۱۱۱۳

حس هایِ غیر قابل اعتماد

اگر تجربه سفری که رفتی فاجعه نبوده باشه، مسافرت رفتن مثال خیلی خوبیه از چیزی که می‌خوام سعی می‌کنم بگم. ببین، موقعی که رفتی سفر و توی مسافرت هستی همه جزییات، دشواری‌ها، برنامه‌ها، و نگرانی‌ها همراهته و درک تو از جایی که هستی به شدت از این جزییاتِ مربوط به زمان و مکانی که توش هستی تاثیر گرفته. ممکنه هوا سرد باشه و تو لباس گرم کافی همراه ت نباشه، وبابت این سرما اذیت بشی، و قضاوت ت نسبت به جایی که هستی در زمانی که هستی منفی بشه. یا ممکنه نگران خانه باشی و اضطرابِ این که وقتی برگردی آیا همه چیز هنوز سرجای خودش هست یا نه. حالا یک ماه بعد، وقتی از توی خونه ی گرم و نرم ت به اون چند روز مسافرت نگاه می‌کنی همه چیز بسیار رویایی، فانتزی، غیر واقعی، و خواستنی- ولی دست نیافتنی- به نظر می‌رسه. همین دست نیافتنی بودن ش- کیلومترهایی که بین تو و اون لوکیشن فاصله انداخته و هفته‌ها، ماه‌ها، یا سال‌هایی که بین تو و اون روزها شکاف انداخته- اون روز‌ها رو خواستنی‌تر می‌کنه. در واقع، فاصله مکانی/زمانیِ تو از اون چیزی که روزی روزگاری اون جا بوده حالا دیگه اون قدر زیاد شده که تضمینِ ضمنیِ ناخودآگاهِ قابل اعتمادی وجود داره که تو دیگه از سرمایِ هوا به خاطر نداشتنِ لباسِ کافی رنج نخواهی کشید و نگران اوضاع داخل خانه نخواهی بود. حالا ذهن ت آنچه جذاب هست رو از صافی گذرونده، و هر خاطره دردناکی رو حذف کرده. ته ش برات خاطره یک سفر بی‌نقص و رویایی میمونه که آرزو می‌کنی‌ ای کاش باز تکرار شه. در ناخودآگاه ت ولی به اندازه کافی بهت تضمین داده شده که اون روز‌ها، که شامل اون سرما هم می‌شه، دیگه تکرار نخواهد شد.

اگر قرار بر این چیزهایی که گفتم باشه، در واقع ذهن انسان موقعی که به بازخوانیِ خاطرات مشغوله سانسورچی خوبی می‌شه؛ همه زاید‌ها رو می‌چینه و دور می‌ریزه و یک مانده ی جدیدی تحویل می‌ده که تا حد ممکن صیقل خورده و منزه شده.

مثال دیگه‌ای که به ذهن من می‌رسه قضاوت ما در مورد آدم‌ها بعد از مرگ شونه. اگر بر اساس قضاوت ما یک آدم موقع زنده بودن ش دیو نبوده باشه- که بر اساس قضاوت ما آدم‌ها معمولن دیو نیستن- قضاوت‌های ما در مورد دیگر انسان‌ها احتمالن تمایل به تعدیل شدن به سمت مثبت، بعد از مرگ اون‌ها داره. وقتی کسی از هست به نیست تغییر می‌کنه- و در رادیکال‌ترین فرم، مرگِ یک آدم تضمین بی‌برو برگرد بازگشت ناپذیر بودن اون آدمه- ما حس منفی مون نسبت بهش کاهش پیدا می‌کنه تا حدی که حتی قضاوت‌های به ظاهر منطقی مون در مورد اون آدم هم از این حس‌های صیقل خورده ی جدید تاثیر می‌پذیره. ولی واقعیت اینه که شناسنامه ی زیسته ی اون آدم با مرگ هرگز تغییری نکرده. بیا فرض کن، کسی که به مرگ دچار شده در مراسم هفته- موقعی که همه دارن براش زاری می‌کنن و تو سر و کله ی خودشون می زنن- به ناگاه زنده بشه و بیاد توی جمع. فکر می‌کنی برایند نوساناتِ حسیِ عزادارانِ داخلِ اون مراسم به چه سمتی باشه؟

این دو تا مثال رو نوشتم که به خودم اجازه بدم نتیجه بگیرم قدرتِ ما آدم‌ها در مورد شناختِ حس هامون گرفتار محدودیت‌های زمانی و مکانی ست، و اصولن آنچه حس می‌کنیم، به لحاظ تداوم، شاید خیلی قابل اعتماد و اتکا نباشه. برای ما احتمالن بسیار پیش اومده و خواهد اومد که فکر کنیم حس مون نسبت به چیزی بسیار منفی ست، و با معیار قرار دادن این حس، تصمیم به رهایی از اون وضعیت بگیریم و بعدن- لااقل به لحاظ حسی- پشیمون بشیم. یا برعکس، از بیرون پدیده ی جذابی رو تماشا کنیم که وقتی واردش می‌شیم خیلی سریع از چشم مون بیفته.
می‌دونی، اینکه از کجا به بازی نگاه کنی، بر اینکه قضاوت ت نسبت به بازی چی باشه تاثیر معنا دار داره. بازی همون بازیه، ولی همون موضوع واحد رو ممکنه تو به شکل‌هایی کاملن متفاوت ببینی، و آگاهی‌هایی کاملن متفاوت از اون موضوع ثابت داشته باشی، صرفن بسته به اینکه در زمان و مکان نسبت به اون موضوع کجا ایستادی.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :تحلیل