۱۳۴

غار غار کلاغها همه فضا را پر کرده بود. تمام زمین را برگهای خشکیده چنار پوشانده بود و وزشی آرام که برگها را بی هدف جابجا میکرد سکوت مطلق عصر گاهی را نشانه رفته بود. باز هم نتوانسته بود. به این فکر میکرد که اینبار بیش از همیشه قبل از آن انرژی و وقت گذاشته بود و باز بیشتر متحیر بود که واقعآ خواسته بود و نتوانسته بود. حالا میفهمید که از ابتدا محال بوده که این راه به غایتی که پنداشته بود رهنمونش سازد. به خودش اعتراض داشت اگر چه بروز این اعتراض جز با نگاهی خیره به توانی نیاز داشت که هرگز در او نمانده بود. چندمین بار بود که در زندگی شکست را با تمام سلولهای مغزش تجربه میکرد؟ نمیدانست. اهمیتی هم نداشت. اینبار با خود زندگی مشکل داشت و نه با شکست در آن. هرچند خوب میدانست که باز زندگی خواهد کرد. سیگاری آتش زد. انرژی اش را میخواست متمرکز کند که کمی فکر راحتش گذارد ولی نمیتوانست. نفرت بود یا اندوه نمیدانست. از جایش بلند شد. و روی برگها که حالا در زیر کفشهایش ناله کنان میشکستند و کوچکتر میشدند در خلاف همان مسیری که آمده بود قدم زدن آغاز کرد. هر چه بیشتر میرفت کوچک و کوچکتر میشد؛ آنقدر رفت که جز نقطه ای از او نماند...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی