٨٣۴

در ِ اتاق را بست، نشست پشتِ کامپیوتر، یک لیوانِ کوچک شراب خورده بود، اندکی گرم شده بود، وارد اینترنت شد، خبری نبود. آهنگِ موردِ علاقهِ این روزهای اش را از آلبوم سیب نقره ای کوروش یغمایی انتخاب کرد. صدای بلندگو را روی متوسط گذاشت. حال و هوای اش بهتر می شد آرام آرام که موسیقی هم لطافت شراب انگور را تکمیل می کرد. خبری نبود جایی. حوصله خبر هم نبود اصلآ، در دنیا چه می گذرد در یک قرن، آن قدر مهم نیست که در این اتاق ٣ در ۴ در این لحظه حس اش چگونه است. آن بیرون شلوغ است صبح ها، آن قدر که شب ها همه جا سخن از آن شلوغیِ بیرون است. ذهن اش پراکنده بود هنوز، گرم تر شده بود، ولی ذره ای هم حتی نمی دانست به چه چیز فکر کند. موقع افطار، این بار گرسنگی واقعآ بزرگی اش را به رخ اش کشیده بود. ١٢ ساعت، یا حتی بیشتر هیچ چیز نخورده بود، و وقتی پس از تحملِ چنین فشاری، اولین لقمه را فرو داده بود از آن کلاب ساندویچی که از بقالیِ سرِ خیابان خریده بود، به این فکر می کرد که این لقمه که به معده برسد لقمه دوم را فرو داده است، و آن دومی که به اولی ملحق شود، سومی راه پایین گرفته، و باز فکرش این جا بود که چند تا از این ها که به معده برسد سیر شده است، و اصلآ این که انباشتِ این ها در معده است که آدم حسِ سیری می کند یا فرمانِ همان چند تای اولی به اعصاب و مغز و دستور بالا برای درکِ عدم گرسنگی. نمی دانست. ولی عجیب است که، شاید از فشار گرسنگی و یا شاید هم از چیزی دیگر، نمی توانست برای این پرسش ها به پاسخی که باید باشد مشغول نشود. در ِ آب معدنیِ ۵٠٠ سی سی را که باز کرد و نیمی از آن را در همان یک نفس فرو داد، معده اش را تصویر می کرد که در آن معجونِ کثافتی ساخته شده از  جویده هایِ کالباس و خمیر و سس مایونز که همه در مایع  چندش آوری از آبی که پایین داده بود و اسیدِ معده و این ها، غوطه ور بودند. سیر می شد کم کم، و کم تر مشغول بود ذهن اش به تصویر معده. این دستگاه گوارش و این معده کار می کند تا از کار بیفتد. تا روزی هم که از کار نیفتاده پر است از همین معجون های کثافتی که تصویر کرده بود. شراب انگور از معده هم گذشته بود. چیزی کاری کرده بود. «قناعت می کنم با درد چون درمان نمی بینم...تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی بینم» هم رسیده بود، و گرم تر شده بود. برای کاری بیرون رفته بود صبح ساعتِ هفت، کارش انجام نشده بود. برای این که بفهمد نشدنی بوده کاری که برایش بیرون رفته بود ساعت هفت، پنج ساعت معطل شده بود. بعد از پنج ساعت عصبانی شده بود. به این فکر کرده بود ساعت دوازده، که هر کسِ دیگری هم که بود اوقات اش تلخ می شد. خوشحال بود که خشونت ی از او سر نزده. به این فکر می کرد که چند ساعت دیگر باید علاف می ماند تا خشن شود. چه چیزی کمک اش می کرد که خشن نشود حتی اگر به جای پنج ساعت بیست و چهار ساعت علاف مانده بود. این که به ذهن اش آمد خوشحال شد که نوزده ساعت تخفیف گرفته. اندکی مسخره بود. ته یکی از کفش های اش در رفته بود، پشت میز کامپیوتر که نشسته بود یادش آمد. مسخره بود به نظر خودش که می خواست حدس بزند تا حالا تهِ چند کفش در رویِ کره زمین در رفته است و این که آن ها که کفش را به ته اش چسباندند عاقبت شان چه شده، به کجا رسیدند، امروز در چه حالی هستند، و این که اولین کفشی که ته اش در رفت چه شد. ذهن اش پاسخی نداشت. این که فردا کفش اش را ببرد بچسبانند هم افق روشنی از کلیتِ زندگی به او نمی داد. واقعیت این است که آدم های زیادی این کار را تکرار کرده اند، بی آن که جایی خبری باشد. موضوع به نظرش پیش افتاده تر از این ها بود، ولی خوب به هر حال فردا باید کفش را به ته اش بچسباند. در تاکسی پول خرد داشت به اندازه کافی، که دقیق حساب کند، و چند دقیقه ای هم در شهر پیاده روی کرده بود و کسی را هم ندیده بود که آشنا باشد و سلام و علیک ی درگیرد و این ها. هوا بدتر می شد به نظرش این روزها. آدم های زیادی را دیده بود در شهر، بی آن که کاری به کارش داشته باشند، که کاری به کارشان داشته باشد، زیاد فرقی هم نداشتند با آن ها که نبودند و نمی دانست که اصلآ روزی بوده اند. موضوع آن قدر ها موضوعیت ی هم نداشت واقعآ.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی