۶۲۱

هفت نفر بودند، که با هم روز اول سال کنار سفره هفت سین عکسی یادگاری می گرفتند. عکس اینگونه بود که از این هفت نفر احتمالآ شش نفر زن و شوهر و یک نفر دختری جوان در حدود سن ۲۰ سال یا شاید چند سالی بیشتر بود. بعید بود ازدواج کرده باشد که منطقآ در نخستین روز نوروز کنار سفره هفت سین شوهرش حتمآ کنارش می نشت. نگاهش هم به دختران مجرد، و حتی باکره، بیشتر شبیه بود. لبخندی ملایم، برای خالی نگذاشتن عریضه، و چهره ای معصوم داشت. لباس زرشکی سه تکه اش که از یک دامن کوتاه، تاپ، و تکه پارچه ای که احتمالآ کارش پوشاندن بالا تنه او بود، تشکیل شده بود. پای راست را بر روی پای چپ انداخته بود، هر دو پا لخت و کمی پر چرب نیز هم. معصومیت نگاهش میتوانست گواه جغرافیای ِ عکس باشد، جایی در شهری دورتر از پایتخت. آن شش نفر دو به دو در کنار او، و بالای دخترک، بر روی کاناپه ای کلاسیک؛ چهار نفرشان بر روی آن تکه مبلمان ساخته شده از چوب ِ گردو و دو نفر که جوانتر هم به نظر میرسیدند بر روی فرشی پهن بر روی زمین ِ احتمالآ‌ پوشیده شده از موزاییک، نشسته بودند. همه چیز حکایت داشت از داستانی خانوادگی، که از آن سه گروه ِ دو نفره، یک  گروه به نسلی کهنه تر متعلق بود و دو گروه انگار فرزندان آن دو بودند. سفره هفت سین بر روی میزی چیده شده بود گرد و چوبی، با چیزهایی اضافه بر آن هفت «سین»ِ مرسوم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :هی