٩۴۶

«مشکل سانست- محله خودم- این بود که بار کم داشت. آن قدر راه رفتم تا بالاخره یکی پیدا کردم. یک جای نسبتآ با کلاس. حوصله نشستن روی صندلی های جلو ِ پیشخان را نداشتم. رفتم و پشت یک میز نشستم. سر و کله خدمتکار پیدا شد. دامن کوتاه پوشیده بود و کفش پاشنه بلند. بلوز نازک و سینه بند ابردار. همه چیز برایش خیلی کوچک بود. لباسش، دنیا، ذهنش. صورتش به سختی فولاد بود. احتمالآ وقتی لبخند می زد دردش می گرفت. هم او دردش می گرفت و هم من. یک بند هم لبخند می زد. لبخندش آن قدر مصنوعی بود که موهای دستم سیخ شد. یک طرف دیگر را نگاه کردم.»

عامه پسند/ چارلز بوکفسکی/ پیمان خاکسار/ نشر چشمه 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :داخل گیومه