۲۷۶

دفترچه یادداشتش باز بود و این صفحه به چشم میامد:

کِی بود که برای آخرین بار حقیقتآ شاد بودم؟ از آنروز که هدفهای بزرگ خویش را برای رقیبان کوچکم تعریف میکردم چند روز میگذرد؟ آن ساعات که بودم، کِی بود؟ سرمستی آخرین دلخوشکنک ام در کدام تقویم ثبت شده؟ اصفهان در کجای این کره کوچک در عالم حیرانی قرار گرفته است؟ دبستانم یادم هست؟ آن روز که صدام بر سرم بمب می انداخت چند ساعت با امروز، که دلم برای حقارتش در برابر مجریان عدالتی چندش آور میسوزد، فاصله دارد؟ آرش کِی بود؟ علی کجاست؟ آخرین شبی که برادرم هم اتاقم بود، مادرم کنارم و پدرم با مادرم حرف میزد، و خواهرم یادم نیست که کجا بود و شهر خفته بود و من آرام میخفتم، آن شبی که بامدادش صدای مادرانه ای نامم را فریاد میکرد و پدری که به عشقمان کار میکرد و روزمرگی خویش را در آغوش میگرفت، آخرین بار که مادرم مرا از مدرسه برمیگرداند... من کبوترهای خود را کِی پرواز میدادم؟ هنوز هم گاهی خواب شباهنگامم تصویر مبهم کبوترهاییست که بهترین و تنها همدم کودکی ام بودند. مرغان عشقی که عاشقشان بودم و من روزگاری کودکی بودم تنها، و چندی که گذشت جوانی بودم حیران. و هرگاه عشقی درونم میسوخت تصویر گذشته ای کهنه بود که هویت دوست داشتنم بود. کبوترهای کودکی ام اکنون مرده اند و جوجه هایی که وقتی خروس شدند به جرم بزرگ شدن سربریده شدند و نفرتی که همان روزها در من زاییده شده بود. امشب کبوترهایی را به یاد میاورم که پیرمردی به من هدیه کرد و خود همیشه از آنها میگفت. به کبوترهایم، مرغ عشقهایم، و ماهی های بزرگ و کوچک آکواریوم دوران عصمت خویش بازمیگردم، و به یاد همه آنچه که روزی دوست داشته ام، آرام آرام میگریم...

۴ خرداد ۱۳۸۵

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :هی