۱۰۴۹

موی دماغ م شده
موی دماغ را می‌گویم
که سر بر می‌آورد
از پس دردی که می‌کشم که بیرون ش ریزم
که بیرون ش می‌ریزم

زود باز باز می‌آید
موی دماغ م شده
موی دماغ را می‌گویم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۴۸

روزمره

یک. (بر اساس مشاهدات واقعی خودم) امروز ظهر آدم‌های نیروی انتظامی با حکم قضایی وارد مجتمع مسکونی ما می‌شن. سربازهای نیروی انتظامی روی پشت بام‌ها می‌رن، و یکی یکی دیش‌ها و ال ان بی‌ها رو از سیم قطع می‌کنن. ال ان بی‌ها رو داخل گونی می‌کنن و با خودشون می‌برن. دیش‌ها رو همون جا روی پشت بام‌‌ رها می‌کنن. بعد از رفتن نیروی انتظامی به همسایه‌هایی که سرعت عمل دارن دیشِ خالی می‌رسه. بعضی از همسایه‌ها به جای یک دونه چند تا دیش جمع می‌کنن می‌برن توی خونه هاشون. برای بعضی‌ها هم که دیر می‌رسن دیگه دیش تمام شده.

دو. برای کلاس باید چند صفحه‌ای کپی تهیه کنم. سراغ یک مغازه فتوکپی می‌رم که توی مسیرمه. ۱۲ تا کپی می‌گیرم. می‌گه ۹۰۰ تومان و ۲۰۰۰ تومانی رو می‌گیره و ۱۱۰۰ تا پس م می‌ده. می‌گم کپی یک رو ۵۰ تومانه، تعرفه روی دیوار مغازه هم همین رو می‌گه. می‌گه ۷۵ تومانه. می‌گم داره تقلب می‌کنه. می‌گه همینه که هست. می‌گم من جایی نمی‌رم تا ۳۰۰ تومان م رو پس بگیرم. می‌گه برو بیرون. می‌گم زنگ بزنه به ۱۱۰ تا بیاد بیرون م کنه، من جایی نخواهم رفت و اجازه تقلب نخواهم داد. چهار پنج دقیقه هیچ اتفاقی نمی‌افته. بعدش ۳۰۰ تومان پرت می‌کنه طرف م و می‌گه 'گم شو. دیگه هم از این طرف‌ها پیدات نشه.'

سه. یکی از جاهایی که زبان درس می‌دم دوشنبه هفته گذشته ترم ش تمام شد. طبق قراری که موسسه همیشه با معلم هاش داشته دست مزد‌ها پنج روز بعد از پایان ترم به حساب معلم‌ها واریز می‌شه. امروز ۱۰ روز گذشته و هنوز پولی تو حساب م نیست. به موسسه زنگ می‌زنم. مسوول مالی نیست و می‌گن تا شنبه هم پیداش نمی‌شه. می‌پرسم دست مزدها پس چرا واریز نشده. منشی پای تلفن می‌گه که خبر نداره، و شاید شنبه پول‌ها واریز شه. خانم منشی به شکل مشخصی بیش از این حوصله صحبت کردن نداره و بلافاصله خداحافظی می‌کنه و تلفن رو می‌ذاره.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۰۴۷

پس رانده ای‌اش
به تاریکِ ذهن‌ات
که باز کِی باز آید و
پس براندت
به تاریکِ بودن‌ات

فروردین ۱۳۹۰

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۰۴۶

به طور مشخص مدتی ست که با کسی که در این مملکت زندگی می‌کند و حال ش خوب است، و اصرار دارد که تاکید کند حال ش خوب است و همه چیز گل و بلبل است و بیان کند که خوشحالی از داخل ذهن آدمی در می‌آید و ربطی به دنیای بیرون ندارد، میانه‌ای ندارم. یعنی راست ش را بخواهید، خیلی‌ها را کنار گذاشته‌ام فقط به همین دلیل که بوی گند زندگی در زندان با هم سلولی‌هایی متعفن را که حس نمی‌کنند هیچ، بقیه را هم سرزنش می‌کنند که چرا تلاش نمی‌کنند مثبت اندیش باشند و خزعبلاتی تحویل این و آن می‌دهند درباره آن نصفه پر لیوان و این‌ها.
از طرفی مدت هاست تلاش کرده‌ام غر نزنم. دردم را برای خودم مخفی نگه دارم و وقتی از سر اجبار با این و آن هستم سکوت اختیار کنم. می‌پذیرم که همین جملات الان م ناشی از ناتوانی م در پای بند ماندن به قرارم با خودم برای کمتر غر زدن است.
ولی به هر حال این گزاره کاملن واقعی ست که بگوییم در این مملکت آدم‌هایی هستند که واقعن خوشحال ند. این که آن‌ها خوشحال هستند را نفی نمی‌کنم. چیزی که برای من عذاب آور شده پیش نیازی ست برای شاد بودن به نام بلاهت. باید کودن، خرافاتی، و مذهبی بود که بتوان از زندگی در ایران لذت برد.
میان همین آدم‌های خوشحال، دروغ گویی و دزدی و بی‌شرفی شغلی، و فاحشگی تن و هم روح، و بی‌تفاوتی به درد هم نوع، و شکم گنده، و حساب بانکی چاق و چله که معلوم نیست بابت ش دقیقن چه خدماتی دقیقن به چه کسی دقیقن کی ارایه داده‌اند هم به وفور به چشم می‌خورد. پول ساختن ی که حالا دیگر در این تکه از جهان بدون شارلاتانیسم، پنهان کاری، زیر آب زنی، و سر مشتری را کلاه گذاشتن و گران فروشی، و کم فروشی ممکن نیست. زناشویی‌های بو گندویی که مرد شکم گنده مذهبی کتاب نخوانده ریاکار حساب بانکی چاق و چله دارش در آن با زن پول پرستِ چشم به حساب آقا دوخته خاله زنک دنیا ندیده بی‌سوادِ عشق طلا و جواهر و وابسته به ننه، یک عمر خوش و خرم بچه می‌سازد و هم زمان معشوقه بیرون از ازدواج ش را هم برای حال و حول ساعت اداری حفظ کرده است.
خوشحالی این آدم‌های خوشحال حال م را بد می‌کند، چون دقیقن آن چیزی که باعث خوشحالی آن‌ها شده ریشه درد من است. قوانین بازی را تغییر داده‌اند، همه نظم پیش فرض را شکسته‌اند، با وقاحت تمام زور بازو نشان م می‌دهند، وقتی می‌دانند آدم زور بازو نیستم و در هر حال از قوانین و اصول پیش فرض توان سرپیچی ندارم. بازی را به هم زده‌اند، و در این زندان با دیوارهای بلند بتونی نعره شادمانی می‌کشند و انتظار دارند در جشن پیروزی شان، و در شادی شان شریک شوم.
شده‌ایم مثل زندانی‌های یک سلول بزرگ که در آن بعضی‌ها افسرده گوشه‌ای کز کرده‌اند، بعضی برای هم جک‌های تکراری تعریف می‌کنند و ‌گاه و بی‌گاه خنده‌های هیستریک شان هواست، و چند تایی گردن کلفت هم این وسط سر جا دعوا می‌کنند و نعره می‌کشند. احمق‌هایی هم هستند که واقعن خوشحال ند و از این که آب و غذا و جای خواب مجانی در اختیارشان گذاشته شده خدا را شکرگزارند و برای آن افسرده‌های گوشه‌ای کز کرده از تاثیر نگاه مثبت به زندگی می‌گویند.

لعنت به این زندان و زندان بانانِ خود زندانی‌اش و همه بدبخت‌هایی که داخل سلول‌ها دور همی فراموش کرده‌اند بوی تعفن را و اسارت زندان را. و لعنت به احمق‌هایی که در این روزگار از نیمه پر لیوان می‌گویند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۰۴۵

طبیعی یا به هنجار؟

انسان در natural‌ ترین حالتِ بودن ش، از قضا در یک جامعه انسانی normal نخواهد بود. این هم پوشانی اندک و متمایل به صفر مابین 'طبیعی بودن' انسان از یک سو، و 'به هنجار بودن' آدمی در یک کلونی از آدمیان از سوی دیگر، طنز بزرگی ست که قربانی دشواری‌اش خود انسان است و طبیعت اطراف ش.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۰۴۴

باتلاق اخلاق سنتی

در یکی از جاهایی که کار می‌کنم آقای الف که مافوق من است با من برخوردی کرد که تلقی من این بود که آن برخورد آن قدر گستاخانه و غیر حرفه‌ای بوده که در صورتی که آقای الف از من عذرخواهی نکند کارم را ترک خواهم کرد. با مافوق آقای الف تماس گرفتم و به او شرح برخوردی که با من شده را دادم و اضافه کردم که اگر آقای الف از من که زیر مجموعه‌اش هستم عذر خواهی نکند به سر کارم بازنخواهم گشت. مافوق آقای الف- که رییس اصلی این مجموعه هم هست- نه فقط حق را به من داد که حتی پیشنهاد کرد شغل آقای الف را هم به من بدهند و من ارتقا پیدا کنم. برای اطلاع خوانندگان وبلاگ بگویم که آقای الف از قدیمی‌ترین آدم‌های این مجموعه است- وحالا اگر چه به لحاظ فنی و توانایی حرفه‌ای در اندازه من نیست- ولی بخش قابل توجهی از عمرش را صرف کار و زحمت در این مجموعه کرده است. در حالی که من هر چند ماه یک بار شغل یا جای شغل عوض کرده‌ام و به اصطلاح حق آب و گلی نسبت به این مجموعه احساس نمی‌کنم. هم چنین اضافه کنم که شغل آقای الف همیشه یکی از اهداف شغلی من بوده و هست و مدت هاست که رویای داشتن آن را در سر می‌پرورانم.
به شرح واقعه برگردیم. پیشنهاد رییس اصلی را رد کردم و توضیح دادم که آقای الف برای من حکم استادی دارد و گلایه من صرفن به خاطر برخورد گستاخانه و غیر حرفه‌ای موردی‌اش بوده و هرگز در اصول اخلاقی م نمی‌گنجد که باعث شوم شغل او، در شرایطی که او خودش هنوز آن جا کار می‌کند، به من واگذار شود.
دو روز بعد رییس اصلی دوباره با من تماس گرفت و تاکید کرد پیشنهادش برای واگذاری شغل آقای الف به من کاملن جدی ست و مزایای پولی مشخصی هم دارد. به او گفتم که کمی زمان می‌خواهم که بیشتر فکر کنم و پاسخ دهم. فکر‌هایم را دوباره مرور کردم و‌‌ همان شب با رییس اصلی تماس گرفتم و پیشنهادش را به‌‌ همان دلایل اخلاقی باز رد کردم. رییس اصلی هم پذیرفت و آقای الف در سمت ش ابقا شد. این را هم بگویم که پیشنهاد آقای رییس اصلی من را از موضوع اصلی که عذر خواهی آقای الف بابت برخورد غیر حرفه ای‌اش بود منحرف کرد و آن موضوع عملن به جایی نرسید.

امروز سر کارم رفتم و آقای الف کماکان مافوق من بود و من کماکان زیر مجموعه‌اش. داشتن شغل آقای الف هم کماکان رویای من ماند.
این ساعت شب هم آمده‌ام اینجا در وبلاگ م اعتراف کنم که احساس می‌کنم در چیزی که نام «باتلاق اخلاق سنتی» را برای ش انتخاب می‌کنم خفه شده‌ام و از این که توان پایان دادن به تعارض بین این اخلاق کلاسیک و آن چه در دنیای امروز واقعی‌تر است را ندارم عذاب بسیاری می‌کشم. برای آن چه که کرده‌ام ارزش زیادی قایل نیستم، نگاه م اسطوره‌ای نیست، و بیش از این که خود را شایسته تقدیر و تحسین بدانم به احساس ترحم دوستان به خاطر ناتوانی‌ام از زندگی در دنیای وحشی بیرون از خانه نیازمندم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی و تگ های این مطلب :تحلیل


۱۰۴۳

(در کلاس زبان-١٠۶)

آن که معلم خصوصی خوبی است، معلم خوبی نیست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :در کلاس زبان


۱۰۴۲

«آنچه بیش از هر چیز در من اثر کرد این قضیه بود که در فاضلابهای شهر، بین موشهای سفید و خاکستری جنگی بسیار شبیه به جنگهای انسانی، مدام در جریان است، که هر چند همیشه به پیروزی مطلق موشهای درشت خاکستری ختم می‌شد، ولی آنآ آنها را باز به دو گروه مجزا، دو طایفه متضاد، دو فرقه موش بسیار منسجم و سازمان دیده تقسیم می‌کرد؛ دو فرقه‌ای که در‌‌ همان لحظه برای کسب تفوق بر فاضلابها، در نبرد مرگ و زندگی در سراسر کانالهای فاضلاب زیر پراگ درگیر بودند. جنگ بزرگ موشها برای به دست آوردن حق مالکیت مطلق بر تمامی زباله‌هایی که در فاضلابها جریان داشت.»

تنهایی پر هیاهو/ بهومیل هرابال/ پرویز دوائی/ کتاب روشن

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۰۴۱

(در کلاس زبان-١٠۵)

از تقلب‌های رایج در موسساتِ زبانِ غیرمعتبر تعیین سطح متقاضی با معیارِ به حد نصاب رساندنِ کلاس‌هایی ست که مشتری کم دارند، به جای در نظر گرفتن سطح زبانی متقاضی به عنوان تنها شاخصی که اندازه گیری دقیق‌تر آن می‌تواند منافع یادگیرنده را تامین کند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :در کلاس زبان