۱۰۴۶

به طور مشخص مدتی ست که با کسی که در این مملکت زندگی می‌کند و حال ش خوب است، و اصرار دارد که تاکید کند حال ش خوب است و همه چیز گل و بلبل است و بیان کند که خوشحالی از داخل ذهن آدمی در می‌آید و ربطی به دنیای بیرون ندارد، میانه‌ای ندارم. یعنی راست ش را بخواهید، خیلی‌ها را کنار گذاشته‌ام فقط به همین دلیل که بوی گند زندگی در زندان با هم سلولی‌هایی متعفن را که حس نمی‌کنند هیچ، بقیه را هم سرزنش می‌کنند که چرا تلاش نمی‌کنند مثبت اندیش باشند و خزعبلاتی تحویل این و آن می‌دهند درباره آن نصفه پر لیوان و این‌ها.
از طرفی مدت هاست تلاش کرده‌ام غر نزنم. دردم را برای خودم مخفی نگه دارم و وقتی از سر اجبار با این و آن هستم سکوت اختیار کنم. می‌پذیرم که همین جملات الان م ناشی از ناتوانی م در پای بند ماندن به قرارم با خودم برای کمتر غر زدن است.
ولی به هر حال این گزاره کاملن واقعی ست که بگوییم در این مملکت آدم‌هایی هستند که واقعن خوشحال ند. این که آن‌ها خوشحال هستند را نفی نمی‌کنم. چیزی که برای من عذاب آور شده پیش نیازی ست برای شاد بودن به نام بلاهت. باید کودن، خرافاتی، و مذهبی بود که بتوان از زندگی در ایران لذت برد.
میان همین آدم‌های خوشحال، دروغ گویی و دزدی و بی‌شرفی شغلی، و فاحشگی تن و هم روح، و بی‌تفاوتی به درد هم نوع، و شکم گنده، و حساب بانکی چاق و چله که معلوم نیست بابت ش دقیقن چه خدماتی دقیقن به چه کسی دقیقن کی ارایه داده‌اند هم به وفور به چشم می‌خورد. پول ساختن ی که حالا دیگر در این تکه از جهان بدون شارلاتانیسم، پنهان کاری، زیر آب زنی، و سر مشتری را کلاه گذاشتن و گران فروشی، و کم فروشی ممکن نیست. زناشویی‌های بو گندویی که مرد شکم گنده مذهبی کتاب نخوانده ریاکار حساب بانکی چاق و چله دارش در آن با زن پول پرستِ چشم به حساب آقا دوخته خاله زنک دنیا ندیده بی‌سوادِ عشق طلا و جواهر و وابسته به ننه، یک عمر خوش و خرم بچه می‌سازد و هم زمان معشوقه بیرون از ازدواج ش را هم برای حال و حول ساعت اداری حفظ کرده است.
خوشحالی این آدم‌های خوشحال حال م را بد می‌کند، چون دقیقن آن چیزی که باعث خوشحالی آن‌ها شده ریشه درد من است. قوانین بازی را تغییر داده‌اند، همه نظم پیش فرض را شکسته‌اند، با وقاحت تمام زور بازو نشان م می‌دهند، وقتی می‌دانند آدم زور بازو نیستم و در هر حال از قوانین و اصول پیش فرض توان سرپیچی ندارم. بازی را به هم زده‌اند، و در این زندان با دیوارهای بلند بتونی نعره شادمانی می‌کشند و انتظار دارند در جشن پیروزی شان، و در شادی شان شریک شوم.
شده‌ایم مثل زندانی‌های یک سلول بزرگ که در آن بعضی‌ها افسرده گوشه‌ای کز کرده‌اند، بعضی برای هم جک‌های تکراری تعریف می‌کنند و ‌گاه و بی‌گاه خنده‌های هیستریک شان هواست، و چند تایی گردن کلفت هم این وسط سر جا دعوا می‌کنند و نعره می‌کشند. احمق‌هایی هم هستند که واقعن خوشحال ند و از این که آب و غذا و جای خواب مجانی در اختیارشان گذاشته شده خدا را شکرگزارند و برای آن افسرده‌های گوشه‌ای کز کرده از تاثیر نگاه مثبت به زندگی می‌گویند.

لعنت به این زندان و زندان بانانِ خود زندانی‌اش و همه بدبخت‌هایی که داخل سلول‌ها دور همی فراموش کرده‌اند بوی تعفن را و اسارت زندان را. و لعنت به احمق‌هایی که در این روزگار از نیمه پر لیوان می‌گویند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی