۲۲۳

خواب دیدم رفته بودم یک هتل خیلی مجلل؛ دقیقآ نمیدونم چرا. انگار همه خانواده ام اوونجا جمع شده بودند. انگار قرار بود شام باشم. سر و وضعم مرتب نبود؛ اون شلوار کهنه ام رو پوشیده بودم و اون کفش پاره ها رو. توی آسانسور برای اینکه کم نیارم به خدمتکار هتل به انگلیسی یه چیزی گفتم؛ اون هم انگار درست حرفم رو نفهمیده باشه گفت: again. من هم ساده تر گفتم همون چیزی که گفته بودم رو و خودم پیشنهاد دادم که برم از پذیرش بپرسم. اون هم گفت ایده خوبیه. نگاهش بهم عوض شده بود. چون انگلیسی حرف زده بودم انگار جایگاهم ارتقاء پیدا کرده بود. آسانسور داشت میومد پایین و من به این فکر میکردم که این خدمتکار چقدر بدبخته. رسیدیم پایین و من رفتم پذیرش چیزی پرسیدم که یادم نیست چی بود و چیزی گفتم که یادم نیست چی بود. بدش من به سمتی رفتم که الان دقیقآ نمیدونم کدوم سمت بود. اونجا دختر خاله هام اول اومدن بعدش مامانم با یک دوربین از من عکس گرفت. نور فلاشش دقیقآ یادمه. اول دختر خاله هام میخواستن یک چیزهایی بگن که یکیشون به گریه افتاد. مامانم گفت که بابا بزرگم مرده. من نمیدنم چرا حس عجیبی بهم دست داد. بیش از اینکه خیلی تعجب کنم و ناراحت شم که چرا مرده داشتم پیش خودم فکر میکردم که آخرین آدم از یک نسل بالایی های من دیگه نیست. داشتم حس میکردم عمیق ترین ریشه خانوادگی از بین رفته. چقدر دلم برای زنم تنگ شده بود. چقدر دلم هوای این رو کرده بود که در آغوشش بگیرم و بگم چقدر زیاد دوسش دارم. نمیدونم همه چیز خیلی عجیب بود. بعدش از خواب بیدار شدم.

۱۸ بهمن ۱۳۸۴  

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی