۱۱۱۵

بیش از هفت سال گذشت: من 'پایین' رو برای چه کسانی به روز می کنم؟

می‌خوام بدونم تو که این جا را دنبال می‌کنی کی هستی، در کدوم شهر زندگی می‌کنی، چند سال سن داری، تحصیلات ت چقدره، و این که آیا خارج از این صفحه من رو می‌‌شناسی یا نه. به علاوه لطف می‌کنی اگه بگی کدام یک انگیزه ی اصلی ت برای سر زدن به پایین بوده، دنبال کردن احوال من، موضوع یا موضوعات ی از این وبلاگ، هر دوی این‌ها، یا شاید چیزی دیگر. پیشنهادی برای بهتر شدن این جا اگر هست، شنیدن ش برام آموزنده خواهد بود. هر حرف دیگه ای هم اگر بزنی دل م رو خوش خواهد کرد که جز منِ نویسنده یِ این وبلاگ، کسان دیگری هم این جا هستند.
پایین رو بیش از هفت ساله که با وسواس نگه داشتم و بی‌تردید بخش قابل توجهی از مشغله ی فکری من در طول این سال‌ها همین وبلاگ نویسیِ احتمالن کاملن بیهوده بوده. گمانِ این که جز خودم و تعدادی انگشت شمار، کسی از این جا رد نمی‌شه به من مرتب می‌گه که در وبلاگ نویسی شکست خوردم. این نظر سنجی برای به دست آوردن درکی واقعی‌تر از اون چیزیه که این جا می‌گذره، و نتایج عددی ش در همین وبلاگ منتشر خواهد شد.
اگر کامنت عمومی رو نمی‌پسندی، کامنتِ خصوصی ت رو جز من کسی نمی‌خونه. اطلاعات ت به هیچ شکل مورد هیچ استفاده‌ای جز آن چه گفتم قرار نخواهد گرفت. لطفن با بیش از یک نام کامنت نذار.
من فکر می کنم در قبال همه ی وقتی که یک وبلاگ نویس کهنه کار برای به روز کردن وبلاگ ش گذاشته، ۲ یا ۳ دقیقه وقت برای پاسخ دادن به این سوال‌ها قطعن چیز زیادی به حساب نمی‌آد.

در ضمن برای کسانی که من رو نمی شناسن، خودم قبل از همه به این سوالات پاسخ می‌دم. من سپهر فاطمی/ تهران/ ۳۲ ساله/ کار‌شناسی ارشد آموزش زبان انگلیسی/ خارج از این صفحه هم خودم رو می‌شناسم/ انگیزه ی اصلی م از این وبلاگ احتمالن جلب توجه بوده/ پیشنهاد خاصی برای بهتر شدن این جا به ذهن م نمی‌رسه.

ممنون از همه بازدید کنندگان.

این نظر سنجی تا ۲۵ بهمن ادامه خواهد داشت.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۱۴

من عاشق چای هستم. در روزگاری که یک دانه دلار ۱۷۰۰ تومان و بیر تانه سکه ۷۵۵ هزار تومان شده است. من خوشحال هستم. و عینکی که می‌زنم کاملن گرد است. ولی یکی از لنزهای آن از آن لنز دیگر آن فتوکرومیک‌تر است. چای در کمر باریک بیشتر می‌چسبد و علافی در خانه ی خالی. بار هستی میلان کوندرا عن نیست. و شهرک قدس نام دیگر شهرک غرب است و امام صادق علیه السلام نام دیگر آریا شهر. هارد اکسترنالی دارم، ۵۰۰ گیگا بایتی، و هارد اکسترنال جدیدی خریده‌ام ۱ ترابایتی.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۱۳

حس هایِ غیر قابل اعتماد

اگر تجربه سفری که رفتی فاجعه نبوده باشه، مسافرت رفتن مثال خیلی خوبیه از چیزی که می‌خوام سعی می‌کنم بگم. ببین، موقعی که رفتی سفر و توی مسافرت هستی همه جزییات، دشواری‌ها، برنامه‌ها، و نگرانی‌ها همراهته و درک تو از جایی که هستی به شدت از این جزییاتِ مربوط به زمان و مکانی که توش هستی تاثیر گرفته. ممکنه هوا سرد باشه و تو لباس گرم کافی همراه ت نباشه، وبابت این سرما اذیت بشی، و قضاوت ت نسبت به جایی که هستی در زمانی که هستی منفی بشه. یا ممکنه نگران خانه باشی و اضطرابِ این که وقتی برگردی آیا همه چیز هنوز سرجای خودش هست یا نه. حالا یک ماه بعد، وقتی از توی خونه ی گرم و نرم ت به اون چند روز مسافرت نگاه می‌کنی همه چیز بسیار رویایی، فانتزی، غیر واقعی، و خواستنی- ولی دست نیافتنی- به نظر می‌رسه. همین دست نیافتنی بودن ش- کیلومترهایی که بین تو و اون لوکیشن فاصله انداخته و هفته‌ها، ماه‌ها، یا سال‌هایی که بین تو و اون روزها شکاف انداخته- اون روز‌ها رو خواستنی‌تر می‌کنه. در واقع، فاصله مکانی/زمانیِ تو از اون چیزی که روزی روزگاری اون جا بوده حالا دیگه اون قدر زیاد شده که تضمینِ ضمنیِ ناخودآگاهِ قابل اعتمادی وجود داره که تو دیگه از سرمایِ هوا به خاطر نداشتنِ لباسِ کافی رنج نخواهی کشید و نگران اوضاع داخل خانه نخواهی بود. حالا ذهن ت آنچه جذاب هست رو از صافی گذرونده، و هر خاطره دردناکی رو حذف کرده. ته ش برات خاطره یک سفر بی‌نقص و رویایی میمونه که آرزو می‌کنی‌ ای کاش باز تکرار شه. در ناخودآگاه ت ولی به اندازه کافی بهت تضمین داده شده که اون روز‌ها، که شامل اون سرما هم می‌شه، دیگه تکرار نخواهد شد.

اگر قرار بر این چیزهایی که گفتم باشه، در واقع ذهن انسان موقعی که به بازخوانیِ خاطرات مشغوله سانسورچی خوبی می‌شه؛ همه زاید‌ها رو می‌چینه و دور می‌ریزه و یک مانده ی جدیدی تحویل می‌ده که تا حد ممکن صیقل خورده و منزه شده.

مثال دیگه‌ای که به ذهن من می‌رسه قضاوت ما در مورد آدم‌ها بعد از مرگ شونه. اگر بر اساس قضاوت ما یک آدم موقع زنده بودن ش دیو نبوده باشه- که بر اساس قضاوت ما آدم‌ها معمولن دیو نیستن- قضاوت‌های ما در مورد دیگر انسان‌ها احتمالن تمایل به تعدیل شدن به سمت مثبت، بعد از مرگ اون‌ها داره. وقتی کسی از هست به نیست تغییر می‌کنه- و در رادیکال‌ترین فرم، مرگِ یک آدم تضمین بی‌برو برگرد بازگشت ناپذیر بودن اون آدمه- ما حس منفی مون نسبت بهش کاهش پیدا می‌کنه تا حدی که حتی قضاوت‌های به ظاهر منطقی مون در مورد اون آدم هم از این حس‌های صیقل خورده ی جدید تاثیر می‌پذیره. ولی واقعیت اینه که شناسنامه ی زیسته ی اون آدم با مرگ هرگز تغییری نکرده. بیا فرض کن، کسی که به مرگ دچار شده در مراسم هفته- موقعی که همه دارن براش زاری می‌کنن و تو سر و کله ی خودشون می زنن- به ناگاه زنده بشه و بیاد توی جمع. فکر می‌کنی برایند نوساناتِ حسیِ عزادارانِ داخلِ اون مراسم به چه سمتی باشه؟

این دو تا مثال رو نوشتم که به خودم اجازه بدم نتیجه بگیرم قدرتِ ما آدم‌ها در مورد شناختِ حس هامون گرفتار محدودیت‌های زمانی و مکانی ست، و اصولن آنچه حس می‌کنیم، به لحاظ تداوم، شاید خیلی قابل اعتماد و اتکا نباشه. برای ما احتمالن بسیار پیش اومده و خواهد اومد که فکر کنیم حس مون نسبت به چیزی بسیار منفی ست، و با معیار قرار دادن این حس، تصمیم به رهایی از اون وضعیت بگیریم و بعدن- لااقل به لحاظ حسی- پشیمون بشیم. یا برعکس، از بیرون پدیده ی جذابی رو تماشا کنیم که وقتی واردش می‌شیم خیلی سریع از چشم مون بیفته.
می‌دونی، اینکه از کجا به بازی نگاه کنی، بر اینکه قضاوت ت نسبت به بازی چی باشه تاثیر معنا دار داره. بازی همون بازیه، ولی همون موضوع واحد رو ممکنه تو به شکل‌هایی کاملن متفاوت ببینی، و آگاهی‌هایی کاملن متفاوت از اون موضوع ثابت داشته باشی، صرفن بسته به اینکه در زمان و مکان نسبت به اون موضوع کجا ایستادی.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۱۱۲

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :عکس- کوالالامپور


۱۱۱۱

۲۰۰ سال پیش
۲۰۰ سال بعد
وجه مشترک شان
۵۰۰۰ سال پیش

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۱۰

در یکی از شعبه‌های استارباکس در سنگاپور نشسته‌ام. روبرویم دقیقن تصویر این زیر پیداست و دور تا دورم پر از آسمان خراش‌هایی ست که شبیه ش را فقط در عکس‌ها و فیلم‌ها دیده بودم.

مناطق مرکزی و تجاری سنگاپور به شدت مدرنه. زندگی در سنگاپور بیش از حد گرونه و اجاره ارزان‌ترین آپارتمان در بد‌ترین جای این شهر از ۲ میلیون تومن هم فرا‌تر می‌ره. در سنگاپور یک آب معدنی کوچک بین ۱۲۰۰ تا ۴۰۰۰ تومان قیمت داره و قیمت ارزان‌ترین آب جو در ارزان‌ترین پیاله فروشی به حدود ۱۰ هزار تومن می‌رسه. احتمالن اینجا نمی‌شه مثل ایران از طریق گذاشتن پول توی بانک، با سود ماهیانه اون پول زندگی کرد. اینجا باید بسیار بسیار سخت کار کرد تا بشه زنده موند. برای قدم زدن در خیابان‌های بی‌‌‌نهایت تمیز متروی این آمریکای کوچک در جنوب شرقی آسیا، و برای تماشا کردن و شاید گاهی خرید کردن از فروشگاه‌های مطرح‌ترین برندهای دنیا باید سبکی از زندگی را انتخاب کرد که در آن دقت، تخصص، وسواس شغلی، و پایداری حرفه‌ای از حداقل‌های لازمه. حدس می‌زنم تا حد زیادی آن چه در سنگاپور بیش از هرچیزی شاخص خوشحال بودن در زندگی است مقدار پول ی ست که فرد برای خرج کردن داره. همه این‌ها را که می‌بینم، و درباره‌اش می‌خوانم، به این گمان می‌رسم که من احتمالن ترجیح می‌دم در یک شهر توسعه نیافته مثل تهران زندگی کنم و خودم شهروند درجه یک و مرفه اون جا باشم، تا این که در یک شهر درجه یک مستقر باشم و شهروند حاشیه نشین اون جا. بودن در جایی مثل سنگاپور برای کسی که جیب هاش پرپول نیست حاشیه نشینی و درجه دوم بودن به همراه می‌آره و قدر قابل توجهی عذاب از مشاهده چیزهای خوشگلی که اون آدم اجازه نزدیک شدن به اون‌ها را نداره. درست مثل بچه ۲ ساله‌ای که تو یک مهمانی با شکوه که بزرگ تر‌ها برگزار کردن، حق دست زدن به چیزهایی که می‌بینه رو نداره. گمان می‌کنم بسیاری از ایرانی‌های مهاجر- به خصوص اون‌ها که صرفن با اولویت خروج از ایران، خاورمیانه رو ترک کردن- احتمال حاشیه نشین، ضعیف، و بیرون گذاشته شدن از جامعه مقصد شون زیاد باشه. لذت بردن از زندگی در شهرهای مدرن با اقتصاد سرمایه داری هم به پول خیلی زیاد نیاز داره- که اون هم حتمن شغل مناسب داشتن رو واجب می‌کنه- و هم درک و زبان مشترک با این جامعه مدرن رو لازم داره که ایجاد این زبان مشترک برای کسی که جامعه پذیری ش در یک کشور عقب افتاده و توسعه نیافته مثل ایران اتفاق افتاده و الان سن و سالی ازش گذشته بسیار بعید به نظر می‌رسه. موضوع مهاجرت غیر از کلیت خودش- که در شرایطی می‌تونه کاملن غیرمنطقی باشه- موضوع مهم انتخاب جا رو هم داره، و در این دومی، کلیشه ی رایج تلاش برای رفتن به توسعه یافته‌ترین کشور‌ها می‌تونه کمی تعدیل بشه؛ فرد مهاجر شاید بد نباشه قبل از انتخاب مقصد، معیاری مثل سبک زندگی خودش و شانس ش برای فرار از خطر گوشه نشین شدن در جایی که داره می‌ره رو هم لحاظ کنه. شاید این طور باشه که بقا و تکامل توسعه یافته‌ترین شهرهای دنیا آن‌ها را صرفن پذیرای توسعه یافته‌ترین انسان‌های کره زمین کرده. مهمان‌های ناخوانده سهم زیادی از ضیافت مصرف نخواهند داشت، اگرچه اصرارشان بر کوفتن شان بر در منزل میزبان به هر حال ممکن است در ‌‌نهایت به ورود بی‌دعوت شان به مهمانی آدم بزرگ‌ها منجر شود.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :عکس- سنگاپور و تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۰۹

در مقایسه با شهرهایی که دیده‌ام، سنگاپور حمل و نقل ریلی درون شهری به درد بخور تری دارد. به علاوه، برخی از ایستگاه‌های متروی زیر زمینی در این شهر از طریق پیاده روهای زیر زمینی به هم متصل می‌شوند. در عکس یکی از این فضاهای عمومی زیرزمینی پیداست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :عکس- سنگاپور


۱۱۰۸

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :عکس- کوالالامپور


۱۱۰۷

استانبول از کوالالامپور شهر نوستالژیک تری ه. درست که تا حد زیادی حجم نوستالژیای یک شهر رو تجربه‌های شخصی و رزومه ی زیسته ی آدمی می‌سازه که قراره درباره ی حجم نوستالژیای اون شهر قضاوت کنه، ولی از نقش معنی داره آب ی که از وسط بعضی از شهر‌ها می‌گذره در خیال‌پردازی آدم‌های اون شهر‌ها نمی‌شه راحت گذشت. تازه این غیر از همه عمر و کهنگی‌ای هست که پشتِ ساختمون‌ها یِ استانبول مرغ رو هم به قصه گویی وادار می‌کنه، چه برسه به انسان که قدرت به یاد آوردن، در خیابان قدم زدن، تماشا کردن، و رویا‌پردازی کردن ش احتمالن از مرغ خیلی بیشتره. 
از شعر و شاعری و نوستالژیا هم که بگذریم، زیباییِ پوششِ اوریجینال، ترک‌هایِ ساکنِ استانبول رو بار‌ها از ساکنینِ ملبس به لباس‌های بنجلِ کپی/پیستیِ چینی در خیابان‌های کوالالامپور خواستنی‌تر می‌کنه.
شباهت؟ یکی ش این که هر دو شهر مهم ترین شهرهای کشورهایی هستن که اکثریتِ انسان‌هایِ ساکن در او‌ن ها مسلمان هستن؛ و وجهِ مشترکِ جالب، احتمالن تولرانسِ فوق العاده ی این اکثریتِ مسلمان در برابر شادنوشی و عریانیِ هم وطنان شون ه. این اکثریتِ مسلمان- هم چنین- با حضور متنوعِ بلوندهای غربیِ 'بی‌بند و بار و از خدا بی‌خبر' در خیابان‌های شهرشون مشکلی ندارن و از این که یک غریبه از فضای عمومی عکاسی کنه دچار بی‌خوابیِ ناشی از اضطرابِ احتمالِ 'درز اطلاعات محرمانه' نمی‌شن. خلاصه این که در هر دوی این شهر‌ها اکثریتِ مسلمان کاری به کار نامسلمانیِ خیابانیِ مسلمانان و نامسلمانان- که از قضا در همه ۲۴ ساعتِ شبانه روز و ۷ روز هفته هم در جریانه- ندارن.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :شخصی


۱۱۰۶

پیرمردی ۷۹ ساله
در سایه ی چناری کهن
امتداد یافته
از مصدق
به
موسوی

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۰۵

این طبقه ی پنجم همان آپارتمان است، در‌‌ همان کوچه
این همان اطاق است، تنها اطاقِ چراغ روشنِ ساختمانی پر پنجره
در تهران ی از نیمه شب گذشته
در بهاری پر یاد
پردهِ اطاق رنگ ش عوض شده
نور سردی به کوچه می‌فرستد
پیامی دارد برای منِ عابر
که متوقف م می‌کند
یخ می زنم در جایی که هستم
نور جدیدی که از اطاق می آید ظالمانه خبر می‌دهد:
'آلیس دیگر اینجا زندگی نمی‌کند'

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۰۴

برای اکثریت مردم کشوری که من در آن زندگی می‌کنم ازدواج و تولید فرزند انتخاب نیست، بدیهی ست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۱۱۰۳

هم بازی‌های کودکی
معشوقه‌های نوجوانی
شرکا و سنگ صبورهای جوانی م
همگی درگذشته‌اند
و من بلاتکلیف
-هنوز سوگوار آنان که رفته اند-
بهت زده عزیزانی م که چمدان بسته‌اند

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۰۲

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :عکس- استانبول


۱۱۰۱

نه میثم از پیام
و نه پیام از میثم خبر دارد
این میان فقط سارا است که می‌داند
بودن میثم نبودن پیام
و بودن پیام نبودن میثم را کم هزینه‌تر خواهد کرد

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی


۱۱۰۰

در آپارتمانی دیوار به دیوار با خانه‌ام
شب‌ها ناله‌ای چون زوزه شغال کلافه‌ام کرده است
به پشت آن دیوار می‌روم
مردی میان سال در خودش تنیده است

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :هی