۱۳۵

مطلب زیر از وبلاگ بوی دهان سگ آورده شده:

«سیاه چون آسمان اتاقم...

سیاه مثل آسمان اتاقم. با دیوار ها اخت گرفته ام. بوی عرق و شاش شامه ی سگ را هم می آزارد ولی من عادت کرده ام. در اتاق باز نمی شود. همیشه به سختی باز می شد اما چند وقتی می شود که دیگر باز نمی شود. شاید کسی آن را از پشت قفل کرده باشد.... اما نه!!.. اینجا کسی نیست جز من... وای... تازه به یا آوردم ؛من اینجا تنها هستم... من اینجا تنها هستم... مگر می شود تنهایی را تحمل کرد؟ شاید می شود که من تحملش کرده ام این همه سال...چند سال؟ نمی دانم. اصلا من کجا هستم...ها...توی اتاقم. جای دیگری نمی توانم باشم. چون همیشه اینجا بوده ام. هیچ وقت از اینجا بیرون نرفته ام. چرا... فقط یک بار... آن روزی که پیرزن روسپی مسکین از من تقاضای همخوابگی کرد و من از اتاقم بیرون رفتم. رفتم به اتاق بقلی و با او هم آغوشی کردم و او از من پول خواست. من پولی نداشتم و مجبور شدم به او چند کاغذ سفید بدهم که جز آن چیزی نداشتم. راستی رفتم اتاق بقلی...اتاق بقلی همین خانه!!! مگر می شود؟؟ اینجا که کسی جز من زندگی نمی کرد... پس همه ی این سالها این پیرزن اینجا بوده و من نمی دانستم. پس آن صدا ها که از دیوار می آمد و شبیه صدای کلنگ زدن گورکنی بود که قبر کناری مرده ای را نبش می کند صدای ناله ها و تکان های مهمان های او بوده است.

سیاه چون آسمان اتاقم. من هنوز نفس کشیدن را فراموش نکرده ام. تو به من یاد دادی چطور نفس بکشم. هوای درون دماغم را بکشم به درون. دست هایم را باز کنم و قفسه ی سینه را هم همینطور و حس کنم هوا به درونم وارد می شود و برای بازدم... من هنوز بلدم. اما هوای اتاق سیاه است و من می ترسم آن را وارد ریه هایم بکنم. یا شاید رنگ دیوار ها و سقف مرا گول می زند. نمی دانم... اتاق من سقف دارد...همیشه سقف داشت از وقتی اتاق را ساختم. بله... این اتاق را من ساختم . نمی دانم شاید آن پیرزن روسپی هم کمک کرد. او بود یا دختر باکره ی همسایه ی چند کوچه بالاتر. یادم نیست. مهم هم نیست.

سیاه چون آسمان اتاقم شده ام. بیهوده نفس کشیدن را یاد گرفتم از تو. تو چیز های زیادی به من یاد دادی اما فراموش کردی به من بگویی که آن پیرزن روسپی بودی یا دختر باکره و این مسئله مرا اذیت می کند. هر روز صبح از بیداری بیدار می شوم و در اتاقم راه می روم. چون اتاقم زمینی دارد که می شود بر آن قدم گذاشت. و من بر آن قدم می گذارم و روزی صد مرتبه طول اتاق را می پیمایم اما...اما... کاش تا صد شمردن را به من یاد داده بودی. تو به من تا ۹۹ را بیشتر نیاموختی و من مجبورم هر روز ۹۹ بار این کار را بکنم اما چون نمی دانم بعد از ۹۹ چه عددی است مجبورم از نو همه چیز را تکرار کنم و مجبورم... می دانی که مجبورم چون به تو قول دادم اگر اجازه بدهی نزدیکت شوم روزی صد بار طول اتاقم را می پیمایم و تو با اینکه باکره بودی این اجازه را به من دادی... اما کاش می دانستم بعد از ۹۹ چه عددی است...

آسمان اتاقم مثل من سیاه است و من به شدت نیاز به مرگ دارم. کاش می فهمیدی چقدر؟

عشق تو برایم خیلی مهم است و می دانم که به من وفاداری و این صداهایی که از اتاق بقلی می آید صدای آه و ناله ی هم آغوشی تو با دیگران نیست بلکه صدای کلنگ گورکنی است که کنار قبر من قبری را نبش می کند. قبر من.... قبر من... چقدر در این قبر احساس رضایت می کنم. کاش زودتر می مردم. کاش زودتر بمیرم....

 

سیاوش خسته/شبی خسته تر»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه