٩٩٧

الان کمی بیش از یک ماه است که از ایران بیرون ایستاده ام. امروز داشتم فکر می کردم چقدر دل م می خواهد یک تی شرت سبز رنگ بپوشم. یک دست بند سبز رنگ هم به مچ دست چپ م بیندازم. نماد های جنبش تجدد خواه ایران را در شهر غریب همراه خودم این طرف و آن طرف ببرم، و به این و آن توضیح دهم از سرزمینی می آیم که مانند خیلی از دوستان م در آن جا رویایی در سر دارم. این حس نیاز به «سبز» بودن وقتی شدید می شود که فیس بوک را ورق می زنم، و یا اخبار ایران را در بی بی سی فارسی دنبال می کنم. در این لحظه ها ست که ناگهان حس می کنم آن سرزمین چقدر بیمار است. از طرفی، متاسفانه، مجبورم و محکوم ام که آن را سرزمین مادری ام بدانم و فعلن تا اطلاع ثانوی لوکیشن اصلی م. پیش خودم می گویم ای کاش پارسال کمی بیشتر فشار آورده بودیم. ای کاش من هم به خیابان رفته بودم. شاید این وضع پیش نیامده بود. شاید نظامیان عقب نشینی کرده بودند. شاید موسوی رییس جمهور شده بود، و شاید کمی امکان نفس کشیدن برای آدم های اندکی جهانی تر ایجاد می شد. شاید مسلمانان ایران آرام آرام یاد می گرفتند ریلکس تر، آرام تر، و کمی مودب تر باشند و مهارت این را کسب کنند که شهروندانی شبیه من را هم در کنار خودشان تحمل کنند، متلک نگویند، مزاحمت ایجاد نکنند، سرشان به کار خودشان باشد، و اجازه دهند من و دوستان شبیه به من هم آن طور که دوست داریم زندگی کنیم.

ایران کشوری فاسد و غیر قابل تحمل است. این را آدم وقتی مدتی از آن جا بیرون می ایستد بهتر درک می کند. زندگی در ایران بسیار دشوار است. برای کسی که مدتی بیرون ایستاده احتمالن دشوارتر.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
تگ های این مطلب :شخصی