۱۱۷۴

سفر که می روید

فرهنگ بومی را در آدم های طبقه متوسط یک جغرافیا نمی‌توان جست. طبقه متوسط‌های همه دنیا کمابیش شکل هم‌اند. این طبقه فرودست است که- احتمالن به اجبار- هنوز به اصالت‌های بومی، زبانی، و فرهنگی منطقه‌اش باقی مانده است.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۷۳

قصه‌ی پرغصه‌ی میرایی
افسانه‌ی مبتذلِ ابدیت

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۷۲

دخترانِ زیبای کشیده‌ی بی‌شکم 
کجا ایستاده‌اند؟ 
پیرزن‌های کوتوله‌ی شکم آویزان
کجا؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :هی


۱۱۷۱

بالغ‌ترین حس، بی حسی ست

روی طیفِ احساسات، دل تنگی جایی اون وسط هاست و البته تلویحن پیامِ امید توش هست. از اون وسط که کناره بگیریم و به سویی پیش روی کنیم، یک ته طیف چیزی ست شبیهِ حسِ خفگیِ یک فقدانِ مطلق و بی‌امید. اون یکی ته طیف هم یک بی‌تفاوتی و بی‌حسی هست. دل تنگی از هر دوی این‌ها کودکانه‌تر و البته تکامل نایافته تره.
    
آدم‌ها اول دل تنگ می‌شن، بعدش در روبرو شدن با واقعیتِ تغییر ناپذیر به حس خفگی دچار می‌شن. اگه از این دو مرحله زنده بیرون بیان، و در این فرایند عبور به خودآگاهی برسن، مرحله بعدی مرحله بی حسی ست. کسی که دل تنگ می‌شه هنوز خیالاتی در سر داره. دل تنگی مربوط به دوران پیشابلوغ روانی ست. آدمی که در رابطه‌های انسانی به بلوغ حسی رسیده، و نسبت به بلاهتِ این الگوهای تکراری سرشار از حماقتِ طبیعی آگاهی داره، دل تنگ نمی‌شه. دل تنگی نوعی واکنش ناخودآگاه حسی ست. حسِ انسان در بالغ‌ترین و خودآگاه‌ترین نسخهِ خود مطلقن بی‌حرکت است.
   
در توالی سکانس‌ها، زنده بودنِ احساس همیشه بر مرگِ احساس مقدم ست. از این رو مرگ هر نوع امر حسی مرحله‌ای تکامل یافته‌تر از پویایی احساساته. زنده بودن احساس، دوران جنینی چیزیه که اگه از کودکی در بیاد به مرگِ احساس منتهی می شه. تنها کودکان ند که دل تنگ می‌شن. تکه پایانی همه بازی‌ها فاقد هر درد حسی ست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۷۰

«حفره، این واژه را می‌توان به صورت دیگری بیان کرد، مثلآ‌‌ همان طور که گیوم آپولیز گفته است: "نهمین دروازه‌ی جِسمت". از شعری که او درباره‌ی دروازه‌های نه گانه‌ی جسم زن سروده، دو نسخه موجود است: اولی را به همراه نامه‌ای برای معشوقه‌اش "لو" در تاریخ ۱۱ مِی ۱۹۱۵ از جبهه‌های نبرد فرستاده و شعر دوم را نیز از‌‌ همان مکان برای معشوقه‌ی دیگری به نام "مادلین" در تاریخ ۲۱ سپتامبر‌‌ همان سال نوشته است. شعر‌ها هردو زیبا و در تصویر‌پردازی با یکدیگر متفاوتند، اما به سبک و سیاق واحدی سروده شده‌اند. هر مصرع به یکی از دروازه‌های جسم محبوب اختصاص داده شده است: چشم راست، چشم چپ، منخرین، دهان، سپس در شعرِ لو "دروازه‌ی تو" و بالاخره نهمین دروازه، دروازه‌ی تولد. اما در شعر دوم که برای مادلین سروده شده، در انتهای شعر جابه جایی مرموزی در مورد دروازه‌ها رخ داده است. دروازه‌ی تولد به جایگاه هشتم تنزل کرده و این دری است که گشوده "میان دو کوه مرمرین" به نهمین دروازه بدل شده است: «همچنان پر رمز و راز‌تر از دیگر دروازه‌ها» دروازه‌ی «افسون‌ها، که هیچ کس را جرئت سخن راندن از آن نیست»، «دروازه‌ی تعالی.»
 
من به آن چهار ماه و دوازده روز فاصله‌ی میان دو شعر می‌اندیشم. چهار ماهی که آپولیز، غرق در رویاهای پرشور شهوانی، در سنگر‌ها گذراند و آن تغییر دیدگاه را برایش به ارمغان آورد و وی را به چنین مکاشفه‌ای رساند. این حفره کانون مرکزی و معجزه آسای تمام انرژی‌های هسته‌ای برهنگی ست. آن دروازه‌ی دیگر هم البته مهم است (البته که مهم است، چه کسی می‌تواند منکر اهمیت آن شود؟)، اما اهمیتش بسیار خشک و رسمی ست، مکانی که تثبیت و طبقه بندی شده، به آن استناد شده، تفسیر و تحلیل و بررسی شده، مورد آزمایش و ستایش قرار گرفته و ممدوح و مشهور است. آنجا میعادگاه پرهیاهویی است که همه فرزندانِ وراج آدم ملاقاتش می‌کنند؛ تونلی که قطارِ تولید مثل از آن می‌گذرد. فقط ساده لوحان چنین مکانی را خصوصی و محرمانه می‌پندارند. مکانی که از همه عمومی‌تر است. اما تنها مکانی که حقیقتآ خصوصی و خودمانی است، - و حتی در فیلم‌های [پ. و. ن. و. گرافی] هم کمتر به آن تعدی می‌شود-‌‌ همان درِ کذایی است؛ مهم‌ترین دروازه، مهم‌ترین از آن رو که مرموز‌ترین و محرمانه‌ترین است.»                              
                         
آهستگی/ میلان کوندرا/ نیما زاغیان/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱
تگ های این مطلب :داخل گیومه