۲۲۸

چراغی که آخرین شعله هایش را هم بی دریغ است
برف سرد در زیر آفتاب داغ
گوسفندی در روز عید قربان
برگی زرد بر درخت در پاییز
ماهی سرخی کنار خرده شیشه های تنگی شکسته
قلمی که دیگر جوهر ندارد
پیرمردی که با دستان لرزانش عصای خود را تلخ میلرزاند
جوجه ای که مادرش را شکار کرده اند

منوتو
نمیبینیم
نمیفهمیم
نمیخواهیم
نمیدانیم

حال آنکه من و تو خود آخرین سطر این داستانیم...

۱۳۸۱/۱۱/۲۶

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی