۳۳

 

یک کابوس

بهت میگن: استاد. شاید چون فکر میکنند این طوری اعتماد به نفس از دست رفتت که ناشی از معلم بودنته برمیگرده.

شاید خجالت میکشند که با گفتن «خانم معلم» غرورت رو بشکنن. میگن «استاد» که فکر کنی که اوون چیزی که نداری رو داری. که حس خود کم بینیت بره کنار جاش رو توهم خود بزرگ بینی بگیره.

اینکه آدم معلم باشه و بهش بگن استاد دقیقآ‌ مثل اینه که آمپول زن باشه و بهش بگن دکتر. این وسط یک تفاوت کوچولو بین آمپول زن و معلم هست: اوون هم این که وقتی به آمپول زن میگن دکتر احتمالآ‌  ککش هم نمیگزه ولی وقتی به معلم میگی استاد شخصیتش خرد میشه.

تو یک جامعه ناسالم آدم از اینکه بهش بگن «خانم معلم» احساس حقارت میکنه. ترجیح میده بهش بگن «لوازم  یدکی فروش» ولی نگن «خانم معلم».

تو یک جامعه ناسالم به محض اینکه از معلمت خوشت اوومد اولین احساسی که در موردش پیدا میکنی حس ترحم و دلسوزیه.

تو یک جامعه ناسالم باید به معلم احترام گذاشت چون این تنها کاریه که میشه براش کرد: احترامی شبیه رفتاری که آدم در برابر ضعیف از خودش نشون میده.

تو یک جامعه ناسالم دو تا راه پیش پات هست: یا اینکه ناسالم بشی تا بتونی زندگی کنی ؛ یا اینکه سالم بمونی و دلسوزی اطرافیان رو تحمل کنی.

البته یه راه سوم هم هست: اینکه یک جایی بین سالم و ناسالم بودن که خودت هم نمیدونی کجاست گم بشی.

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :تحلیل