٩۴٠

یک شنبه ٣١ خرداد ١٣٨٨ است. ظهر مریم را می رسانم دانشکده و سپس برای پرداختِ شارژ ١٣٩٠٠ تومانی اینترنت تیر ماه، به خیابان کارگر شمالی می روم. بانک صادرات ی که هر ماه آن جا هزینه اینترنت ام را می پردازم، نیست. سوخته و دورش را پوشانده اند و احتمالآ قرار است به زودی بازسازی شود. این بانک، تقریبآ روبری کوی دانشگاه تهران است و محتمل در خشونت های این روزها از بین رفته است. این که دقیقآ چه بلایی بر سر این بانک آمده است را نمی دانم. کارم انجام نمی شود. حوصله ام نمی کشد بانک دیگری بروم. خانه باز می گردم. تلویزیون BBC جهانی به نقل از تلویزیون رسمی ایران می گوید در خشونت های دیروز تهران دست کم ١٠ نفر کشته شده اند. شاید یکی شان همان دختری باشد که دی شب در محل کارم فیلم مردن اش را می دیدم. دیگران شان را نمی دانم. 

این جا وبلاگِ من است و موضع رسمی من. چیزی که این جا ثبت می شود قرار است قابل دفاع هم باشد. وقتی آب ها از آسیاب افتاد، مردم به زندگی روزمره بازگشتند و این روزها فراموش شد، دیگر جو احساسی خیابان های تهران به دفاع از معترضین برنمی آید. سال ها بعد، معترضین می مانند و کودکان ی که درک شان نمی کنند، منطق اجرای خشونت و در معرض خشونت قرار گرفتن شان  را می پرسند، و منطق زنان و مردانِ میان سال و کهن سالِ فردا، جایی روی آسفالت های خیابان کارگر تهران گم شده است. خویش می دانند منطق شان چیست، زبان شان، ولی، به دادشان نخواهد رسید. هر چه بگویند نمی توانند کسی را قانع کنند.

این روزها، چیزی کشیده شده مثل دیواری سیمانی بین آن چه حس می کنم، و آن چه فکر می کنم. حس ام به فکرم لعنت می فرستد و خائن اش می انگارد، و فکرم پوچی حس ام را در یک بازه زمانی کلان جلوی چشمان ام می آورد. آن ها که می میرند این روزها، اگر به خیابان نمی رفتند نمی مردند. بعد از مرگ، آرمان ها شان به دردشان نمی خورد، و نه به درد آن ها که دوستشان می دارند. از طرفی، آن ها که نمی میرند، زندگی روزمره شان، آتش ها که خاموش شد، تفاوت محسوسی با قبل از روشن شدن آتش ها نخواهد داشت، چه موسوی به قدرت رسیده باشد، و چه احمدی نژاد. چرخ زندگی کماکان از همان کار گذشته خواهد چرخید و همان تفریح های آخر هفته، و شب نشینی ها و همان دوستان که تا قبل از خرداد ٨٨ خالی شان را پر می کردند. دوباره بحث هنر وسط می آید و فلسفه و دانشگاه و کار و رابطه های بین مان. در این بین، کسانی هم متصورند که در آن دورانِ جدید شغل شان را از دست داده اند، و وقتی همه به دورانِ تکرار باز می گردند، آن ها حتی امکان بازگشت به آن را نیز نخواهند داشت. افرادی هستند در این بین، که بعد از این دوره، عضوی از بدن شان کار نمی کند، چشم شان نمی بیند، دست و پای شان چلاق شده، و دیگرانی که بر اثر ضربه مغزی توان حرکتی شان مختل شده است.

آن دختری که می گویند نام اش «ندا» بوده، شاید معشوق کسی بوده است. آن که «ندا» را دوست می داشته، از دیروز عصر دیگر ندایی نمی شنود، نه از ندای خیابان های تهران و نه از «کلمه» های موسوی. فردای به قدرت رسیدن موسوی/احمدی نژاد تا همهِ فرداهای بعد از آن، ندایی نیست. برای آنان که دوست اش می داشتند فقط سکوت است که می ماند و مطلقِ مرگ و ویرانی.

تلویزیون ایران در بخش خبری ساعت ١۴ نشان می دهد که یکی از این مردهای چماق به دست، در میان جمعیتی از معترضین بی وقفه لگد می خورد، صورت اش خون آلود است و جسم لرزان اش حالا دیگر هیچ نسبتی با قدرتِ هولناکِ هم صنف ان اش ندارد. رنج کشیده شده، و بی دفاع. و جمعیتی که حرمت اسارت اش را می شکند و کتک اش می زند.

نفرت است که تولید می شود، و باز تولید می شود، و خشونت ی که هیزم و منطقِ خشونت های پس از خود خواهد بود. آن که می خورد، منطق اش جز این نیست که بزند و آن که می زند منطقِ واکنشِ آن کسی را می سازد که بعدآ نوبت اش می شود.

این، جنبش مدنی ایران نیست. این تکرار نفرت ۵٧ است که در عرضِ کمتر از سه دهه باز به شکل مایوس کننده ای سر باز می کند. سیکل معیوبِ آن بخش از جهان که همیشه با مرگ زندگی کرده است.

این روزها موبایل های دوربین دار، آدم های خیابان را به خبرنگاران،عکاسان و فیلم برداران بالقوه تبدیل، و برای همه آن ها که کنج خانه ها نشسته اند هم زمان امکان نفرت ورزیدن را فراهم می کند. انگار همه مان در یک میدان جنگ ایم و جان کندنِ عزیزان مان را به تماشا نشسته ایم، منتظر تا کی نوبت ما شود که انتقام بستانیم.

مردنِ ندا را که می بینم، با آن چهره معصوم، ابروهای مرتب، و پوشش ی شهری، به منطقِ محافظه کارانه ام لعنت می فرستم و از خویش بیزار می شوم.

از آن طرف، به ١٣۵٧ که نگاه می کنم، حس ام را فاقد خرد می یابم و پاسخ به ندای درون ام را کاری عبث، بی فایده، و بازگشت ناپذیر می یابم.

تا این لحظه، ما  در بستر یک پدیده ایرانی جدید نیستیم. این مسیری که می رویم یا افسردگی و سرخوردگی ٣٢ را برامان به همراه می آورد، یا شهوت کشتن و انتقام گیری ۵٧.

این مطلقآ جنبش مدنی ایران نیست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :میان اخبار