۷۱۵

ذهن ام را نمی توانم آزاد گذارم، هم چون سالیان پیش که در لحظه تصمیم می گرفتم به هر آن چه می خواهم فکر کنم، تا هر جا که میرفت. گویی آب کش هایِ ذهنی بسیاری در این سال ها آرام آرام چونان غباری که بر سطحی می نشیند، اندیشه هایم را جهت دار، دغدغه هایم را زمینی، و لذت ها یم را زود گذر کرده است. درد می کشم از این که آلوده شده ام به بزرگ شدن، و دیگر اجازه کودکی کردن نداشتن. ادا و اطوارش را هم که در می آورم گاهی این روزها، احساس گناه عمیقی می آید و هنوز، نطفه پویشی بسته نشده، عقیم اش می کند.
همه این ها به کنار، حس ام را چه کنم، که انگار دیگر هرگز نمی توانم گریه کنم. به سی سالگی نزدیک می شوم، بی آنکه بدانم چه می خواهم، که چه باید شود بعدتر. این روزها چیزی نمیدانم، چیزی نمی خواهم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی