۱۱۱۶

پیرمردی ۳۲ ساله‌ام.
۳۲سالگی سن پیری نیست. ولی بار آن چه با خویش حمل می کنم کمر روان م را خم کرده. سلول‌های احساس م نیز از تولدی نو و ترمیم کهنگی شان ناتوان شده‌اند. بیش از سن و سال م از تجربیاتِ جهان اندوخته‌ام، و هیچ نمی‌دانم آیا طاقتِ بیش از این باز بزرگ شدن را خواهم داشت.
دوستان می‌پرسند چرا نمی‌روم. و من نمی‌دانم مگر دوستان ی هم مانده‌اند. انگار همه‌اش وهم است آن چه که در اطراف م می‌گذرد. در کنار این حجم عظیم تصویر توهم گونه ی دنیای پیرامون م، هر روز که از بستر در می‌آیم و هر شب که به خواب باز می‌شوم واقعیت ی دور مرا به جاهایی می‌کشد که دیگر نیست. به گذشته‌هایی مرده، که تصویر زنده‌شان هر ثانیه از جلوی چشمان م رژه می‌رود و شکنجه‌ام می‌کند.
به مرگ می‌اندیشم. من مرگ اندیشم. همه چیز می‌میرد و  تولد دوباره همه آن چیزهایی که مرده، که از پس تولدی دیگر همه باز به مرگی حتمی دعوت شده‌اند، زیستن شان را به مناسک قربانی شدن شان تبدیل می‌کند. اشیایی که روزگاری استفاده می‌شد و حالا در پستوی انبار‌ها خاک می‌خورد یا در میان زباله‌ها بازیافت می‌شود آزارم می‌دهد. پدران ی که ناچار بی‌مصرف می‌شوند و در پسران شان و مادران ی که در دختران شان بازیافت می‌شوند عذاب م می‌دهد.
روزگاری نه چندان دور در خانه‌هامان تلفن‌هایی بود که انگشت مان را داخل سوراخ‌هاشان می‌کردیم و می‌چرخاندیم تا ته، و این تازه یکی از همه چهار پنج باری بود که باید انگشت می‌چرخاندیم تا با آن که می‌خواستیم گفت‌و‌گو کنیم، خواه مادری پیر، خواه معشوقه‌ای جوان، خواه فرزندی خردسال. در میان اشیای در انتظار دور ریخته شدن خانه ی پدر بزرگِ از دنیا رفته‌ام، چند تایی از این تلفن‌ها کنار هم تلنبار شده بود، همه‌شان خاک گرفته، همه‌شان بی‌مصرف، و همه شان بی‌افقی پیش روی شان از هر نوع لمسی نو در روزگار هنوز نیامده.
در روزگاری که تازه و ترد است مردمان با اسکایپ مادرشان را کیلومتر‌ها آن سو‌تر به تماشا می‌نشینند. در همین اسکایپ کردن‌ها، صدای آدمیان با تصویرشان همراه می‌شود تا مسافرانِ از خانه رانده شده را، و مهاجران را، و بی‌پناهان در جست‌و‌جوی پناه را هر لحظه از وضع والدشان مطلع کند. هر لحظه یک دیگر را می‌بینند مسافران و باز ماندگان، و نمی‌بینند حرکتِ تدریجیِ سلول‌های پوست صورت شان را به سوی زوال، چروک، و مرگ. که اگر ده‌ها سال آن سو‌تر بودیم در یک مواجهه از پس یک عمر دوری بهتر رودررو می‌شدیم با خاکِ زمان بر روی آن چه هست، در تقلایی بی‌فرجام برای از یاد نرفتن در خاک.
دنیا را از دریچه زبان فارسی می‌بینم. زبان مادری م. زبان پدرم، و زبان آن‌ها که می‌شناسم شان. دیوار زبان فارسی جدای م می‌کند از دنیای بی‌دیوار. در دنیایی به عظمت زمین قدم می‌زنم، بی‌آنکه جزوی از این دنیای وسیع باشم. فارسی نفرین ی ست که خواه ناخواه به آن دچارم. نسبت به زبان مادری م عاشق م‌‌ همان قدر که از آن نفرت دارم. تف سربالاست ایرانی بودن م. هویت م چون اندامی ست که با من رشد کرده و حالا هم چون دست م، و پای م، و گوش م دنبال م می‌کند، نه می‌توان م دورش ریخت، نه می‌توان م دوست ش داشت. در دنیایی به بزرگی زمین می‌گردم، در قفسِ کوچکِ زبان مادری م. قفس را با خویش این سو و آن سو می‌برم در دنیای مجازی، در دنیای واقعی. هویت م که زندانبان م شده را دوست می‌دارم و نسبت به تک تکِ تک واژهایش موضع دارم. نسبت به دانه دانه آن چه می‌شنوم روایت ی برای گفتن دارم. روایت‌هایی خرد، از زبان یک روستایی‌زاده ی حقیر در کشوری به نام جهان، که نسبت به همه لذت‌های آن شهر پشت کوه‌ها آگاه است. فارسی زبانی که اکثریت مطلق دنیا نمی‌فهمندش، که تماشاچی انگشت به دهان همه دنیاست. زبان محکوم م می‌کند خانه بمانم.
آن چه هستم از پی ۳۲ تا ۳۶۵ روز آمده است، این ۱۱ هزار روز را دور نمی‌توانم ریخت. بار سنگین ش هم این روزها از شانه‌های خمیده‌ و فرتوت م فرا‌تر می‌رود. سنگین شده‌ام با گذشته‌ام. پخته شده‌ام در دیگی که ۳۲ سال است‌گاه آرام و‌گاه به تندی می‌جوشد. از من چه مانده که تر و تازه و ترد مانده باشد هنوز، که یکی نشده باشد هنوز با آن چه داخل دیگ می‌جوشد؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی