۳۰۷

خواب دیدم در یک حالت عجیبی از خواب بیدار شدم. طوری که هیچ شناختی از واقعیّت های اطراف، که حالا خیلی هم با توهّمات خواب همخوانی نداشت، نداشتم. یک فضای وهم آلود کدر و سیاه و سفیدی من رو احاطه کرده بود و دقیقآ میدونستم که مقدار زیادی الکل خورده بودم. قضیه این طوری بود که اوّلش نمیخواستم لب به مشروب بزنم ولی وقتی بابام گفت براش یک شات الکل سفید، مخلوط با آب آلبالوی غلیظ همراه با لیموی تازه و یخ زیاد بریزم من هم هوس کردم که از اون معجون تا جایی که میتونم بخورم. اون طرف تر، امیر هم مشروب خودش رو لب نزده بود و من لیوان اون رو هم سر کشیدم. تقریبآ مطمئن بودم که باید شب تا صبح رو با حالت تهوع و اسهال و در حالت خوشبینانه استفراغ سپری کنم. یادم نیست بابام شرابش رو خورد یا نه ولی من که خیلی زیاد خورده بودم. زنم اون دور و بر نبود و من تنهایی خودم رو در یک فضای تیره و مه آلود خوب حس میکردم. کم کم داشتم از خواب بیدار میشدم. با اینکه عصر شده بود، من هنوز فکر میکردم غروبه و آماده اومدن شب شده بودم. آخه اشکال کار اینجا بود که مدّتها بود که دیگه حتّی سیگار هم نمیکشیدم.

۲ مرداد ۱۳۸۵

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :هی