٨٢٨

یک جایی در فیلم Cassandra's Dream ساخته وودی آلن، یکی از دو برادری که مرتکب قتل شدن، از کاری که انجام داده پشیمونه و به یک افسردگی شدید مبتلا شده. این آدم در یک دیالوگی که دقیقآ یادم نیست کجای فیلم بود، یک جمله ای میگه با محتوایی شبیه به این که بعد از این که برای اولین بار در زندگی ت آدم کشتی، دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.

مدتی ست که به این جمله زیاد فکر می کنم، و به این فکر می کنم که غیر از قتل، دیگه چه کارهایی هست که وقتی برای اولین بار انجام دادی، دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود. به یک چیز دیگه هم فکر می کنم، این که دیگه هیچ وقت هیچ چیز، دقیقآ چه شکلی نخواهد بود؟

به زندگی خودم سرک می کشم، و دنبال مصداق های ملموس تری از این جمله وودی آلن در زندگی شخصی خودم می گردم. سال های اخیر انگار پر بوده از تصمیم به انجام کارهایی که وقتی انجام دادم دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نبوده. چند تا که تو ذهن ام هست رو مثال می زنم:

 اولین بار که از سیگار لذت بردم. از اون روز سیگار واردِ زندگی من شد، به نظرم مستقل از این که آدم سیگاری بمونه یا این که سیگار رو ترک کنه، بعد از اولین سیگاری که به تو لذت میده چیزی تغییر می کنه. چیزی که غیر قابل بازگشت ه. برای کسی که یک بار از سیگار لذت برده، حتی ترک سیگار یک خلاء ی ایجاد می کنه، که کسی که هیچ وقت لب به سیگار نزده هرگز دچار اون خلاء نخواهد شد. از طرفی، همه آدم های کره زمین هر موقع که دلشون بخواد این امکان رو دارن که سیگار روشن کنن.

اولین رابطه جنسی. تا قبل از اولین سکس، دنیا یک شکله، بعد از اولین سکس دنیا برای همیشه یک شکل دیگه است. مهم نیست که با چه کسی، چند بار، حتی مهم نیست که جایگاه رابطه جنسی در زندگی ت کجاست. مهم اون اولین باره. بعد از اون، دیگه قبل از اوون نخواهد بود.

اولین مهاجرت از خانه. چیزی که برای من در محدوده سرزمین مادری باقی ماند. ولی کماکان تاثیرات ش عمیق بود. اولین خروج از زادگاه. و خانه ای که دیگه هیچ وقت مثل قبل نخواهد بود، چه به خونه برگردی، چه همیشه با نوستالژی خونه ای که به هزار و یک دلیل دیگه نمیتونی درش راحت باشی، شب و روز سر کنی. برای کسی که همیشه خونه مونده، خونه آرامشی داره که یک بار که مهاجرت کنی، به هر جایی که می خواد باشه، دیگه هیچ وقت آرامشی از اون جنس رو تجربه نخواهی کرد. «از این جا مونده، از اون جا رونده»گی رو اولین خروج، و برای همیشه رقم می زنه.

ازدواج. پایان مجردی. از روزی که ازدواج کردم، دیگه هرگز مجرد نبودم. این مستقل از این بود که چقدر خواستم ادای آدم مجرد رو در بیارم یا این که همسرم چقدر به آزادی های من احترام می گذاشت یا حتی این که چه مقدار ازدواج موفقی انجام دادم. اولین ازدواج، پایان مطلق و همیشگیِ single بودنه، تا آخر عمر. حتی اگه جدا هم  بشی single نخواهی بود، divorced به حساب میای. روی فرم های تقاضای شغل رو نگاه می کنم: single و divorced دو حالتِ مختلف هستن. تفاوتی که اگر معنا دار نبود، هیچ وقت در رویِ یک فرم استاندارد جهانی از هم تفکیک نمیشد.

اولین باری که به کسی که دوستش دارم، فحش دادم. حالا در نتیجه، فرقی هم نمی کنه که در عصبانیت بوده یا نه. وقتی تو یک رابطهِ همراه با احترام فحش می دی، حتی اگر تا آخر عمرت دیگه هیچ وقت هم تکرار نشه، چیزی جایی جا به جا میشه، چیزی که هیچ وقت سر جای قبلی ش بر نمیگرده.

این اولین ها چه شکلی هستن، چه چیزهای مشترکی دارن جز این که دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود؟ به این فکر می کنم که برای اتفاق افتادن هر کدوم از این ها چقدر مختار بودم. چقدر می تونستم تصمیم بگیرم که بعضی از این اولین ها اتفاق نیفته؟ نگاه فلسفی به موضوع می تونه درست باشه یا غلط باشه، ولی در هر حال جواب مشخصی نخواهد داشت. به جای به درد بخوری نمی رسه. نگاه فلسفی شاید خودش ارزش مند باشه، ولی در هر حال نتایج ی نداره. 

 یک شکل نگاه دیگه هم میشه داشت، اون هم نگاه اقتصادی ه. هر کدوم از این اولین ها، اون روزی که می تونستم انتخاب شون کنم، یک امکان بوده. وقتی انتخاب شون کردم از یک امکان استفاده کردم، و به خاطر استفاده از یک امکانِ به خصوص، امکان هایِ دیگه ای رو از دست دادم. میشه حساب کرد که می ارزیده یا نه. که اصلآ ارزشش رو داشته یا نه. این که چی به دست میاریم موضوعِ مهمی ه، که در مورد هر یک از مصداق های بالا جواب مشخصِ خودش رو داره. ولی این که چی از دست میدیم، برای من جوابِ راحت تری داره، با هر کدوم از این انتخاب ها بخشی از کودکی م رو از دست دادم و بزرگ شدم. هر یک دونه ای از این اولین ها، اون روزی که باهاشون مواجه شدم و می تونستم انتخابشون بکنم یا نکنم، انتخاب بین کودک ماندن یا بزرگ شدن را جلوی من قرار داده. حتی بیشتر، زمانِ انتخابِ هر کدوم از این option ها هم خودش میتونه متاثر از این باشه که ترجیح میدیم چه کسری از عمرمون رو در یک موضوع خاص کودک باشیم، و چه کسری ش رو بزرگ شده زندگی کنیم. به لحاظ اقتصادی خیلی از این امکان ها، تا وقتی انتخاب نشدن هنوز می تونن انتخاب بشن، ولی به محض این که انتخاب شدن، دیگه نمیتونن undo بشن.

به «آگاهی» فکر می کنم. روزی که در برابر هر کدوم از این option ها قرار گرفتم، چقدر نسبت به ویژگی هایِ شرایط بعد از انتخاب ام آگاهی داشتم؟ چقدر نسبت به شرایط لحظه، قبل از انتخاب، آگاهی داشتم؟ بدون آگاهی چطور میشه یک انتخاب بهینه داشت؟ بدون انتخاب، چطور میشه آگاهی داشت؟ به نظرم خیلی پیچیده ست.

به انتخاب هایی فکر می کنم که انجام ندادم. به option هایی فکر می کنم که هنوز تو جیبم هست:

من option این رو داشته ام که مثلآ تریاک رو تجربه کنم. این option رو هنوز هم دارم. مثل یک چک سفید امضا می مونه که تا وقتی نقدش نکردم تو جیبمه. به محض این که نقدش کنم دیگه تو جیبم نیست. همه می تونن برن سراغ انواع و اقسام مواد مخدر. موضوع خیلی ساده ست. این ها همه یک امکان ست. من طلاق نگرفتم. طلاق یک امکانه. برای کسی که ازدواج کرده یک option محسوب میشه. ولی الان دیگه می دونم اگر طلاق بگیرم، دیگه هرگز در بستر یک زندگی بدون طلاق نخواهم بود. بچه دار شدن هم یک امکانه. من می تونم هر وقت بخوام آدم تولید کنم، ولی این رو هم می دونم که اگر آدم تولید کنم، دیگه هرگز، هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی نمی تونم وضعیتِ الان ام رو داشته باشم. من می تونم از ایران برم. این هم یک option ست.  من option خود کشی کردن هم دارم. همه این امکان رو دارن. تقریبآ همیشه هم دارن. ولی به محض این که خودم رو مرده کنم، دیگه امکان زنده بودن رو ندارم.

یک چیزی در من عوض شده. من الان آگاه شدم نسبت به یک موضوعی، این که اگر «انتخاب» کنم، دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود. این رو قبلآ نمی دونستم. از طرفی اکثر این امکان ها رو حالا حالاها می تونم انتخاب کنم. به نظرم باید رسمآ گوسفند باشم که در چنین شرایطی چنین حماقتی کنم، و انتخابی انجام بدم که قابلیت undo شدن نداشته باشه.

من در این چند سال اخیر، خیلی از option هام رو انتخاب کردم. الان صادقانه اعتراف می کنم که اشتباه کردم. option های یک آدم سرمایه های اون آدمه. این سرمایه ها به آدم قدرت میده. هر کدوم رو که انتخاب کنی، دیگه تمام میشه. دیگه نداریش. دیگه هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.

به نظرم حالا دیگه واقعآ محافظه کار شدم. به شدت هم کم تحرک شدم. از طرفی، خودم رو خیلی زیاد پخته تر از قبل می دونم. پخته تر از اون روزهایی که مثل مور و ملخ انتخاب می کردم و یکی یکی از حساب option هام خرج می کردم. 

الان دیگه اون قدر عاقل هستم که انتخاب نکنم. یا حداقل قبل از انتخاب، تا جایی که می تونم در موردِ شرایطِ بعد از انتخاب «آگاهی» کسب کنم.

الان دیگه دو دو تا چهار تا می کنم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل و تگ های این مطلب :شخصی