۴۸۰

- ببینم، ویزات اومد؟

- گفتم که، پروسه نهایی رو داره میگذرونه.

- بلیط گرفتی؟

- رزرو ابتدایی کردم.

- برا چه تاریخی؟

- برا آخر می

- دلم برات تنگ میشه

- نگو که من داغونم.

- دست به تصمیم بزرگی زدی، از یک طرف تحسین میکنم جسارتت رو و از طرفی ناراحت هستم که از هم جدا میشیم.

- در مجموع خیلی چیزا یاد گرفتم در این چند سال تهران بودن

- مهمترینش چی بود؟

- اینکه در نهایت بحران، آدم میتونه با اعتماد به نفس و توکّل مشکلش رو حل کنه و ببینه که واسطه انسانی کاری نمیتونه بکنه.

- منظورت از واسطه انسانی چیه؟

- این یکی دیگه هست که آدم رو الهام میده، میدونی، قبلن فکر میکردم که در مشکلات باید دست به دامن این و اون بشم. ولی الان نه دیگه. میدونم هیچ کاری به زور شدنی نیست.

- الان دست به دامن چی میشی؟

- الان به تجربه گذشتم استناد میکنم و الهام از اونا میگیرم. کاملآ معلوم میشه که یه چیزایی دست من و تو نیست.

- فکر کنم خیلی چیزا دست من و تو نیست.

- آره

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :دیالوگ