۶۲۸

با امضای قراردادی ۵۰ روزه به یک شرکت ِ تولیدی/تجاری ِ بین المللی پیوستم. در میان همه شغل هایی که تا امروز داشته ام، به این شغل ِ ۵۰ روزه بیش از همه آنها افتخار میکنم. بیش از ۱۰ سال تجربه کار ِ موقت آن هم در حوزه های کاریِ بسیار متنوع و بسیار بی ربط به هم،  همراه با بی کاری هایِ خودخواستهِ بسیار، به من نسبت به کارهایی که قرار است انجام دهم بینشی داده است که در مردم ِ دور و بر خود -حتی افراد ِ با تخصص بسیار-  کمتر مشاهده میکنم. بینشی که به من میگوید کار ِ خوب باید ویژگی های زیر را حتمآ داشته باشد:

۱. کار غالبآ هزینه ای ست که انسان در زندگی پرداخت میکند در ازای مبلغی که در آغاز قرارداد، پایان ماه، و یا پایان ِ انجام کار دریافت میکند. هزینه ای که از دست رفتن ِ وقت، انرژی و نشاط، و (حداقل برای من از همه مهمتر) قدرت ِ خلاقیت و یادگیری را شامل میشود. این هزینه ها آنقدر زیاد هست که برایش پول زیادی طلب کنم. من برای پول کار میکنم. طبیعی ست که بحث های مالی قبل از آغاز همکاری، از همه چیز مهمتر است.

۲. تجربه به من ثابت کرده کاری به دلم مینشیند که در به دست آوردنش مطلقآ از رانت ِ رابطه ها استفاده نکرده باشم. کار برای من اوج لذت اش آن هنگام است که احساس کنم به من شدیدآ نیاز است و شبیه من افراد زیادی نیستند که بتوانند آن کار را به سرانجام برسانند. طبیعی ست که در چنین شرایطی تا جاییکه میتوانم مبلغ را بالا میبرم. برعکس، وقتی کسی به خاطر رابطه خانوادگی/دوستی که با من دارد، مرا به جایی معرفی میکند که آنجا کار کنم احساس پایین بودن میکنم. انگار تازه بدهکار شده ام. در چنین وضعیتی امکان ِ افزایش ِ قیمت هم برای خدمات ِ من نیست.

۳. کار ِ خوب کاری ست که در بخش خصوصی به دست آورده باشم. کار ِ دولتی (حداقل در ایران) حتی در بالاترین سطوح تصمیم گیری نیز، حداقل به دو دلیل نمیتواند برای من کار ِ بی نظیری باشد: یک، اینکه معادله کار/پول در بخش دولتی از مکانیسمی صرفآ اداری تبعیت میکند و نه ارزش و نایابی ِ کار. بسیار اتفاق میافتد که کاری که یک کارمند دولت برایش مبلغ هنگفتی میگیرد در خارج از نظام اداری ذره ای هم خریدار نداشته باشد. من چنین کاری را کم ارزش میدانم حتی اگر درآمد خوبی داشته باشد. به نظرم یک مثال ِ دم ِ دست برای این نمونه کار، کاری ست که مدیران ِ ارشد ِ دولت فعلی انجام میدهند. بیشتر ِ آنها (احتمالآ) غیرمتخصص، غیر حرفه ای، و توسعه نیافته تر از آن هستند که در بازار ِ آزاد بیرون از بخش دولتی بتوانند حتی روزی ِ خود را تامین کنند، در حالیکه الآن احتمالآ حقوقِ دولتی بسیار جذابی دارند.  دوم، اینکه کار دولتی (در سطوح ِ میانی به بالا) را  یک شبه به حکمی سیاسی به دست میاوری و شبی دیگر باز به حکمی ساده از دست میدهی. سطوح ِ پایین تر از بخش ِ میانی هم که اصولآ موضوع بحث من نیست.

۴. کار ِ من باید موقت باشد. زمانی آغاز شود، دوره ای به اوج رسد، و دوره اش که تمام شد، حتمآ کنار گذاشته شود. ادامه دادن به انجام یک کار بعد از پایانِ تاریخ ِ مصرفش آدم را فرسوده و غیر خلاق، و زندگی را سرد و بی هیجان میکند. مهم این است که بفهمم چه وقت تاریخ ِ مصرف کاری که میکنم به اتمام رسیده.

۵. کار باید حداقلی از یک جایگاه ِ اجتماعی مطلوب را به همراه داشته باشد. هرچند در بیشتر موارد میزان ِ دستمزد به تنهایی جایگاه ِ اجتماعی شغل را تعریف میکند، ولی این همیشه هم صادق نیست. به هر حال جایگاه اجتماعی ِ یک پزشک متخصص، حتی وقتی دستمزدش از حاج آقای حجره ای در بازار قیصریهِ اصفهان هم کمتر باشد، باز هم همیشه چیزی بالاتر از میانگین است. (این عامل البته به نظر من قابل تجدید نظر است!)

پی نوشت یک: اقتصاد ِ آزاد پیش فرض ِ ذهنی من است. جایی که عرضه/تقاضا دستمزد تعیین میکند. «هرکس به میزان توان ش کار کند و به میزان نیازش بردارد» موضوع ِ من نیست.

پی نوشت دو: من در این لحظه خوشحالم شاید چون امروز اولین روز ِ کار ِ جدید ِ من بود. تضمینی نیست هفته آینده در چنین روزی با چیزهایی که گفتم موافق باشم.

پی نوشت سه: ناز ِ آدمی فقط تا سن ِ خاصی خریدار دارد. شاید روزی که کسی خریدار ِ نازم نبود به بیمه فکر کنم، و اندک دستمزدی که دولت کف ِ دستم میگذاشت به خاطر از کار افتادگی، یا پیری. حتی ممکن است از «عدالت» سخن بگویم.

پی نوشت چهار: «روزگار ِ غریبی ست، نازنین»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی و تگ های این مطلب :تحلیل