٧٩۵

امشب برق که رفت، رفتیم «پیتزا پنتری» در خیابانِ ویلایِ جنوبی، که غذاهایِ مکزیکیِ بی نظیری دارد با حدودِ ۴٠ سال سابقه، و قیمت هایی بسیار منطقی. بارِ دومی بود که آن جا می رفتیم. از تجربه کردنِ آن پشیمان نخواهید شد. در ضمن، «بونوئل اسپشال» و «تریستانا» را به عنوان غذاهای اختصاصیِ این رستوران توصیه می کنم، به شرط آن که فلفلِ خیلی زیادِ آن مزاحمت ایجاد نکند برا تان.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :خوردنی و آشامیدنی


٧٩۴

برق که می رود، حس می کنم به من اندکی بی احترامی شده است.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۷۹۳

جایی خواندم چیزی شبیه به این که زناشویی معمولآ تئاتری ست که از پشت صحنه آن به ندرت خبرِ درستی داریم. اگر این فرض درست باشد، من نمی دانم چه لزومی دارد پشت صحنهِ زندگی زناشوییِ انسان ها مخفی بماند، و یا تلاش شود گزارشی غیر واقعی از آن داده شود. شناختِ شهودی ام می گوید همه زندگی هایِ زناشوییِ تاریخ، از یک یا تعدادِ اندکی مدلِ سادهِ قابلِ تعمیم به غیر فراتر نمی رود؛ به این معنی که همه آن چه در زناشویی تجربه می کنیم، چه لذت ها و چه رنج های مرتبط به آن، بسیار نزدیک به همان چیزی ست که دیگرانی که با ما ویژگی هایِ قابلِ اندازه گیریِ نزدیک تری دارند و در زناشویی هستند، تجربه می کنند. این ادعا را احتمالآ بتوان از طریق پرسشنامه سنجید و درباره آن به نتایج علمی هم رسید. اگر این فرضیه درست از آب در آید، با مشاهدهِ شاخص هایِ عینیِ یک رابطه، تا حدود زیادی پیداست که فلان زندگی زناشویی دقیقآ چه رنج ها و چه لذت هایی دارد، و این که بازیگرانِ آن در صحنه روابط اجتماعی بخواهند آن را چیزی خلاف واقع نشان دهند به نظرم کمی مضحک به نظر می رسد. جنبه دیگری نیز بر این موضوع هست، و آن این که اصلآ اگر پرده ای که صحنه بازیِ اجتماعی ما را از وقایع پشت پرده آن جدا می کند کنار زده شود، دقیقآ چه اتفاق ناگواری خواهد افتاد که از ترس آن، چنین پرده ای انسان ها را به بازیگرانِ صحنه تئاتر مبدل ساخته است؟ اگر همهِ این بازی های رویِ صحنهِ آدم هایِ مختلف، پشتِ صحنه هایِ مشابه یا نزدیکی داشته باشد چه؟ آیا بسیاری از آن چیزهایی که رنج مان می دهد برای مان طبیعی جلوه نخواهد کرد؟ و در نهایت، آیا تساهل مان در برابرِ رنج زیستن افزایش نخواهد یافت؟ چیزی شبیه همان حس لذت بخشی که پس از همزاد پنداری مان با شخصیت های یک داستان یا فیلم سینمایی سراغ مان می آید. به نظرم در آکواریوم زندگی کردنِ انسان ها آن ها را باور پذیر تر می سازد، و این موضوع با همه هزینه ها و دشواری هایی که خواهد داشت، حداقل فایده اش این است که زندگی را برای هم نوعان شان تحمل پذیر تر خواهد نمود.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


٧٩٢

دریاچه سد زاینده رود، تیر ١٣٨٧

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تک عکس


٧٩١

به نظرم، مرگ آن قدر بزرگ هست که زندگی در سایه اش گم باشد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ریز نوشته


٧٩٠

چوب پنبهِ سر ِ بطری هم از واقعیت های در حال نابودی ست. قضیه این بود که دی روز برایِ خریدِ چوب پنبهِ سر بطری تمام بازار اصفهان را زیر و رو کردم، از سپه به تلفنخانه و از لابه لای مغازه های کاغذ فروشی و صنف لوازم التحریری ها که گذشتم، از انتهای شمالیِ چهار باغ پایین سر در آوردم و بعدِ گذر از چهار راه تختی به خیابان عبدالرزاق سر زدم.  فقط یک مغازهِ عطاری در چهار سوق مقصود میدان شاه بود که چند نفری به آنجا ارجایم داده بودند، که می گفتند او ممکن است داشته باشد. آن جا رفتم، شیشه ای نشان ام داد که درون ش چیزی حدود حداکثر ١٠٠ تا چوب پنبه سایز معمولی بود، بعد به تفصیل گفت که چوب پنبه دیگر نیست و سی سال است که وارد نشده، و این که  انحصار تولید آن در اختیار اسراییل بوده، و اصلآ این روزها استفاده ای هم ندارد، و به هر حال چون عتیقه است و کسی هم ندارد، او هم پنج تا به من می فروشد حداکثر، فقط که کارم راه بیفتد. بقیه را می خواهد، که مغازه جنس را  داشته باشد، برای قشنگی. بسیار چانه زدم، کمی قیمت را بالا بردم، ولی در نهایت هر چه کردم ٢٠ تا بیشتر نتوانستم بخرم،‌ روی هم رفته به قیمت ٢۵٠٠ تومان.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٧٨٩

برای درخواستِ گواهینامه المثنی،‌امروز به یکی از این دفاترِ خدماتِ نیرویِ انتظامی مراجعه کردم، در خیابانِ آمادگاهِ اصفهان،‌مجتمعِ تجاریِ گلدیس. قرار شد از یک هفته تا حداکثر یک ماهِ دیگر، گواهینامه ام به نشانی ام ارسال شود. اکنون احساس خوبی دارم. نکته فلسفی اش این که اگر گواهینامه ام را از ابتدا گم نکرده بودم، دیگر اصلآ مجبور هم نبودم امروز به یکی از این دفاترِِ خدماتِ نیرویِ انتظامی مراجعه کنم. اگر مجبور نبودم امروز به یکی از این دفاترِ خدماتِ نیرویِ انتظامی مراجعه کنم، اکنون به خاطرِ آن احساسِ خوبی هم نداشتم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٧٨٨

دیگه حالا نهایت اش هم اینه که آدم در زندگی اون هواپیمای ایرانسل رو برنده می شه!

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ریز نوشته


٧٨٧

به گمان من موضوع آنقدر ها هم دشوار نبود که می گفتند. مثل رانندگی بود، اول اش کمی سخت است و حتی آدم پیش خودش می گوید این آدم ها که این همه خوب می رانند بی آن که خسته شوند، آخر مگر می شود که من هم روزی در این سطح باشم و برانم بی آن که حتی ذره ای خسته شوم؟ پریروز بود که علی به من زنگ زد. پرسید امتحانات ات تمام شده که به صرف یک لیوان چای هم که شده بیایم یک سر خانه تان با هم گپی بزنیم. گفتم: علی جان! حالت خوب است؟! من سال ٨۴ فارغ التحصیل شدم! حواست کجاست؟ امتحان کجا بود بابا جان؟! گفت: ای بابا، ما را گرفتی پایین جان! گفتم: چطور؟ گفت: حالا می گویم. گفتم: بگو. گفت: دی شب رفته بودم میدان ولی عصر، همان که پایینِ ونک است. می خواستم برم سینما فیلم انعکاس را ببینم. همان که مهناز افشار در آن است. گفتم: بابا هر لحظه تلویزیون را روشن کنی می گوید اسمش را، و این که چه اسم قشنگی دارد هم! علی خنده اش گرفت. ادامه داد: خلاصه سینما قدس در ذهن ام بود که بروم برای نزدیک ترین سانس بعد از ٨ شب. گفتم: خوب؟ یک کم مکث کرد و گفت: خلاصه، میدان ولی عصر بودم که بی آن که در پایین ترین لایه های ذهن ام هم تصورش را بکنم، ناگهان بگو کی را دیدم؟ گفتم: بگو دیگه! اه! کردی ما رو! گفت: حدس بزن. گفتم: ببین من حوصله این بازی های بیست سوالی را ندارم. نمی گویی، قطع کنم. گفت: باشه بابا، باشه. می گویم. شادی را دیدم. این را که گفت گیجِ گیج با خودم فکر کردم، خوب حالا من چه بگویم که هم مودبانه باشد و ورود به حریم شخصی اش محسوب نشود و هم این که بحث ادامه یابد. یه  دفعه مثل همه موقع هایی که می خواهی واکنش واقعی ات را به تاخیر بیندازی گفتم: جدآ؟ شوخی می کنی! گفت: نه! خودِ خودش بود. شادی را دیدم. در ضلع جنوب شرقی میدان ولی عصر، همان موقع که داشتم میرفتم آن طرف خیابان که بلیط بخرم برای همان فیلم مهناز افشار. حالا من مانده بودم چه بگویم. البته چیزی نگفتم. خودش گفت: انتظار نداشتی که بروم جلو سلام علیک کنم؟ گفتم: والا! گفت: تنها بود. یک کیف ِ سرمه ای دستش بود. یک مانتوی نسبتآ کوتاه، در حدی که کارش به گشت ارشاد نکشد پوشیده بود و ساعتی که من به او داده بودم به مناسبت قبولیش در فوق لیسانس هنوز دستش بود! گفتم: تنها بود؟ گفت آره. من چیزی نگفتم. طبیعتآ علی باید ادامه می داد بحث را. آخه مردک خودش شروع کرده بود. من هم البته بد رقم کنجکاو بودم بدانم با هم اصلآ حرفی زده بودند یا نه، و این که حس علی چه بر سرش آمده و این که الآن اوضاعش خراب نباشد و اینها. ولی خوب من قاعدتآ باید سکوت می کردم که خودش خواست چیزی بگوید. علی ادامه داد: خیلی دوست داشتم بروم جلو. ولی به هر حال نرفتم و زیاد طول نکشید که مطمئن شوم دیگر حتی اگر بخواهم بروم هم او آنجا نیست. مسیری که میرفت به سمت کریم خان بود انگار. به هر حال غیب شد. سردم شد! گفتم: ای بابا! علی چیزی نگفت برای حدود ١٠ ثانیه. تایم نگرفتم البته، ولی فکر کنم ١٠ ثانیه بعد خودش صحبت را شروع کرد. پرسید: پایین جان، راستی بهت زنگ زدند از تلویزیون؟ گفتم هنوز که نه. البته خودشان گفتند تا مرداد خبر میدهند. من هم فعلآ منتظرم. پیش بینی خودم این ست که میشود این قضیه. خیلی خوش بین هستم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٧٨۶

* تعریفِ واژه، از ویکی پدیا 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :عکس- مجموعه


٧٨۵

تهران، گورستانِ رویاهایِ دورانِ دانشجوییِ من بود. 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٧٨۴

از ویژگی های انسان، یکی هم این است که مود دارد. احتمالآ فقط میزانِ آن در افراد مختلف اندکی فرق می کند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ریز نوشته


٧٨٣

یکی از دستگاه های خودپردازِ سیارِ بانکِ اقتصاد نوین در شهرکِ غرب، بلوار درختی، متصل به شبکه شتاب، ۴٠ هزار تومان از حساب ام کم کرد، بدون این که ریالی به من پرداخت کند. برای پیگیری به یکی از شعب بانک ملی رفتم و صورت حساب گرفتم. در لیست برداشت ها، ۴٠ هزار تومان به عنوان «برداشت از حساب از طریق دستگاه خود پرداز» به تاریخ امروز از حساب ام کم شده بود. فعلآ در حال پیگیری هستم.

پی نوشت: بعد از ساعت اداری، مجدد حساب ام را چک کردم، ۴۰ هزار تومان به حساب برگشته بود!

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٧٨٢

(درباره عکس، درباره عکاسی-۱٧)

اگر کنتاکتِ فریم های قبل و بعدِ یک شاهکارِ عکاسی را ببینیم، احتمالآ آن شاهکار از چشم مان خواهد افتاد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :درباره عکس، درباره عکاسی


٧٨١

کشوری که من در آن زندگی می کنم، جای زندگی نیست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ریز نوشته


٧٨٠

رادیو پیام خوبه.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ریز نوشته


٧٧٩

کسی گناه کار نیست، انسان ها حداکثر مجرم اند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ریز نوشته


٧٧٨

* تعریفِ واژه، از ویکی پدیا 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :عکس- مجموعه


٧٧٧

* تعریفِ واژه، از ویکی پدیا 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :عکس- مجموعه


٧٧۶

در زناشویی، می توانیم از خود بپرسیم که اگر همه رازها مان را به همسر مان بگوییم، آیا او باز هم با ما مدارا خواهد کرد؟ از آن سو، اگر همه رازهای همسرمان را بدانیم، آیا بر همه سال هایِ احتمالآ هدر شده ای که با او زندگی کرده ایم، نخواهیم گریست؟

پی نوشت: «The Moment of Truth» را حتمآ باید دید، چهارشنبه شب ها، شبکه MBC4

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :تحلیل


٧٧۵

تمرکز آدمی که کم می شود، کار زیادی از او نمی آید.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ریز نوشته


٧٧۴

یکشنبه ٩ تیر ١٣٨٧ و پایان یورو ٢٠٠٨  و قهرمانی اسپانیا و شکست ژرمن ها در فینال...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :میان اخبار


٧٧٣

خواب دیدم بابتِ وبلاگ نویسی به من پول می دادند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ریز نوشته


٧٧٢

حامله شدنِ انسان ترسناک است.  این که روزی پدرم- خواسته یا ناخواسته- در ارضای نیاز جنسی اش مادرم را حامله کرده و آن من شدم، من را به آنها ذره ای بدهکار که نمی کند هیچ، همین به تنهایی اگر بود نفرتی عمیق نسبت به آن دو در من به جا می گذاشت. چیزی اگر هست، که در مورد شخص من البته تصادفآ این گونه بوده، همه روزها و شب هایی ست که به خاطرم از زندگی شان گذاشتند و باز همه دقایق و ثانیه هایی ست که از حضورشان به آرامش رسیدم.

فعلآ تهوع شدیدی نسبت به تولید بچه دارم، و نگرانی از این که طبیعت- بدونِ خواستهِ من- بچه ای در پاچه ام کند، به راحتی دارد زندگی ام را مختل می کند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :شخصی


٧٧١

یزد- اردیبهشت ۱۳۸۷

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :عکس- یزد


٧٧٠

فرضیه: اکثر مردانِ کشوری که من در آن زندگی می کنم، هنگام تردد در مکان های عمومی در فصلِ گرما، بوی عرق می دهند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ریز نوشته


٧۶٩

فرضیه: برایِ اکثر زنانِ کشوری که من در آن زندگی می کنم این امری بدیهی ست که شریک جنسی شان موظف ست مخارج زندگی شان را نیز پرداخت کند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ریز نوشته


٧۶٨

یزد- اردیبهشت ۱۳۸۷

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :عکس- یزد


٧۶٧

(درباره عکس، درباره عکاسی-۱۶)

عکس های مستند را باید گرفت، شاید چند سالی هم به پای شان نشست، تا آن گاه که کاملآ جا بیفتند و با تو آن کنند که هیچ نوع شراب هم قادر به انجام آن نیست. فقط در همین عکس های مستند ساده آرشیوهای خانوادگی و عکس های دوستان که گشت می زدم دیشب با مریم، هر دو کاملآ حیران مانده بودیم از همه این تغییرات بی شمار در چهره کسانی که می شناسیم، و شکل چیدمان اشیاء خانه ها، و آن لباس ها که دیگر پوشیده نمی شوند، و آن روابطی که دیگر نیست یا شکل جدیدی دارند. بعضی ها چقدر بزرگ شده اند و آن دیگران چقدر پیر شده اند حالا که مقایسه می کنیم شان با عکس هاشان. و تک و توک افرادی هم که اصلآ دیگر جز در عکس نیستند. و باور راحت تر این که زمان حتمآ می گذرد و هر چیزی که هست روزی نخواهند بود جز در همین عکس های مستند ساده آرشیوهای خانوادگی.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :درباره عکس، درباره عکاسی


٧۶۶

آیا برای همه این است که به سی سالگی که نزدیک می شوند پی در پی خوابِ خانه مادر بزرگ و پدر بزرگ خود را ببینند،‌ با همه شور و زندگیِ در جریانِ آن روزها، در حالی که دیگر هرگز نمی توانند به آن چنگ زنند؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :هی


٧۶۵

به احتمال زیاد، نماز خواندن هم از واقعیت های در حال نابودی ست. 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :ریز نوشته