۳۲۴

مطلب زیر از وبلاگ یادداشت های یک ایرانی  آورده شده:

«بی تفاوتی!

ساعت ۱۲ ظهره و من اومدم لب پنجره تا خستگی در کنم. مرد میانسال کم مویی با موتور وسپای قرمز داره میاد! یکم جلوتر دو تا پسر ۱۶-۱۷ ساله با قدم های بلند دارن راه می رن! گاهی برمی گردن و عقب را نگاه می کنن؛ شاید تاکسی گیرشون بیاد! کنار خیابون یه سمند نگه داشته تا از باغ روبرویی گوسفند زنده بخره! دو تا سیب قرمز از ترک موتور میافته؛ مرد میانسال سرعتش را کم می کنه تا کنار سمند نقره ای می ایسته! یکی از پسرها بی تفاوت به راهش ادامه می ده؛ و اون یکی سیب هایی که دارن وسط خیابون می دوند را برمی داره و به مرد می ده! مرد حالا دیگه موتور را روی جک گذاشته؛ تشکر می کنه و سیب ها را توی کیسه عقب موتور می ذاره و سر کیسه را گره می زنه. کارگر باغ گوسفند سفید و سنگینی را از توی باغ می کشه بیرون! پای عقب گوسفند را بالا گرفته و اونو به جلو هل می ده! گوسفند با سه تا پا لنگان لنگان به طرف صندوق عقب سمند می ره تا کارگر جوون می اندازتش زمین و پاهاش را با طناب می بنده! مرد میانسال هنوز راه نیافتاده! توی تمام این مدت حتی یه نگاه به گوسفنده نکرد! پسرای جوون دیگه به میدون رسیدن؛ مرد میانسال موتور را راه می اندازه؛ بدون این که سرش را برگردونه! گوسفند توی صندوق عقبه! کارگر داره انعامشو می گیره! منم پنجره را می بندم و برمی گردم پای کامپیوتر! تلفنمون وصل شد بالاخره! ننوشتن این خزعبلات از نوشتنشون سختتره! خوندنشون رو نمیدونم!»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :داخل گیومه