۲۳۱

امروز روزه ام را شکستم...همه آنچه که بر خود حرام کرده بودم را حلال کردم...همه آنچه که دوری جستنم از آن شاید تنها دلیلم بود.
تازه در همان لحظه که توهم بزرگ بودن دغدغه ات شد بزرگی ناتوانی ات است که بر توانت چیره میشود تا کوچکت کند.
چقدر انگار دور بود آن روز که باران بارید و همه جا را تر کرد و گلها رویید و امروز انگار قرنها از آن روز میگذرد.زمین خشک بی باران ترک برداشته است و من خیره در دود سیگارم دیگر به باران نمی اندیشم.
انگار قرنها میگذرد از آن روزی که باران آمد...چند تایی سبز شد و زود خشکید و من دیگر امروز به آن گلها نمیاندیشم. هیچ کس به آن گلها فکر نمیکند انگار...حتی آنها که روزی دسته دسته از آنها میچیدند و در زیبا ییشان انگار غرق میشدند...امروز به باران هم حتی کسی نمی اندیشد.
باد داغ کویری این سرزمین خشک مگر چه ارمغانی دارد که اینگونه مرا مبهوت خویش ساخته است؟
ترکهای عمیق این زمین بی گل و گیاه از چه خبر میدهند که مرا اینچنین بی تحرک ساخته اند؟
چشمانم دیگر به انتهایی که نیست نمینگرند...به همین جا که هست نگاه میکنند...سرد و خیره اند و پلکهایم هم حتی زحمت بسته شدنی به خود نمیدهند.
زمینی پر ترک...بادی داغ و خورشیدی که خیلی وقت است که فقط میسوزاند.
آن لحظه که روزه ام را شکستم خرد شدم ولی لایه های زمین انگار خیلی وقت بود که از خشکی خرد شده بودند و من روزه ام را نمیشکستم.
افقی که قرار بود بشارت باران باشد و من در انتظارش سخت بی آبی را میپذیرفتم...تحمل میکردم.
آیا کسی از بالا کوچکی ام را در برابر عظمت زمین خشکی که در آن قدم میزدم نمیدید که به من بگوید؟
و من نگاهم به افق بود از همان آغاز راه ... روزه ام راه بود...و امیدم افق که نمیدیدمش...و واقعیتم از همان ابتدا زمین خشک بی آب و علفی بود که بر آن قدم بر میداشتم...واقعیتم کابوس و امیدم رویا بود...
و امروز که واقعیتم را فهمیدم سیگاری روشن کردم و روزه ام را شکستم...
رویایم شکست...
واقعیتم ماند...
زمین خشک بی آب و علف و خورشید سوزان ماندند...
افق شکست...
امروز به آن دور دورها نمی نگرم...
امروز روزه نیستم..

سیزدهم شهریور هشتاد و دو

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی