٧٨٧

به گمان من موضوع آنقدر ها هم دشوار نبود که می گفتند. مثل رانندگی بود، اول اش کمی سخت است و حتی آدم پیش خودش می گوید این آدم ها که این همه خوب می رانند بی آن که خسته شوند، آخر مگر می شود که من هم روزی در این سطح باشم و برانم بی آن که حتی ذره ای خسته شوم؟ پریروز بود که علی به من زنگ زد. پرسید امتحانات ات تمام شده که به صرف یک لیوان چای هم که شده بیایم یک سر خانه تان با هم گپی بزنیم. گفتم: علی جان! حالت خوب است؟! من سال ٨۴ فارغ التحصیل شدم! حواست کجاست؟ امتحان کجا بود بابا جان؟! گفت: ای بابا، ما را گرفتی پایین جان! گفتم: چطور؟ گفت: حالا می گویم. گفتم: بگو. گفت: دی شب رفته بودم میدان ولی عصر، همان که پایینِ ونک است. می خواستم برم سینما فیلم انعکاس را ببینم. همان که مهناز افشار در آن است. گفتم: بابا هر لحظه تلویزیون را روشن کنی می گوید اسمش را، و این که چه اسم قشنگی دارد هم! علی خنده اش گرفت. ادامه داد: خلاصه سینما قدس در ذهن ام بود که بروم برای نزدیک ترین سانس بعد از ٨ شب. گفتم: خوب؟ یک کم مکث کرد و گفت: خلاصه، میدان ولی عصر بودم که بی آن که در پایین ترین لایه های ذهن ام هم تصورش را بکنم، ناگهان بگو کی را دیدم؟ گفتم: بگو دیگه! اه! کردی ما رو! گفت: حدس بزن. گفتم: ببین من حوصله این بازی های بیست سوالی را ندارم. نمی گویی، قطع کنم. گفت: باشه بابا، باشه. می گویم. شادی را دیدم. این را که گفت گیجِ گیج با خودم فکر کردم، خوب حالا من چه بگویم که هم مودبانه باشد و ورود به حریم شخصی اش محسوب نشود و هم این که بحث ادامه یابد. یه  دفعه مثل همه موقع هایی که می خواهی واکنش واقعی ات را به تاخیر بیندازی گفتم: جدآ؟ شوخی می کنی! گفت: نه! خودِ خودش بود. شادی را دیدم. در ضلع جنوب شرقی میدان ولی عصر، همان موقع که داشتم میرفتم آن طرف خیابان که بلیط بخرم برای همان فیلم مهناز افشار. حالا من مانده بودم چه بگویم. البته چیزی نگفتم. خودش گفت: انتظار نداشتی که بروم جلو سلام علیک کنم؟ گفتم: والا! گفت: تنها بود. یک کیف ِ سرمه ای دستش بود. یک مانتوی نسبتآ کوتاه، در حدی که کارش به گشت ارشاد نکشد پوشیده بود و ساعتی که من به او داده بودم به مناسبت قبولیش در فوق لیسانس هنوز دستش بود! گفتم: تنها بود؟ گفت آره. من چیزی نگفتم. طبیعتآ علی باید ادامه می داد بحث را. آخه مردک خودش شروع کرده بود. من هم البته بد رقم کنجکاو بودم بدانم با هم اصلآ حرفی زده بودند یا نه، و این که حس علی چه بر سرش آمده و این که الآن اوضاعش خراب نباشد و اینها. ولی خوب من قاعدتآ باید سکوت می کردم که خودش خواست چیزی بگوید. علی ادامه داد: خیلی دوست داشتم بروم جلو. ولی به هر حال نرفتم و زیاد طول نکشید که مطمئن شوم دیگر حتی اگر بخواهم بروم هم او آنجا نیست. مسیری که میرفت به سمت کریم خان بود انگار. به هر حال غیب شد. سردم شد! گفتم: ای بابا! علی چیزی نگفت برای حدود ١٠ ثانیه. تایم نگرفتم البته، ولی فکر کنم ١٠ ثانیه بعد خودش صحبت را شروع کرد. پرسید: پایین جان، راستی بهت زنگ زدند از تلویزیون؟ گفتم هنوز که نه. البته خودشان گفتند تا مرداد خبر میدهند. من هم فعلآ منتظرم. پیش بینی خودم این ست که میشود این قضیه. خیلی خوش بین هستم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی