٩۴٠

یک شنبه ٣١ خرداد ١٣٨٨ است. ظهر مریم را می رسانم دانشکده و سپس برای پرداختِ شارژ ١٣٩٠٠ تومانی اینترنت تیر ماه، به خیابان کارگر شمالی می روم. بانک صادرات ی که هر ماه آن جا هزینه اینترنت ام را می پردازم، نیست. سوخته و دورش را پوشانده اند و احتمالآ قرار است به زودی بازسازی شود. این بانک، تقریبآ روبری کوی دانشگاه تهران است و محتمل در خشونت های این روزها از بین رفته است. این که دقیقآ چه بلایی بر سر این بانک آمده است را نمی دانم. کارم انجام نمی شود. حوصله ام نمی کشد بانک دیگری بروم. خانه باز می گردم. تلویزیون BBC جهانی به نقل از تلویزیون رسمی ایران می گوید در خشونت های دیروز تهران دست کم ١٠ نفر کشته شده اند. شاید یکی شان همان دختری باشد که دی شب در محل کارم فیلم مردن اش را می دیدم. دیگران شان را نمی دانم. 

این جا وبلاگِ من است و موضع رسمی من. چیزی که این جا ثبت می شود قرار است قابل دفاع هم باشد. وقتی آب ها از آسیاب افتاد، مردم به زندگی روزمره بازگشتند و این روزها فراموش شد، دیگر جو احساسی خیابان های تهران به دفاع از معترضین برنمی آید. سال ها بعد، معترضین می مانند و کودکان ی که درک شان نمی کنند، منطق اجرای خشونت و در معرض خشونت قرار گرفتن شان  را می پرسند، و منطق زنان و مردانِ میان سال و کهن سالِ فردا، جایی روی آسفالت های خیابان کارگر تهران گم شده است. خویش می دانند منطق شان چیست، زبان شان، ولی، به دادشان نخواهد رسید. هر چه بگویند نمی توانند کسی را قانع کنند.

این روزها، چیزی کشیده شده مثل دیواری سیمانی بین آن چه حس می کنم، و آن چه فکر می کنم. حس ام به فکرم لعنت می فرستد و خائن اش می انگارد، و فکرم پوچی حس ام را در یک بازه زمانی کلان جلوی چشمان ام می آورد. آن ها که می میرند این روزها، اگر به خیابان نمی رفتند نمی مردند. بعد از مرگ، آرمان ها شان به دردشان نمی خورد، و نه به درد آن ها که دوستشان می دارند. از طرفی، آن ها که نمی میرند، زندگی روزمره شان، آتش ها که خاموش شد، تفاوت محسوسی با قبل از روشن شدن آتش ها نخواهد داشت، چه موسوی به قدرت رسیده باشد، و چه احمدی نژاد. چرخ زندگی کماکان از همان کار گذشته خواهد چرخید و همان تفریح های آخر هفته، و شب نشینی ها و همان دوستان که تا قبل از خرداد ٨٨ خالی شان را پر می کردند. دوباره بحث هنر وسط می آید و فلسفه و دانشگاه و کار و رابطه های بین مان. در این بین، کسانی هم متصورند که در آن دورانِ جدید شغل شان را از دست داده اند، و وقتی همه به دورانِ تکرار باز می گردند، آن ها حتی امکان بازگشت به آن را نیز نخواهند داشت. افرادی هستند در این بین، که بعد از این دوره، عضوی از بدن شان کار نمی کند، چشم شان نمی بیند، دست و پای شان چلاق شده، و دیگرانی که بر اثر ضربه مغزی توان حرکتی شان مختل شده است.

آن دختری که می گویند نام اش «ندا» بوده، شاید معشوق کسی بوده است. آن که «ندا» را دوست می داشته، از دیروز عصر دیگر ندایی نمی شنود، نه از ندای خیابان های تهران و نه از «کلمه» های موسوی. فردای به قدرت رسیدن موسوی/احمدی نژاد تا همهِ فرداهای بعد از آن، ندایی نیست. برای آنان که دوست اش می داشتند فقط سکوت است که می ماند و مطلقِ مرگ و ویرانی.

تلویزیون ایران در بخش خبری ساعت ١۴ نشان می دهد که یکی از این مردهای چماق به دست، در میان جمعیتی از معترضین بی وقفه لگد می خورد، صورت اش خون آلود است و جسم لرزان اش حالا دیگر هیچ نسبتی با قدرتِ هولناکِ هم صنف ان اش ندارد. رنج کشیده شده، و بی دفاع. و جمعیتی که حرمت اسارت اش را می شکند و کتک اش می زند.

نفرت است که تولید می شود، و باز تولید می شود، و خشونت ی که هیزم و منطقِ خشونت های پس از خود خواهد بود. آن که می خورد، منطق اش جز این نیست که بزند و آن که می زند منطقِ واکنشِ آن کسی را می سازد که بعدآ نوبت اش می شود.

این، جنبش مدنی ایران نیست. این تکرار نفرت ۵٧ است که در عرضِ کمتر از سه دهه باز به شکل مایوس کننده ای سر باز می کند. سیکل معیوبِ آن بخش از جهان که همیشه با مرگ زندگی کرده است.

این روزها موبایل های دوربین دار، آدم های خیابان را به خبرنگاران،عکاسان و فیلم برداران بالقوه تبدیل، و برای همه آن ها که کنج خانه ها نشسته اند هم زمان امکان نفرت ورزیدن را فراهم می کند. انگار همه مان در یک میدان جنگ ایم و جان کندنِ عزیزان مان را به تماشا نشسته ایم، منتظر تا کی نوبت ما شود که انتقام بستانیم.

مردنِ ندا را که می بینم، با آن چهره معصوم، ابروهای مرتب، و پوشش ی شهری، به منطقِ محافظه کارانه ام لعنت می فرستم و از خویش بیزار می شوم.

از آن طرف، به ١٣۵٧ که نگاه می کنم، حس ام را فاقد خرد می یابم و پاسخ به ندای درون ام را کاری عبث، بی فایده، و بازگشت ناپذیر می یابم.

تا این لحظه، ما  در بستر یک پدیده ایرانی جدید نیستیم. این مسیری که می رویم یا افسردگی و سرخوردگی ٣٢ را برامان به همراه می آورد، یا شهوت کشتن و انتقام گیری ۵٧.

این مطلقآ جنبش مدنی ایران نیست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :میان اخبار


٩٣٩

دیروز برای مشاهده راهپیمایی معترضین به نتایج انتخاباتِ جمعهِ گذشته به میدان توپخانه تهران رفتم. این چهارمین تجمع سازماندهی شده در طول یک هفته گذشته است. نخستین تجمع اعتراض آمیز بعد از ظهر دوشنبه از میدان انقلاب تا میدان آزادی تهران برگزار شد که در پایان آن بر اثر تیر اندازی از پشت بام یک پایگاه بسیج در ضلع شمالی میدان آزادی آن طور که اخبار رسمی می گویند هفت نفر کشته شدند. دو تجمع بعدی به ترتیب بعد از ظهر سه شنبه از میدان ونک تا روبروی سازمان صدا و سیما، و بعد از ظهر چهار شنبه در حوالی میدان هفت تیر برگزار شده است. من هیچ یک از سه تجمع گذشته را از نزدیک مشاهده نکردم و اطلاعات ام محدود است به چیزهایی که از منابع خبری شنیده ام. غیر از نخستین تجمع در بعد از ظهر دوشنبه، در روزهای بعد هیچ موردی از بروز خشونت یا درگیری پلیس با تجمع کنندگان گزارش نشده است.

در تجمع دیروز، من از ساعت ١۵ تا حدود ساعت ١٨ در میدان توپخانه حضور داشتم. مشاهده من با چیزهایی که بر اساس شنیده ها و خوانده هایم از تجمعات سه روز گذشته، حدس می زدم کمی بیشتر از اندکی تفاوت داشت. اول این که بر خلاف حدس ام، سن افراد حاضر، پراکندگی بزرگی را نشان نمی داد و بخش بسیار بزرگی از افرادی که آمده بودند در گروه سنی حدودآ ١٨ تا ٣٠ سال قرار می گرفتند. افراد میان سال و کهن سال بسیار اندک بودند.

شنیده بودم که در این راهپیمایی ها از همه طبقات اجتماعی حضور داشته اند، روزهای پیش را نمی دانم، ولی انسان هایی که من دیروز دیدم محدود به طبقه متوسط به بالا در شهر تهران بودند. نوع پوشش، آرایش، و برخوردها همه حکایت داشت از حضور افرادی تحصیل کرده، فرهیخته، و برخوردارتر. طبقات محروم و مستضعف در میان مردم میدان توپخانه کم تر از آن بودند که بتوان این راهپیمایی را اجتماعی همه گیر دانست. از طرفی، بر خلاف القای تلویزیون ایران، در مدت زمانی که من آن جا بودم هیچ رفتار خشن، غیر قانونی، رادیکال، و یا حساسیت برانگیزی از سوی جمعیت دیده نشد. ظاهرآ پس از سنگ پرانی و آتش بازی های شنبه و یک شنبه، حالا سازماندهی منظم تری که بر جمعیت اعمال، و روندی که از سوی نخبه تر های معترض هدایت می شود، اعتراض این بخش از جامعه را به جنبشی کاملآ مدنی، همراه با سکوتی باور نکردنی تبدیل کرده است. طبق اصل ٢٧ قانون اساسیِ ایران «تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است». بر این اساس، یک راپیمایی از جنس آن چه من دیروز در میدان توپخانه تهران دیدم هم احتمالآ یکی از همان « آپشن های مدنی و قانونی» است که در مطالب پیشین از آن ها سخن گفته بودم. حضور مقدار زیادی آدم که یک جا جمع شده اند و هیچ صدایی ندارند و سکوت کرده اند را تا دیروز ندیده بودم. برای من که در جامعه ای زندگی می کنم که «شعار» دادن و فریاد زدن همیشه در جمعیت موضوع مهمی  بوده است، تماشایِ سکوتِ جمعیت  یک تجربه کاملآ جدید و بی مانند است. در مورد تعداد افراد حاضر، شنیده های من از موارد روزهای پیش، اعداد حیرت انگیزی مثل یک میلیون و نیم میلیون را نشان می داد، ولی آن چه دیروز دیدم، اگرچه خط کش مشخصی برای اندازه گیری اش در دسترس ام نبود، قطعآ حتی نزدیک به یکی از اعداد بالا هم نیست. شاید حداکثر چند ده هزار نفر دیروز در میدان توپخانه گرد هم آمده بودند. ممکن است این جمعیت، در مقایسه با روزهای پیش، کم تر شده باشد، نمی دانم، من روزهای پیش را ندیده ام. ولی دیروز جمعیت خیلی کم تر از چیزهایی است که من شنیده بودم.

من هنوز نمی توانم با قطعیت بگویم که در انتخابات ٢٢ خرداد تقلب گسترده و معنا داری صورت گرفته است. این که احساس ام چیست کافی نیست. از طرفی، اگر جمعیت رای دهنده به موسوی هم پوشانی نزدیک به کاملی با آدم های راهپیمایی های این روزهای شهرهای ایران داشته باشد، بیش از پیش احتمال تقلب برای ام کاهش می یابد. ممکن است موسوی، علیرغم همه تلاش های اش، در جذب آرای طبقه فرودست موفق نشده باشد، و اگر این باشد، باید دید نسبتِ فرودستان به طبقه متوسط/مرفه در جامعه ایرانی به چه صورت است.

تقلب گسترده و سازمان یافته البته یکی از فرضیات قوی است که در ذهن من شکل گرفته است. فرضیه دیگر، ولی، شکاف بسیار بسیار عمیقی است که بین دو طبقه اجتماعی در ایران ایجاد شده، و در چهار سال گذشته به شدت تقویت شده است. شکافی که هم زمان با حذف طبقه متوسط از مدیریت کلان کشور، و تحقیر رسانه یی آن ها طی سال های گذشته، چنان تلخی و نفرت ی را در این (شاید) اقلیت بزرگ تولید کرده که به هیچ وجه نمی توانند ادامه این وضع برای حداقل چهار سال دیگر را باور کنند. حتی اگر به آن ها ثابت شود که اقلیت جامعه خویش اند.

قابل تصور است که در یکی دو روز آینده، همین تجمعات مدنی خیابانی هم برچیده خواهد شد و زندگی روزمره ما مردم ایران باز به روال سابق باز خواهد گشت. بازگشت به زندگی، این بار ولی، پس از این فقدان و سوگواری یک هفته ای، برای طبقه متوسط با یک سرخوردگی و افسردگی عمیق همراه خواهد بود. زخم های عمیق ی که اگر چه فعلآ فراموش خواهد شد، ولی ناامیدی و بدبینی حاصل از آن، در همان زندگی روزمره نیز خود را نشان مان خواهد داد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :میان اخبار


٩٣٨

از بازی ایران/کره جنوبی در خانه حریف حدود بیست دقیقه ای گذشته است. دست بند «سبز» رنگی که کریمی، نکونام، کعبی، و احتمالآ دیگرانی که هنوز در فریم های دوربین نیامده اند بر یک یا هر دو دست شان بسته اند، شگفت زده ام کرده است. باور نمی کنم این خواسته بخشی از ایرانیان برای «تغییر» تا چنین عمقی ریشه دوانده باشد. تحسین شان می کنم، هوشمندی شان را و هم شرافت شان را، که اجازه نمی دهند از فوتبال شان و عشق شان به خانه شان، تلویزیون غیر حرفه ای جمهوری اسلامی به نفع دولتِ مظنون به کودتا استفاده سیاسی برد.

دوستان، این هم یکی از همان « آپشن های مدنی و قانونی» ست که در مطلب قبلی به آن ها اشاره کرده بودم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :میان اخبار


٩٣٧

من فکر می کنم قبل از هر چیز باید اثبات کرد که در انتخابات تقلب شده. فعلآ که چنین چیزی اثبات نشده. معترضین به نتایج انتخابات به جز یک سری فرضیات و داده های پراکنده، استدلال محکمه پسندی ارایه نکردن.  برخی از این داده ها، البته، کاملآ قابل توجه هستن و تردید در مورد سلامت انتخابات رو افزایش می دن، گاهی خیلی زیاد هم افزایش می دن. برای من، به طور مشخص، شکل و ساختار غیر معمول اعلام نتایج در نیمه شب جمعه و بامداد شنبه کاملآ عجیب به نظر می رسه و فرضیه تقلب رو کاملآ جدی می کنه. ولی این کافی نیست. از طرفی، سنگ پرانی و آتش بازی های خیابانی هم- اگر خوش شانس باشیم- چیزی رو جایی تغییر نمی ده. البته باید ترسید از روزی که این سنگ پرانی ها به تحقق مطالبات سبزپوش ها منجر شه. قدرت کسی که با خشونت و قانون شکنی به قدرت می رسه را چه کسی قراره کنترل کنه؟

برای کسانی که فکر می کنن تقلب شده، بهتر اینه که از هر طریق علمی و مستند که می تونن این موضوع را اثبات کنن. اصلآ ممکنه در جریان این بررسی، فرضیه تقلب رد، و کل این اعتراض ها به جریانی پوچ و حماقت ی دسته جمعی بدل شه.

اگر فرضیه تقلب اثبات شه، اون وقت به درد بخور ترین روش برای ایجاد فشار به دولت برای عقب نشینی، استفاده از آپشن های مدنی و قانونی ست که در اختیار شهروندان است. فقط یکی از ده ها آپشن مدنی موجود رو مثال می زنم: طرفدارهای موسوی احتمالآ ادعا می کنن که او در تهران چهار، پنج میلیون رای آورده ، خوب اگر فقط نیمی از آدم هایی که به موسوی رای دادن، بدون این که مطلقآ قانون شکنی کنن، از آپشن در خانه ماندن و سر کار نرفتن استفاده کنن، فکر می کنید چقدر طول می کشه که خواسته شان برای تکرار انتخابات محقق شه؟ این فقط یکی از ده ها روش اعتراض قانونی ست.

خشونت و قانون شکنی های خیابانی بسیار خطرناکه، و اگر هم به تغییری منجر بشه، بعید می دونم اون شرایط جدید با کیفیت تر از شرایطی باشه که الان درش قرار داریم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :تحلیل


٩٣۶

چند روزی بیشتر تا برگزاری دهمین انتخابات ریاست جمهوری در ایران نمونده، و به نظر من فضا به شکل کاملآ بی سابقه ای انتخاباتی شده. اتفاقات بی نظیر زیادی در این چند روز افتاده و بحث های زیادی در گرفته. من نمی خوام وارد این بحث ها شم. فقط می خوام نتیجه رو پیش بینی کنم. از طرفی، پیش بینی شفاهی ارزشی نداره؛ پیش بینی باید تاریخ دقیق داشته باشه و به صورت مکتوب ثبت بشه، که بعدآ بشه به قدرت یا ضعف اش استناد کرد. دوستان رو هم دعوت می کنم همین جا یا در وبلاگ های خودشون نتیجه این بازی، که حالا دیگه کم کم خیلی هم جذاب شده، رو پیش بینی کنن.

پیش بینی من، البته با فرض برگزاری انتخابات در روز ٢٢ خرداد ١٣٨٨ و با در نظر گرفتن همه خطاهای کوچک و بزرگ اجرایی و نظارتی، اینه که میر حسین موسوی در دور اول و با حدود ٢٠ میلیون رای رییس جمهور ایران می شه.

در مجموع بین ٣٠ تا ٣۵ میلیون نفر هم در این انتخابات شرکت خواهند کرد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :میان اخبار


٩٣۵

مطلب قبلی را کاملآ نادیده بگیرید: من به مهدی کروبی رای خواهم داد.

دلایل ام را این جا لیست می کنم:

یک. هر چه صبر کردیم موسوی حرف دقیق بزنه، از کلی گویی دست برداره و مطالبات مشخصی رو مطرح کنه این اتفاق نیفتاد که نیفتاد. آخرین امیدِ خیلی ها، نطق های تلویزیونی کاندیداها بود که اون جا هم موسوی واقعآ در مقام یک عوام گرای محض ظاهر شد.

دو. من به کسی رای می دم که من رو نمایندگی کنه و دغدغه های طبقه اجتماعی من رو مطرح کنه، این یک دو دو تا چهار تای ساده هست در هر انتخاباتِ حتی اندکی دموکرات. موسوی، ولی، ظاهرآ تمایل و کششی به طبقه متوسط شهری نداره، و هنوز ذهن اش و نگرانی اش متوجه «مستضعفین» و «عدالت» و «مدرسه بسیج» ست. اگر نطق های  موسوی  که جمعه شب در شبکه یک سیما و دوشنبه در رادیو پخش شد رو دیده/شنیده باشید، حتمآ با من موافق هستید که چه کسانی رو مخاطب قرار داده بود.

سه. من حس تاسف عمیقی دارم که بعد از گذشت ١٢ سال از دوم خرداد ٧۶، شعارهای تشکل های وصل به اون جریان، از «جامعه مدنی» و «قانون مداری» خاتمی در آن سال، و «حقوق بشر» و «مدیریت علمی» مصطفی معین در ٨۴،  به شعار گنگ و جهان سومی «عدالت» و شعار غیر واقعی و آرمانی «دفاع از مستضعفین» و «بازگشت به ارزش های انقلاب» در سال ٨٨ تقلیل پیدا کرده. موسوی ابدآ نه از جامعه مدنی می گه، نه از حقوق بشر و نه از مدیریت علمی. فقط گاهی یک گریزی به «قانون» می زنه که برای اون هم هیچ راهکار عملی و شفافی رو توضیح نمی ده. موسوی، بر اساس چیزهایی که می گه، هیچ نسبتی با برنامه های خاتمی و معین، و مطالبات جامعه مدنی ایران نداره.

چهار. یکی از دلایلی که در چند ماه گذشته باعث می شد موسوی نسبت به کروبی انتخاب بهتری باشه، حمایت اکثر تشکل های اصلاح طلب بود. حمایت سریع مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب کافی بود که آدم دیگه به کروبی فکر هم نکنه. ولی واقعیت اینه که حتی در همون بیانیه های این دو حزب،  دلیل حمایت از موسوی شانس بیشتر این آدم برای انتخاب شدن بیان شده، و نه مطلوب تر بودن اش. از طرفی، موسوی تلاش واضحی می کنه خودش رو غیر متصل به این جریان ها یا هر جریان اصلاح طلب دیگه ای نشون بده. من فکر می کنم این دو تشکل عجله کردن، و اگر قرار بود الان انتخاب کنن، خیلی بعید بود برن پشت سر موسوی. اشتباه بزرگ مشارکت این بود که بدون این که امتیاز بگیره رفت پشت سر موسوی. کاری که تحکیم وحدت نکرد، و بعد از مذاکرات فراوان و دریافت حداقلی از تضمین ها، از کروبی حمایت کرد. این رو هم اضافه کنم که جریان اصلاح طلبی ایران نباید سرنوشت خودش رو به کسی گره می زد که خجالت می کشه خودش رو اصلاح طلب بنامه. این دستپاچگی و عجله مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی، عملآ از این چیزی هم که بودن منزوی ترشون می کنه.

پنج. موسوی خودش رو «اصلاح طلب اصول گرا» می خونه: یکی به نعل می زنه، یکی به میخ. می خواد هر دو طرف رو داشته باشه و خوب طبیعتآ مجبور خواهد بود به هر دو طرف اندکی باج بده. من نمی خوام کسی رو انتخاب کنم که به اصول گراها باج میده. خاتمی هشت سال باج داد نتیجه اش شد احمدی نژاد. دقت کنید حتی نشد ناطق نوری، شد احمدی نژاد. روش خاتمی با هر استانداردی که اندازه گیری کنید، یک روش شکست خورده محسوب میشه، مگر این که هنوز این قدر نوستالژی دوم خرداد برامون پر رنگ باشه که حاضر باشیم رسمآ حماقت کنیم ولی روش دولت خاتمی رو به نقد نکشیم. تازه خاتمی به لحاظ فکری آدم به روزی محسوب میشه، که روش ها و تاکتیک هاش غلط بوده، ولی موسوی که اصلآ به لحاظ فکری هم «اسلام ناب محمدی» دغدغه اصلی اش ست.  به این فکر کنید که در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، یکی از نامزدها بیاد بگه من هم دموکرات ام، هم جمهوری خواه! فکر می کنید جامعه چه واکنشی نشون میده؟

شش. موسوی هنرمنده. این باعث می شه من بیشتر از کروبی دوست اش داشته باشم. به نظرم غیر از هنرمند بودن، روحیه هنری هم داره، این که آدمی ٢٠ سال بره در خلوت و سکوت، هیچی نگه، بعد از ٨ سال نخست وزیری، تمایل و کشش و تلاش ی برای به دست آوردن قدرت انجام نده، همه از یک روحیه هنری بر می آد. روحیه ای که با بده بستان ها و خرد ورزی های رایج دنیوی میونه ای نداره. این دقیقآ چیزی ست که این آدم رو، علیرغم جذاب تر شدن و احتمالآ شریف تر ماندن، برای کار جدی در بالاترین سطح مدیریت کشور نالایق می کنه. ما به یک آدم کاری، عمل گرا، و دنیا گرا نیاز داریم. کسی که بتونه محاسبه کنه و برای پیشبرد اهداف امتیاز بگیره.

هفت. موسوی رزومه کاری بسیار مبهمی داره. او در سال هایی نخست وزیر ایران بوده که کمتر ایرانی ای میتونه بازگشت به آن سال ها را تصور کنه بی آن که تن اش بلرزه. چیزهایی در آن سال ها اتفاق افتاده که زیبنده انسان نیست. موسوی باید توضیح بده که در آن سال ها چه می کرده. بعیده موسوی نقش مستقیمی در بگیر و ببندهای دهه ۶٠ داشته باشه، ولی  اگر با بسیاری از آن خشونت ها مخالف بوده باید این را بیان کنه. اون نمی تونه از ما درخواست رای کنه، ولی از پاسخ گویی به پرسش های ما سر باز بزنه. او حتی ممکنه تغییر کرده باشه، ممکنه در آن زمان اندکی هم آلوده شده، ولی امروز مرد دیگری باشه، از نظر من در چنین حالتی هم شاید بشه به او رای داد، ولی به شرطی که از گذشته خودش اظهار ندامت کنه. چیزی که تاسف آوره  این که موسوی نسبت به دهه ۶٠ تعلق عاطفی داره و بر اساس چیزهایی که در این چند ماه گفته رویا ی اش هم بازگشت به ارزش های آن دوران است.

هشت. کروبی در رزومه اش نمایندگی مجلس از همه چیز بیشتر به چشم می آید. بزرگترین مقامی که داشته به واسطه رای مستقیم مردم بوده، و ریاست بهترین و جسورترین مجلس سی سال گذشته یعنی مجلس ششم را به عهده داشته. موسوی اولین باری ست که در انتخاباتی شرکت می کنه. کروبی بیشتر در بازی دموکراسی شرکت کرده و درک اش از سیاست مدرن احتمالآ بالاتره.

نه. نمی تونم آدم های دور و بر کروبی را نادیده بگیرم. کروبی اگر انتخاب شه کرباسچی می شه معاون اول اش. کرباسچی آدم کار است. کار جدی و به در بخور بدون این که فلسفه بافی کنه. کروبی بسته ای است حاوی مهاجرانی، سروش، کدیور، ابطحی، قوچانی، زید آبادی، عبدی، بابک احمدی، و دیگرانی از همین طیف. دقت کنید که کروبی عملآ متاثر شده از این آدم هایی که نام بردم. کرباسچی اسمش میشه معاون اول، ولی در عمل شک نکنید که بالاتر از رییس جمهور، میشه مرد شماره یک دولت. بد نیست کیفیت طرفداران کروبی را با کیفیت طرفداران موسوی مقایسه کنیم. در حال ی که غالب طرفداران موسوی دانشجوها و جوانان بیست تا بیست و پنج ساله هستند، دور کروبی بیشتر آدم های سرد و گرم چشیده، میان سال، زندان رفته، و عمل گرا به چشم می خوره.

ده. خاتمی یک سیاست مدار تاریخ گذشته است. ارجاع ما ایرانی ها به گذشته را درک نمی کنم. خاتمی هر چه بود و هر چه کرد دوران اش تمام شده. نوستالژی خاتمی و دوم خرداد داشتن محترم است. ولی اگر این نوستالژی بخواد مبنای تصمیم گیری برای آینده بشه واقعآ باید نگران بود. امروز روز دیگری است.  این که خاتمی حمایت می کنه، من را، بیش از ترغیب به موسوی، نگران می کنه.

یازده. در بیشتر جاهای دنیا، وقفه در رزومه کاری به شدت به اعتبار حرفه ای شخص لطمه می زنه. این که کسی بیست سال کار نکرده باشه و حالا برای شغلی درخواست بده، همه هم برن به حمایت اش، خودش هم باورش شه چه خوب که بیست سال نقاشی می کردم. حالا هم که یک نسل عوض شده و کسی چیزی یادش نیست. این یک فاجعه است به نظر من. موسوی بیست سال است که در عمل فقط کار هنری می کنه، آخه کجای دنیا چنین کسی می تونه برای بالاترین رده شغل سیاسی و مدیریتی درخواست بده؟!

دوازده. کروبی به لحاظ فعالیت مرتبط، نقطه مقابل موسوی است. در همه این سال ها فعال بوده، و بر خلاف موسوی که سه ماه است یادش افتاده که می خواهد رییس جمهور ایران شه، از تیر ماه ٨۴ فعالیت اش را برای انتخابات دهم آغاز کرده.

سیزده. از امتیازات موسوی زهرا رهنورده. این رو قبول دارم، ولی یک نکته رو هم باید اضافه کنم که شواهد حکایت از این داره که موسوی و زهرا رهنورد تفاوت هایی با هم دارن و نمی شه به صرف همسری چون زهرا رهنورد داشتن، نتیجه گرفت موسوی گزینه بهتری برای پیش بردن جنبش برابری جنسیتی ایران باشه. به طور نمونه، در مراسم دوم خرداد، موسوی با بهانه سفر استانی شرکت نکرد، در صورتی که اون مراسم خیلی قبل تر از سفر اصفهان برنامه ریزی شده بود و موسوی احتمالآ به خاطر پیش بینی اش از تند روی های اون جمعیت بیست هزار نفری ریسک  این که طرفداری بخشی از مذهبی ها رو از دست بده در نظر گرفت. این غیر از دهن کجی به اون همه سیاهی لشگر سبزپوش، نشون دهنده تفاوت های شخصیتی بین میر حسین و همسرش میتونه باشه. اتفاقآ در مورد حقوق برابر، من همون یک وزیر زن در کابینه، که کروبی قول اش رو داده، هرچند کلآ اتفاقی بیشتر نمادین خواهد بود، رو تاثیر گذار تر می دونم تا زهرا رهنوردی که به احتمال زیاد بعد از انتخاب موسوی از حد مشاور خانگی رییس جمهور ایران فراتر نخواهد رفت.

چهارده. این که تیم کروبی، از جمله عباس عبدی، با BBC فارسی مصاحبه، و حتی رییس ستاد کروبی در شیراز با عکسی کروات زده با BBC گفتگو می کنه رو ابدآ نمی شه دست کم گرفت. در شرایطی که موسوی حتی می ترسه با ملی مذهبی ها وارد دیالوگ بشه.

پانزده. در مورد برنامه های اقتصادی مطرح شده از سوی کروبی و موسوی، به نظر شما کدومشون به جذب سرمایه خارجی، و ایجاد احساس امنیت در سرمایه دارهای داخلی بهتر کمک می کنن؟ موسوی که مستقیم در برنامه جمعه شب، سرمایه دار رو خدمت گزار مستضعفین می نامه، یا کروبی ای که در برنامه سه شنبه شبکه چهار ورود سرمایه خارجی به ایران رو غیر از فایده اقتصادی، شامل ورود فرهنگ مدیریتی غیر ایرانی و بهبود وضع مدیریت داخلی می دونه؟ با خودمون رو راست باشیم، در حوزه اقتصاد، دقیقآ چه فرقی هست بین احمدی نژاد و موسوی؟

شانزده. افسانه ای که از قبل از عید شروع شد و دهن به دهن چرخیده و این روزها طرفدارهای موسوی هم خیلی ازش استقبال می کنن اینه که حضور کروبی و موسوی با هم، شانس انتخاب احمدی نژاد رو افزایش میده. اگر کمی در مورد قوانین مربوط به انتخابات آگاهی داشته باشیم، مثل برق می فهمیم که مطلقآ چنین چیزی نیست و به خاطر قانون پنجاه درصد به علاوه یک، که برای انتخاب شدن ضروری ست، مجموع آرای کروبی و موسوی و رضایی- و نه آرای کسی از اون ها که بیشتر طرفدار داره- است که تعیین می کنه احمدی نژاد انتخاب می شه یا این که انتخابات به دور دوم می ره. اگر آرای کروبی+رضایی+موسوی از پنجاه درصد بیشتر بشه، احمدی نژاد پیروز نمی شه. حالا اگر فرضآ کروبی به نفع موسوی هم کنار بره، آن وقت موسوی+رضایی باید از پنجاه درصد بیشتر بشه که احتمال اش کمتره. این افسانه رو همون «سبز پوش» هایی راه انداختن که باز مشابه بهمن ۵٧ و خرداد ٧۶ احساس رو بر خرد و منطق ترجیح می دن، و علیرغم همه تجربیات این سه دهه کماکان می خوان از طریق «خلق حماسه» مملکت رو اداره کن. 

هفده. همه نشانه ها حکایت از شکست احمدی نژاد داره. لازم نیست شروع کنم این نشانه ها رو لیست کنم. الان موضوع اصلی رقابت بین کروبی و موسوی ست. حیفه حالا که موسوی تنها گزینه ما نیست، بدون فکر کردن و امتیاز گرفتن به «جنبش سبز» بپیوندیم. میشه عقلانی تر بود و وارد اظهار نظرهای پوپولیستی و غیر علمی نشد. میشه به کسی که حاضر نیست به ما امتیاز بده، و بخشی از مطالبات مون رو محقق کنه رای ندیم. این کاملآ امکان پذیره. کروبی داره با ما معامله می کنه، امتیاز میده، از ما رای می خواد، در صورتی که موسوی می خواد با درست کردن جنبش ی احساسی مفت مفت رای جمع کنه، بعد هم که شد رییس جمهور صداقت اش رو به رخ مون بکشه که به ما قولی نداده بود که ما انتظاری داشته باشیم. این که کروبی کرباسچی رو می کنه معاون اول، یعنی داره به مردم امتیاز میده، این که بیانیه حقوق شهروندی صادر می کنه، در شرایطی که چنین چیزی می تونه در تقابل با حاکمیت قرارش بده، یعنی این که داره به ما امتیاز میده. مهم نیست کروبی چه تیپ آدمیه، یا این که تحصیل کرده نیست، یا این که حرف زدن اش مثل آدم حسابی ها نیست، مهم اینه که احتمال بیشتری هست که ما رو به خواسته هامون برای داشتن جامعه ای مدرن نزدیک کنه. کروبی بازی سیاست رو یاد گرفته، این اون آدم گذشته نیست، این رو در عمل داره نشون ما میده. در صورتی که موسوی، در عمل که هیچی، در کلام هم ذره ای تغییر نکرده.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :تحلیل