۵۱

وقتی بیدار شدم و برای دومین روز متوالی از حضور در موسسه و کلاس خودداری کردم این پیغام رو برای مدیر آموزشگاه فرستادم:

«Goodbye, ترجیح میدم از گرسنگی بمیرم تا اینکه مثل یک فاحشه که بهش میگن معلم روزی ۴ ساعت روح و روانم را در اختیار غریبه ها بذارم. من دیگه معلم نیستم »

با اینکه خیلی خوب میدونم:

چنین چیزی رو ترجیح نمیدم.

این فاحشگی هویتی است که در ۱۰ سال گذشته به زندگیم معنا داده.

اوون غریبه ها رو دوست دارم.

خیلی زود دوباره مجبور میشم به عنوان همون فاحشه برم سر کلاس.

خیلی خستم.

 

 

 

 

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :شخصی