٩۶۶

رمی: تو انگار زیاد زندگی رو جدی نمی گیری، نه؟

ناتالی: نه.

رمی: سنِ الانِ تو که بودم، من هم جدی نمی گرفتم. مردن هم برام مهم نبود. به همین دلیله که جوون ها بیشتر به دردِ شهید شدن می خورن. این کاملآ متناقضه، ولی واقعیت اینه که هرچی سن ات بیشتر می شه زندگی هم برات  ارزش اش بیشتر می شه، شروع می کنی منها کردن: ٢٠ سال مونده، ١۵ سال، ١٠ سال. وقتی حس می کنی آخرین بارِ هر چیزیه. آخرین ماشین ام رو می خرم، این آخرین سفرم به بارسلونا است،...

ناتالی: من که اصلآ به اون سن و سال نمی رسم.

رمی: از کجا می دونی؟

ناتالی: «اوور-دوز»هام زیاد شده.

رمی: ولی این چیزی رو نشون نمی ده. یک وقت دیدی ترک کردی و حالا حالاها زنده موندی. ما گذشته رو نمی فهمیم، چه برسه به این که بخوایم آینده رو پیش بینی کنیم. هیچ چی برا هیچ کی قابل پیش بینی نیست. جز برای من که سرطان دارم. برای من مشخصه.

ناتالی: می ترسی؟

رمی: آره. دوست ندارم بمیرم. من عاشقِ زندگی ام.

ناتالی: عاشقِ چه چیزی اش هستی؟

رمی: همه چیزش. شراب، کتاب، موسیقی، زن. از همه مهم تر، زن. بوی بدن ش، بوی دهان ش، لمسِ پوست ش.

ناتالی: زن های زیادی تو زندگی ات بودن؟

رمی: آره.

ناتالی: تکراری نمی شن؟

رمی: چرا تا حدی. ولی من هیچ وقت خسته نشدم.

ناتالی: هنوز هم آدمِ زن بازی هستی؟

رمی: نه، دیگه نه. سن ات که میره بالا اوضاع فرق می کنه.

ناتالی: هنوز از شراب لذت می بری؟

رمی: نه متاسفانه، نه با این اوضاعِ کبدم.

ناتالی: سفرهایی که رویاش رو داشتی، همه اش رو رفتی؟

رمی: این روزها که همه جا پر از توریست ه.

ناتالی: این امروز نیست که بهش چسبیدی، زندگیِ گذشته اته. اون زندگی الان دیگه مرده.

رمی: ممکنه.

The Barbarian Invasions، دنیس آرکاند، ٢٠٠٣

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :سینما