۱۲۹

روبروت صحرای کویری باشه؛ تا اوونجایی که چشمت میبینه؛ پشت سرت هم همون بیابون تا انتها؛ راست و چپ هم همین طور؛ خودت اون وسط باشی؛ چادر کنارت باشه؛ توی چادر به اندازه همه عمرت آذوقه و آب و سیگار و کتاب داشته باشی. بعدش بی خیال آذوقه و آب و سیگارها بشی. هر چی میتونی هیزم جمع کنی آتیش درست کنی و -غیر از یک نخ سیگار- همه سیگارها و همه کتابها و همه غذاها رو بریزی توی اون آتیش؛ بعدش که همش خوب سوخت همه آبها رو بریزی روی خاکسترها. بعدش اوون تنها نخ سیگار رو لمس کنی؛ ببوسی بو کنی روی سرت بذاری؛ خوب خوب نگاه کنی ؛ باهاش حرف بزنی ؛ بعدش روشنش کنی؛ خوب درکش کنی و دودش کنی؛ تا آخر دودش کنی؛ بعدش توی همون صحرا شروع کنی قدم زدن؛ بری و بری و بری و بعد کم کم شب میشه؛ بعد وقتی شب شد باز هم بری ؛ با اینکه میدونی به هیچ جایی نمیرسی؛ به آسمان پر ستاره نگاه کنی ؛ دنبال ستاره خودت بگردی بعدش ستاره اوون کسی که دوسش داشتی رو پیدا کنی و با تعجب به خودت بگی چقدر ستاره هامون از هم دور بودن. بعدش به ستاره های بقیه نگاه کنی؛ بعدش همین طور که داری میری و به آسمون نگاه میکنی بزنی زیر گریه؛ زار زار گریه کنی و فریاد بزنی؛ خیالت هم راحت باشه که کسی نیست که مزاحمش باشی؛ بعد اینقدر گریه کنی که دیگه اشکات تمام شه؛ بعد مبهوت میشی؛ دلت سیگار میخواد ولی نیست. غیر از اون دلت هیچ چیز دیگه ای نمیخواد. بعدش همون جا روی ماسه های کویر بشینی و به سیاهی روبروت نگاه کنی. احساس کنی که هیچ احساسی نداری؛ آخه گریه تخلیت کرده. بعدش یهو سردت بشه؛ اولش فکر کنی اشتباه میکنی ولی بفهمی واقعآ سردت شده؛ بعدش یادت بیاد که هیچ کس نیست گرمت کنه؛ بعدش خیلی که سردت شد از شدت درماندگی بزنی زیر گریه؛ این گریه با اوون قبلیه فرق داره؛ آخه اوون دردش یه چیز دیگه بود؛ این دردش خیلی چیزاس. بعدش هر چی انرژی داری رو جمع کنی و همش رو با یک «فریاد» خالی کنی. بعدش از شدت خستگی و سرما خوابت ببره. بعدش دیگه بیدار نشی...

۱۰ تیر ۱۳۸۴  

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی