۱۱۴۵

در‌‌ همان پیاله فروشی نشسته‌ام، در‌‌ همان شهر،‌‌ همان آقا مرتب پیاله م را پر می‌کند. این شهر، این پیاله فروشی، و چهره این مرد تکان نخورده است. من- ولی- بی‌حس شده‌ام؛ به این شهر، به این پیاله فروشی، به این مرد، به زندگی، به مرگ، به اخلاق، به راستی، به دروغ، به گذشته، به خانه، به اکنون، به آینده، به عشق، به آدم‌ها، به مکان‌ها.
من رویایی ندارم. خیالی هم ندارم. شهر هنوز هست. من مرده‌ام.

استانبول، اردی بهشت ۱۳۹۱

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شخصی