۴۲۴

آدم بعضی موقع ها که ناهارش عقب میافته، گرسنه ش میشه، فکر میکنه همکارش داره زیر آب زنی میکنه، ناهارش رو که خورد سیر شد به یکباره نظرش در مورد همکارش دوباره مثبت میشه. اگر آدم در یک ترم ۶ واحد از درسهای دانشگاه ش رو بیفته ممکنه فکر کنه استادهاش آدمهای عوضی ای هستن. یا مثلآ آدم اگر نیاز جنسی اش پاسخ مناسبی دریافت نکرده باشه ممکنه فکر کنه جهان چیزه پوچیه. من فکر میکنم هرکسی که چند سالی تنها زندگی کنه ممکنه فکر کنه انسان تنهاست و حتی به این نتیجه برسه که وجود مقدم بر ماهیت ه! یادمه اوون دوره ای که هر لحظه نگران این بودم که مریم حاضر نشه با من ازدواج کنه، فکر میکردم برگمان سینما رو بهتر از هر انسان دیگه ای میشناسه و جالب اینجاست که همزمان با پروراندن رویای خرید یک دوربین عکاسی فکر میکردم سینما یعنی سینماتوگرافی. قبل از اینکه امکان ازدواج داشته باشم فکر میکردم ازدواج یعنی روشنفکر نبودن، رشد نکردن و روزمره شدن، به محض این که شرایطش برام فراهم شد ازدواج رو امری ضروری حس کردم. بچه که بودم تو هر دعوایی این من بودم که میخوردم: از همون موقع ها بود که به این نتیجه فلسفی رسیدم که «خشونت» غیر انسانی ست. دوران دبیرستان و دانشگاه به آزادی بیان معتقد بودم، الآن که فکرش رو میکنم میبینم «بیان» تنها ابزار من برای دعوا کردن بوده! یادمه یکی از اقوام یک مراسم سالیانه ای داشت که آنجا همه دور هم جمع میشدن، یک نفر که از بقیه عالم تر بود از بدی هایی که «روبسپیر» در حق انسان قرن ۱۸ روا داشته سخن میگفت، بعدش هم همه ما با هم یک سری شعار علیه «روبسپیر» سر میدادیم و به خاطر ظلمی که به لویی شانزدهم شده اشک میریختیم و نام ماری آنتوانت رو  به نیکی یاد میکردیم، آخر کار هم همه با هم شام میخوردیم، اوون هم یک شام کامل که نمونه آن رو در سال نمیتونستیم بخوریم. اوون موقع ها نمیفهمیدم که چرا بعد از شام «روبسپیر» اون قدر نفرت انگیز نبود و چرا همه اقوام بعد از شام میرفتن خونه و مراسم رو ادامه نمیدادن! 

آیا میتونه این باشه که «روانکاوی» خیلی از قطعیّت ها رو میشکنه؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :تحلیل