٨۵٩

به آخر خط رسیده بودیم. من زودتر کرایه پانصد تومانی ام رو حساب کرده بودم و می خواستم پیاده شم، که راننده سرش رو از پنجره بغلش داد بیرون و داد زد: «آقا،‌ کرایه تون! کجا داری میری؟!» دیدم با اون آدمی ست که در طولِ راه، صندلی جلو نشسته بود. طرف در رو پشتِ سرش بسته بود و بدون این که کرایه رو حساب کنه داشت خیلی بی خیال به سمت میدان می رفت. آدم متشخص و متخصصی به نظر می رسید. برگشت سمتِ راننده، اومد جلو، و کنار درِ طرفِ راننده ایستاد، حدودآ ٣٠ سانتی متری کلهِ راننده که دیگه حالا کاملآ از پنجره بیرون زده بود. گفت: «آقای محترم، مگه موقعی که به هر حال لطف کردی و من رو سوار کردی، به من گفتی که در قبال این کاری که می کنی می خوای از من پول بگیری؟ این که داخلِ ذهن شما چی می گذشته موضوعِ من نیست. این که شما برای من کاری کردید هم به این معنا نیست که من متقابل به شما تعهدی دارم. تعهدِ شما در رساندنِ من به مقصد، به هر حال موضوع خودتون بوده و به من ربطی نداره.  رابطهِ سی دقیقه ایِ بین شما و من، از نظر من یک رابطه آزاد بوده که هر کس هر ایثار یا فداکاری که کرده، دلیل نداره انتظاری از طرفِ مقابل داشته باشه.»

راننده کاملآ ساکت بود، جز این که صدای نفس کشیدن اش رو احتمالآ می شد شنید، درست مثل یک بمب ساعتی که تیک تیک کنان به عدد صفر نزدیک می شه. حالا دیگه هفت، هشت، ده تا آدم ِ دیگه هم جمع شده بودند و به مونولوگی که با صدایی بلند، و با اعتماد به نفس عجیبی در جریان بود گوش می دادند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی