازه کافی دعوا کرده باشه، و بعد از مرحله دعوا به سوگواری و نهایتن عبور رسیده باشه.
 
از طرفی اگر کسی تمایل داشته باشه بعد از خداحافظی از عشق ش، در آینده از رابطه‌های واقعی کناره گیری کنه، توصیه‌ای که بهش می‌کنم اینه که خیلی مدرن و بی‌تنش خداحافظی کنه. این طوری یک رابطه یِ در دنیایِ واقعی تمام شده در دنیایِ ذهنی تا ابد باقی و پایدار خواهد ماند. آدم قدرت این رو داره که تا ابد فقط به یک نفر وفادار بمونه؛ شرط ش اینه که دنیای خودش رو ذهنی کنه و بی‌خیال آغوش واقعی، و هم کلام فیزیکی بشه. اسطوره‌ها مومیایی که بشن ناشکستنی خواهند شد.
 
من نمی‌دونم در دنیای اون پسر واقعن چی می‌گذره، ولی اون پسر تا با عشق قدیمی ش به اندازه کافی متوحشانه برخورد نکنه، این دختر قصه ی ما شانسی برای به دست آوردن دل او نخواهد داشت، گیرم که با پسر وارد رابطه هم بشه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۶۲

به مادرم دروغ می گویم که تو را داشته باشم

مگر در موارد بسیار نادر و غیر معمول، در تمام دوستی‌های دختر و پسر که در ایران مشاهده یا شخصن تجربه کرده‌ام، طرف مونث، کلیت رابطه یا حد آن را از خانواده خودش پنهان نگاه می‌دارد، و چون در یک بازه زمانی بلند مدت پنهان نگاه داشتن چنین موضوعی از آدم‌هایی که با آن‌ها هم خانه است عملن غیر ممکن می‌شود، به ناچار به دروغ متوسل می‌شود.

توجیه چنین دروغی هم غالبن این است که زندگی شخصی من به مادر و پدر و مثلن برادرم مربوط نیست، و چون آن‌ها ظرفیت پذیرش سبک زندگی من را ندارند من به ناچار برای حفظ رابطه‌ام با کسی که دوست ش دارم به آن‌ها دروغ می‌گویم، توضیحی که به هر حال می‌تواند قانع کننده باشد و یا دست کم در ابتدای امر برای طرف مذکر رابطه موضوعیت ندارد.

با فرض اینکه شما طرف مذکر چنین رابطه‌ای هستید، آنچه پرسش می‌شود این است که تاثیر دروغی که دوست دختر شما به مادرش می‌گوید برای این که بتواند دقایقی را با شما بگذراند، بر روی رابطه شما با او چیست؟ چه تضمینی هست که کسی که به بزرگ‌ترین رابطه زندگی ش- رابطه مادر و فرزند- خیانت می‌کند با یک رابطه جنسیت محور که بر اصل لذت بنا شده روراست و شفاف باشد؟ وقتی استفاده از دروغ در شرایطی خاص مجاز شمره شود، می‌توان حدس زد برای رابطه دو نفره‌ای که به هر حال فراز و نشیب ش کم نیست و 'شرایط خاص' در آن هم به یقین اتفاق می‌افتد، ابزار دروغ این بار علیه شما و نه به نفع لذت هاتان- که برای نابود کردن تان- استفاده خواهد شد.

احتمالن فشارجامعه سنتی بر روی دختران و همسرانی که حالا کمتر سنتی هستند آن‌ها را دروغ گو‌تر کرده است، با این حال جای تردید بسیار است که این سبک زندگی جدید را بتوان نوعی عبور از زندان سنت به سمت چیزی بهتر دانست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۴۹

ازدواج و چاقی

در میان جمعیت نرمال انسان ها، ازدواج با ایجاد تغییرات در سبک زندگی- شامل افزایش توجه به روابط داخل خانواده و در نتیجه افزایش حضور در داخل خانه- به چاق شدن افراد منجر می‌شه. به علاوه، ضرورتِ تمرکز بر مطلوب بودنِ جسم به عنوان ابزاری برای جفت یابی، بعد از ازدواج منتفی ست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۴۴

نباید دروغ گفت: لطفن الاغ باشید

در این نوشته کوتاه تلاش خواهم کرد نشان دهم ترویج این ایده که 'نباید دروغ گفت' در عمل به نفع دروغ گو‌ها تمام خواهد شد.
خوشمان بیاید یا خوشمان نیاید انسانِ متعارف وقتی شرایط ش ایجاب کند دروغ خواهد گفت. درست که شرایط لازم برای دروغ گویی در افراد مختلف یکسان نیست، ولی به هر حال چیزی که میان جمعیت نرمال انسان‌ها یکسان است نفس دروغ گویی است. ترویج ایده راست گویی تلاش برای پی ریزی قراردادی تلویحی ست که به هر حال از پیش می‌دانیم انسان به خاطر طبیعتی که دارد از پای بند ماندن به آن ناتوان است. بیان چنین قراردادی از این رو عملی ریاکارانه محسوب می‌شود که آگاهی افراد ساده لوح از آپشن ی که دارند را کاهش داده و استفاده از ابزار دروغ را بیشتر به موقعیت‌های ناخودآگاه و متزلزل آن‌ها محدود می‌کند؛ امری که به نوبه خود افرادی که به اندازه کافی آگاهی دارند را در آغاز بازی با افراد ساده‌تر، در موقعیت بر‌تر قرار خواهد داد.
راست گویی بشر رویایی دست نیافتنی ست و به انسان نگاهی اسطوره‌ای، ایدئولوژیک، و غیر واقعی دارد. این که افرادی خود را به اجرای راست گویی ملزم بدانند صرفن بازی را برای دروغ گو‌ها راحت‌تر می‌کند. همین خود نمی‌تواند توضیح این باشد که چطور در دوره‌ای که علم دانه دانه نقاب از چهره اسطوره‌ها برداشته، هنوز به موضوع راست گویی و دروغ گویی به شکلی واقع گرایانه در خود آگاه جمعی آدمیان پرداخته نمی‌شود؟ برنده‌های دروغ گو بیش از همه تمایل خواهند داشت که دروغ را امری زشت و نکوهیده جلوه دهند و از این طریق در مقابله با رقبای خود ابتکار عمل را در دست گیرند. بازنده ها- هنوز معذب در استفاده از ابزار بسیار قدرتمندی که رقیب شان به دست گرفته- با دادن امتیاز اخلاقیِ مثبت به خودشان سرخوردگی ناشی از امتیاز واقعی مثبت رقیب شان را تحمل پذیر‌تر می‌کنند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۴۳

راست گویی، انتخابِ بازنده ها

باور من به کاراییِ زیستِ اخلاقی- و به طور مشخص مقوله راست گویی- در سه سال گذشته به شدت دچار تغییر شده. من تا قبل از سال ۸۸ مطلقن بر این باور بودم که اخلاق- به معنای باور عمومی جهانی از اخلاق- رو باید رعایت کرد و خودم هم در عمل به نسبتِ میانگین، آدم اخلاق ی و راست گویی محسوب می‌شدم. در سه سال گذشته این ایمان به اخلاق در من کم رنگ و کم رنگ‌تر شده. این تغییر در جهان بینی و نحوه عملکردم رو بیش از هرچیزی ناشی از  شش چیز می‌دونم که سه مورد اول ش رو در ادامه توضیح خواهم داد.
این شش مورد عبارتند از: ۱. تجربه زندگی در خارج از ایران ۲. انتخابات سال ۸۸ در ایران ۳. سینمای اصغر فرهادی ۴. تجربه روان کاوی ۵. تجربه طلاق  ۶. [به زندگی انسان دیگری مربوط می‌شه و نمی‌تونم اینجا بیان ش کنم].

مورد چهار رو بعدن در یک مطلب جدا توضیح خواهم داد. موارد پنج و شش رو فعلن دوست ندارم باز کنم. ولی سه مورد اول رو به اختصار در ادامه توضیح می دم:

۱. تجربه زندگی در خارج از ایران: من در مدتی که در ترکیه زندگی کردم از نزدیک و همراه با جزییات، از زندگی شخصی آدم‌هایی از اسپانیا، انگلیس، آمریکا، آفریقای جنوبی، و ترکیه خبر داشتم. اکثریتِ مطلقِ آدم‌هایی که می‌شناختم- جایی که منافع شخصی شون اقتضا می‌کرد- راست گویی رو در مقابل دروغ گویی انتخاب نمی‌کردن. اون‌ها به ماهرانه‌ترین شکل اولویت رو به کسب منافع می‌دادن مگر جایی که قانون نوشته شده یا نوشته نشده‌ای وجود داشت که می تونست براشون هزینه واقعی به همراه بیاره. باید این توضیح رو اضافه کنم که کسانی که من می‌شناختم معلم زبان انگلیسی، و اکثرن سبک زندگی بوهمیایی و آزاد، و فارغ از مسوولیت‌های خانوادگی داشتن و نمی‌تونن به عنوان نماینده ی اکثریت مردم کشور خودشون فرض بشن. با این حال همین موارد کافیه که من یاد بگیرم این فرضیه که ایرانی‌ها دروغ گو هستن و بقیه جاهای دنیا راست گویی حاکمه یک افسانه ست. دروغ گویی یک ویژگی انسانی و جهانی ست و بیش از ملیت به سبک زندگی آدم‌ها، ویژگی های روان شناختی، و منافع شون بستگی داره.

۲. انتخابات سال ۸۸: خرداد سال ۸۸ و جریانات بعد از اون بخش بزرگی از جامعه ایرانی رو در معرض انتخاب بین راست گویی (حقیقت) و مصالح فردی و عمومی قرار داد. به باور من زیست اخلاقی حکم می‌کرد جامعه سکوت نکنه، ولی برای هر شهروند منافع بسیار بسیار زیادی وجود داشت که به خاطر اون‌ها باید سکوت رو انتخاب می‌کرد. جریان جنبش اعتراضی در ایران تمام شده، و این میون فقط کسایی که پایِ حقیقت ایستادن بازی رو باختن. برنده‌ها همه از بین اون آدم‌هایی هستن که از ابتدا- یا جایی در میانه راه- سکوت رو انتخاب کردن، یا از آغاز بنا رو بر دروغ گویی گذاشتن. پیش بینی من اینه که آینده ایران رو هم انتخابِ مصالح پیش خواهد برد و حقیقت گرا‌ها به طور مشخص جا و تاثیری در تغییرات آینده نخواهند داشت.

۳. سینمای اصغر فرهادی: طبق خوانش من، سینمای اصغر فرهادی- و به شکلی بارز‌تر چهارشنبه سوری، درباره الی، و جدایی... - ایده کارایی راست گویی در ایجاد نظمی به درد بخور رو به بهترین شکل ممکن به چالش می‌کشه. این سینما ضرورت استفاده هوشمندانه از دروغ - علیرغم بسیار دردناک بودن ش- رو گوشه به گوشه به منِ مخاطب گوشزد می‌کنه. سینمای اصغر فرهادی موقعیت‌های واقعی ی رو به ما نشون می‌ده که در اون‌ها دروغ گو بودن از راست گو بودن مصالح بیشتری به همراه داره.

شکست قطعیتِ یک ایمان و آغاز یک شک کافیه که به طور کل اون ایمان به درد نخور و غیر قطعی بشه. همین که یک جا وجود داشته باشه که ما دروغ رو به راست گویی ترجیح بدیم راست گویی برای همیشه از قالب یک اسطوره خارج، و به یک صرفن آپشن شخصی تنزل پیدا می‌کنه.

اگر فرض کنیم آدم‌های دنیا همگی در یکی از دو گروه «بازنده‌ها» و «برنده‌ها» قرار دارن، به نظر شما راست گوییِ ناشی از باوری اخلاقی همبستگی مثبت بیشتری با آدم‌های کدامیک از این دو گروه خواهد داشت؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۴۲

عشق، دوست داشتن، و مکانیسم های روانی

بر‌تر دونستن 'دوست داشتن' در مقایسه با 'عشق' ممکنه مکانیسمی روانی برای کم کردن سرخوردگی ناشی از پایان عشق باشه.
عشق- با همه هیجان و لذت ش- وقتی که تمام می‌شه راه آسان‌تر اینه که توجیه ی پیدا کنیم برای موندن با کسی که دیگه عاشق ش نیستیم، و چه چیزی راحت‌تر از این که پایانِ عشق رو، با عنوانِ جدیدِ دوست داشتن، امری مقدس بدونیم. من حدس می زنم شاید بسیاری از اصول اخلاقی صرفن مکانیسم‌هایی روانی برای کاهش درد باشن. از جمله این که ما بسیار احتمال داره دردِ پایان عشق و دشواری و پرهزینه بودن آغاز کنشی جدید برای بازتولید حس عشق رو با 'دوست داشتن' نامیدن ش کاهش بدیم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۴۱

دوری و دوستی

'دوری و دوستی' عبور از یک امر واقعی به سمتِ یک امر ذهنی ست. این گزاره در واقع خود ناقض آن چیزی ست که ادعا می کند در جهت بهبودش راه کاری ارائه می کند. پذیرش صحتِ ادعای دوری و دوستی تلویحن واجد این پیام است که دوستی در دنیای خارج از ذهن وجود ندارد. و چون آن چه به تعبیری دوستی می نامیم قرار است امری واقعی بین آدم هایی واقعی در دنیایی واقعی باشد، فروکاستن ش به یادگاری ذهنی در عمل نفی آن خواهد بود. 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۳۱

خانواده

خانواده نهادی ست که در آن عشق و نفرت را توامان- و هریک را بسیار شدید- تجربه می‌کنیم. از یک سو فقدان هر یک از اعضای آن به سوگواریِ ما منجر می‌شود، و از سویِ دیگر حضور مداوم و نزدیک شان در زندگی مان به بروز شدید‌ترین درگیری‌هایِ منافع و خواسته‌ها می‌انجامد.

چیزی که در هر دوی این حس‌ها مشترک است حضور پررنگ وابستگی است. این وابستگی از سبکی ما می‌کاهد و بر بارمان می‌افزاید.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۱۳

حس هایِ غیر قابل اعتماد

اگر تجربه سفری که رفتی فاجعه نبوده باشه، مسافرت رفتن مثال خیلی خوبیه از چیزی که می‌خوام سعی می‌کنم بگم. ببین، موقعی که رفتی سفر و توی مسافرت هستی همه جزییات، دشواری‌ها، برنامه‌ها، و نگرانی‌ها همراهته و درک تو از جایی که هستی به شدت از این جزییاتِ مربوط به زمان و مکانی که توش هستی تاثیر گرفته. ممکنه هوا سرد باشه و تو لباس گرم کافی همراه ت نباشه، وبابت این سرما اذیت بشی، و قضاوت ت نسبت به جایی که هستی در زمانی که هستی منفی بشه. یا ممکنه نگران خانه باشی و اضطرابِ این که وقتی برگردی آیا همه چیز هنوز سرجای خودش هست یا نه. حالا یک ماه بعد، وقتی از توی خونه ی گرم و نرم ت به اون چند روز مسافرت نگاه می‌کنی همه چیز بسیار رویایی، فانتزی، غیر واقعی، و خواستنی- ولی دست نیافتنی- به نظر می‌رسه. همین دست نیافتنی بودن ش- کیلومترهایی که بین تو و اون لوکیشن فاصله انداخته و هفته‌ها، ماه‌ها، یا سال‌هایی که بین تو و اون روزها شکاف انداخته- اون روز‌ها رو خواستنی‌تر می‌کنه. در واقع، فاصله مکانی/زمانیِ تو از اون چیزی که روزی روزگاری اون جا بوده حالا دیگه اون قدر زیاد شده که تضمینِ ضمنیِ ناخودآگاهِ قابل اعتمادی وجود داره که تو دیگه از سرمایِ هوا به خاطر نداشتنِ لباسِ کافی رنج نخواهی کشید و نگران اوضاع داخل خانه نخواهی بود. حالا ذهن ت آنچه جذاب هست رو از صافی گذرونده، و هر خاطره دردناکی رو حذف کرده. ته ش برات خاطره یک سفر بی‌نقص و رویایی میمونه که آرزو می‌کنی‌ ای کاش باز تکرار شه. در ناخودآگاه ت ولی به اندازه کافی بهت تضمین داده شده که اون روز‌ها، که شامل اون سرما هم می‌شه، دیگه تکرار نخواهد شد.

اگر قرار بر این چیزهایی که گفتم باشه، در واقع ذهن انسان موقعی که به بازخوانیِ خاطرات مشغوله سانسورچی خوبی می‌شه؛ همه زاید‌ها رو می‌چینه و دور می‌ریزه و یک مانده ی جدیدی تحویل می‌ده که تا حد ممکن صیقل خورده و منزه شده.

مثال دیگه‌ای که به ذهن من می‌رسه قضاوت ما در مورد آدم‌ها بعد از مرگ شونه. اگر بر اساس قضاوت ما یک آدم موقع زنده بودن ش دیو نبوده باشه- که بر اساس قضاوت ما آدم‌ها معمولن دیو نیستن- قضاوت‌های ما در مورد دیگر انسان‌ها احتمالن تمایل به تعدیل شدن به سمت مثبت، بعد از مرگ اون‌ها داره. وقتی کسی از هست به نیست تغییر می‌کنه- و در رادیکال‌ترین فرم، مرگِ یک آدم تضمین بی‌برو برگرد بازگشت ناپذیر بودن اون آدمه- ما حس منفی مون نسبت بهش کاهش پیدا می‌کنه تا حدی که حتی قضاوت‌های به ظاهر منطقی مون در مورد اون آدم هم از این حس‌های صیقل خورده ی جدید تاثیر می‌پذیره. ولی واقعیت اینه که شناسنامه ی زیسته ی اون آدم با مرگ هرگز تغییری نکرده. بیا فرض کن، کسی که به مرگ دچار شده در مراسم هفته- موقعی که همه دارن براش زاری می‌کنن و تو سر و کله ی خودشون می زنن- به ناگاه زنده بشه و بیاد توی جمع. فکر می‌کنی برایند نوساناتِ حسیِ عزادارانِ داخلِ اون مراسم به چه سمتی باشه؟

این دو تا مثال رو نوشتم که به خودم اجازه بدم نتیجه بگیرم قدرتِ ما آدم‌ها در مورد شناختِ حس هامون گرفتار محدودیت‌های زمانی و مکانی ست، و اصولن آنچه حس می‌کنیم، به لحاظ تداوم، شاید خیلی قابل اعتماد و اتکا نباشه. برای ما احتمالن بسیار پیش اومده و خواهد اومد که فکر کنیم حس مون نسبت به چیزی بسیار منفی ست، و با معیار قرار دادن این حس، تصمیم به رهایی از اون وضعیت بگیریم و بعدن- لااقل به لحاظ حسی- پشیمون بشیم. یا برعکس، از بیرون پدیده ی جذابی رو تماشا کنیم که وقتی واردش می‌شیم خیلی سریع از چشم مون بیفته.
می‌دونی، اینکه از کجا به بازی نگاه کنی، بر اینکه قضاوت ت نسبت به بازی چی باشه تاثیر معنا دار داره. بازی همون بازیه، ولی همون موضوع واحد رو ممکنه تو به شکل‌هایی کاملن متفاوت ببینی، و آگاهی‌هایی کاملن متفاوت از اون موضوع ثابت داشته باشی، صرفن بسته به اینکه در زمان و مکان نسبت به اون موضوع کجا ایستادی.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۰۴۵

طبیعی یا به هنجار؟

انسان در natural‌ ترین حالتِ بودن ش، از قضا در یک جامعه انسانی normal نخواهد بود. این هم پوشانی اندک و متمایل به صفر مابین 'طبیعی بودن' انسان از یک سو، و 'به هنجار بودن' آدمی در یک کلونی از آدمیان از سوی دیگر، طنز بزرگی ست که قربانی دشواری‌اش خود انسان است و طبیعت اطراف ش.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۰۴۴

باتلاق اخلاق سنتی

در یکی از جاهایی که کار می‌کنم آقای الف که مافوق من است با من برخوردی کرد که تلقی من این بود که آن برخورد آن قدر گستاخانه و غیر حرفه‌ای بوده که در صورتی که آقای الف از من عذرخواهی نکند کارم را ترک خواهم کرد. با مافوق آقای الف تماس گرفتم و به او شرح برخوردی که با من شده را دادم و اضافه کردم که اگر آقای الف از من که زیر مجموعه‌اش هستم عذر خواهی نکند به سر کارم بازنخواهم گشت. مافوق آقای الف- که رییس اصلی این مجموعه هم هست- نه فقط حق را به من داد که حتی پیشنهاد کرد شغل آقای الف را هم به من بدهند و من ارتقا پیدا کنم. برای اطلاع خوانندگان وبلاگ بگویم که آقای الف از قدیمی‌ترین آدم‌های این مجموعه است- وحالا اگر چه به لحاظ فنی و توانایی حرفه‌ای در اندازه من نیست- ولی بخش قابل توجهی از عمرش را صرف کار و زحمت در این مجموعه کرده است. در حالی که من هر چند ماه یک بار شغل یا جای شغل عوض کرده‌ام و به اصطلاح حق آب و گلی نسبت به این مجموعه احساس نمی‌کنم. هم چنین اضافه کنم که شغل آقای الف همیشه یکی از اهداف شغلی من بوده و هست و مدت هاست که رویای داشتن آن را در سر می‌پرورانم.
به شرح واقعه برگردیم. پیشنهاد رییس اصلی را رد کردم و توضیح دادم که آقای الف برای من حکم استادی دارد و گلایه من صرفن به خاطر برخورد گستاخانه و غیر حرفه‌ای موردی‌اش بوده و هرگز در اصول اخلاقی م نمی‌گنجد که باعث شوم شغل او، در شرایطی که او خودش هنوز آن جا کار می‌کند، به من واگذار شود.
دو روز بعد رییس اصلی دوباره با من تماس گرفت و تاکید کرد پیشنهادش برای واگذاری شغل آقای الف به من کاملن جدی ست و مزایای پولی مشخصی هم دارد. به او گفتم که کمی زمان می‌خواهم که بیشتر فکر کنم و پاسخ دهم. فکر‌هایم را دوباره مرور کردم و‌‌ همان شب با رییس اصلی تماس گرفتم و پیشنهادش را به‌‌ همان دلایل اخلاقی باز رد کردم. رییس اصلی هم پذیرفت و آقای الف در سمت ش ابقا شد. این را هم بگویم که پیشنهاد آقای رییس اصلی من را از موضوع اصلی که عذر خواهی آقای الف بابت برخورد غیر حرفه ای‌اش بود منحرف کرد و آن موضوع عملن به جایی نرسید.

امروز سر کارم رفتم و آقای الف کماکان مافوق من بود و من کماکان زیر مجموعه‌اش. داشتن شغل آقای الف هم کماکان رویای من ماند.
این ساعت شب هم آمده‌ام اینجا در وبلاگ م اعتراف کنم که احساس می‌کنم در چیزی که نام «باتلاق اخلاق سنتی» را برای ش انتخاب می‌کنم خفه شده‌ام و از این که توان پایان دادن به تعارض بین این اخلاق کلاسیک و آن چه در دنیای امروز واقعی‌تر است را ندارم عذاب بسیاری می‌کشم. برای آن چه که کرده‌ام ارزش زیادی قایل نیستم، نگاه م اسطوره‌ای نیست، و بیش از این که خود را شایسته تقدیر و تحسین بدانم به احساس ترحم دوستان به خاطر ناتوانی‌ام از زندگی در دنیای وحشی بیرون از خانه نیازمندم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی و تگ های این مطلب :تحلیل


۱۰۳۵

عریانیِ فیس بوکی

چیزی که بیشتر مرسومه اینه که در لیست دوستان فیس بوکِ آدم‌ها اصولن گزینشی صورت نمی‌گیره، و این لیست افرادی از محل کار، خانواده، دوستانِ گپ‌های خصوصی و روشن فکری، و غیره رو شامل می‌شه. از طرفی، چیزی که ما در دنیای واقعی با هر کدوم از این گروه‌ها به اشتراک می‌ذاریم، بسته به حساسیت‌های رابطه مون باهاشون و علایق اون‌ها ممکنه کاملن گزینشی باشه. به اشتراک گذاشتن‌های ما در دنیای مجازی، ولی، اگر حواس مون نباشه بدون در نظر گرفتن تمامی مخاطبان حاضر در لیست فیس بوک اتفاق می‌افته، و این ممکنه به آزار دوستان- و در سناریوهایی دراماتیک تر- به از دست رفتن یک شغل، یا یک رابطه مهم زندگی منجر بشه.
در مورد خودم مثال بزنم:
مثل خیلی دیگه از آدم‌ها، من ویژگی‌های شخصیتی متنوع و حتی گاهی متناقض ی دارم و، در دنیای واقعی، بسته به محیطی که توش قرار می‌گیرم یکی یا تعدادی از این وجوه رو عریان و ویژگی‌های مشخصی رو پنهان می‌کنم. این انتخاب که با هر کسی کدوم ویژگی هام رو پررنگ کنم خیلی موقع‌ها بستگی به علایق و ویژگی‌های اون آدم مقابل داره، و من سعی می‌کنم بگردم ویژگی‌های مشترک رو پررنگ‌تر، و از آن چه مشترک نیست دوری کنم. مثلن من دیدگاه سیاسی مشخصی دارم، کارم معلمی زبان ست، در مورد ازدواج نظراتی دارم، با غذاهای گیاهی احساس بهتری دارم، طرفدار تیم فوتبال سپاهان اصفهان هستم، در مورد وجود خدا تردیدهای جدی دارم ولی به آدم‌های مذهبی آرام هم احساس تعلق می‌کنم، و خیلی چیزهای دیگه. خوب حالا، فرضن در دنیای واقعی وقتی با کسی هستم که طرفدار تیم پرسپولیس ه، من اصولن تلاش می‌کنم موضوع فوتبال رو وسط نکشم و چیزه دیگه‌ای رو برای گفت‌و‌گو انتخاب کنم که توافق بیشتری روش هست. یا در محل کارم تقریبن تمام ویژگی‌ها و علایق نامرتبط با کار معلمی زبان رو مخفی نگه می‌دارم که در کارم و رابطه م با آدم‌های داخل کلاس اختلال ایجاد نکنه.
سوال من این جاست که عدم انجام این گزینش در به اشتراک گذاشتن چیزی از خودم در یک شبکه اجتماعی که همه ی آدم‌های زندگی م رو یک جا جمع کرده و مخاطب قرار می‌ده چقدر می‌تونه برای من هزینه هایی واقعی در بر داشته باشه؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۰۳۱

پارازیتِ کامبیز و سامان

پارازیتِ کامبیز و سامان، بعد از ۹۰ عادل فردوسی‌پور، ممکن است بیشترین تعداد مخاطب را در میان برنامه‌های تلویزیونی فارسی زبان بر روی کره زمین داشته باشد. درباره پارازیت من به این‌ها فکر می‌کنم:


۱.     مجریان پارازیت مودب‌اند بی‌آنکه اتو کشیده باشند. ادب احترام به نیاز، خواسته، و خط قرمزهای مخاطب است؛ اتو کشیده بودن تلاشی ست کلاسیک برای جلب احترامی تحمیلی به خود. سامان و کامبیز اتو کشیده نیستند به این معنا که از مرحله معطلِ خودشان بودن عبور کرده‌اند و حالا- در سطحی بالاتر- همه احترام و جایگاه خود را در لذتی می‌جویند که مخاطب از اجرای آن‌ها به آن می‌رسد. لازم باشد برای لذت مخاطب از خودشان می‌کاهند. آن‌ها خودشان در مخاطب حل شده‌اند، و از این مخاطب-محوری حالا به ارزش اضافه تری دست یافته‌اند.
۲.     پارازیت ضد فرم است. به زبان دیگر، هر قسمت از برنامه پارازیت واجد مقدار قابل توجهی خلاقیت هنری است. در هر قسمت این برنامه مخاطب به لحاظ فرمی شگفت زده می‌شود. حرکت‌ها و واژه‌های سامان مطلقن قابل پیش بینی نیست. داخل استودیو- هر آن- هر چیزی ممکن است جلوی دوربین ظاهر شود و هر آن چه که می‌شود حدس زد نوبت‌اش است، ممکن است اصلن نیاید. این پیش بینی ناپذیربودن آن چه در برنامه خواهد آمد جلوی خسته شدن مخاطب و تکراری شدن برنامه را می‌گیرد و به هر قسمت پارازیت یک هویت مستقل از کل برنامه‌های قبلی می‌دهد. پارازیت قواعد خودش را هم می‌شکند و مخاطب ش را شیفته‌تر می‌کند.
۳.     پارازیت می‌خنداند. برای مخاطب اوج برقراری ارتباط با هر شکلی از اجرا وقتی ست که آن اجرا نه روی منطق، که روی احساس او تاثیر گذار باشد. وقتی کسی ما را بخنداند- یا وقتی کسی ما را به گریه وادار کند- او توانسته ما را با خودش درگیر کند. جدی‌ترین واکنش‌های آدم‌ها در برابر هر شکلی از اجرا یا هنر واکنش‌های حسی است و نه منطقی، و پارازیت این را خوب فهمیده و از آن استفاده می‌کند. واقعیت این است که هر کس بتواند آن آدم دیگر را واقعی بخنداند نیمی از راه را رفته است.
۴.     پارازیت حرف دل مخاطب ش را می‌زند نه حرف دل خودش را. این نیاز سنجی دقیق از آن چه مخاطب دنبال آن است تعداد مخاطب را افزایش، و همراهی او با برنامه را تضمین می‌کند. این نیست که پارازیت برای خودش نقش کلاس درس قایل شود، برعکس، تلاش می‌کند خواسته مخاطب را یادبگیرد و آن را در برنامه بگنجاند.
۵.     پارازیت از رسانه ی میزبان ش به شدت بزرگ‌تر شده است. کار به جایی رسیده که میزبان از مهمان کسب اعتبار می‌کند و مهمان حالا دیگر در قید و بندهای میزبان ش نیست. چنین شانسی نصیب هر کسی نمی‌شود. حالا اگر کارمند استعفا دهد، سازمان ورشکست می‌شود. به نظرم ۹۰ عادل فردوسی‌پور هم از این نظر به پارازیت سامان و کامبیز شباهت‌های زیادی دارد.
۶.     کامبیز و سامان از خود برنامه پارازیت هم بزرگ‌تر شده‌اند. کار به جایی رسیده که برنامه از مجری کسب اعتبار می‌کند و مجری حالا دیگر حق دارد حتی در قید و بند‌های برنامه خودش هم نباشد. این حق به دست آوردن ش کار راحتی نیست، ولی وقتی به دست آمد سرمایه کوچکی هم نخواهد بود. حالا اگر مجری برنامه عوض شود، برنامه ورشکست می‌شود.
۷.      کامبیز و سامان از کارشان لذت می‌برند. اصلن بدیهی ست که عاشق آن کاری هستند که انجام می‌دهند. لازم نیست اطلاعات خصوصی داشته باشیم- بل که کافی ست برنامه‌شان را از تلویزیون تماشا کنیم- که بتوانیم مطمئن شویم برای کامبیز و سامان پارازیت اولویت شماره یک زندگی شان است. و برای آدمی که عاشق کارش است، و کارش اولویت شماره یک و هویت اصلی‌اش است، و آن کار مخاطبِ انسانی دارد، هدف می‌شود این که بتواند آنچه تولید می‌کند را به اولویت بزرگ تری در زندگی مخاطب ش تبدیل کند. تعداد لایک‌های هر برنامه، و تعداد مشترکین پارازیت بر روی صفحه فیس بوک آماری ست که در دسترس همه هست و نیاز به هیچ فرضیه سازی‌ای باقی نمی‌ماند.


و در مجموع این که پارازیت اتفاقی ست که آن قدر خوب از آب درآمده که حالا دیگر می‌توان نسخه‌های تقلبی و کپی/پیستی‌اش را در بقیه شبکه‌های تلویزیونی تشخیص داد و نتیجه گرفت پارازیت به یک جریان تبدیل شده است.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۰۳۰

آن چه اغلب هست، خبر نیست

جریان معمولِ زندگی آدم‌ها ارزش خبری ندارد، و چون ارزش خبری ندارد در اخبار شنیده و دیده نمی‌شود. از طرفی آن چه ارزش خبری دارد معمول نیست، بل که حادثه و یا نوعی تغییر است. افرادی که از بستر اخبار بیرون ایستاده اند- بسته به میزانی که بیرون ایستاده اند- دریافت شان از زندگی معمول آدم‌ها به اخبار وابسته می‌شود تا به تماشای جریان معمول زندگی آن‌ها آن گونه که اغلب هست. این باعث می‌شود بیرونی‌ها درک شان از زندگی دیگران دراماتیزه و تا حدی غیر واقعی شود.
دو مثال می‌زنم:
آن‌ها که از ایران بیرون ایستاده‌اند نسبت به آن چه در ایران جریان دارد درک ی سیاسی، اغراق شده، و پر حادثه دارند، چون آن چه در اخبار می‌آید ناگزیر به سیاست و حادثه‌ها مربوط است. در حالی که در داخل ایران، زندگی- به طور عمومی- به شکل وحشتناکی روزمره است و در مجموع رنگ و بوی سیاسی ندارد.
مثال دیگر قصه ی دوستان ماست بر روی فیس بوک وقتی عکس‌های یک سفر، یک عشق جدید، یا دل نوشته‌هایی از یک تجربه ناگوار را به اشتراک می‌گذارند و ما درک مان این می‌شود که آن دوستان چه زیاد در سفرند، یا چقدر عاشق ند، یا چه زیاد آدم‌های افسرده‌ای هستند. فیس بوک هم اخبار است، و به اقتضای آن، آن چه معمولن هست فاقد ارزش به اشتراک گذاشته شدن خواهد بود. آن چه هم به اشتراک گذاشته می‌شود احتمالن از جنس آن چه اغلب هست نیست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۰۲۷

تلویزیون 'manoto' هدف گیری‌اش فرهنگ عمومی و سبک زندگی در جامعه ایرانی ست. قرار است فاصله فرهنگ عمومی در ایران را با فرهنگ عمومی غربی در قرن بیست و یکم تا می‌تواند کم کند. رسانه‌ها تفاوت‌های فرهنگی وابسته به موقعیت‌های متفاوت جغرافیایی را روز به روز کمتر می‌کنند.
تلویزیون 'بی‌بی سی فارسی' هدف گیری‌اش فرهنگ نخبه در جامعه ایرانی ست. این تلویزیون اقلیت نخبه ی دانشگاهی، سیاسی، و هنری را مخاطب قرار می‌دهد. قرار است این مخاطبان را اوبژکتیو‌تر، زمینی‌تر، و واقع گرا‌تر کند.
'فارسی وان' هدف گیری‌اش مقدسات و خط قرمز‌های فرهنگ ایرانی ست. قرار است نشان دهد مقدسات ممکن است بشکنند بی‌آنکه آسمان به زمین بیاید. قرار است خانواده محوری جامعه ایرانی را تغییر دهد.
این یک جنگ رسانه‌ای تمام عیار علیه نظامی ست که هویت و اهدافی ایدیولوژیک دارد. این هویت دارد بمباران می‌شود. بلوف‌های سیاست مداران در مورد  احتمال جنگ نظامی را نباید جدی گرفت. جنگ تمام عیار غرب علیه جمهوری اسلامی بیش از دو سال است که شروع شده است.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۰۰۹

می‌شه حدس زد که در آینده‌ای نه خیلی دور، صفحات فیس بوک به شکلی بی‌طرفانه میزان مقبولیت عمومی پدیده‌های دور و برمون رو نشون خواهد داد. هر کتاب، کالا، شبکه تلویزیونی، غذا، تیم فوتبال، هنرمند، و یا سیاستمداری می‌تونه در هر زمانی تعداد حدودی طرفدارهای خودش رو بدونه و جایگاه خودش رو- از نظر میزان مخاطب- با رقیب هاش مقایسه کنه. احتمالن برای پدیده‌هایی که بین المللی‌تر هستن همین الان هم چنین امکانی وجود داره. پدیده‌های مربوط به ایران هنوز با این روش قابل سنجش نیست، اون هم به خاطر در اقلیت بودن جامعه ی ایرانی متصل به اینترنت پرسرعت ی که بتونه از فیلترهای ضخیم هم عبور کنه. ولی خوب، همین وضعیت محدود هم آمار جالب ی می‌ده که البته به خاطر دلیلی که گفتم نمی‌تونه ضرورتن به جمعیت بزرگ‌تر ایرانی تعمیم داده بشه. مثلن در این لحظه، تلویزیون بی‌بی سی فارسی بر روی فیس بوک ۱۱۶۷۶ نفر طرفدار داره؛ در حالی که طرفدارهای تلویزیون فارسی Manoto در این لحظه ۷۲۰۵۸ نفره. این یعنی Manoto بیش از شش برابر بی‌بی سی فارسی مخاطب جلب کرده، و این واقعیت با فرضی که ممکنه خیلی از ما‌ها داشته باشیم فرق داره. در بین تیم‌های فوتبال ایرانی، پرسپولیس بیش از ۳۰ هزار نفر و استقلال حدود ۲۸ هزار نفر و سپاهان حدود ۳ هزار نفر بر روی فیس بوک طرفدار دارن. در همین موضوع باشگاه‌های پرطرفدار فوتبال می‌شه ایران و ترکیه رو با هم مقایسه کرد و در مورد گسترش فیس بوک و فوتبال در بین مردم ش حدس‌هایی زد. ایران و ترکیه جمعیت تقریبن برابری دارن. با این حال، در بین تیم‌های ترکیه، فنرباغچه بیش از ۳ میلیون و ۲۰۰ هزار طرفدار بر روی فیس بوک داره. رقیب اصلی ش گالاتاسرای نزدیک به ۵ میلیون طرفدار فیس بوکی داره. مقایسه جایگاه این دو تیم با جایگاه استقلال و پرسپولیس بر روی فیس بوک تفاوت مقدار فراگیری این شبکه اجتماعی در بین مردم دو کشور رو به خوبی نشون می‌ده. البته می‌شه بحث کرد که این تفاوت نه فقط مربوط به دسترسی به فیس بوک که هم مربوط به تفاوت جدی بودن فوتبال در زندگی روزمره مردم این دو کشوره.
 به هر حال، دیر یا زود فیس بوک امکان بلوف زدن و فرضیه سازی‌های بی‌دقت رو از خیلی‌ها می‌گیره. اطلاعات مربوط به وزن هر چیزی- به لحاظ مقبولیت- به راحتی بر روی فیس بوک در دسترس همگان خواهد بود، و فیس بوک دروغ گو‌ها رو به زحمت خواهد انداخت.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :تحلیل


٩٧۵

ایران، یک شنبه و دوشنبه خبر شماره یک بیشتر خبرگزاری های دنیا بود.

با این حال، تکرار ۶ دی ١٣٨٨، یا ٣٠ خرداد ١٣٨٨، یا ٢۵ خرداد ١٣٨٨، آرام آرام ارزش خبری گلوله خوردن انسان در یک خیابان واقع در ایران را کاهش خواهد داد، و ایران دیگر خبر شماره یک نخواهد شد. درست مثل مرگ های خیابانی در بغداد، یا کابل، و کشته شدن های این طرف و آن طرف در پاکستان. مثل مرگ های هوتی های یمن، و فلسطینی های نوار باختری. کشته شدن هایی که آن قدر متداول می شود که دیگر فاقد ارزش خبری است، و در بسیاری از خبرگزاری های معتبر جهان جزو اخبار اصلی قرار نمی گیرد.

آن چه یک شنبه اتفاق افتاد، تکراری اگر بشود، خبر جان کندن انسان در خیابان های نقطه ای از کره زمین است که بی ارزش تر خواهد شد، و مقاومت روانی آدمی در برابر خبر مرگ هم نوع اش در این فضاهای عمومی، است که افزایش خواهد یافت.

داریم به خبر مرگ با گلوله در خیابان های تهران عادت می کنیم. حالا دیگر بسیاری از ما، در رسانه هامان، شلوغ اش هم اگر می کنیم، نه به خاطر ارزش خبری حادثه یا ارزش جان انسان، که به خاطر منافع سیاسی است که می اندیشیم از پر رنگ کردن این خبر نصیب مان خواهد شد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :تحلیل


٩۴۴

امروز داشتم به این فکر می کردم که طبقه متوسط که مهارت های شغلی تخصصی تری دارن و چرخ اقتصادی زندگی شون مستقل از کیفیت و کیستیِ گروهِ حاکم  می چرخه، در دوران جدید زندگی شون تکون نابود کننده ای نمی خوره. البته به جز قربانیان و زندانی های هفته های گذشته، که اتفاقآ اکثرآ هم از همین طبقه متوسط/متخصص بودن. ولی اونهایی که جون سالم به در بردن/می برن، با این که به هر حال رابطه ارگانیکی با دولت احمدی نژاد نداشتن و ندارن، به دلیل سرمایه ای به نام تخصص کاری و یا سرمایه پولی، کماکان زندگی می کنن. خریدار خدمات اون ها صرفآ دولت نیست که اگر سراغ شون نیاد بی کار بمونن. مثلآ فرض کنید کسی مثل شجریان با انتخاب مجدد احمدی نژاد چه آسیب جدی ای می بینه؟ یا مگر تقاضا برای خدماتِ یک پزشکِ متخصص، یک صاحب رستوران به درد بخور، یک معلم زبان موثر، یک مهندس کامپیوتر، یا یک مکانیک قابل اعتماد یک تقاضایِ دولتی ست؟

پس با این حساب اعتراض طبقه متوسط به چیست؟ پاسخ اش چیزهای زیادی می تونه باشه. ولی قبل از اون، بیایید جبهه اون طرف رو نگاه کنیم، می بینیم ما با آدم هایی روبرو می شیم که اعتراض شون به روی کار اومدن کسی غیر از احمدی نژاد ممکنه ربط مستقیمی به سیر شدن شکم و یا کماکان شاغل موندن شون داشته باشه. اگر برای طبقه متوسط اعتراض به ریاست جمهوری احمدی نژاد ربط داره به یک سری نیازهای والای بر آورده نشده مثل لذت های شهری و چه و چه و چه، برای اون طرفی ها احمدی نژاد شاید- مستقیم یا غیر مستقیم- بر آورده کننده نیاز اولیه ای مثل خوراک و پوشاک باشه. به همین دلیل هم هست که طبقه متوسط به هر حال، به زندگی روزمره بر می گرده، رستوران آخر هفته اش رو میره، و از سفر شمال و مهمونی های خانوادگی و سینما لذت می بره. حالا روسری اش رو هم مجبوره بکشه پایین تر، یا خارج از کشور که میره بهش می گن تروریست. ولی اون طرفی ها چی؟ حرف از دولتی ست که به ثروت نجومی ای به نام نفت دسترسی داره و اتفاقآ بی حساب و کتاب به هر کی هم خواست، هر چقدر خواست می بخشه. به قول موسوی، دولت این روزها شبیه دوران «قجری» «یک خزانه» داره و «دستش را می‌کرد توی این، به این تخصیص می‌داده به آن تخصیص می‌داده است». چقدر شانس این هست که این دولت یک بخش قابل توجه از جامعه رو به خودش وابسته نکرده باشه؟ که اگه این دولت نباشه یک جمعیت زیادی از آدم ها عملآ گرسنه نمونن؟

من فکر می کنم آدم های وابسته به دولت، که با نبودِ دولت عملآ نیست می شن، انگیزهِ به مراتب قوی تری دارن برای حفظ وضع موجود در مقایسه با معترضین ی که در وضعیت موجود هم کماکان می تونن زندگیِ ابتدایی خودشون رو داشته باشن.

ما الان از شکاف ی حرف می زنیم که بین دو بخش از جامعه ایران ایجاد شده، ولی اعتراض هر کدومشون به قرار گرفتن دیگری در مدیریت کلان کشور از جنس کاملآ متفاوتیه. یکی «هستی» اش در خطره، دیگری «لذت» هاش. و من فکر می کنم همین تفاوتِ ماهیتی ست که باعث شده عملآ هر کدوم با یک زبان مختص به خودشون حرف بزنن و حرف های اون طرف رو نفهمن. این تفاوت ماهیتی هم چنین انگیزه و قدرتِ مقاومتِ متفاوتی هم در هر یک از این دو گروه ایجاد کرده.

موضوع آدم های یک طرف این سکه، مقوله ای کاملآ پولی ست، و این که فکر کنیم دغدغه های ایدئولوژیک، مذهبی، و یا سیاسی داره به این اختلاف دامن می زنه ممکنه یک اشتباه تحلیلی بزرگ باشه که جلوی درست بازی کردن رو از طرفِ معترض به وضع موجود بگیره.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :تحلیل


٩٣٧

من فکر می کنم قبل از هر چیز باید اثبات کرد که در انتخابات تقلب شده. فعلآ که چنین چیزی اثبات نشده. معترضین به نتایج انتخابات به جز یک سری فرضیات و داده های پراکنده، استدلال محکمه پسندی ارایه نکردن.  برخی از این داده ها، البته، کاملآ قابل توجه هستن و تردید در مورد سلامت انتخابات رو افزایش می دن، گاهی خیلی زیاد هم افزایش می دن. برای من، به طور مشخص، شکل و ساختار غیر معمول اعلام نتایج در نیمه شب جمعه و بامداد شنبه کاملآ عجیب به نظر می رسه و فرضیه تقلب رو کاملآ جدی می کنه. ولی این کافی نیست. از طرفی، سنگ پرانی و آتش بازی های خیابانی هم- اگر خوش شانس باشیم- چیزی رو جایی تغییر نمی ده. البته باید ترسید از روزی که این سنگ پرانی ها به تحقق مطالبات سبزپوش ها منجر شه. قدرت کسی که با خشونت و قانون شکنی به قدرت می رسه را چه کسی قراره کنترل کنه؟

برای کسانی که فکر می کنن تقلب شده، بهتر اینه که از هر طریق علمی و مستند که می تونن این موضوع را اثبات کنن. اصلآ ممکنه در جریان این بررسی، فرضیه تقلب رد، و کل این اعتراض ها به جریانی پوچ و حماقت ی دسته جمعی بدل شه.

اگر فرضیه تقلب اثبات شه، اون وقت به درد بخور ترین روش برای ایجاد فشار به دولت برای عقب نشینی، استفاده از آپشن های مدنی و قانونی ست که در اختیار شهروندان است. فقط یکی از ده ها آپشن مدنی موجود رو مثال می زنم: طرفدارهای موسوی احتمالآ ادعا می کنن که او در تهران چهار، پنج میلیون رای آورده ، خوب اگر فقط نیمی از آدم هایی که به موسوی رای دادن، بدون این که مطلقآ قانون شکنی کنن، از آپشن در خانه ماندن و سر کار نرفتن استفاده کنن، فکر می کنید چقدر طول می کشه که خواسته شان برای تکرار انتخابات محقق شه؟ این فقط یکی از ده ها روش اعتراض قانونی ست.

خشونت و قانون شکنی های خیابانی بسیار خطرناکه، و اگر هم به تغییری منجر بشه، بعید می دونم اون شرایط جدید با کیفیت تر از شرایطی باشه که الان درش قرار داریم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :تحلیل


٩٣۵

مطلب قبلی را کاملآ نادیده بگیرید: من به مهدی کروبی رای خواهم داد.

دلایل ام را این جا لیست می کنم:

یک. هر چه صبر کردیم موسوی حرف دقیق بزنه، از کلی گویی دست برداره و مطالبات مشخصی رو مطرح کنه این اتفاق نیفتاد که نیفتاد. آخرین امیدِ خیلی ها، نطق های تلویزیونی کاندیداها بود که اون جا هم موسوی واقعآ در مقام یک عوام گرای محض ظاهر شد.

دو. من به کسی رای می دم که من رو نمایندگی کنه و دغدغه های طبقه اجتماعی من رو مطرح کنه، این یک دو دو تا چهار تای ساده هست در هر انتخاباتِ حتی اندکی دموکرات. موسوی، ولی، ظاهرآ تمایل و کششی به طبقه متوسط شهری نداره، و هنوز ذهن اش و نگرانی اش متوجه «مستضعفین» و «عدالت» و «مدرسه بسیج» ست. اگر نطق های  موسوی  که جمعه شب در شبکه یک سیما و دوشنبه در رادیو پخش شد رو دیده/شنیده باشید، حتمآ با من موافق هستید که چه کسانی رو مخاطب قرار داده بود.

سه. من حس تاسف عمیقی دارم که بعد از گذشت ١٢ سال از دوم خرداد ٧۶، شعارهای تشکل های وصل به اون جریان، از «جامعه مدنی» و «قانون مداری» خاتمی در آن سال، و «حقوق بشر» و «مدیریت علمی» مصطفی معین در ٨۴،  به شعار گنگ و جهان سومی «عدالت» و شعار غیر واقعی و آرمانی «دفاع از مستضعفین» و «بازگشت به ارزش های انقلاب» در سال ٨٨ تقلیل پیدا کرده. موسوی ابدآ نه از جامعه مدنی می گه، نه از حقوق بشر و نه از مدیریت علمی. فقط گاهی یک گریزی به «قانون» می زنه که برای اون هم هیچ راهکار عملی و شفافی رو توضیح نمی ده. موسوی، بر اساس چیزهایی که می گه، هیچ نسبتی با برنامه های خاتمی و معین، و مطالبات جامعه مدنی ایران نداره.

چهار. یکی از دلایلی که در چند ماه گذشته باعث می شد موسوی نسبت به کروبی انتخاب بهتری باشه، حمایت اکثر تشکل های اصلاح طلب بود. حمایت سریع مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب کافی بود که آدم دیگه به کروبی فکر هم نکنه. ولی واقعیت اینه که حتی در همون بیانیه های این دو حزب،  دلیل حمایت از موسوی شانس بیشتر این آدم برای انتخاب شدن بیان شده، و نه مطلوب تر بودن اش. از طرفی، موسوی تلاش واضحی می کنه خودش رو غیر متصل به این جریان ها یا هر جریان اصلاح طلب دیگه ای نشون بده. من فکر می کنم این دو تشکل عجله کردن، و اگر قرار بود الان انتخاب کنن، خیلی بعید بود برن پشت سر موسوی. اشتباه بزرگ مشارکت این بود که بدون این که امتیاز بگیره رفت پشت سر موسوی. کاری که تحکیم وحدت نکرد، و بعد از مذاکرات فراوان و دریافت حداقلی از تضمین ها، از کروبی حمایت کرد. این رو هم اضافه کنم که جریان اصلاح طلبی ایران نباید سرنوشت خودش رو به کسی گره می زد که خجالت می کشه خودش رو اصلاح طلب بنامه. این دستپاچگی و عجله مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی، عملآ از این چیزی هم که بودن منزوی ترشون می کنه.

پنج. موسوی خودش رو «اصلاح طلب اصول گرا» می خونه: یکی به نعل می زنه، یکی به میخ. می خواد هر دو طرف رو داشته باشه و خوب طبیعتآ مجبور خواهد بود به هر دو طرف اندکی باج بده. من نمی خوام کسی رو انتخاب کنم که به اصول گراها باج میده. خاتمی هشت سال باج داد نتیجه اش شد احمدی نژاد. دقت کنید حتی نشد ناطق نوری، شد احمدی نژاد. روش خاتمی با هر استانداردی که اندازه گیری کنید، یک روش شکست خورده محسوب میشه، مگر این که هنوز این قدر نوستالژی دوم خرداد برامون پر رنگ باشه که حاضر باشیم رسمآ حماقت کنیم ولی روش دولت خاتمی رو به نقد نکشیم. تازه خاتمی به لحاظ فکری آدم به روزی محسوب میشه، که روش ها و تاکتیک هاش غلط بوده، ولی موسوی که اصلآ به لحاظ فکری هم «اسلام ناب محمدی» دغدغه اصلی اش ست.  به این فکر کنید که در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، یکی از نامزدها بیاد بگه من هم دموکرات ام، هم جمهوری خواه! فکر می کنید جامعه چه واکنشی نشون میده؟

شش. موسوی هنرمنده. این باعث می شه من بیشتر از کروبی دوست اش داشته باشم. به نظرم غیر از هنرمند بودن، روحیه هنری هم داره، این که آدمی ٢٠ سال بره در خلوت و سکوت، هیچی نگه، بعد از ٨ سال نخست وزیری، تمایل و کشش و تلاش ی برای به دست آوردن قدرت انجام نده، همه از یک روحیه هنری بر می آد. روحیه ای که با بده بستان ها و خرد ورزی های رایج دنیوی میونه ای نداره. این دقیقآ چیزی ست که این آدم رو، علیرغم جذاب تر شدن و احتمالآ شریف تر ماندن، برای کار جدی در بالاترین سطح مدیریت کشور نالایق می کنه. ما به یک آدم کاری، عمل گرا، و دنیا گرا نیاز داریم. کسی که بتونه محاسبه کنه و برای پیشبرد اهداف امتیاز بگیره.

هفت. موسوی رزومه کاری بسیار مبهمی داره. او در سال هایی نخست وزیر ایران بوده که کمتر ایرانی ای میتونه بازگشت به آن سال ها را تصور کنه بی آن که تن اش بلرزه. چیزهایی در آن سال ها اتفاق افتاده که زیبنده انسان نیست. موسوی باید توضیح بده که در آن سال ها چه می کرده. بعیده موسوی نقش مستقیمی در بگیر و ببندهای دهه ۶٠ داشته باشه، ولی  اگر با بسیاری از آن خشونت ها مخالف بوده باید این را بیان کنه. اون نمی تونه از ما درخواست رای کنه، ولی از پاسخ گویی به پرسش های ما سر باز بزنه. او حتی ممکنه تغییر کرده باشه، ممکنه در آن زمان اندکی هم آلوده شده، ولی امروز مرد دیگری باشه، از نظر من در چنین حالتی هم شاید بشه به او رای داد، ولی به شرطی که از گذشته خودش اظهار ندامت کنه. چیزی که تاسف آوره  این که موسوی نسبت به دهه ۶٠ تعلق عاطفی داره و بر اساس چیزهایی که در این چند ماه گفته رویا ی اش هم بازگشت به ارزش های آن دوران است.

هشت. کروبی در رزومه اش نمایندگی مجلس از همه چیز بیشتر به چشم می آید. بزرگترین مقامی که داشته به واسطه رای مستقیم مردم بوده، و ریاست بهترین و جسورترین مجلس سی سال گذشته یعنی مجلس ششم را به عهده داشته. موسوی اولین باری ست که در انتخاباتی شرکت می کنه. کروبی بیشتر در بازی دموکراسی شرکت کرده و درک اش از سیاست مدرن احتمالآ بالاتره.

نه. نمی تونم آدم های دور و بر کروبی را نادیده بگیرم. کروبی اگر انتخاب شه کرباسچی می شه معاون اول اش. کرباسچی آدم کار است. کار جدی و به در بخور بدون این که فلسفه بافی کنه. کروبی بسته ای است حاوی مهاجرانی، سروش، کدیور، ابطحی، قوچانی، زید آبادی، عبدی، بابک احمدی، و دیگرانی از همین طیف. دقت کنید که کروبی عملآ متاثر شده از این آدم هایی که نام بردم. کرباسچی اسمش میشه معاون اول، ولی در عمل شک نکنید که بالاتر از رییس جمهور، میشه مرد شماره یک دولت. بد نیست کیفیت طرفداران کروبی را با کیفیت طرفداران موسوی مقایسه کنیم. در حال ی که غالب طرفداران موسوی دانشجوها و جوانان بیست تا بیست و پنج ساله هستند، دور کروبی بیشتر آدم های سرد و گرم چشیده، میان سال، زندان رفته، و عمل گرا به چشم می خوره.

ده. خاتمی یک سیاست مدار تاریخ گذشته است. ارجاع ما ایرانی ها به گذشته را درک نمی کنم. خاتمی هر چه بود و هر چه کرد دوران اش تمام شده. نوستالژی خاتمی و دوم خرداد داشتن محترم است. ولی اگر این نوستالژی بخواد مبنای تصمیم گیری برای آینده بشه واقعآ باید نگران بود. امروز روز دیگری است.  این که خاتمی حمایت می کنه، من را، بیش از ترغیب به موسوی، نگران می کنه.

یازده. در بیشتر جاهای دنیا، وقفه در رزومه کاری به شدت به اعتبار حرفه ای شخص لطمه می زنه. این که کسی بیست سال کار نکرده باشه و حالا برای شغلی درخواست بده، همه هم برن به حمایت اش، خودش هم باورش شه چه خوب که بیست سال نقاشی می کردم. حالا هم که یک نسل عوض شده و کسی چیزی یادش نیست. این یک فاجعه است به نظر من. موسوی بیست سال است که در عمل فقط کار هنری می کنه، آخه کجای دنیا چنین کسی می تونه برای بالاترین رده شغل سیاسی و مدیریتی درخواست بده؟!

دوازده. کروبی به لحاظ فعالیت مرتبط، نقطه مقابل موسوی است. در همه این سال ها فعال بوده، و بر خلاف موسوی که سه ماه است یادش افتاده که می خواهد رییس جمهور ایران شه، از تیر ماه ٨۴ فعالیت اش را برای انتخابات دهم آغاز کرده.

سیزده. از امتیازات موسوی زهرا رهنورده. این رو قبول دارم، ولی یک نکته رو هم باید اضافه کنم که شواهد حکایت از این داره که موسوی و زهرا رهنورد تفاوت هایی با هم دارن و نمی شه به صرف همسری چون زهرا رهنورد داشتن، نتیجه گرفت موسوی گزینه بهتری برای پیش بردن جنبش برابری جنسیتی ایران باشه. به طور نمونه، در مراسم دوم خرداد، موسوی با بهانه سفر استانی شرکت نکرد، در صورتی که اون مراسم خیلی قبل تر از سفر اصفهان برنامه ریزی شده بود و موسوی احتمالآ به خاطر پیش بینی اش از تند روی های اون جمعیت بیست هزار نفری ریسک  این که طرفداری بخشی از مذهبی ها رو از دست بده در نظر گرفت. این غیر از دهن کجی به اون همه سیاهی لشگر سبزپوش، نشون دهنده تفاوت های شخصیتی بین میر حسین و همسرش میتونه باشه. اتفاقآ در مورد حقوق برابر، من همون یک وزیر زن در کابینه، که کروبی قول اش رو داده، هرچند کلآ اتفاقی بیشتر نمادین خواهد بود، رو تاثیر گذار تر می دونم تا زهرا رهنوردی که به احتمال زیاد بعد از انتخاب موسوی از حد مشاور خانگی رییس جمهور ایران فراتر نخواهد رفت.

چهارده. این که تیم کروبی، از جمله عباس عبدی، با BBC فارسی مصاحبه، و حتی رییس ستاد کروبی در شیراز با عکسی کروات زده با BBC گفتگو می کنه رو ابدآ نمی شه دست کم گرفت. در شرایطی که موسوی حتی می ترسه با ملی مذهبی ها وارد دیالوگ بشه.

پانزده. در مورد برنامه های اقتصادی مطرح شده از سوی کروبی و موسوی، به نظر شما کدومشون به جذب سرمایه خارجی، و ایجاد احساس امنیت در سرمایه دارهای داخلی بهتر کمک می کنن؟ موسوی که مستقیم در برنامه جمعه شب، سرمایه دار رو خدمت گزار مستضعفین می نامه، یا کروبی ای که در برنامه سه شنبه شبکه چهار ورود سرمایه خارجی به ایران رو غیر از فایده اقتصادی، شامل ورود فرهنگ مدیریتی غیر ایرانی و بهبود وضع مدیریت داخلی می دونه؟ با خودمون رو راست باشیم، در حوزه اقتصاد، دقیقآ چه فرقی هست بین احمدی نژاد و موسوی؟

شانزده. افسانه ای که از قبل از عید شروع شد و دهن به دهن چرخیده و این روزها طرفدارهای موسوی هم خیلی ازش استقبال می کنن اینه که حضور کروبی و موسوی با هم، شانس انتخاب احمدی نژاد رو افزایش میده. اگر کمی در مورد قوانین مربوط به انتخابات آگاهی داشته باشیم، مثل برق می فهمیم که مطلقآ چنین چیزی نیست و به خاطر قانون پنجاه درصد به علاوه یک، که برای انتخاب شدن ضروری ست، مجموع آرای کروبی و موسوی و رضایی- و نه آرای کسی از اون ها که بیشتر طرفدار داره- است که تعیین می کنه احمدی نژاد انتخاب می شه یا این که انتخابات به دور دوم می ره. اگر آرای کروبی+رضایی+موسوی از پنجاه درصد بیشتر بشه، احمدی نژاد پیروز نمی شه. حالا اگر فرضآ کروبی به نفع موسوی هم کنار بره، آن وقت موسوی+رضایی باید از پنجاه درصد بیشتر بشه که احتمال اش کمتره. این افسانه رو همون «سبز پوش» هایی راه انداختن که باز مشابه بهمن ۵٧ و خرداد ٧۶ احساس رو بر خرد و منطق ترجیح می دن، و علیرغم همه تجربیات این سه دهه کماکان می خوان از طریق «خلق حماسه» مملکت رو اداره کن. 

هفده. همه نشانه ها حکایت از شکست احمدی نژاد داره. لازم نیست شروع کنم این نشانه ها رو لیست کنم. الان موضوع اصلی رقابت بین کروبی و موسوی ست. حیفه حالا که موسوی تنها گزینه ما نیست، بدون فکر کردن و امتیاز گرفتن به «جنبش سبز» بپیوندیم. میشه عقلانی تر بود و وارد اظهار نظرهای پوپولیستی و غیر علمی نشد. میشه به کسی که حاضر نیست به ما امتیاز بده، و بخشی از مطالبات مون رو محقق کنه رای ندیم. این کاملآ امکان پذیره. کروبی داره با ما معامله می کنه، امتیاز میده، از ما رای می خواد، در صورتی که موسوی می خواد با درست کردن جنبش ی احساسی مفت مفت رای جمع کنه، بعد هم که شد رییس جمهور صداقت اش رو به رخ مون بکشه که به ما قولی نداده بود که ما انتظاری داشته باشیم. این که کروبی کرباسچی رو می کنه معاون اول، یعنی داره به مردم امتیاز میده، این که بیانیه حقوق شهروندی صادر می کنه، در شرایطی که چنین چیزی می تونه در تقابل با حاکمیت قرارش بده، یعنی این که داره به ما امتیاز میده. مهم نیست کروبی چه تیپ آدمیه، یا این که تحصیل کرده نیست، یا این که حرف زدن اش مثل آدم حسابی ها نیست، مهم اینه که احتمال بیشتری هست که ما رو به خواسته هامون برای داشتن جامعه ای مدرن نزدیک کنه. کروبی بازی سیاست رو یاد گرفته، این اون آدم گذشته نیست، این رو در عمل داره نشون ما میده. در صورتی که موسوی، در عمل که هیچی، در کلام هم ذره ای تغییر نکرده.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :تحلیل


٩٣٣

«انسانِ خوشبخت» هم از واقعیت هایِ در حالِ نابودی است. بی آن که شعاری داده باشم، این را بسیار مرتبط می دانم به موضوع افزایش «آگاهی» در دنیای معاصر.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :تحلیل


٩١٨

از وقتی Facebook عمومی شده، وضعیت وبلاگ ها از این جهت به سمت تغییر پیش رفته و خواهد رفت که بخش بزرگی از نیازمون به خاله زنک بازی از طریق Facebook برطرف می شه، و کمتر لازم ست برای پاسخ به چنین نیازی سراغ وبلاگ ها بریم. وبلاگ ها هم، اگر به هر حال قرار باشه به حیات شون ادامه بدن، باید طبیعتآ به نیازی متفاوت از آن چه ذکر آن رفت بپردازن، گویی در اون حوزه مطلقآ هیچ بایت ی در فضای مجازی قدرت رقابت با Facebook رو نداره.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :تحلیل


٩١٧

این که طبیعتآ شرایط پیش فرض این است که بعد از مرگ آرام آرام فراموش خواهیم شد تا مطلقآ از صحنه روزگار پاک شویم و حتی کوچک ترین یادی هم از ما نماند را به این راحتی ها حاضر نیستیم بپذیریم. در واقع باورمان هم نمی شود که این طور باشد و هر کدام مان هم به شکلی خودمان را دل خوش می کنیم به چیزی که بگوید این طور نیست.

آدم متعارف ی باشیم، خوش خواهیم بود که بچه هامان ردِ ما خواهند بود بر زمین و نمایندگی مان خواهند کرد. از اقلیت باشیم هم، تا سال ها، قبل از این که میان سالی و پیری رمق مان را بگیرد، دل مان خوش خواهد بود به این که دانشمند یا هنرمند یا عالم ی بزرگ خواهیم شد و اثری که از خویش به جا خواهیم گذاشت همیشه یادمان را محافظت خواهد نمود.

اثبات غلط بودن هر یک از این دو تصور سخت نیست:

چند نفر از ما اسم پدرِ پدر بزرگ اش را می داند؟‌ از آن سو، در میان همه آدم های کره زمین که به دنیا آمده اند و مرده اند دقیقآ چه درصدی دانشمند، هنرمند یا عالم بزرگی شده اند و آنچه باز گذاشته اند جاودانه شان کرده است؟ احتمال این که در قرعه کشی بانک صادرات یک واحد مسکونی با کلید طلایی ببریم چقدر است؟ چرا روی قرعه کشی بانک صادرات حساب نمی کنیم ولی اولی را بسیار نزدیک می بینیم؟ چرا فکر می کنیم خیلی ویژه ایم؟ مگر احتمالات بلد نیستیم؟

با این کنار بیاییم که احتمال نزدیک به یقین، مطلقآ چیزی از ما به جا نخواهد ماند، این طور راحت تر است انگار. قدر خودمان را، و هم لذت بردن را بیشتر درک خواهیم کرد به گمان من. کمتر دست و پا خواهیم زد. و هم می توانیم از ثانیه ثانیه مان لذت ببریم، خودخواهانه و فقط و فقط برای خویش، دقیقآ همان طور که دوست می داریم و زورمان می رسد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :تحلیل


٩١۴

تعطیلات هم تمام می شوند، و خماریِ بازگشتِ به روزمرگی شدیدآ وابسته خواهد بود به کمیتِ لذتی که برده ای، طولِِ تعطیلات ی که گذرانده ای، و میزان انحراف از روزمرگی ات در طول روزهایی که سپری کرده ای. هر کدام از این سه، هرچه بزرگ تر باشد، سر دردت بیشتر طول می کشد و وخیم تر خواهد بود. همین.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :تحلیل


٩١٣

عادت غریب ما ایرانیان در انجام دادن کارهایی که لذت ی در آن نمی یابیم. دید و بازدید های نوروزی که گاه به عذاب روح مان بدل می شود ولی فرهنگ حاکم ما را به انجام تکراری و پر هزینه آن ترغیب می کند، و ما که گاه زورمان نمی رسد فرهنگ حاکم را بشکنیم، خودمان باشیم و از آن ها که به هر دلیل از بودنِ در کنارشان لذت نمی بریم حذر کنیم. در عجب ام از همه وقت، انرژی، و پولی که برای دیگران می گذاریم، بی آن که به اوج ی رسیم، و زحمت متقابلی که برای آن ها تضمین می کنیم که باز پس دهند آن چه کرده ایم را، بی آن که لذتی برند، بی آن که به جایی رسیم، هیچ کدام مان. نمی فهمم پایبندی مان را به اجرایی کردن همه باید و نبایدهای اجتماعی که خودمان در تعریف کردن شان هیچ نقشی نداشته ایم، جایی روزی بوده به هر حال، به ما ارث رسیده و ما بی آن که به چیستی و چرایی اش فکر کنیم، چونان محکومی به انجام آن، دشواری اش را به جان می خریم، هم برای خویش، هم برای آن ها که موضوع دشواری مان هستند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :تحلیل


٨٨٣

بعد از خواندن مطلبی که سیاوش در وبلاگ اش نوشته، من هم این کامنت را این جا می نویسم:

در مورد این موضوع برای من شخصآ جنبه هایی که گفتی اهمیت زیادی ندارد. حالا خود شیفتگی هست که باشد، چه اهمیتی دارد! یا مثلآ تنوع طلبی است؟ خوب هست دیگر، به کسی چه ربطی دارد! غریزه بودن یا نبودن اش هم چیز زیادی در مورد هزینه/ فایده هایش نمی گوید. با احترام به سیاوش عزیز، این دلایل که گفتی فقط فلسفه بافی است، اگر چه در مورد نتیجه کلام با تو موافق ام.

من هم با بچه دار شدن مخالف م، صرفآ چون به شکل واضحی نمی ارزد: حتی اگر مرا جاودانه هم کند، هزینه های مرتبط به آن آن قدر زیاد هست که از خیر چنین به اصطلاح جاودانگی دست و پا شکسته ای بگذرم. تازه من فکر می کنم هنوز امید هست که بتوان به شکل ارزان تر و با دوام تری- حداقل اندکی- جاودانه شد.

من بچه دار شدن را نمی پسندم چون (فعلآ) در من حس عامی بودن و لمپن بودن ایجاد می کند، چون همه آدم های توسعه نیافته و بی سوادِ دور و بر من به تعداد زیادی بچه تولید کرده اند. به این دلیل خیلی ساده که هر چه جوامع توسعه یافته تر شده، زن و مرد ها بچه کمتری تولید کرده اند.

تصمیم به تولید بچه، اگر اجرایی شود، برگشت ناپذیر است و این هم از مهم ترین علت های من برای مخالفت با آن است.

بچه که تولید شود رابطه من و پارتنر ام هم وسیله ای می شود برای به مقصد رساندن آن. برای من، خود این رابطه هنوز آن قدر ارزش دارد که دنبال درپوشی برای فراموشی مشکلات اش نباشم. تازه اگر هم به بن بست برسد، مگر دیوانه ام از چاله خودم را به چاه اندازم؟ خوب، عاقل باشم از چاله در می آیم، یا حداقل تلاش می کنم در آیم. می دانی، احتمالآ آدم های زیادی بچه تولید می کنند چون زناشویی شان به روزمرگی دچار شده است. به جایِ پرداختن به موضوع روزمرگی، چیزی را وسط آورده اند که واقعیت را فراموش کنند. من ترجیح می دهم به این حماقت تن ندهم و شرافت مندانه با خود موضوع روزمرگی روبرو شوم.

من خودم را دوست دارم و برای آن چه از آن لذت می برم اهمیت زیادی قائل هستم. منطق حکم می کند چیزی وسط نیاورم که پیش بینی ام این است که نه فقط از آن لذت نخواهم برد، که مرا از همین لذت هایی هم که دارم تا حد زیادی محروم خواهد کرد.

می گویند طبیعی این است که آدم بچه تولید کند. خوب هست که هست، به من چه که طبیعی چیست و غیر طبیعی کدام است. من طبیعی نیستم، به کسی چه ربطی دارد. موضوع زندگی خودم است.

منطق دیگر این است که اگر انسان ها یکدیگر را تولید نمی کردند، تا الان نسل انسان منقرض شده بود. اولآ منقرض هم شده بود فاجعه آن قدر ها که فکر می کنید عمیق نیست. از طرفی، دوستانی که نگران نسل انسان هستند خودشان زحمت اش را تقبل می کنند. من و امثال من هم آن ها را تشویق معنوی خواهیم کرد.

بچه دار شدن هم یکی از «حماقت های دسته جمعی» دنیای ماست. با احترام به همه دوستان که در این بازی شرکت کرده اند/ می کنند، می گویم: نه، ممنون. بنده (فعلآ) انصراف خود را از حضور در این صحنه اعلام می دارم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


٨۶٧

مردانِ میان سالی که همهِ هویت شان لحظاتی ست که جزییاتِ شغلی شان را با افتخار برای یکدیگر بازگو می کنند؛ شاید طبیعی ست وقتی فرصت و اجازهِ پرداختن به هیچ جزییاتِ دیگری را در زندگی شان نداشته اند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


٨٢٨

یک جایی در فیلم Cassandra's Dream ساخته وودی آلن، یکی از دو برادری که مرتکب قتل شدن، از کاری که انجام داده پشیمونه و به یک افسردگی شدید مبتلا شده. این آدم در یک دیالوگی که دقیقآ یادم نیست کجای فیلم بود، یک جمله ای میگه با محتوایی شبیه به این که بعد از این که برای اولین بار در زندگی ت آدم کشتی، دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.

مدتی ست که به این جمله زیاد فکر می کنم، و به این فکر می کنم که غیر از قتل، دیگه چه کارهایی هست که وقتی برای اولین بار انجام دادی، دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود. به یک چیز دیگه هم فکر می کنم، این که دیگه هیچ وقت هیچ چیز، دقیقآ چه شکلی نخواهد بود؟

به زندگی خودم سرک می کشم، و دنبال مصداق های ملموس تری از این جمله وودی آلن در زندگی شخصی خودم می گردم. سال های اخیر انگار پر بوده از تصمیم به انجام کارهایی که وقتی انجام دادم دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نبوده. چند تا که تو ذهن ام هست رو مثال می زنم:

 اولین بار که از سیگار لذت بردم. از اون روز سیگار واردِ زندگی من شد، به نظرم مستقل از این که آدم سیگاری بمونه یا این که سیگار رو ترک کنه، بعد از اولین سیگاری که به تو لذت میده چیزی تغییر می کنه. چیزی که غیر قابل بازگشت ه. برای کسی که یک بار از سیگار لذت برده، حتی ترک سیگار یک خلاء ی ایجاد می کنه، که کسی که هیچ وقت لب به سیگار نزده هرگز دچار اون خلاء نخواهد شد. از طرفی، همه آدم های کره زمین هر موقع که دلشون بخواد این امکان رو دارن که سیگار روشن کنن.

اولین رابطه جنسی. تا قبل از اولین سکس، دنیا یک شکله، بعد از اولین سکس دنیا برای همیشه یک شکل دیگه است. مهم نیست که با چه کسی، چند بار، حتی مهم نیست که جایگاه رابطه جنسی در زندگی ت کجاست. مهم اون اولین باره. بعد از اون، دیگه قبل از اوون نخواهد بود.

اولین مهاجرت از خانه. چیزی که برای من در محدوده سرزمین مادری باقی ماند. ولی کماکان تاثیرات ش عمیق بود. اولین خروج از زادگاه. و خانه ای که دیگه هیچ وقت مثل قبل نخواهد بود، چه به خونه برگردی، چه همیشه با نوستالژی خونه ای که به هزار و یک دلیل دیگه نمیتونی درش راحت باشی، شب و روز سر کنی. برای کسی که همیشه خونه مونده، خونه آرامشی داره که یک بار که مهاجرت کنی، به هر جایی که می خواد باشه، دیگه هیچ وقت آرامشی از اون جنس رو تجربه نخواهی کرد. «از این جا مونده، از اون جا رونده»گی رو اولین خروج، و برای همیشه رقم می زنه.

ازدواج. پایان مجردی. از روزی که ازدواج کردم، دیگه هرگز مجرد نبودم. این مستقل از این بود که چقدر خواستم ادای آدم مجرد رو در بیارم یا این که همسرم چقدر به آزادی های من احترام می گذاشت یا حتی این که چه مقدار ازدواج موفقی انجام دادم. اولین ازدواج، پایان مطلق و همیشگیِ single بودنه، تا آخر عمر. حتی اگه جدا هم  بشی single نخواهی بود، divorced به حساب میای. روی فرم های تقاضای شغل رو نگاه می کنم: single و divorced دو حالتِ مختلف هستن. تفاوتی که اگر معنا دار نبود، هیچ وقت در رویِ یک فرم استاندارد جهانی از هم تفکیک نمیشد.

اولین باری که به کسی که دوستش دارم، فحش دادم. حالا در نتیجه، فرقی هم نمی کنه که در عصبانیت بوده یا نه. وقتی تو یک رابطهِ همراه با احترام فحش می دی، حتی اگر تا آخر عمرت دیگه هیچ وقت هم تکرار نشه، چیزی جایی جا به جا میشه، چیزی که هیچ وقت سر جای قبلی ش بر نمیگرده.

این اولین ها چه شکلی هستن، چه چیزهای مشترکی دارن جز این که دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود؟ به این فکر می کنم که برای اتفاق افتادن هر کدوم از این ها چقدر مختار بودم. چقدر می تونستم تصمیم بگیرم که بعضی از این اولین ها اتفاق نیفته؟ نگاه فلسفی به موضوع می تونه درست باشه یا غلط باشه، ولی در هر حال جواب مشخصی نخواهد داشت. به جای به درد بخوری نمی رسه. نگاه فلسفی شاید خودش ارزش مند باشه، ولی در هر حال نتایج ی نداره. 

 یک شکل نگاه دیگه هم میشه داشت، اون هم نگاه اقتصادی ه. هر کدوم از این اولین ها، اون روزی که می تونستم انتخاب شون کنم، یک امکان بوده. وقتی انتخاب شون کردم از یک امکان استفاده کردم، و به خاطر استفاده از یک امکانِ به خصوص، امکان هایِ دیگه ای رو از دست دادم. میشه حساب کرد که می ارزیده یا نه. که اصلآ ارزشش رو داشته یا نه. این که چی به دست میاریم موضوعِ مهمی ه، که در مورد هر یک از مصداق های بالا جواب مشخصِ خودش رو داره. ولی این که چی از دست میدیم، برای من جوابِ راحت تری داره، با هر کدوم از این انتخاب ها بخشی از کودکی م رو از دست دادم و بزرگ شدم. هر یک دونه ای از این اولین ها، اون روزی که باهاشون مواجه شدم و می تونستم انتخابشون بکنم یا نکنم، انتخاب بین کودک ماندن یا بزرگ شدن را جلوی من قرار داده. حتی بیشتر، زمانِ انتخابِ هر کدوم از این option ها هم خودش میتونه متاثر از این باشه که ترجیح میدیم چه کسری از عمرمون رو در یک موضوع خاص کودک باشیم، و چه کسری ش رو بزرگ شده زندگی کنیم. به لحاظ اقتصادی خیلی از این امکان ها، تا وقتی انتخاب نشدن هنوز می تونن انتخاب بشن، ولی به محض این که انتخاب شدن، دیگه نمیتونن undo بشن.

به «آگاهی» فکر می کنم. روزی که در برابر هر کدوم از این option ها قرار گرفتم، چقدر نسبت به ویژگی هایِ شرایط بعد از انتخاب ام آگاهی داشتم؟ چقدر نسبت به شرایط لحظه، قبل از انتخاب، آگاهی داشتم؟ بدون آگاهی چطور میشه یک انتخاب بهینه داشت؟ بدون انتخاب، چطور میشه آگاهی داشت؟ به نظرم خیلی پیچیده ست.

به انتخاب هایی فکر می کنم که انجام ندادم. به option هایی فکر می کنم که هنوز تو جیبم هست:

من option این رو داشته ام که مثلآ تریاک رو تجربه کنم. این option رو هنوز هم دارم. مثل یک چک سفید امضا می مونه که تا وقتی نقدش نکردم تو جیبمه. به محض این که نقدش کنم دیگه تو جیبم نیست. همه می تونن برن سراغ انواع و اقسام مواد مخدر. موضوع خیلی ساده ست. این ها همه یک امکان ست. من طلاق نگرفتم. طلاق یک امکانه. برای کسی که ازدواج کرده یک option محسوب میشه. ولی الان دیگه می دونم اگر طلاق بگیرم، دیگه هرگز در بستر یک زندگی بدون طلاق نخواهم بود. بچه دار شدن هم یک امکانه. من می تونم هر وقت بخوام آدم تولید کنم، ولی این رو هم می دونم که اگر آدم تولید کنم، دیگه هرگز، هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی نمی تونم وضعیتِ الان ام رو داشته باشم. من می تونم از ایران برم. این هم یک option ست.  من option خود کشی کردن هم دارم. همه این امکان رو دارن. تقریبآ همیشه هم دارن. ولی به محض این که خودم رو مرده کنم، دیگه امکان زنده بودن رو ندارم.

یک چیزی در من عوض شده. من الان آگاه شدم نسبت به یک موضوعی، این که اگر «انتخاب» کنم، دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود. این رو قبلآ نمی دونستم. از طرفی اکثر این امکان ها رو حالا حالاها می تونم انتخاب کنم. به نظرم باید رسمآ گوسفند باشم که در چنین شرایطی چنین حماقتی کنم، و انتخابی انجام بدم که قابلیت undo شدن نداشته باشه.

من در این چند سال اخیر، خیلی از option هام رو انتخاب کردم. الان صادقانه اعتراف می کنم که اشتباه کردم. option های یک آدم سرمایه های اون آدمه. این سرمایه ها به آدم قدرت میده. هر کدوم رو که انتخاب کنی، دیگه تمام میشه. دیگه نداریش. دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.

به نظرم حالا دیگه واقعآ محافظه کار شدم. به شدت هم کم تحرک شدم. از طرفی، خودم رو خیلی زیاد پخته تر از قبل می دونم. پخته تر از اون روزهایی که مثل مور و ملخ انتخاب می کردم و یکی یکی از حساب option هام خرج می کردم. 

الان دیگه اون قدر عاقل هستم که انتخاب نکنم. یا حداقل قبل از انتخاب، تا جایی که می تونم در موردِ شرایطِ بعد از انتخاب «آگاهی» کسب کنم.

الان دیگه دو دو تا چهار تا می کنم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل و تگ های این مطلب :شخصی


٨٢٣

طبق یک قانونِ به احتمالِ زیاد احمقانه، در تهران همه مغازه ها، رستوران ها، و مکان های تفریحی موظف هستند قبل از نیمه شب تعطیل کنند. در مورد بخش دولتی بحثی نیست، ولی اجبار کردنِ بخش خصوصی به تعطیلی، آن هم در شرایطی که هنوز تقاضا برای دریافت خدمات یا کالا در سطح بالایی وجود دارد، را اصلآ نمی فهمم. 

چند مثال: دی شب که ما ساعت ٢٣:٣٠ رسیدیم سوپر استار، هنوز صف بسیار طولانیِ مشتری در انتظار سفارش دادن غذا و پیدا کردن جایی برای نشستن بود. ٢٣:۴۵ نشده بود که با وقاحت و البته حماقتی بی نظیر، رستوران اعلام کرد که دیگر غذا نمی فروشد. حدود یک ماه پیش، پنج شنبه شبی، پس از یک پیاده رویِ شبانه با کاوه در ارتفاعاتِ ولنجک، حدود ساعت ٢۴ برای رفع گرسنگی و تکمیل لذت، تمام شهرک غرب را جستجو کردیم که بلکه یک ساندویچ سوسیس، کالباس، یا حداقل فلافل گیر بیاوریم، همه جا یا تعطیل بود، یا داشت تعطیل می کرد و غذا نمی داد. گرسنه به خانه بازگشتیم. هفته پیش حدود ساعت ٢٣:٣٠ با مریم در خانه نشسته بودیم و مریم MBC تماشا می کرد و من هم در خانه بی هدف پرسه می زدم. ناگهان دل ام هوس پنیر لیقوان کرد و اندکی گردو. سریع لباس پوشیدم و تمام منطقه غرب تهران را جستجو کردم. حتی یک بقالی هم باز نبود که بتوان از آن چیزی خرید. سرشکسته منزل بازگشتم.

مدتی ست به این موضوع فکر می کنم که آیا دولت حق دارد بخش خصوصی را در ساعات خاصی از شبانه روز از عرضه خدمات منع کند؟ به طور طبیعی، به دلیل کاهش شدید تقاضا در ساعات پس از نیمه شب، بدون قانون یا منع دولتی هم تعداد بسیار اندکی از مغازه ها به عرضه کالا و خدمات خواهند پرداخت. از طرفی، به خاطر وجود مقدار نسبتآ ثابت و مشخصی از تقاضا برای مثلآ رفتن به رستوران در ساعت ٢ بعد از نیمه شب، همیشه تعداد اندکی از رستوران ها در صورت وجود امکان قانونی، در آن ساعت باز خواهند بود. این فعالیت کاری در ساعاتِ غیر معمول کاری، به خاطر تعطیلی اکثر رقیبان، برای واحد صنفی مربوطه توجیه اقتصادی نیز خواهد داشت. حتی اگر فرض کنیم این کار به واحد صنفی ضرر اقتصادی می رساند، باز من نمی فهمم چه نیازی به مداخله دولت هست. رستوران اگر ضرر کند خودش مختار است تعطیل کند، دولت که نباید کاسه داغ تر از آش شود.  راستی، کسی می داند که آیا بقیه جاهای دنیا هم این گونه است؟ آیا توضیح به درد بخوری برای این محدودیت وجود دارد؟

پی نوشت: آیا با ایجاد امکانِ قانونیِ کار در ساعات پس از نیمه شب، برای عرضه خدماتی حتی فراتر از آن چه در بالا ذکر شد، نمی توان تا حدودی مشکل ترافیک در شهری مثل تهران را کاهش داد؟ 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


٨٠٨

به خواب فکر می کنم، و ارزشِ هنریِ آن چه در هنگامِ خواب دیدن خلق می کنیم، و این که ای کاش امکانی بود که تصویر و صدایِ آن چه در خواب می بینیم ثبت می شد. بسیار احتمال می دهم همه ما در هنگامِ خواب، هنرمندانِ بزرگی باشیم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


٨٠۶

برای اکثرِ افراد، همه راه ها به ازدواج ختم می شود. به نظرم اگر این فرضیه درست باشد، موضع اکثر افراد در برابرِ موضوعِ ازدواج، بسیار وابسته به این است که آن افراد تا چه حد تمایل داشته باشند زودتر به پایانِ راه برسند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


٨٠۴

پارادوکسی هست: می گویند وقتی ماشین ات به خرج افتاد، یا حتی کمی قبل از آن، بفروشی اش اقتصادی تر است. اگر این فرضیه درست باشد، طبیعتآ کسی که ماشین به خرج افتاده، یا حتی  نزدیک به آن، را از من میخرد رفتاری غیر اقتصادی انجام داده است. بسیار بعید به نظر می رسد همه کسانی که در همه این چند دهه، خودروی به خرج افتاده را با قیمتی کماکان بالا، مثلآ حدود سی درصد ارزان تر از خودروی نو می خرند، رفتاری غیر عقلانی انجام داده باشند. اگر خرید آن ها عقلانی ست، پس چرا من خودروی به خرج افتاده ام را به آن ها بفروشم؟ این خرید برای آن ها چه منفعتی دارد که خود من با نگه داشتن خودرو نمی توانم از آن بهره مند شوم؟ در این بین کدامیک اشتباه می کنند، خریدار یا فروشنده؟ احتمالآ هیچ کدام، ولی توضیح شفافی برای آن به ذهن ام نمی رسد.

پی نوشت یک: فرض این است که هم خریدار و هم فروشنده، خودرو را برای مصرف شخصی می خواهند.

پی نوشت دو: ماشین ام به خرج افتاده است.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


٨٠٣

هرگز به گدایِ خیابانی پولی نمی دهم. استدلالِ ساده ای دارم: کالایی که گدا در قبال پولی که می گیرد به من می فروشد، حضورش در خیابان های شهر است. این کالا را نمی خرم تا بلکه گدا در کارش ورشکست شود و دیگر با حضورش در خیابان، شهر را زشت تر و اعصاب مرا نیز خرد تر  نکند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


۷۹۳

جایی خواندم چیزی شبیه به این که زناشویی معمولآ تئاتری ست که از پشت صحنه آن به ندرت خبرِ درستی داریم. اگر این فرض درست باشد، من نمی دانم چه لزومی دارد پشت صحنهِ زندگی زناشوییِ انسان ها مخفی بماند، و یا تلاش شود گزارشی غیر واقعی از آن داده شود. شناختِ شهودی ام می گوید همه زندگی هایِ زناشوییِ تاریخ، از یک یا تعدادِ اندکی مدلِ سادهِ قابلِ تعمیم به غیر فراتر نمی رود؛ به این معنی که همه آن چه در زناشویی تجربه می کنیم، چه لذت ها و چه رنج های مرتبط به آن، بسیار نزدیک به همان چیزی ست که دیگرانی که با ما ویژگی هایِ قابلِ اندازه گیریِ نزدیک تری دارند و در زناشویی هستند، تجربه می کنند. این ادعا را احتمالآ بتوان از طریق پرسشنامه سنجید و درباره آن به نتایج علمی هم رسید. اگر این فرضیه درست از آب در آید، با مشاهدهِ شاخص هایِ عینیِ یک رابطه، تا حدود زیادی پیداست که فلان زندگی زناشویی دقیقآ چه رنج ها و چه لذت هایی دارد، و این که بازیگرانِ آن در صحنه روابط اجتماعی بخواهند آن را چیزی خلاف واقع نشان دهند به نظرم کمی مضحک به نظر می رسد. جنبه دیگری نیز بر این موضوع هست، و آن این که اصلآ اگر پرده ای که صحنه بازیِ اجتماعی ما را از وقایع پشت پرده آن جدا می کند کنار زده شود، دقیقآ چه اتفاق ناگواری خواهد افتاد که از ترس آن، چنین پرده ای انسان ها را به بازیگرانِ صحنه تئاتر مبدل ساخته است؟ اگر همهِ این بازی های رویِ صحنهِ آدم هایِ مختلف، پشتِ صحنه هایِ مشابه یا نزدیکی داشته باشد چه؟ آیا بسیاری از آن چیزهایی که رنج مان می دهد برای مان طبیعی جلوه نخواهد کرد؟ و در نهایت، آیا تساهل مان در برابرِ رنج زیستن افزایش نخواهد یافت؟ چیزی شبیه همان حس لذت بخشی که پس از همزاد پنداری مان با شخصیت های یک داستان یا فیلم سینمایی سراغ مان می آید. به نظرم در آکواریوم زندگی کردنِ انسان ها آن ها را باور پذیر تر می سازد، و این موضوع با همه هزینه ها و دشواری هایی که خواهد داشت، حداقل فایده اش این است که زندگی را برای هم نوعان شان تحمل پذیر تر خواهد نمود.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


٧٧۶

در زناشویی، می توانیم از خود بپرسیم که اگر همه رازها مان را به همسر مان بگوییم، آیا او باز هم با ما مدارا خواهد کرد؟ از آن سو، اگر همه رازهای همسرمان را بدانیم، آیا بر همه سال هایِ احتمالآ هدر شده ای که با او زندگی کرده ایم، نخواهیم گریست؟

پی نوشت: «The Moment of Truth» را حتمآ باید دید، چهارشنبه شب ها، شبکه MBC4

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


٧۶٣

روشی برای جلوگیری از حامله شدن رویای من است، با سه ویژگی: برگشت پذیر باشد، خطای عملکردش صفر باشد، عوارض جانبی نداشته باشد. اگر روزی چنین چیزی کشف شود، فشار روانی بزرگی از ذهن آدم هایی مثل من برداشته خواهد شد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


٧۶٢

شاید جاه طلبی و آرمان گرایی سنین جوانی که بگذرد، بهترین شغل برای تو همان باشد که در آن فسیل شده ای، و به واسطه این فسیل شدن دیگر لازم نیست خستگی جان کاهِ خو گرفتن با محیط، مسولیت های کاری، و آدم های جدید را تحمل کنی.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


٧۴٩

به هر حال چیزی که حتمی است این که در آینده ای -به گمان من- نه خیلی دور، زنان -حداقل در شهرهای بزرگ- ایران، حجاب از سر بر می دارند و موهای خود را به نمایش خواهند گذاشت. این که این اتفاق خواهد افتاد به نظر قطعی ست، و بعید می دانم کسی پیش بینی متفاوتی داشته باشد. ولی هیچ نمی دانیم این تغییر چگونه پیش خواهد آمد. شخصآ پیش بینی می کنم موضوع حجاب در ایران، بدون دخالت سیاست، و از طریق نافرمانی مدنی حل خواهد شد. به نظرم ناگهان، زنان حجاب از سر بر خواهند داشت، و بدون این که بفهمیم دقیقآ چه شده، در خیابان ها که قدم می زنیم، از خود خواهیم پرسید آیا این واقعآ همان شهری ست که تا هفته پیش در آن مانتوی کوتاه هم برای حاکمان ش قابل تحمل نبود؟ به نظرم این روزها، شهری که در آن همه زنان و دختران موهای خود را مخفی کرده اند و تا روی زانو را با پارچه ای گشاد پوشانده اند  هم از واقعیت های در حال نابودی ست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


۷۲۲

لذت بردن از یک ارتباطِ انسانی، بدونِ این که این لذت مثلآ ناشی از محتوای یک گفتگوی داغ باشه، یا این که ناشی از یک لذتِ بیرونیِ مشترک- مثل با هم غذا خوردن در رستوران- باشه. در واقع منظورم لذتی ست که به خاطر صرفآ حضور فیزیکی ِ یک آدم در کنارمون بهش برسیم، مستقل از این که در آن وقت به طور مشترک به کار بیرونی لذت بخشی مشغول باشیم یا به هیچ کار لذت بخشی مشغول نباشیم. این طوری که باشه اگر حرف هامون هم تمام شده باشه از با هم بودن خسته نمی شیم، و اگر کار جذابی هم نمونده باشه که انجام بدیم، باز هم در کنار هم بودن بهمون آرامش می ده. به نظرم این عمیق ترین، پخته ترین، و لذت بخش ترین فاز رابطه است با آدم ها. به ندرت رابطه هایی به چنین جایی می رسه. از طرفی، این از اندک ویژگی هایی ست که زناشویی رو عمیقآ لذت بخش و انسانی می کنه. وجهی از زندگیِ زناشویی ست که تقریبآ در هیچ کدوم از رابطه های روزانه وجود نداره.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


۶۷۰

مطلب قبلی (مطلب ۶۶۹) بحث زیادی ایجاد کرد، خیلی بیشتر از چیزی که پیش بینی میکردم. به همین دلیل هم چند روزی آپدیت نکردم که اوون پست از صفحه اول خارج نشه، افراد بیشتری بخوننش، و بحث تا جاییکه میشه ادامه پیدا کنه. از همه دوستانی که وقت گذاشتند، خواندند، نوشتند، و راهنمایی کردند هم بی نهایت ممنونم. 
در این ارتباط چندتا نکته به ذهنم میرسه که اینجا مطرح میکنم، و دیگه فعلآ این بحث رو میبندم:


۱. اینکه یک موضوع مطرح شه و افراد زیادی ،و به طور جدی، بهش واکنش نشون بدن، مستقل از نوع واکنش شون برای/علیه موضوع، میتونه توضیحی باشه برای اینکه آن موضوع چیزیه که اون افراد به طور خودآگاه یا ناخودآگاه خیلی زیاد درگیرش هستن. اینکه خودشون حاضر نبودن/نیستن پیش قدم بشن چنین موضوعاتی رو مطرح کنن، الزامآ به این معنا نیست که آن موضوع از نظر اونها فاقد اهمیت ست.


۲. ازدواج در بستری الزامآ و صرفآ حقوقی تعریف میشود. تا سندی امضاء نشود، آن هم در دفتر ثبت اسناد، آن هم در حضور چندین شاهد، آن هم با قبول شرایطی از سوی دو طرف، ازدواجی شکل نمیگیرد، میگیرد؟ منطق حکم میکند بپذیریم صحبت از یک معامله در میان است. عرضه و تقاضایی هست، و با ثبت یک قرارداد، خرید و فروشی صورت میگیرد. حقوقی داده و در قبالش حقوق و مزایایی دریافت میشود. دوستانی که ازدواج را صرفآ یک رابطه عاشقانه میدانند، لطفآ توضیح دهند چه ضرورتی برای ثبت دفتری آن وجود دارد؟ بعید میدانم آقای الف بتواند برود دفتر اسناد رسمی و سندی امضاء کند مبنی بر عشق اش به مسابقات راگبی، یا علاقه شدیدش به خوردن پیتزای قارچ و پنیر. کسی برای اثبات عشق دفترخانه نمیرود!

۳. در ازدواج، رابطه هم هست. هرچند رابطه به ازدواج وابسته نیست، و بدون ازدواج هم میتواند وجود داشته باشد. در دنیای امروز، ازدواج نه آغاز کننده رابطه است و نه نگهدارنده آن.  ازدواج احتمالآ دغدغه اش چیزهایی فراتر از صرفآ  یک رابطه بین دو انسان است. چیزهایی از جنس آنچه در ۲ ذکر شد. کیفیت رابطه بین دو انسان نیز، در آن دوره ای که با هم رابطه دارند، احتمالآ همبستگی معناداری با متغیر ازدواج نخواهد داشت. میتوان رابطه با کیفیتی داشت همراه با ازدواج، همان طور که میتوان در ازدواج بود و رابطه خرابی را تجربه کرد. رابطه خارج از ازدواج هم به همین شکل، میتواند مطلوب یا نامطلوب باشد.

۴. برایمان سخت است بپذیریم شاید کسانی هم وجود داشته باشند که خود رابطه برایشان در اولویت باشد و معانی مضاعفی که ازدواج به همراه میاورد (رجوع شود به بند ۲) را در تعارض با خود رابطه ببینند. کاملآ محتمل است فرد یا افرادی بر روی کره زمین زندگی کنند که نخواهند ارزشمندترین رابطه زندگی شان را با معامله همراه کنند. به نظرم خیلی دور از ذهن نیست که انسانی وجود داشته باشد که بین رابطه های دوستی اش با رابطه های کاری تمیز قائل شود و نخواهد در مورد مهمترین رابطه هایش دفترخانه برود و معامله کند. ممکن است آدمی وجود داشته باشد که در بستر غیر آزاد نتواند که دوست بدارد. آیا چنین افرادی حق دارند رابطه داشته باشند ولی ازدواج نکنند؟

۵. آیا در ایران میتوان رابطه عمری داشت ولی ازدواج نکرد؟ نمیدانم. آن روز که من و مریم تصمیم به ازدواج گرفتیم فرضمان این بود که چنین چیزی شدنی نیست. فقط، و فقط به همین دلیل بود که ازدواج کردیم. هیچ معامله ای در کار نبود.

۶. آیا میتوان به خاطر اجبارهای محیطی به ازدواج تن داد ولی با ایجاد تغییراتی در شرایط قرارداد، ازدواج را از معنای آن تهی کرد و جز نامی که از آن میماند، در عمل کاری کرد که هیچ معامله ای اتفاق نیفتاده باشد؟ مریم و من چنین چیزی هدفمان بوده است.

۷. اکثر دوستان به اشتباه برداشتشان از مطلب قبلی این بود که مریم مخالف اجرای قول و قرارهای پیش از ازدواجمان ست. اینکه در شرایط جدیدی که در آن قرار گرفته بودیم مریم حاضر به پرداخت هزینه مقابله با خانواده اش نبود، الزامآ به این معنا نیست که در عمل او عهدش را نیز زیر پا خواهد گذاشت. گزینه جدایی که او مطرح کرد، طبیعتآ طبق قرار و بدون دریافت مهریه، مانع از این میشد که عهدش بشکند. در ضمن، فراموش نشود که طلاق یک طرفه از طرف مریم هم جزو شرایط ازدواج ما است. او کماکان مهریه ای نمیگرفت و جدا میشد. عهدی شکسته نمیشد. ازدواج معامله محوری هم جان نمیگرفت. 

۸. در بسیاری از کامنت ها به طور مستقیم یا غیر مستقیم بیان شده است که مریم صرفآ به خاطر من و علیرغم میل باطنی خودش، به ازدواج غیر سنتی تعهد داده است. آیا دلیل مستندی هم برای تایید چنین گزاره ای وجود دارد؟ آیا آموزه های اجتماعی، خانوادگی، مدرسه ای، و رسانه ای که با آن بزرگ شده ایم هم تاثیری بر این تحلیل مان داشته است؟ آیا زن بودن مریم بر این نگرش ما تاثیری داشته است؟

۹.  در این چند روز، یکی دو گزینه جدید به دست آورده ایم. راهکارهایی که با آن تک تک قول و قرارهای قبل از ازدواجمان را عملی خواهیم کرد. مریم مهریه اش را خواهد بخشید و حقوق انسانی اش را به دست خواهد آورد.

۱۰.  وقتی ۲ نفر برای مدت معنا داری با هم زندگی میکنند، طبیعی ست اگر روزی کارشان به جدایی بکشد، چیزهایی که با هم به دست آورده اند را باید به نسبت سهمی  که هرکدام به طور مستقیم یا غیر مستقیم در کسب آن گذاشته است، قسمت کنند.

۱۱. برای من جالب است که وقتی کسی زندگی خودش را نقد میکند، سریع به این نتیجه میرسیم که او از زندگی اش راضی نیست. اصولآ ترجیح میدهیم همه چیز را همانطور که هست بپذیریم و ذهن خودمان را درگیر نقد و بررسی آن نکنیم. هرچند، روبرو نشدن با بسیاری از موضوعات به معنای وجود نداشتن آن ها نیست.

۱۲. مریم را دوست دارم. مریم هم احتمالآ مرا دوست دارد. هیچ کداممان به اینکه این دوست داشتن تا ابد ادامه پیدا کند یا نکند، متعهد نیستیم. هر دوی ما آزاد هستیم که دوست بداریم یا اینکه دوست نداشته باشیم. دوست نداشته باشیم، یا یکی مان دوست نداشته باشد دیگری را، اجازه داریم ادامه ندهیم. زندگی مشترک ما صرفآ یک آپشن است و بس.

۱۳. میتوان به هر آنچه در این دو پست مطرح شده نگاهی روانکاوانه داشت. احتمال دارد کلآ داستان شکل دیگری پیدا کند. شاید یک روانکاو در مورد همه اینها، به چیزهایی غیر از همه اینها توجه کند. شاید موضوع اصلآ چیز دیگری باشد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی و تگ های این مطلب :تحلیل


۶۵۲

به نظرم احتمالآ حداقل سه چیز هست که به طور بالقوه شدیدآ قدرت این رو دارن که آدم رو محاظه کار و ترسو کنن، و حالت رها و آزاده بودن رو از انسان بگیرن. یکی ازدواج، دیگری کار، و احتمالآ سومی بچه. اینکه ازدواج، کار، و بچه انسان رو ترسو میکنه یا نه میتونه از طریق پرسشنامه، موضوع یک پژوهش تجربی و آماری باشه. به هر حال به جای اینکه مرتب در برابر چنین گزاره هایی موضع مثبت یا منفی بگیریم، شاید بهتر این باشه که رجوع کنیم به نتایج کارهای آکادمیکی که احتمالآ انجام شده. اینکه متغیر ترس و محافظه کاری رو میشه اندازه گیری کرد یا نه رو هم، من نمیدونم. 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تحلیل


۶۴۵

با چای، قند نمیخورم. البته به اینکه با چای قند نخورم، تعهدی هم ندارم. دلم بخواهد میخورم، دلم نخواهد نمیخورم. فعلآ که دلم نمیخواهد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تحلیل


۶۲۸

با امضای قراردادی ۵۰ روزه به یک شرکت ِ تولیدی/تجاری ِ بین المللی پیوستم. در میان همه شغل هایی که تا امروز داشته ام، به این شغل ِ ۵۰ روزه بیش از همه آنها افتخار میکنم. بیش از ۱۰ سال تجربه کار ِ موقت آن هم در حوزه های کاریِ بسیار متنوع و بسیار بی ربط به هم،  همراه با بی کاری هایِ خودخواستهِ بسیار، به من نسبت به کارهایی که قرار است انجام دهم بینشی داده است که در مردم ِ دور و بر خود -حتی افراد ِ با تخصص بسیار-  کمتر مشاهده میکنم. بینشی که به من میگوید کار ِ خوب باید ویژگی های زیر را حتمآ داشته باشد:

۱. کار غالبآ هزینه ای ست که انسان در زندگی پرداخت میکند در ازای مبلغی که در آغاز قرارداد، پایان ماه، و یا پایان ِ انجام کار دریافت میکند. هزینه ای که از دست رفتن ِ وقت، انرژی و نشاط، و (حداقل برای من از همه مهمتر) قدرت ِ خلاقیت و یادگیری را شامل میشود. این هزینه ها آنقدر زیاد هست که برایش پول زیادی طلب کنم. من برای پول کار میکنم. طبیعی ست که بحث های مالی قبل از آغاز همکاری، از همه چیز مهمتر است.

۲. تجربه به من ثابت کرده کاری به دلم مینشیند که در به دست آوردنش مطلقآ از رانت ِ رابطه ها استفاده نکرده باشم. کار برای من اوج لذت اش آن هنگام است که احساس کنم به من شدیدآ نیاز است و شبیه من افراد زیادی نیستند که بتوانند آن کار را به سرانجام برسانند. طبیعی ست که در چنین شرایطی تا جاییکه میتوانم مبلغ را بالا میبرم. برعکس، وقتی کسی به خاطر رابطه خانوادگی/دوستی که با من دارد، مرا به جایی معرفی میکند که آنجا کار کنم احساس پایین بودن میکنم. انگار تازه بدهکار شده ام. در چنین وضعیتی امکان ِ افزایش ِ قیمت هم برای خدمات ِ من نیست.

۳. کار ِ خوب کاری ست که در بخش خصوصی به دست آورده باشم. کار ِ دولتی (حداقل در ایران) حتی در بالاترین سطوح تصمیم گیری نیز، حداقل به دو دلیل نمیتواند برای من کار ِ بی نظیری باشد: یک، اینکه معادله کار/پول در بخش دولتی از مکانیسمی صرفآ اداری تبعیت میکند و نه ارزش و نایابی ِ کار. بسیار اتفاق میافتد که کاری که یک کارمند دولت برایش مبلغ هنگفتی میگیرد در خارج از نظام اداری ذره ای هم خریدار نداشته باشد. من چنین کاری را کم ارزش میدانم حتی اگر درآمد خوبی داشته باشد. به نظرم یک مثال ِ دم ِ دست برای این نمونه کار، کاری ست که مدیران ِ ارشد ِ دولت فعلی انجام میدهند. بیشتر ِ آنها (احتمالآ) غیرمتخصص، غیر حرفه ای، و توسعه نیافته تر از آن هستند که در بازار ِ آزاد بیرون از بخش دولتی بتوانند حتی روزی ِ خود را تامین کنند، در حالیکه الآن احتمالآ حقوقِ دولتی بسیار جذابی دارند.  دوم، اینکه کار دولتی (در سطوح ِ میانی به بالا) را  یک شبه به حکمی سیاسی به دست میاوری و شبی دیگر باز به حکمی ساده از دست میدهی. سطوح ِ پایین تر از بخش ِ میانی هم که اصولآ موضوع بحث من نیست.

۴. کار ِ من باید موقت باشد. زمانی آغاز شود، دوره ای به اوج رسد، و دوره اش که تمام شد، حتمآ کنار گذاشته شود. ادامه دادن به انجام یک کار بعد از پایانِ تاریخ ِ مصرفش آدم را فرسوده و غیر خلاق، و زندگی را سرد و بی هیجان میکند. مهم این است که بفهمم چه وقت تاریخ ِ مصرف کاری که میکنم به اتمام رسیده.

۵. کار باید حداقلی از یک جایگاه ِ اجتماعی مطلوب را به همراه داشته باشد. هرچند در بیشتر موارد میزان ِ دستمزد به تنهایی جایگاه ِ اجتماعی شغل را تعریف میکند، ولی این همیشه هم صادق نیست. به هر حال جایگاه اجتماعی ِ یک پزشک متخصص، حتی وقتی دستمزدش از حاج آقای حجره ای در بازار قیصریهِ اصفهان هم کمتر باشد، باز هم همیشه چیزی بالاتر از میانگین است. (این عامل البته به نظر من قابل تجدید نظر است!)

پی نوشت یک: اقتصاد ِ آزاد پیش فرض ِ ذهنی من است. جایی که عرضه/تقاضا دستمزد تعیین میکند. «هرکس به میزان توان ش کار کند و به میزان نیازش بردارد» موضوع ِ من نیست.

پی نوشت دو: من در این لحظه خوشحالم شاید چون امروز اولین روز ِ کار ِ جدید ِ من بود. تضمینی نیست هفته آینده در چنین روزی با چیزهایی که گفتم موافق باشم.

پی نوشت سه: ناز ِ آدمی فقط تا سن ِ خاصی خریدار دارد. شاید روزی که کسی خریدار ِ نازم نبود به بیمه فکر کنم، و اندک دستمزدی که دولت کف ِ دستم میگذاشت به خاطر از کار افتادگی، یا پیری. حتی ممکن است از «عدالت» سخن بگویم.

پی نوشت چهار: «روزگار ِ غریبی ست، نازنین»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی و تگ های این مطلب :تحلیل


۵۹۰

بچه ها نهایتآ بزرگ میشن؛ دانستن چنین واقعیتی باعث میشه که کلآ پدیده ای به نام «بچه» برای من جذابیتی نداشته باشه. از طرفی برام قابل درک نیست که با چه منطقی میشه پذیرفتن مسوولیتی رو توجیح کرد که بعدآ به هیچ شکل قانونی و غیرقانونی هم نمیشه از شرش خلاص شد. مشکل بچه اینه که حتی نمیشه باش طرف صحبت شد و با گفتگو مشکلات رابطه رو حل کرد. من بعید میدونم یک بچه، حداقل تا موقعی که جذابیتهای بچه بودن همراهشه، بیشتر از یک سگ یا گربه قابلیت همکلام شدن با آدم و برقراری یک رابطه انسانی رو داشته باشه. به نظرم کافیه آدم حواسش باشه که همه آدمهایی که در دنیا هستن هم یه موقعی بچه بودن، اینطوری امکان داره از تصمیم اش برای ساختن بچه برگرده. به هر حال رابطه یک طرفه تحمیلی با انسانی کم تجربه به نام بچه، آن هم با دانستن اینکه هرگز نمیتوان آن را از سر خود باز کرد، رو شایسته همون زندگی های کارمندی ای میدونم که تلویزیون شبانه روز داره تبلیغ میکنه. احتمالآ آمار هم بگیرید کارگرهای افغانی و کارمندهای کم درآمد بیشترین محصول بچه رو در طول سال تولید میکنن. 

پی نوشت: این مطلب بیشتر بیانی ست حسی از افکار نویسنده در زمان حال، و نه گفتمانی منطقی که بر پایه آمار و مستندات علمی و عینی بنا شده باشد. افکار و احساساتی که پایدار نیست و متاثر از شرایط محیطی، ژنتیکی، و بیولوژیکی هر لحظه ممکن است دستخوش تغییراتی بنیادی گردد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تحلیل


۵۸۸

یک رویکرد به روابط بین انسانی هم اینه که از کسی انتظار هیچ لطفی نداشته باشی، و متقابل تو هم برای هیچ کس، کار بدون پاداش نکنی. در واقع خدمات تو به انسان ها در یک چارچوب حرفه ای تعریف میشه که قبل از انجام کار، میزان و شکل پرداخت پاداش آن تعریف شده. اگر امروز برای من کاری کردی و یا سودی رساندی، به دلیل کار یا سودی ست که بعدآ به تو خواهم رساند. به نظرم این نگاهی ست مدرن، شیک، صریح، و اخلاقی به روابط بین فردی. البته در حالت عادی نیز چنین نظامی در اکثر روابط به صورت تلویحی موجوده، ولی افرادی که این قرارداد تلویحی رو به زبان میارن و بدون ریا و دروغ، صادقانه از معامله ای که در حال صورت پذیرفتن ست سخن میگن همیشه منو به وجد آوردن. به نظرم وقتی کسی برام کاری میکنه و از انتظار متقابلش به صراحت سخن میگه، از طریق کاری که انجام داده منو در موضع ضعف قرار نمیده و فقط یک بدهی تعریف شده روبروی من قرار میده که با پرداخت آن، موضع برابر خود در رابطه را مجددآ به دست میارم. در حالیکه کسی که لطفی میکنه، بی آنکه مبلغ لطف خودش رو بگه، خودآگاه یا ناخودآگاه، از من یک چک سفید امضا گرفته که هر موقع بخواد میتونه علیه من ازش استفاده کنه. در واقع او با پرداخت یک هزینه کم منو بدهکار همیشگی خودش کرده.

پ.ن۱: پیش فرض این بحث این بوده که دریافت کننده لطف، براش مهم باشه که لطف رو بی پاسخ نذاره. افرادی که چنین دغدغه ای ندارن، موضوع این بحث نبودن.  

پ.ن۲: احتمال داره روابط عاطفی از قبیل رابطه والد/فرزند، زن/شوهر، و عاشق/معشوق استانداردهای متفاوتی داشته باشه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تحلیل


۵۸۵

اکثر مواد غذایی با گذر زمان کهنه میشوند و باید دور ریخته شوند. بسیار اندک اند خوراکی هایی که با طی شدن ماه ها و سال ها نه فقط کیفیت خود را از دست نمیدهند، که حتی ارزش غذایی افزوده نیز میابند. به نظرم چنین نوشیدنی/خوردنی هایی پس از چند سال معنایی مضاعف خواهند داشت، و نوشیدن/خوردن آنها تجربه ای فراتر از تجربه یک مستی/ترشی ساده را در اختیار مصرف کننده آنها خواهد گذاشت.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تحلیل و تگ های این مطلب :خوردنی و آشامیدنی


۵۸۰

SMS رو به تماس تلفنی ترجیح میدم. کلآ در این روزگار که امکان ارتباط متنی وجود داره، تلفن رو جز در مورد روابط انسانی دو طرفه ای که اساسی عاطفی داره، موءدبانه ترین شکل تماس با افراد نمیدونم. تلفن به دریافت کننده در زمان تحمیل میشه، در صورتیکه SMS رو میشه در زمان مطلوب خوند؛ از طرفی تلفن امکان گفتگوی بی پرده رو کم میکنه و کلآ به راحتی SMS نمیشه روی تلفن جواب منفی داد. در یک تماس تلفنی امکان اندیشیدن به پیام دریافت شده و ارسال یک پاسخ دقیق، آن هم در فرصت مناسب، کمتر وجود داره. شاید ارسال SMS  به جای تماس تلفنی، احترامی ست که به حریم شخصی طرف تماس میذاریم. (اینکه پیامدهای روانشناختی و جامعه شناختی کم شدن گفتگوهای رو در رو و کلامی بین آدم ها چی میتونه باشه، موضوع این بحث نبوده است.)

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تحلیل


۵۷۹

برای به وجود آمدن هر شکلی از موفقیت یا شکست یکسری عوامل، سیستماتیک، پیش بینی شده، و مرتبط با موضوع ست. در کنار آنها عوامل تاثیر گذاری ست که احتمالآ به طور مستقیم به موضوع مربوط نیست؛ میزان و شکل تاثیر آنها پیش بینی نشده، و به شکلی کاملآ تصادفی میتوانند حضور داشته و یا حضور نداشته باشند. به نظرم در همه زمینه ها قدری از هر یک از این دو دسته عوامل به چشم میخورد. با این توضیح که میزان مشارکت هریک از متغیرهای دسته اول (فاکتورهای سیستماتیک) و متغیرهای دسته دوم (فاکتورهای رندوم) در ایجاد یک حالت موفقیت، وابسته به موضوع آن موفقیت، میتواند بیشتر، کمتر، و یا حتی در حد صفر باشد. مثلآ برای کسب موفقیت در بازی «ورق» ، با این پیش فرض که تقلبی صورت نمیپذیرد، تاثیر عوامل غیر سیستماتیک از عوامل سیستماتیک به مراتب بیشتر است و کاملآ محتمل است کسی که یک دست بازی را از حریف خود برده در دست بازی بعد با همان حریف، بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشد، شکست بخورد. توضیح چنین شکستی فاقد قدرت پیش بینی برای بازی بعدی بین همان دو حریف است. همه کارشناسان کره زمین هم دور هم جمع شوند قادر نخواهند بود مشاوره لازم برای کسب پیروزی در بازی های آتی را در اختیار بازیکنان بازی «ورق» قرار دهند.  شاید به همین دلیل است که چیزی از جنس «مسابقات قهرمانی ورق بازی جهان» هرگز برگزار نمیشود. در آنسو، شطرنج را میتوان مثال زد. عواملی که به پیروزی و یا شکست بازیگر شطرنج می انجامند کاملآ سیستماتیک و پایدار هستند. به راحتی میتوان پیش بینی کرد که یک مسابقه شطرنج اگر هزار بار هم تکرار شود نتیجه اش تغییر نخواهد کرد. در حالت بینابینی نیز فوتبال را میتوان برشمرد که نتیجه آن از هر دو دسته متغیرهای سیستماتیک و غیر سیستماتیک به شکلی نسبتآ برابر تاثیر میپذیرد. نتیجه یک مسابقه فوتبال، اگر بازی تکرار شود، ممکن است تغییر کند؛ هرچند قبل از بازی هم به شکلی مبهم (و نه به مبهمی بازی «ورق») میتوان نتیجه آن را پیش بینی کرد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تحلیل


۵۷۸

جایی خواندم یا شنیدم که بیشتر کسانی که مخالف سقط جنین هستند، با مجازات اعدام موافق اند و برعکس معمول افراد مخالف مجازات اعدام با سقط جنین مشکلی ندارند. البته فکر نمیکنم این گزاره بر اساس یک کار آماری مطرح شده بود، ولی به نظرم میتونه موضوع جالبی برای یک نظر سنجی باشه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تحلیل


۵۷۷

فکر میکنید چند درصد از افراد شهرنشین در ایران بعد از انقلاب، قبل از سن ۳۰ سالگی حداقل یکبار به طور جدی به گزینه مهاجرت فکر کردن؟ به نظرم آمار جالبی میتونه باشه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تحلیل


۵۶۳

یکی از چیزهایی که این روزها زندگی بیرون از خانه رو دشوار کرده، حالا چه در محل های کار و چه در پرسه های داخل کوچه و خیابان، بی ادب و گستاخ تر شدن اکثر آدم های شهره. نمیدونم این احساس از درون من سرچشمه میگیره یا اینکه متاثر از یک واقعیت بیرونیه، در هر صورت برداشت من اینه که معمول مردم کشوری که آنجا زندگی میکنم، حداقل در پایتخت، غیر قابل اعتماد، بی ادب، کم هوش، و توسعه نیافته تر از آن چیزی هستن که امکان لذت بردن از ارتباطات روزانه باهاشون برای من وجود داشته باشه. گاهی فکر میکنم بهتر اینه که در ایران، هرکسی که چنین رنج مشترکی داره روابط اش رو تا حد ممکن به یک ریز جامعه که آدم های داخل ش رو خودش آگاهانه انتخاب کرده محدود کنه. ریز جامعه ای که از اعضای خانواده و دوستان بسیار خاص فراتر نمیره.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تحلیل


۵۶۲

در موضوع کار و شغل، اکثر ایرانی ها به شدت منفعل عمل میکنند و اصولآ چیستی و ماهیت کاری که انجام میدن و یا قراره انجام بدن براشون به اندازه داشتن اون کار اهمیت نداره. مستقل از اینکه ریشه های چنین وضعیتی چیست و اینکه اصولآ در این اوضاع آدم ها چقدر قدرت انتخاب براشون وجود داره، من چنین پدیده ای رو بسیار زشت و کریه میدونم و به نظرم اهمیت داشتن آزادی و اختیار در انتخاب شغل کمتر از بقیه انتخاب های مهم زندگی مثل انتخاب همسر، عقیده و محل زندگی نیست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تحلیل


۴۳۰

مسابقات لیگ برتر به روزهای حساس خودش وارد شده. در شرایطی که در پایان هفته هجدهم اختلاف امتیاز سایپا و استقلال به حدی رسیده بود که قهرمانی سایپا تقریبآ حتمی به نظر میرسید، پنج تساوی پیاپی این تیم در پنج هفته گذشته و پیروزی های منظم استقلال همه معادلات رو به هم ریخت تا حالا - هفت هفته مانده به پایان لیگ- استقلال فقط یک امتیاز با صدرنشین فاصله داشته باشه. جالب اینجاست که استقلال یک بازی هم کمتر انجام داده. به نظرم بازی استقلال/پرسپولیس در دهم فروردین اگر با برد استقلال همراه بشه میشه با قاطعیت این تیم رو قهرمان مجدد لیگ برتر دونست. سایپا حالا باید به ساق های پای معدنچی و نیکبخت چشم بدوزه و چند ده هزار نفری که در استادیوم آزادی یکپارچه تیم دنیزلی رو تشویق خواهند کرد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :تحلیل


۴۲۶

نگاه این روزهای من به مقوله «کار»

گزاره های زیر رو در نظر بگیرید:

۱. کار به آن نوع از فعالیّت گفته میشود که هدف آن کسب پول است.

۲. موضوع کار میتواند چیزهای گوناگونی باشد.

۳. لازمه «کار» تلقی شدن یک فعالیت، علاوه بر کارکرد اقتصادی داشتن آن برای مولد، وجود پذیرش در آن کسی است که بابت دریافت کار پول میدهد.

۴. «لذت» از عناصر لازم برای «کار» بودن یک فعالیت نیست؛ کار میتواند همراه یا بدون همراهی لذت صورت پذیرد.

با فرض صحیح بودن گزاره های عنوان شده:

بخش بزرگی از افراد کره زمین از کاری که میکنند لذت نمیبرند، و حتی بخشی از آدمها در واقع به کاری که میکنند مجبورند، هرچند ممکن است از آن متنفر باشند. آیا اینکه کسی از شغلش لذت نمیبرد به او این اجازه را میدهد که خود را صاحب حق بداند که آن کار را انجام ندهد؟ بحث اختیار نیست، که قانونآ هرکس مختار است کاری که دوست ندارد را انجام ندهد و عنصر اختیار حقوقی، تمایز بین کار و بردگی ست. ولی اینکه من چون شغلم را دوست ندارم این حق را دارم که از جامعه بخواهم مرا بدون انجام آن کار تامین کند بحث دیگریست. فرض کنید کسی نظافت چی توالتهای پارک ساعی ست و از آنچه میکند راضی نیست. از طرفی، کار دیگری برای او وجود ندارد و شست و شوی توالت تنها جایی ست که خدمات او خریدار دارد. آیا جامعه موظف است این فرد را تامین کند اگر که او کار خود را ترک گوید با این منطق که کار من برایم جذاب نیست؟ یا اینکه لذت نبردن از کار مجوز ترک آن نیست؟

یک فوتبالیست حرفه ای شاغل در اروپا، بابت اینکه فوتبال بازی کند پول هنگفتی میگیرد. غالبآ چنین فوتبالیستی عاشق فوتبال بازی کردن هم هست و موضوع شغلی او واجد عنصر لذت بسیار است. فوتبال شغل اوست یا سرگرمی او؟ زمانی فرضی را در نظر بگیرید که حالا به هر دلیل بابت فوتبال بازی کردن به کسی پول نمیدهند و او فاقد پشتوانه مالی لازم برای زندگی بدون درآمد کافی ست، آیا او به دنبال کاری جدید با ماهیتی غیر فوتبالی خواهد رفت؟ اگر پاسخ این پرسش مثبت باشد، منطقآ پاسخ پرسش قبلی نیز این است که فوتبال شغل اوست و نه سرگرمی او.

 آنچه از آن لذت میبریم الزامآ شغل ما نیست. «کار» ظاهرآ به ندرت آن چیزی ست که افراد قرار است از آن لذت ببرند. آیا کار صرفآ یک ضرورت است؟ فاحشه ای را در نظر بگیرید که بابت خدماتی که عرضه میکند پول خوبی میگیرد و با متوسط روزی ۳ ساعت کار ماهی ۲ میلیون درآمد دارد. برای این فاحشه «سکس» با مشتریان ممکن است فاقد عنصر لذت باشد ولی بسیار درآمد زاست و همین باعث میشود او علیرغم نفرتش از همآغوشی با غریبه ها آنرا انجام دهد. حالا زنی را در نظر بگیرید که در یک رابطه عاطفی عمیق با شریکش همبستر میشود و به این همبستری عشق میورزد و با نهایت تمایل درونی به سوی کسب این لذت میرود. مطمئنآ برای او رابطه جنسی کارکردی لذت جویانه و نه حرفه ای دارد. آیا یک فاحشه مجاز است کسب «لذت روحی از رابطه جسمی با مشتریان» را پیش نیاز همبستری با آنها قلمداد کرده و به فقدان آن خرده بگیرد؟ مگر جز این است که در فاحشگی «رابطه جنسی» کارکردی غیر جنسی دارد؟

معلمی را در نظر بگیرید که فقط در آن اندک کلاسهایی حاضر میشود که از آنها لذت میبرد. به دلیل دارا بودن پشتوانه های مالی، درآمد زا بودن کلاس برای او اهمیتی ندارد و  فقط درگیر شدن در یک فرایند آموزشی لذت بخش برای او شرط تدریس است. حالا شرایطی پیش میاید که پشتوانه های مالی او کفاف مخارجش را نمیدهد و از طرفی او کماکان حاضر نیست در کلاسهایی که برایش «لذت بخش» نیست حضور یابد. مثلآ‌ حاضر نیست کلاس خصوصی تدریس کند چون آن را فاقد ماهیتی آموزشی/انسانی میداند و تدریس بیش از تعداد محدودی کلاس در هفته را خسته کننده و غیر جذاب میابد. آیا برای چنین فردی میتوان «معلمی» را شغل قلمداد نمود؟ یا تا اینجا چنین رفتاری سرگرمی او بوده است؟ آیا میتوان گفت در آموزش حرفه ای، تدریس در وهله اول کارکردی غیر آموزشی دارد؟ اگر چنین باشد، مگر جز این است که معلم حق دارد به درآمد زا بودن شغلش بیشتر از آموزشی بودن آن اهمیت بدهد؟ مگر جز این است که در این بستر، معلم میتواند از ابزار تدریس استفاده کند حتی آنجا که فقط خودش میداند کارش ارزش آموزشی ندارد؟

در بخش درمان چه؟ یک پزشک تا چه حد مجاز است حرفه ای باشد؟ اگر پزشکی «شغل» محسوب گردد، با صحیح فرض شدن گزاره ۱، او مجاز است ارائه خدمات خود را به دریافت مبلغ مورد درخواست خود ملزم کند. تازه بدتر، فرض کنید برای گذران زندگی او مجبور گردد از حرفه پزشکی استفاده کند و رفتاری غیر درمانی ولی درآمد زا انجام دهد.

آیا یک نظام سوسیالیستی به غیر حرفه ای شدن ارائه خدمات و درنتیجه بازگشت مشاغل به موضوع واقعی خود خواهد انجامید؟ 

طبابت موضوعی درمانی دارد، ولی «حرفه» پزشکی اگرچه کماکان موضوعش درمان ست، ولی کارکردش اقتصادی ست. یا مثلآ فاحشگی موضوعش «رابطه بین انسانی» است در حالیکه کارکردش رابطه نیست، کارکردش پول است. به نظر میاید در بحث مشاغل تفکیکی وجود دارد بین «موضوع» و «کارکرد». آیا درست است اگر بگوییم فقط مشاغل مرتبط با «بازار» موضوع و کارکرد یکسانی دارند؟ (در بازار موضوع و کارکرد هر ۲ اقتصادی هستند) 

پی نوشت:

- تلاقی لذتهای چندین ساله اینجانب از معلمی زبان و دغدغه های اقتصادی امروز، در پرداختن به این موضوعات بسیار موثر بوده است.

- این روزها با امید آبدار درباره این دغدغه مشترک بسیار سخن گفته ام.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :تحلیل


۴۲۴

آدم بعضی موقع ها که ناهارش عقب میافته، گرسنه ش میشه، فکر میکنه همکارش داره زیر آب زنی میکنه، ناهارش رو که خورد سیر شد به یکباره نظرش در مورد همکارش دوباره مثبت میشه. اگر آدم در یک ترم ۶ واحد از درسهای دانشگاه ش رو بیفته ممکنه فکر کنه استادهاش آدمهای عوضی ای هستن. یا مثلآ آدم اگر نیاز جنسی اش پاسخ مناسبی دریافت نکرده باشه ممکنه فکر کنه جهان چیزه پوچیه. من فکر میکنم هرکسی که چند سالی تنها زندگی کنه ممکنه فکر کنه انسان تنهاست و حتی به این نتیجه برسه که وجود مقدم بر ماهیت ه! یادمه اوون دوره ای که هر لحظه نگران این بودم که مریم حاضر نشه با من ازدواج کنه، فکر میکردم برگمان سینما رو بهتر از هر انسان دیگه ای میشناسه و جالب اینجاست که همزمان با پروراندن رویای خرید یک دوربین عکاسی فکر میکردم سینما یعنی سینماتوگرافی. قبل از اینکه امکان ازدواج داشته باشم فکر میکردم ازدواج یعنی روشنفکر نبودن، رشد نکردن و روزمره شدن، به محض این که شرایطش برام فراهم شد ازدواج رو امری ضروری حس کردم. بچه که بودم تو هر دعوایی این من بودم که میخوردم: از همون موقع ها بود که به این نتیجه فلسفی رسیدم که «خشونت» غیر انسانی ست. دوران دبیرستان و دانشگاه به آزادی بیان معتقد بودم، الآن که فکرش رو میکنم میبینم «بیان» تنها ابزار من برای دعوا کردن بوده! یادمه یکی از اقوام یک مراسم سالیانه ای داشت که آنجا همه دور هم جمع میشدن، یک نفر که از بقیه عالم تر بود از بدی هایی که «روبسپیر» در حق انسان قرن ۱۸ روا داشته سخن میگفت، بعدش هم همه ما با هم یک سری شعار علیه «روبسپیر» سر میدادیم و به خاطر ظلمی که به لویی شانزدهم شده اشک میریختیم و نام ماری آنتوانت رو  به نیکی یاد میکردیم، آخر کار هم همه با هم شام میخوردیم، اوون هم یک شام کامل که نمونه آن رو در سال نمیتونستیم بخوریم. اوون موقع ها نمیفهمیدم که چرا بعد از شام «روبسپیر» اون قدر نفرت انگیز نبود و چرا همه اقوام بعد از شام میرفتن خونه و مراسم رو ادامه نمیدادن! 

آیا میتونه این باشه که «روانکاوی» خیلی از قطعیّت ها رو میشکنه؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :تحلیل


۴۱۵

هنوز - خودآگاه یا ناخودآگاه- در خیلی از ما این تفکر وجود داره که آدمهای اخلاقی «برای پول» کار نمیکنند. در صورتیکه «برای پول» کار کردن اولین پیش شرط لازم برای حرفه ای بودنه (که البته الزامآ همبستگی کاملی با کارآمد بودن نداره). حالا اینکه آدمهای اخلاقی میتونند حرفه ای باشند یا نه خودش یک موضوع مستقل محسوب میشه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :تحلیل


۲۸۷

به لحاظ آماری، از میان همه افرادی که روزانه به دنیا می آیند ۱۰۰٪  آنها عاقبت خواهند مُرد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :تحلیل


۲۸۳

آقایان فقط بعد از ازدواج حق دارن ادعای فمنیست بودن داشته باشن؛ تا قبل از ازدواج نیاز جنسی گاهی خودش را در قالب حمایت از حقوق زنان نشون میده.

از طرفی ضرورت حضور زنان در تک تک فعالیّتهای اجتماعی وقتی از طرف پسربچّه مجردی بیان میشه، به احتمال زیاد -به صورت ناخودآگاه- به خاطر منفعتی ست که چنین حضوری برای آقایان به همراه داره.

دغدغه حقوق زنان فقط در مردان متاهّل میتواند اصالت داشته باشد.

بگردید ببینید چند درصد از مردهای متاهّل فمینیست هستن!

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :تحلیل


۲۶۶

انسانهای عجیب زیاد نیستن؛ ولی هستن کسانی که متفاوت از اکثریت آدمها رفتار میکنن. معمولآ‌ عجیب بودن معروفیّت و محبوبیّت هم میاره؛ یه موقعی اعتقاد داشتم حقانیّت هم میاره؛ الان شک دارم. آدمهای عجیب برای عجیب نبودن مشکل دارن. بعضی هاشون که نقش بازی میکنن که معروف شن البتّه مشکلشون کمتره. ولی اوونهایی که ژنتیکی عجیبن مشکل دارن. این آدمها بعضی کارها رو نباید بکنن یا بعضی قولها رو نباید بدن چون بعدن پشیمون میشن. آدمهای عجیب نباید قول بدن که عجیب نخواهند بود چون بعدن قولشون رو میشکنن. آدمهای عجیب هم فقط آدم هستن: هیچ برتری نسبت به دیگران ندارن؛ بدتر هم نیستن. اوونهایی که از عجیبها یاد میگیرن که سعی کنن عجیب بشن هیچ وقت عجیب نمیشن: اوونها فقط خیلی مشمئز کننده میشن. انسان شاید تنها حیوان سرگردان باشه که نمیدونه باید چی بخواد و چی نخواد. شاید انسان خیلی بدبخته.  

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :تحلیل


۲۵۵

وقتی درک کنیم مرگ حتمی ست، به ایجاد نوعی زندگی انتزاعی در خاطره آیندگان پناه میبریم؛

به قول دوستی: دغدغه ابدّیت و جاودانگی

شاید هم عقده ابدّیت...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :تحلیل


۲۳۴

مطلب زیر شرح مشاهده خشونتی عریان است. ۵ سال پیش نوشتمش. دوست دارم هر کس وقت میذاره و میخونه نظرش رو در مورد خشونت دولتی و قانونی بگه. دوستی میگفت هنوز زوده این مبحث باز شه. شما چی فکر میکنید؟

ساعت ۲:۳۰ بعد ازظهر است. فقط سی دقیقه وقت دارم که خود را به نمایندگی روزنامه همشهری در خیابان آب دویست پنجاه برسانم و اشتراک الکترونیک روزنامه را بگیرم. چند روزی است که کامپیوتر خود را به خط تلفن وصل کرده ام و میخواهم در چند روز آینده مشترک اینترنت شوم. داخل تاکسی نشسته ام و در محل پل هوایی پیاده میشوم. قبل از پیاده شدن میپرسم: "میخوام برم خیابون آب دویست پنجاه. از کدوم طرفه؟" جواب میدهد: "باید اوون طرف تاکسی سوار شی. ولی بعیده امروز تاکسی گیرت بیاد. برا اعدام فلکه فیض راهها رو بستن."شوکه میشوم و فکرم از اینترنت و روزنامه همشهری جدا میشود. "مراسم اعدام؟""آره. مگه نمیدونی؟ امروز قاتل حادثه سرقت از صندوق قرض الحسنه امام صادق رو دار میزنن."پیاده میشوم. ولی نمیدانم چکار کنم. اعدام! برایم خیلی عجیب است. از شنیدن این کلمه متنفرم. ولی طرف احتمالآ شوخی میکرد. دیگر در ایران اعدام، آنهم جلوی چشم مردم، صورت نمیگیرد. این مربوط میشود به حداقل ده سال پیش. در همان مسیری که باید سوار شوم منتظر میمانم و خیلی زود تاکسی پیدا میشود و مرا سوار میکند. داخل تاکسی دو نفر که در صندلی عقب نشسته اند، دارند با راننده درباره این اعدام حرف میزنند. حالا دیگر مطمئن میشوم که چنین امری حقیقت دارد. کمی میترسم. ولی آخر مگر قرار است من اعدام شوم؟! از آنها درباره این قضیه سوال میکنم. میگویند قاتل دو ماه پیش در پی یک دزدی یکنفر را با چاقو کشته و امروز اعدام میشود. قبل از اینکه به فلکه فیض برسیم متوجه میشوم که راه را بسته اند. دیگر شکی نیست که این امر حقیقت دارد. بیست تومان کرایه تاکسی را میدهم و پیاده میشوم. نمایندگی روزنامه همشهری در خیابان سمت راست است و مراسم اعدام مستقیم. مستقیم میروم. تا حالا اعدام ندیده ام. بروم ببینم چه شکلی است! اینترنت باشد برای وقتی دیگر. تماشای اعدام همین یک بار است؛ حیف است آن را از دست دهم.مستقیم میروم به سمت فلکه فیض. دو دختر زیبا از کنارم رد میشوند. آنها هم دارند درباره اعدام حرف میزنند. عجب آرایشی کرده اند...به فلکه میرسم. آری. جمعیت زیادی اطراف حصاری میله ای جمع شده اند. از دور که هیچ چیز پیدا نیست. داخل جمعیت میشوم و خود را به حصار میله ای نزدیک میکنم. سمت چپ حصار، بانک ملی قرار دارد. " تو همین بانک آدم کشته؟ "" نه ""همینجا اعدام میشه؟""نه. سمت راست رو نیگا کن"روی خود را به سمت راست میچرخانم. جمعیت خیلی زیاد است. نمیتوان چیزی دید. جلوتر که میروم طناب داری آویزان به چارچوبی میله ای به چشم میخورد. به جز چند سرباز نیروی انتظامی کسی دور و برش نیست. زیر چارچوبی که طناب به آن بسته شده، یک سکوی فلزی قرار دارد که زیرش چهارچرخی کار گذاشته شده. در طرف دیگر آن هم یک پله فلزی قرار دارد که اعدامی از رویش بالا خواهد رفت. این دیگر عین واقعیت است. قرار است یک نفر اعدام شود. چقدر از فکری که میکنم متنفرم. همیشه از اعدام بدم میامده است. راستی روزنامه نشاط به جرم چاپ مقاله ای در مخالفت با اعدام تعطیل شد. مقاله ای که حسین باقرزاده نوشته بود. مقاله ای با عنوان «آیا خشونت دولتی مجاز است؟» باورم نمیشد که روزی در چنین مراسمی حضور داشته باشم. تازه اگر موقعیت آن هم فراهم میشد، میدانم که هرگز نمیامدم. ولی الان که اینجایم!فاصله من تا محل اجرای حکم  زیاد است؛ به سمت راست میروم که شاید دید بهتری نسبت به صحنه داشته باشم. چقدر شلوغ است. بد جوری گیر افتادم. سکوی اعدام را نمیبینم. اطراف حصارهای فلزیی را که مردم از پشت آنها اعدام را تماشا میکنند، نیروی انتظامی اشغال کرده است. افراد نیروی انتظامی به چماق و کلاه خود، مسلح هستند.بلندگو به صدا در میاید و یکنفر شروع به صحبت میکند:" امت حزب الله! مردم شهید پرور اصفهان! درست بیست روز پیش بود که در ساعت ۸:۲۰ صبح تلفن اداره پلیس به صدا در آمد و در آن طرف خط، خانمی هراسان و ترسیده خبر از وقوع جنایتی در خیابان آپادانای اول میداد. نیروهای پلیس بلافاصله خود را به آنجا رساندند و مشاهده کردند که در محل صندوق قرض الحسنه امام صادق(ع) ، سارق یا سارقانی با وارد کردن ضربات چاقو به کارمند آن محل، از آنجا متواری شده اند. کارمند مجروح بلافاصله به نزدیکترین بیمارستان که بیمارستان سپاهان بود منتقل شد، ولی بر اثر جراحات وارده جان سپرد. نیروی انتظامی در پی جستجوی قاتل یا قاتلان برآمد و توانست همان روز آنها را پیدا کند. آنها که دو نفر بودند، دختر بچه پانزده ساله ای را به گروگان گرفتند که با روش علمی نیروی انتظامی این گروگان گیری خنثی و هر دو نفر دستگیر و بلافاصله تحویل مقامات قضایی شدند. قاضی پس از بررسی کامل پرونده، با قاطعیت حکم قصاص قاتل را صادر نمود، که این حکم در دیوان عالی کشور نیز تآیید شد. و امروز این حکم خدا با حضور شما امت حزب الله در این محل جاری خواهد شد. امت حزب الله! شما که در طول هشت سال دفاع مقدس رشادت و شجاعت خود را نشان دادید و چندی پیش در همین محل با تعداد دیگری از شهدای جبهه های حق علیه باطل وداع کردید، امروز هم با فریاد الله اکبر خود از جاری شدن حکم خدا دفاع کنید. الله اکبر، الله اکبر،..."و جمعیت در همین هنگام الله اکبر میگوید. من از فشار جمعیت انگار له میشوم و فشار باز هر لحظه بیشتر میشود. به سختی راهی پیدا میکنم و خود را به نزدیک حصار و نرده ها میرسانم. حالا دیگر سکوی اعدام دقیقآ روبروی من قرار دارد. یکربع تا ساعت ۳ مانده است و قاتل هنوز پیدایش نیست. با بلندگو، مرتب از جمعیت خواهش میکنند که آرامش را حفظ کنند تا حکم خدا به راحتی و سر وقت خودش به اجرا درآید.ساعت ۳ بعداز ظهر است. بلندگو دوباره به کار میافتد و سخنگو باز سخن میگوید. میگوید که مردم مواظب باشند بچه هاشان لحظه اجرای حکم را نبینند، زیرا اثرات روحی مخربی میتواند داشته باشد. ولی از مردم میخواهد که کودکان خود را از احکام و حدود الهی آگاه کنند و فواید قصاص را برای آنها بگویند.متوجه کودکانی میشوم که از اطراف به صحنه نگاه میکنند. آنها هم این خشونت عریان را تماشا خواهند کرد. مهم این است که به این قضیه فکر نکنم و حواسم متوجه مراسم باشد.بلندگو اعلام میکند که پدر مقتول میخواهد چند جمله ای صحبت کند و از مسوولان قضایی به خاطر سرعت و قاطعیت عملشان تشکر کند. راستی آیا ممکن است این پدر قاتل را عفو کند؟ اگر چنین کاری کند، گریه خواهم کرد. نمیدانم چرا، ولی دوست دارم به چنین امکانی  فکر کنم. قیافه ساده ای دارد. بیشتر امیدوار میشوم. پشت بلندگو میرود و با لهجه غلیظ اصفهانی در سه جمله از مسوولان قوه قضاییه و نیروی انتظامی تشکر میکند. خیلی راحت حرف میزند. اصلآ احساساتی نمیشود؛ کاملآ جدی. ناامید میشوم. از این مرد هیچ انتظار عفوی نمیرود. میاندیشم که اگر کسی پدرم را بکشد، با او چه برخوردی خواهم کرد؟ او را تکه تکه خواهم کرد؛ ولی نه، روی چوبه دار نمیتوانم ببینمش. فکر میکنم اگر جای این پدر بودم فقط گریه میکردم و قاتل را میبخشیدم. حالم از اعدام به هم میخورد. ولی این قصاص است. نمیدانم. از این محیط خوشم نمیاید. به انگلیس میاندیشم که پنجاه سال است کسی را در آنجا اعدام نکرده اند. آنجا اعدام ممنوع است. دوستی میگفت در فرانسه کشتن حیوانات در ملآ عام ممنوع است. آیا این قاتل را میتوان با حیوانات مقایسه کرد؟ او آدم کشته است. از او هم حالم به هم میخورد. هنوز ندیدمش ولی از او بدم میاید. به افرادی که اطراف من هستند نگاه میکنم. هیچ کدام را با خود همفکر نمیبینم.ناگهان یکی داد میزند: "آوردند. آدم کش رو اوردن."آری. در محاصره چند سرباز نیروی انتظامی به چوبه دار نزدیک میشود. دو دستش با دو دستبند به دو نفر سرباز بسته شده. قیافه جوانی دارد با ته ریش. قدش نسبتآ بلند است و لاغر به نظر میرسد. خیلی دوست داشتم بدانم دارد به چه چیزی فکر میکند. ولی این آدم که اصلآ فکر نمیکند. احتمالآ یک آشغال است. ولی از اعدام بدم میاید. دلم برایش خیلی نمیسوزد. در پای سکو ایستاده است. دو نفر که صورت و سرشان با چفیه کاملآ پوشیده شده و به جز چشمهاشان هیچ جای صورتشان پیدا نیست، او را به بالای سکو میبرند. آری. اینها جلاد هستند. صورتشان هم حتمآ برای این پوشیده شده است که کسی آنها را نشناسد و خطر اینکه در معرض انتقام دوستان و اقوام اعدامی قرار گیرند از بین برود. راستی، خانواده اعدامی کجا هستند؟ نمیدانم. شاید هم این جلادان برادران مقتول باشند که، به عنوان اولیای دم، حکم را اجرا میکنند. قاتل بالای سکو قرار گرفته و بی حرکت ایستاده است. صورت بی روحی دارد. انگار خیلی وقت است که مرده است، حتی قبل از اینکه آدم بکشد.نوع احساسات خود را نمیتوانم تشخیص دهم. فقط میدانم از اعدام متنفرم.بلندگو حکم دادگاه را قرائت میکند. "قصاص اسلامی" بدم میاید.یکی از دو نفری که صورتش پوشیده است، طناب را به دور گردن آن قاتل جوان میاندازد و آرام آرام سفت میکند. قاتل جوان خیلی بی تحرک است.به سمت چپ خود نگاه میکنم. ناگهان یکی از شاگردانم را میبینم. پسر بچه ده، یازده ساله ایست. فریاد میزنم: "سعید! سعید!" روی خود را به سوی من میچرخاند و لبخندی میزند. ولی در صورتش ترس را میخوانم. لبخندی از ترس، و خوشحالی از دیدن من. سعید اینجا چکار میکند؟ نمیدانم. او نباید این بربریت و وحشیگری را ببیند. به جای اینکه به اعدامی نگاه کنم، به سعید خیره میشوم. او به اعدامی خیره شده است. حالتی که در صورتش وجود دارد را تا کنون ندیده بودم. چرا این گونه نگاه میکند؟ انگار بغض کرده است؛ ولی انگار خیلی از این خشونت لذت میبرد. نه، میترسد. ولی نه، با لذت نگاه میکند. انگار میخواهد گریه کند؛ ولی نه، انگار بدش نماید. میخواهد ببیند چگونه یکنفر میمیرد. برایش خیلی جدید است. حالم از این صحنه به هم میخورد. این منم که گریه میکنم نه سعید. برای چه گریه میکنم. نمیدانم. میخواهم فریاد بزنم و بگویم سعید! نگاه نکن! ولی نمیتوانم. برای ایران گریه میکنم. برای اینکه سعید آدم کشی را با این وضوح میبیند گریه میکنم. خشونت در جلوی چشم سعیدها برای من مشمئز کننده است. در سمت راستم نوجوان دیگری را میبینم که دارد گریه میکند. ولی سعید هم میخواهد گریه کند و در عین حال دارد یاد میگیرد. بربریت را یاد میگیرد. وحشیگری را یاد میگیرد. کاش میتوانستم کاری کنم که این صحنه را نبیند. ولی چه فایده. معلم زبان انگلیسی هستم. در انگلیس اعدام ممنوع است. زبان و فرهنگ به هم متصلند. من زبان انگلیسی یاد میدهم. در ایران اعدام میکنند و صحنه اعدام را سعیدها به وضوح میبینند.حالم خوش نیست. برای سعیدها نگرانم. برای خودم نگرانم. سعیدها با تنفر از این صحنه ها لذت میبرند. از تنفر خود لذت میبرند. خشونت خشونت میافریند. مرگ مرگ میافریند. و این داستان همیشه ادامه دارد. سعیدها یاد میگیرند که از نفرتی که فطرتآ از خشونت دارند لذت ببرند، و من میاندیشم که آیا انسان حق کشتن انسان را دارد. شاید بلی. راستی چرا که نه؟ دلیل محکمی ندارم، فقط خیلی از این افکار بدم میاید. از سعید روبرمیگردانم و به اعدامی نگاه میکنم که خیلی بی روح و بی حرکت روی سکو ایستاده است. منتظر لحظه ایست که بر طناب آویزان میشود. میخواهم خودم را جای او فرض کنم ولی نمیتوانم. کسانی که کنارم ایستاده اند نظر خود را بیان میکنند: "نگاش کن! اصلآ قیافش نشون میده آدم کشه." "میگن سرباز وظیفه بوده." "خیلی جوونه." "آدم کش!"بلندگو مجددآ از جمعیت خواهش میکند که با حفظ نظم، به اجرای حکم الهی کمک کنند و بچه های خود را از دیدن صحنه اعدام برحذر دارند که اثرات مخربی میتواند داشته باشد. با خود میگویم چه خوب که حداقل به این یک مورد توجه میکنند.دوربینهای فیلمبرداری متعددی در چهار گوشه میدان از صحنه ها فیلمبرداری میکنند. این فیلمها را برای چه کسی میخواهند به نمایش گذارند؟ در شبکه بین المللی تلویزیون جام جم؟ یا در شبکه های تلویزیونی داخل کشور؟ جشنواره فیلم کن؟ یا برلین ؟ یا ونیز؟ یا شاید هم بخش مستند جشنواره فیلم فجر؟ شاید هم هر وقت حوصله شان سر رفت، با تماشای این صحنه ها سرگرم شوند. از نفرت خود لذت ببرند. ارضاء شوند.صورت اعدامی به شکل عجیبی سرخ و تیره شده است. نمیدانم چرا. از ترس است یا از فشار طناب؟ نمیدانم. ولی این را میدانم که تا چند لحظه دیگر فشار طناب نخاعش را قطع میکند. شاید هم از نرسیدن خون به مغزش سکته کند. به هر حال میمیرد و بو میگیرد. به نظر میاید که خیلی ترسیده است.بلندگو حکم دیوان عالی را قرائت میکند. پدر مقتول به کنار سکو میرود. قاتل خم میشود و با وی صحبت میکند. نمیدانم دارد چه میگوید. شاید آخرین التماس برای عفو و شاید هم طلب مغفرت. خیلی کم حرف میزند. پدر مقتول از کنار جایگاه دور میشود. آیا او را بخشیده است؟ قاتل مجددآ می ایستد. یکی از آن دو نفری که صورتشان را پوشانده اند، به سکو نزدیک میشود. از اعدامی میخواهد که کمی عقبتر رود. اعدامی عقبتر میرود. مرد صورت پوشیده، ناگهان سکو را با فشار دست هل میدهد و زیر پای اعدامی خالی میشود و در هوا آویزان میشود. مثل پاندول ساعت راست و چپ میرود. ولی اصلآ بدنش حرکت نمیکند. جان نمیکند. تا چند ساعت دیگر بوی تعفن میگیرد. حالا دیگر مطمئن هستم که پدر مقتول او را نبخشیده است. چقدر راحت میمیرد. اصلآ تقلا نمیکند. سعید هم این صحنه را دیده است. سعیدها هم این صحنه را دیده و میبینند. سعید درس امروز خود را خوب یاد گرفته است. درسی خیلی مهمتر از زبان انگلیسی. البته امتحان خود را در آینده پس میدهد. شاید ده، پانزده سال طول بکشد که از میان سعیدها، چند نفریشان امتحان خود را پس دهند. امتحانی که درسش را امروز خوانده اند. شاید این لاشه ای که الان در هوا به طنابی آویزان است، ده سال پیش، مثل سعید در یکی از همین کلاسها شرکت کرده باشد. او امروز نشان داد که درس خود را خوب یاد گرفته است. شاید هم آن دو نفر جلادی که از ترس انتقام، صورت خود را پوشانده بودند، ده سال پیش در چنین کلاسی شرکت کرده باشند.من معلم زبان انگلیسی هستم. من به سعید انگلیسی یاد میدهم. امروز دوم ژانویه ۲۰۰۱ است. من در ایران هستم. در انگلیس آدم کشی ممنوع است. من امروز میخواستم به اینترنت متصل شوم. اینجا خیلی شلوغ است. یک نفر را به دار آویخته اند. یک آشغال به درک واصل شده است و هزاران آشغال این صحنه را دیده اند.در فاصله ای دورتر، مردی روحانی را میبینم. روحانیون معلمین خوبی هستند. آنها سعیدهای ما را تعلیم میدهند. من حالم خوش نیست.

امروز ۲ ژانویه ۲۰۰۱ است. من در ایران هستم. من مرگ یک نفر را دیده ام. او خیلی راحت مرد. او آدم کش بود. سه ساعت دیگر، در کلاس زبان سعید را خواهم دید. من به او انگلیسی یاد میدهم. من معلم زبان انگلیسی هستم...

۱۳ دی ۱۳۷۹ 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی و تگ های این مطلب :تحلیل


۲۰۰

پاسخ من به امیر :

بین دانستن و عمل کردن یک همبستگی مثبت کامل وجود نداره؛ دانستن «درست» (با این پیش فرض که «درستی» وجود داره) الزامآ با به فعلیت در آمدن رفتار درست همراه نیست؛ از طرفی رفتار درست الزامآ معلول دانش و تحلیل داده ها ی موجود نیست. روشنفکر؛ دانشجو؛ کتاب خون؛ استاد؛ آخوند؛ کافی شاپ نشین؛ تئاتر و سینما خور؛ سارتر خون؛ بحث روشنفکری گردون و کلآ هر کوفت و زهرماره دیگه ای که به نوعی حس میکنه میفهمه و تعهد داره که یاد بده در خوشبینانه ترین حالت «دانش» رو داره؛ این اصلآ به این معنی نیست که اوون آدم رفتارش و زندگیش چیزی رو جایی درست کنه؛ اتفاقآ من فکر میکنم جامعه ما برای مدرن شدن بیشتر به مهندس و برج ساز و بازاری و آدمهای پراگماتیک و منفعت طلب نیاز داره تا روشنفکر های پر ادعا؛ چرک گرفته و بی عملی که در بهترین حالت ممکن همه تاریخ فلسفه رو مو به مو حفظن و همه سیگارهای عالم رو امتحان کردن و همه سایز زنی رو کردن؛ و تو همه کافی شاپهای شهر اگزیستانسیالیسم و  مارکسیسم و نهیلیسم و  فمینسم و... بحث کردن و با انواع مدل مو و انواع مزه کاندوم شهوتشون رو پوشش فلسفی دادن و فکر کردن واقعآ کسی هستن. فلسفه زندگی نیست؛ درباره زندگیست. جامعه ما به خود زندگی نیاز داره.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۶۷

یکی از روشهای «تست ثبات عشق» اینه که اوون کسی که ادعای عاشق بودن میکنه رو «اخته» کنیم ببینیم باز هم عاشق میمونه یا نه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۶۴

اینکه تو مگس نشدی و مگس تو نشد؛ تو تو شدی و مگس مگس شد صرفآ یک تصادفه بیهوده بوده و بس...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۲۷

کنکور سراسری...

حدود ۲ میلیون نفر بازی میکنند؛ فقط ۲۰۰ هزار نفر برنده میشن که از اوون ۲۰۰ هزار نفر هم جمع زیادی خیلی زود میفهمن که پیروزی فقط یک توهم بود.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۰

به شدت مخالف رآی دادن به «معین» بود. میگفت تحقق شعار «حقوق بشر» برای جامعه سنتی ایران غیر ممکنه. میگفت در جامعه ای که بکارت یک دختر ۲۰ ساله جزو حقوق پدر و حتی برادرش محسوب میشه بحث احیای حقوق انسان از روشهای سیاسی کاملآ بچگانه ست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۰۳

این خیلی منطقیه که بگیم آدمها هرچی بزرگتر میشن پیرتر میشن. ظاهرش ساده ولی معنای تلخی پشتشه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۰۰

اردیبهشت ۷۶ آن هنگام که اکثریت جامعه پیروزی خاتمی در انتخابات را غیر ممکن و همه چیز را به یک بازی سیاسی تشبیه میکردند که سناریویی از پیش نوشته شده است و بدون توجه به اراده مردم اجرا خواهد شد؛ کمتر کسی میتوانست تنها یک ماه بعد را پیش بینی کند: وقتی که همین جمعیت بدبین (و فقط همین جمعیت بدبین) خاتمی را رییس جمهور ایران کرد. با این وجود انتخاب خاتمی هرگز انتخابی بر مبنای خرد جمعی و نتیجه یک تحلیل سیاسی نبود. بلکه محصول یک حرکت توده ای احساسی بود؛ نظیر آنچه در بهمن ۵۷ در ایران گذشت. «نه» گفتن بود به وضع موجود تا «آری» گفتن به برنامه های خاتمی.

همین جمعیت بدبین از فردای انتخاب خاتمی او را به باد انتقاد گرفتند که چرا همان آش است و همان کاسه؛ شاید انتظار داشتند خاتمی در همان آغاز ریاست جمهوری پایان «جمهوری اسلامی» را رسمآ‌ اعلام کند و سران حکومت را  بازداشت و در دادگاههای انقلابی خود محاکمه و قطعآ‌ مجازات نماید. همان کاری که انقلابیون در آغاز انقلاب با مدیران قبل از خود کردند و در نتیجه آن صفحات اول روزنامه های ایران برای یکی دو سال تبدیل شد به تصاویر بدنهای تیر باران شده و سرهای متلاشی؛ که آن روز این تصاویر ارضا کننده احساسات اکثریتی بود که مرز عشق و نفرت در آنها از بین رفته بود.

امروز ولی کمتر کسی خاتمی را ستایش میکند و بسیار اندکند جمعیتی که از انتخاب خود در آن سال اظهار پشیمانی نکنند. شاید تبرئه این متهم به قضاوت تاریخ نیازمند باشد؛ همان طور که اکنون از آنانی که در بدو انقلاب مخالف اعدام و خشونت بودند به نیکی یاد میشود؛ هر چند در زمان خود به محافظه کاری محکوم میشدند.

توان تحلیل سیاسی تنها به قشر محدودی از افراد جامعه اختصاص دارد و بقیه - که در اصل تعیین کننده تر هم هستند- انتخاب خود را بدون شناخت وضع موجود و مبتنی بر احساسات پوپولیستی انجام میدهند. 

شعارهایی که در آن سال چنین حمایتی را برای خاتمی به همراه داشت امروز از کف مطالبات مردم هم پایین تر رفته است و این خود بهترین دلیل برای تبرئه خاتمی ست. اگر واقعآ بخش بزرگی از شعارهای خاتمی عملی نشده بود امکان بیان شعارهای به شدت تند تر از سوی نامزدهای فعلی وجود نداشت؛ در حالیکه مقایسه ای اندک بین ماهیت شعارها و برنامه های خاتمی در سال ۷۶ با برنامه ها و شعارهای معین در سال ۸۴ تفات چشمگیری را نشان میدهد که خود ناشی از بالا رفتن مطالبات اجتماعی مردم است.

آنچه باعث ایجاد سرخوردگی و بی تفاوتی مردم شده است بیش از آنکه به ناتوانی خاتمی در اجرای برنامه هایش مربوط باشد؛ معلول عدم شناخت صحیح از ویژگیهای یک حرکت اصلاحی و وجود انتظارات غیر ممکن است.

انتخابات نهم؛ با حضور معین؛ شاید برای اولین بار در تاریخ سیاسی ایران آینده کشور را به طور مستقیم به انتخاب اکثریت جامعه پیوند میزند. با در نظر گرفتن تنوع دیدگاههای موجود در بین کاندیداها؛ عدم مشارکت در این عرصه به نظر من بیش از هر چیز ناشی از پایین بودن درک سیاسی کسانیست که در انتخابات شرکت نمیکنند.منطقآ؛ چنین رفتاری مجوز خرده گیری به وضع آینده را نیز از آنها سلب میکند؛ چرا که برخورد منفعل با تصمیمی ملی به معنای این است که «هر چه پیش آید خوش آید»

میزان آرای معین در انتخابات آتی علاوه بر نشان دادن جایگاه اصلاح طلبان در ایران تا حدود زیادی بازگو کننده شعور سیاسی مردم نیز هست؛ زیرا بر خلاف عنصر «احساس» که عامل اصلی انتخاب خاتمی در خرداد ۷۶ بود؛ تنها عنصر «عقلانیت» جامعه میتواند معین را رییس جمهور آینده ایران کند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تحلیل


۹۶

ایران

انتخابات

مهاجرت

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تحلیل


۸۹

میزان مشارکت مردمی در انتخابات ۲۷ خرداد  به ۳ عامل زیر بستگی دارد؛ تحقق هریک از عوامل زیر به میزان غیر معنا داری مشارکت را افزایش خواهد داد ؛ تحقق هر ۳ عامل مشارکت حداکثری و عدم تحقق هیچ یک از آنها مشارکت حداقل را سبب خواهد شد. البته تاثیر این عوامل به هیچ وجه معنا دار نخواهد بود و بود یا نبود آنها تنها تا حدودی بر مشارکت موثر واقع خواهد شد:

۱.حضور هاشمی رفسنجانی

۲.حضور مهندس میر حسین موسوی

۳.تایید صلاحیت دکتر معین از سوی شورای نگهبان

 

و اما پیش بینی اینجانب:

-رفسنجانی شرکت نخواهد کرد

-موسوی شرکت نخواهد کرد

-صلاحیت معین از سوی شورای نگهبان احراز نخواهد شد

 

انتخابات با حداقل مشارکت برگزار و پروژه اولیه نو محافظه کاران ایران با انتخاب دکتر علی لاریجانی تکمیل خواهد شد.

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تحلیل


۷۰

اینکه آدم بتونه آخر هفته به جای اینکه بره شهرستان بره ایتالیا؛ یا اینکه برای رفتن به سینما فرهنگ به جای اینکه توی صف اتوبوس باایسته سوار زانتیا بشه؛ یا به جای اینکه تن ماهی رو با تخم مرغ هم بزنه نهار رو با مدیر عامل ایران خودرو تو هتل استقلال صرف کنه؛ یا اینکه به جای گل کوچک تو کوچه پشتی بتونه آخر هفته ها بره گلف بازی کنه؛ و صبح ها به جای زهر مار کردن یک لیوان چایی و تماشای «صبح به خیر ایران» امکان این رو داشته باشه که یک صبحانه انگلیسی رو در تخت خواب موقعی که داره سمفونی ۹ رو گوش میده میل کنه؛ یا به جای اینکه پیژامه مامان دوز با شورت گل گلی پاچه بلند بپوشه بتونه رب دوشامبر ابریشمی تنش کنه؛ یا هزار تا چیز این شکلی دیگه؛ اینها هیچ کدومش بد نیست. اینکه من زورم نمیرسه این امکانات رو داشته باشم هیچ ربطی به بد بودن اینها نداره.

از قدیم گفتن: «گربه دستش به گوشت نمیرسه ...»

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تحلیل و تگ های این مطلب :ریز نوشته


۳۳

 

یک کابوس

بهت میگن: استاد. شاید چون فکر میکنند این طوری اعتماد به نفس از دست رفتت که ناشی از معلم بودنته برمیگرده.

شاید خجالت میکشند که با گفتن «خانم معلم» غرورت رو بشکنن. میگن «استاد» که فکر کنی که اوون چیزی که نداری رو داری. که حس خود کم بینیت بره کنار جاش رو توهم خود بزرگ بینی بگیره.

اینکه آدم معلم باشه و بهش بگن استاد دقیقآ‌ مثل اینه که آمپول زن باشه و بهش بگن دکتر. این وسط یک تفاوت کوچولو بین آمپول زن و معلم هست: اوون هم این که وقتی به آمپول زن میگن دکتر احتمالآ‌  ککش هم نمیگزه ولی وقتی به معلم میگی استاد شخصیتش خرد میشه.

تو یک جامعه ناسالم آدم از اینکه بهش بگن «خانم معلم» احساس حقارت میکنه. ترجیح میده بهش بگن «لوازم  یدکی فروش» ولی نگن «خانم معلم».

تو یک جامعه ناسالم به محض اینکه از معلمت خوشت اوومد اولین احساسی که در موردش پیدا میکنی حس ترحم و دلسوزیه.

تو یک جامعه ناسالم باید به معلم احترام گذاشت چون این تنها کاریه که میشه براش کرد: احترامی شبیه رفتاری که آدم در برابر ضعیف از خودش نشون میده.

تو یک جامعه ناسالم دو تا راه پیش پات هست: یا اینکه ناسالم بشی تا بتونی زندگی کنی ؛ یا اینکه سالم بمونی و دلسوزی اطرافیان رو تحمل کنی.

البته یه راه سوم هم هست: اینکه یک جایی بین سالم و ناسالم بودن که خودت هم نمیدونی کجاست گم بشی.

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :تحلیل