۷۲

ببین خیلی دوست داشتم که یک چیزی رو همتون درک میکردید؛ اوون هم اینکه من یک معلمم و کارم یکی از دو چیز مقدس زندگیمه؛

 اینکه عالی نیست یا اینکه مثل فاحشگی میمونه؛ یا اینکه من توش تمام میشم که کسانی شروع بشن؛ یا اینکه از من یک مجسمه کهنه زشت میسازه؛ یا اینکه من رو خسته میکنه و گاهی نا امید و اینکه انرژی مثبتم رو میدم به غریبه ها و خودم خالی میشم ازش؛ یا اینکه تو کلاس میخندم و بیرون کلاس زار زار گریه میکنم؛ یا اینکه شاگرد ۷ سال پیشم الان از خودم جلو زده و الان تحقیرم میکنه؛ یا اینکه پول میگیرم روانم رو میفروشم؛ یا اینکه پول باد آورده گنده تو دست و بالم نیست؛ یا اینکه با ۷ سال درس خوندن تو دانشگاه الان جلو خیلی از سبکسرهای تازه به دوران رسیده کوچک به نظر میرسم؛ یا اینکه خیلی ها دلشون برام میسوزه و خیلی ها نگرانم هستند؛ و اینکه از بس به همه چی نگاه کردم و همه چی رو نقد و تحلیل کردم دیگه دارم میترکم؛ و اینکه هر چی تو کلاسهام شاگردهام بیشتر میشن تو زندگی تنهاییم بزرگتر میشه؛ یا اینکه اکثر همکارهام ریدن به این نام مقدس از بس که به کثافت کشوندن خودشون رو ؛ یا اینکه سیگار میکشم که بتونم بهتر در خدمت شاگردهام باشم و اونها این رو درک نمیکنن؛ و کلان اینکه دارم ذره ذره میسوزم که باشم؛ و هزار تا  چیز این شکلی دیگه

اینها هیچ کدوم باعث نمیشه فقط لبخند رضایت یکی از همون غریبه ها رو تا اوون روزی که میتونم این لبخند رو علت باشم با هیچ چیز دیگه ای تو زندگیم عوض کنم.

آره آقا جون: من هم معلمم.

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شخصی