۲۲۹

حال و هوای استفراغ و نا توانی ام در بالا آوردن!
و اتومبیلهایی که از روبرویم تند میگذرند؛و پر هستند از دختران و پسرانی که به هم عاشقند!
و از پنجره اتومبیل لبخند عشق بر لبان آنها...که من میبینم...
و بیرون از اتومبیلها کودکانی که گل سرخ میفروشند به آنها...کودکان گل فروش بیرون از اتومبیلها...
چراغهای رنگارنگ شهری که شلوغ است...
هیچ کس به هیچ کس نیست...
شهری پر از مردمی که روزمره گیشان را ساده لوحانه خوشبختی می انگارند و ارضای غرایزشان برایشان مقدس است؛ آنقدر مقدس که عشق می نامندش.

حال و هوای استفراغ و نا توانی ام در بالا آوردن!

لیوانی که هزاران بار از چای تازه دم پر و خالی شده است و نور آفتاب که آرام از پنجره کوچک خانه ام کوچک محیطی از تاریک بزرگی که تنها مونس تنهاییم است را روشن میکند...

شهر شلوغ است . پر است . پر از روزمره گی. شهر پر است از مردان و زنانی که خریت و کودنی خود را خوشبختی حس میکنند...

حال و هوای استفراغ و نا توانی ام در بالا آوردن!

۱۳۸۲/۵/۲۸

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی