۱۱۷۱

بالغ‌ترین حس، بی حسی ست

روی طیفِ احساسات، دل تنگی جایی اون وسط هاست و البته تلویحن پیامِ امید توش هست. از اون وسط که کناره بگیریم و به سویی پیش روی کنیم، یک ته طیف چیزی ست شبیهِ حسِ خفگیِ یک فقدانِ مطلق و بی‌امید. اون یکی ته طیف هم یک بی‌تفاوتی و بی‌حسی هست. دل تنگی از هر دوی این‌ها کودکانه‌تر و البته تکامل نایافته تره.
    
آدم‌ها اول دل تنگ می‌شن، بعدش در روبرو شدن با واقعیتِ تغییر ناپذیر به حس خفگی دچار می‌شن. اگه از این دو مرحله زنده بیرون بیان، و در این فرایند عبور به خودآگاهی برسن، مرحله بعدی مرحله بی حسی ست. کسی که دل تنگ می‌شه هنوز خیالاتی در سر داره. دل تنگی مربوط به دوران پیشابلوغ روانی ست. آدمی که در رابطه‌های انسانی به بلوغ حسی رسیده، و نسبت به بلاهتِ این الگوهای تکراری سرشار از حماقتِ طبیعی آگاهی داره، دل تنگ نمی‌شه. دل تنگی نوعی واکنش ناخودآگاه حسی ست. حسِ انسان در بالغ‌ترین و خودآگاه‌ترین نسخهِ خود مطلقن بی‌حرکت است.
   
در توالی سکانس‌ها، زنده بودنِ احساس همیشه بر مرگِ احساس مقدم ست. از این رو مرگ هر نوع امر حسی مرحله‌ای تکامل یافته‌تر از پویایی احساساته. زنده بودن احساس، دوران جنینی چیزیه که اگه از کودکی در بیاد به مرگِ احساس منتهی می شه. تنها کودکان ند که دل تنگ می‌شن. تکه پایانی همه بازی‌ها فاقد هر درد حسی ست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل