۱۱۲۹

بهانه جشن نوروز است. ولی این در واقع عرض ارادت ی ست به ۱۶ نفری که در زیر مطلب ۱۱۱۵ با اعلام حضورشان در این وبلاگ خوشحال م کردند. 
اشکان، امید، بیژن، پگاه، پویا، حسین، داوود، زهرا، ساره، سولماز، شادی، شیدا، شیما، علیرضا، مهدی، و نگار عزیز، 
سال کم دردسری را براتان آرزو دارم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۲۸

اتو کشیده نیستم
اتو کشیده‌ای
آن چه هستم تو نیستی
آن چه هستی من نیستم
جز در مرگ

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۲۷

در شهر تمیز
مرد ژولیده
راه نداشت

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۲۶

«الحق که زن‌ها بدشون نمی‌آد مرد‌ها رو به گدایی بکشن. وقتی می‌خوام حالیت کنم که می‌خوام باهات بخوابم، احساس می‌کنم صدقه می‌خوام. و در نتیجه وقتی راه می‌دی احساس می‌کنم که با یک راهبه سر و کار دارم، که مسلمآ در اون لحظات تصویر مطلوبی نیست.»

خرده جنایت های زناشوهری/ اریک امانوئل اشمیت/ شهلا حائری/ نشر قطره

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۱۲۵

برای آن پرنده
جزییاتی بی‌اهمیت م
آن پرنده هم برای من

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۲۴

فروش مهارت
فروش دانش
فروش روح
فروش جسم

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۲۳

چهار بطری خالی
روی آن میز روبرو
روایت گر قصه ی آن مرد
که من خودم می‌سازم

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۲۲

وابستگی هات مثل اندام های بدن ت می مونه؛ وقتی به زور بکنی ش و دورش بریزی برای همه عمر معلول می شی.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۱۱۲۱

«در خانه، نیکیل بو نمی‌برد. شب‌ها طبق معمول شام می‌خورند و از اتفاقات روزشان حرف می‌زنند. آشپزخانه را که جمع و جور می‌کنند روی کاناپه می‌نشینند تلویزیون تماشا می‌کنند. موشومی هم در همین اثنا برگه‌های امتحانی و تکالیف دانشجوهاش را تصحیح می‌کند. در طول اخبارِ ساعت یازده هله هوله‌ای می‌خورند، بعد مسواک می‌زنند و طبق معمول به رختخواب می‌روند. همدیگر را می‌بوسند، بعد یواش یواش پشت شان را می‌کنند به هم تا راحت و آزاد خوابشان ببرد.»

همنام/ جومپا لاهیری/ امیر مهدی حقیقت/ نشر ماهی

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۱۲۰

در ژانر psychological thriller بهترین فیلم ی که تا امروز دیده‌ام فیلم کره‌ای A Tale of Two Sisters است. شاهکاری که تماشای ش هرگز هیچ کسی را پشیمان نخواهد کرد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :سینما


۱۱۱۹

میانِ آدم‌های لیستِ دوستان م بر روی فیس بوک یکی شان مرده است: عباس چراغی.
دو سال از مرگ ش گذشته ولی پروفایل فیس بوک ش هنوز دست نخورده باقی مانده. گاهی پیامی برای ش می‌فرستم، که همگی بی‌جواب مانده است.
دیر یا زود، فیس بوک برای پروفایلِ آن‌ها که می‌میرند باید فکری کند.
روزی خواهد آمد که تعدادِ پروفایل‌هایِ درگذشتگان از تعدادِ پروفایل‌هایِ زنده‌ها پیشی خواهد گرفت.
کما این که همین الان هم از میانِ حدودن ۱۰۷ میلیارد انسان ی که تا کنون به دنیا آمده‌اند چیزی حدود ۷ میلیارد از آن‌ها بر روی زمین نفس می‌کشند و مابقی خاکستر یا تجزیه شده‌اند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۱۸

جایزه ای که اصغر فرهادی هنوز طلب دارد

اگر سینما را یک شاخه از هنر بدانیم، اسکار در میان جوایزی که 'جدایی نادر از سیمین' برنده شده مهم‌ترین آن‌ها نیست. اسکار به لحاظ‌های دیگری اهمیت دارد که موضوع بحث این نوشته نخواهد بود.
به گمان من، اولین جایزه ی 'جدایی نادر از سیمین' در برلین مهم‌ترین جایزه‌ای بود که این فیلم برای اصغر فرهادی به همراه داشته است. با این همه معتقدم، اصغر فرهادی ۳۹ ساله آن قدر هنرمند بزرگ ی ست که تا نخل طلای کن را برنده نشود هنوز به حق خودش نرسیده است.
دلیل این که فرهادی تا امروز نخل طلای جشنواره کن را برنده نشده بسیار ساده است: او تا کنون در جشنواره کن شرکت نکرده است. طبق آن چه هست، یک فیلم از میان جشنواره‌های معتبر کن، ونیز، و برلین فقط در یکی از آن‌ها می‌تواند حضور داشته باشد. فرهادی در دو فیلم آخرش، باز به گمان من، عجله کرد و با حضور در برلین شانس محک خوردن در معتبر‌ترین جشنواره هنری سینما را از خود سلب کرد.
در بهمن ۸۷ که 'درباره الی' را برای نخستین بار تماشا کردم در همین وبلاگ نوشتم که 'درباره الی شایسته نخل طلای کن است، اصغر فرهادی هم در حد و اندازه‌های برادران داردن'.
اگرچه هم ملیتی بودن با اصغر فرهادی ممکن ست برای هر ایرانی باعث افتخار باشد- که برای من شدیدن این طور ست- تاکید بر روی ملیتِ این آدم تقلیل بزرگ بودن هنرش و محدود کردن او به سرزمینی کمابیش عقب مانده ست که هیچ ربطی به او و نبوغ ش ندارد.
اصغر فرهادی از بهترین فیلم سازان تاریخ سینمای جهان، و احتمالن جزو ده کارگردان هنری بر‌تر زنده در دنیا ست. او قبل از هر چیز یک هنرمند جهانی دارای سبک است. سیاست و گره زدن سینمای او به امور سیاسی پیش پا افتاده ی جامعه ی پیشا مدرن ایران- چه از سوی سیاستمدارن غربی و چه از سوی بازیگران عرصه سیاست در داخل کشور- دور شدن از خلاقیت اصیلی ست که این هنرمند را به این سطح از موفقیت رسانده.
شخصن امیدوار می مانم فرهادی کار بعدی خود را با وسواس همیشگی ش- ولی این بار خارج از ایران- تولید کند و از این طریق 'غبار سیاست' را از اثر جهانشمول ش بزداید و جهان بزرگ تری رو خوشحال کند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :سینما


۱۱۱۷

وسواس

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :تک عکس


۱۱۱۶

پیرمردی ۳۲ ساله‌ام.
۳۲سالگی سن پیری نیست. ولی بار آن چه با خویش حمل می کنم کمر روان م را خم کرده. سلول‌های احساس م نیز از تولدی نو و ترمیم کهنگی شان ناتوان شده‌اند. بیش از سن و سال م از تجربیاتِ جهان اندوخته‌ام، و هیچ نمی‌دانم آیا طاقتِ بیش از این باز بزرگ شدن را خواهم داشت.
دوستان می‌پرسند چرا نمی‌روم. و من نمی‌دانم مگر دوستان ی هم مانده‌اند. انگار همه‌اش وهم است آن چه که در اطراف م می‌گذرد. در کنار این حجم عظیم تصویر توهم گونه ی دنیای پیرامون م، هر روز که از بستر در می‌آیم و هر شب که به خواب باز می‌شوم واقعیت ی دور مرا به جاهایی می‌کشد که دیگر نیست. به گذشته‌هایی مرده، که تصویر زنده‌شان هر ثانیه از جلوی چشمان م رژه می‌رود و شکنجه‌ام می‌کند.
به مرگ می‌اندیشم. من مرگ اندیشم. همه چیز می‌میرد و  تولد دوباره همه آن چیزهایی که مرده، که از پس تولدی دیگر همه باز به مرگی حتمی دعوت شده‌اند، زیستن شان را به مناسک قربانی شدن شان تبدیل می‌کند. اشیایی که روزگاری استفاده می‌شد و حالا در پستوی انبار‌ها خاک می‌خورد یا در میان زباله‌ها بازیافت می‌شود آزارم می‌دهد. پدران ی که ناچار بی‌مصرف می‌شوند و در پسران شان و مادران ی که در دختران شان بازیافت می‌شوند عذاب م می‌دهد.
روزگاری نه چندان دور در خانه‌هامان تلفن‌هایی بود که انگشت مان را داخل سوراخ‌هاشان می‌کردیم و می‌چرخاندیم تا ته، و این تازه یکی از همه چهار پنج باری بود که باید انگشت می‌چرخاندیم تا با آن که می‌خواستیم گفت‌و‌گو کنیم، خواه مادری پیر، خواه معشوقه‌ای جوان، خواه فرزندی خردسال. در میان اشیای در انتظار دور ریخته شدن خانه ی پدر بزرگِ از دنیا رفته‌ام، چند تایی از این تلفن‌ها کنار هم تلنبار شده بود، همه‌شان خاک گرفته، همه‌شان بی‌مصرف، و همه شان بی‌افقی پیش روی شان از هر نوع لمسی نو در روزگار هنوز نیامده.
در روزگاری که تازه و ترد است مردمان با اسکایپ مادرشان را کیلومتر‌ها آن سو‌تر به تماشا می‌نشینند. در همین اسکایپ کردن‌ها، صدای آدمیان با تصویرشان همراه می‌شود تا مسافرانِ از خانه رانده شده را، و مهاجران را، و بی‌پناهان در جست‌و‌جوی پناه را هر لحظه از وضع والدشان مطلع کند. هر لحظه یک دیگر را می‌بینند مسافران و باز ماندگان، و نمی‌بینند حرکتِ تدریجیِ سلول‌های پوست صورت شان را به سوی زوال، چروک، و مرگ. که اگر ده‌ها سال آن سو‌تر بودیم در یک مواجهه از پس یک عمر دوری بهتر رودررو می‌شدیم با خاکِ زمان بر روی آن چه هست، در تقلایی بی‌فرجام برای از یاد نرفتن در خاک.
دنیا را از دریچه زبان فارسی می‌بینم. زبان مادری م. زبان پدرم، و زبان آن‌ها که می‌شناسم شان. دیوار زبان فارسی جدای م می‌کند از دنیای بی‌دیوار. در دنیایی به عظمت زمین قدم می‌زنم، بی‌آنکه جزوی از این دنیای وسیع باشم. فارسی نفرین ی ست که خواه ناخواه به آن دچارم. نسبت به زبان مادری م عاشق م‌‌ همان قدر که از آن نفرت دارم. تف سربالاست ایرانی بودن م. هویت م چون اندامی ست که با من رشد کرده و حالا هم چون دست م، و پای م، و گوش م دنبال م می‌کند، نه می‌توان م دورش ریخت، نه می‌توان م دوست ش داشت. در دنیایی به بزرگی زمین می‌گردم، در قفسِ کوچکِ زبان مادری م. قفس را با خویش این سو و آن سو می‌برم در دنیای مجازی، در دنیای واقعی. هویت م که زندانبان م شده را دوست می‌دارم و نسبت به تک تکِ تک واژهایش موضع دارم. نسبت به دانه دانه آن چه می‌شنوم روایت ی برای گفتن دارم. روایت‌هایی خرد، از زبان یک روستایی‌زاده ی حقیر در کشوری به نام جهان، که نسبت به همه لذت‌های آن شهر پشت کوه‌ها آگاه است. فارسی زبانی که اکثریت مطلق دنیا نمی‌فهمندش، که تماشاچی انگشت به دهان همه دنیاست. زبان محکوم م می‌کند خانه بمانم.
آن چه هستم از پی ۳۲ تا ۳۶۵ روز آمده است، این ۱۱ هزار روز را دور نمی‌توانم ریخت. بار سنگین ش هم این روزها از شانه‌های خمیده‌ و فرتوت م فرا‌تر می‌رود. سنگین شده‌ام با گذشته‌ام. پخته شده‌ام در دیگی که ۳۲ سال است‌گاه آرام و‌گاه به تندی می‌جوشد. از من چه مانده که تر و تازه و ترد مانده باشد هنوز، که یکی نشده باشد هنوز با آن چه داخل دیگ می‌جوشد؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی