۱۱۸۳

زن و شوهرها، شش سال بعد

زن و شوهرهای وودی آلن رو بعد از شش سال مجدد تماشا می‌کنم. فیلم که تموم می‌شه بی‌اختیار می‌رم روی بالکن یه نخ سیگار می‌گیرونم و به این فکر می‌کنم که سرم کلاه رفته. شش سال پیش هم که این فیلم رو تماشا کردم آخر فیلم همین تلقی رو داشتم. اون موقع فیلم باعث شد باور کنم من و کلن هر آدمی که داخل ازدواجه بازی رو باخته، این بار ولی می‌خوام باور کنم هر کس حرف‌های وودی آلن رو جدی بگیره سرش کلاه رفته. 
 
یه مثال می‌زنم: فرض کن توی جاده اصفهان تهران ماشین ت چپ کنه و این برات تبدیل به یک کابوس بشه. تو هم شروع کنی قصه‌ی چپ کردن ماشین ت رو با جزییات بنویسی و ازش یک روایت به دردبخور بیاد بیرون که آدم‌های زیادی اون رو می‌خونن و تحسین ش می‌کنن. خاطره و تاثیرات اون تصادف روی زندگی تو این قدر زیاده- و تو از قضا این قدر هنرمند موفقی هستی- که از موضوع تصادف ۴۰ تا قصه می‌نویسی. حالا توی بعضی از قصه هات طرف مجروح می‌شه. تو بعضی هاش راننده ت می‌میره، توی بعضی از اون‌ها هم هیچ اتفاقی برای قهرمان ماشین چپ کرده‌ی تو نمی‌افته. وجه مشترک همه قصه هات اینه که داخل اون‌ها تصادفی اتفاق می‌افته. تو تبدیل شدی به یک نویسنده مطرح با موضوع تصادف. حالا این میون، کسی که همه آثار تو رو بخونه و ازش لذت ببره همیشه در معرض این خطر هست که تصادف کردن رو نه یک روایتِ شخصی از نویسنده، که امری انسانی و اجتناب ناپذیر فرض کنه. چنین آدمی حتی قبل از این که تصادف کنه داره برای بعد از حادثه برنامه می‌ریزه، و ناخودآگاه به سمت چپ کردن حرکت می‌کنه. چیزی که این میون ازش غافل یم پیش فرض غلطی ست که در نتیجه تعمیم روایت ی شخصی به کل آدم‌هایی که رانندگی می‌کنن وجود داره. تو رانندگی کردی و تصادف کردی؛ این ضرورتن به این معنا نیست که هرکس رانندگی می‌کنه ناگزیر با فاجعه روبرو می شه. یک خطای تحلیلی دیگه در تفسیری رادیکال‌تر که روشن فکرانه هم به نظر می‌رسه خودش رو نشون می ده؛ این که بگیم اون کسی که تصادف نمی‌کنه هم در واقع تصادف کرده- خودش نمی‌دونه- و داره به خودش دروغ می‌گه! 
 
قصه های وودی آلن حاوی یک روایت از میون ده‌ها روایت ممکن ی ست که تجربه زناشویی می‌تونه برای آدم به همراه بیاره. تعمیم اون به همه رابطه های زن و مردی خطاست. در بیانی کلی تر، هر قصه- با هر موضوعی که داشته باشه- اگر کاملن هم صادقانه بیان بشه تازه صرفن قصه‌ی آدم‌هایی ست که داخل ش تصویر شدن، نه همه‌ی آدم‌های زمین.
 
همون شش سال پیش در دورانی که وسواس گونه فیلم تماشا می‌کردم دوستی می‌گفت سینما هرگز نه می‌تونه فلسفی باشه، نه اجتماعی، و نه روان‌شناختی؛ سینما صرفن قصه ست، علوم مقولاتی جدای از سینما هستن و بی‌ارتباط به اون. الان که به گذشته نگاه می‌کنم حدس می‌زنم در مقطعی از زندگی م سینما رو بیش از اندازه جدی گرفتم، هرچند نتایج مفیدی از این کودنی نصیب م شده، و امروز از اتفاقاتی که افتاده و جایی که ایستادم ناراضی نیستم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شخصی و تگ های این مطلب :سینما


۱۱۸۲

آگهی واگذاری گربه
  
آنتی هیستامین حال م رو جا می‌آره. فین فین م قطع، و یک خروار خلطی که توی مغزم جمع شده ناپدید و سرم سبک می‌شه. هم زمان کله م شروع می‌کنه سنگین شدن، انگار یک ماده آرامش بخش قوی بهم تزریق شده. آنتی هیستامین باعث می‌شه کاسه سرم از خلط سبک و از یک سبکی لذت بخش سنگین بشه. 
  
الان بیش از یک ماهه حالت‌های شدید سرماخوردگی دارم، که انگار آلرژیک هستن- فکر می‌کنم آلرژی به گربه‌ای که از اردی بهشت اومده پیش م. تعجب می‌کنم چرا بعد از شش هفت ماه تنها حالا آلرژی خودش رو نشون می‌ده؛ اگه آلرژی به گربه بود نباید از همون ابتدا فین فین می‌کردم؟ تنها توضیحی که ممکنه داشته باشم اینه که قبلن تابستون بود و کولر توی خونه روشن بوده و لابد به گردش هوا کمک می‌کرده که پشم و پیلی گربه یا هرچیز آلرژی زای اون از پنجره بیرون بره. 
  
روی فیس بوک یک آگهی گذاشتم که کسی اگه پاکاره بیاد سرپرستی این گربه رو قبول کنه، هم من رو از این آبشاری که از دماغ م جاری ست نجات بده، هم جلوی تلف شدن این پستان دار بی‌دفاع وسط خیابون‌های وحشی و زمختِ تهرون رو بگیره. من برام راحت نیست گربه رو در شهر ِ عابران گرسنه و هار‌‌ رها کنم، هم از طرفی واقعن این وضعیت جسمی م برام قابل تحمل نیست. 
اگر از خواننده‌های پایین هم کسی هست که دل ش یک گربه ملوس ۷ ماهه می‌خواد که از تولدش تا الان فقط داخل آپارتمان من زندگی کرده کافیه تمایل خودش رو اعلام کنه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۸۱

باز افسرده شدم. خیلی وقت بود بیماری افسردگی م کنترل شده بود. احتمالن همین خوب شدن و تداوم ش باعث شد سه ماهِ پیش خیال کنم بهبودی کامل حاصل شده و سرِخود بی‌اجازه پزشک، ۵۰ میلی گرم سرترالین ی که هر شب می‌خوردم رو قطع کنم. روزهای اولِ بعد از قطعِ دارو حالت گیجی، اندکی تهوع، و تمرکز پایین حسابی نگران م کرد؛ ولی این قدر یک دنده هستم که دکتر نروم؛ نرفتم و بعد از حدود یک هفته حال م خوب شد و در بیش از دو ماهِ گذشته انگار نه انگار که دارو رو بعد از یک و نیم سال به ناگاه ترک کردم! خوبِ خوب بودم تا تقریبن یک هفته پیش؛ از اون موقع باز افسردگیه عود کرده و حسابی حالمو گرفته. زیاد خوش ندارم باز کارم به دارو بکشه. ولی خوب، اون دوره ی دارو هم دوره ی بدی نبود. کلن اگه خودِ نفس ِ شبی یه دونه قرص خوردن رو چیز بدی ندونم، دوره ای که وصل به قرص بودم برای من عوارض دیگه‌ای نداشت که بخوام ازش پرهیز کنم. باید باز برم سراغ قرص خیال می کنم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :شخصی