۶۴۸

Striving for manhood...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۴۷

Neither for nor against anything...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۴۶

عادت غریبی ست که وقتی میخواهیم از یک در داخل یا خارج شویم، می ایستیم و به یکدیگر تعارف میکنیم که «شما اول بفرمایید». گاهی کار به دقیقه هم میرسد و هنوز کسی از در عبور نکرده است.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۶۴۵

با چای، قند نمیخورم. البته به اینکه با چای قند نخورم، تعهدی هم ندارم. دلم بخواهد میخورم، دلم نخواهد نمیخورم. فعلآ که دلم نمیخواهد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تحلیل


۶۴۴

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تک عکس


۶۴۳

من در کشوری زندگی میکنم که مردم ِ آن بسیار دروغ میگویند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۶۴۲

عنوان مجموعه: کسی که به او نزدیک ام
تاریخ عکاسی: ۱۳۸۶-۱۳۸۵
توضیح: تعدادی از عکسهای این مجموعه، قبلآ به صورت تک عکس در وبلاگ منتشر شده بود.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :عکس- مجموعه


۶۴۱

به فکرِ انتقال آرشیو، و ادامه دادن وبلاگ در یک سایت شخصی هستم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۴۰

عنوان مجموعه: محیط زندگی ِ من

تاریخ عکاسی: بهمن ۱۳۸۶

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :عکس- مجموعه


۶۳۹

(در کلاس زبان-۷۷)

معلم زبان بهتر است نسبت به ارزش و جایگاه ِ شغلی که دارد کاملآ آگاه باشد. مبادا پس فردا که برای مهاجرت به جایی خارج از ایران به رزومه کاری نیاز داشت، در پاچه اش شده باشد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :در کلاس زبان


۶۳۸

اصفهان- شهریور ۱۳۸۶

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :عکس- اصفهان


۶۳۷

پرایدی که سه سال پیش خریدم، این روزها حال و روز ِ خوشی نداره. جوش میاره، از سوراخ هاش آب میچکه، و اینطور که میگن واشر سرسیلندر سوزونده. ظاهرآ به خرج افتاده و از این به بعد هر ماه، اندازه یه اجاره خونه باید خرجش کنم. برای من ماشین ِ شخصی در تهران کارکردش خیلی فراتر از صرفآ یک وسیله نقلیه ست. وسیله نقلیه بودن ِ ماشین برای ِ من کارکرد ِ ثانویه اونه، و به همین دلیله که این روزها که باید خرج دوا و درمونش کنم و از این تعمیرگاه به اوون تعمیرگاه ببرمش بسیار نگران هستم. ماشین قبل از هرچیزه دیگه وسیله ای ست که به من حریم ِ شخصی میده موقعی که خانه نیستم. این حریم ِ شخصی به من کمک میکنه مجبور نباشم با آدم های ِ غیر ِ جذاب ِ شهر ِ تهران تعامل داشته باشم. وقتی ماشین دارم دیگه لازم نیست به راننده تاکسی حالی کنم حق نداره وقتی صندلی ِ جلو نشستم یک نفر دیگه رو کنارم بشونه. دیگه ضرورتی نداره موقعی که سوار ِ مترو میشم صدها آدم ِ بی سواد و آلوده و بدبو رو تحمل کنم، و مواظب باشم زیر ِ فشاری که میارن له نشم یا جلوی قطار نیافتم. موقعی که ماشین ِ شخصی دارم، لازم نیست برای گرفتن یک تاکسی تلفنی پای ِ تلفن گدایی کنم، یا بابت یک جابجایی ِ کوتاه ۴۰۰۰ تومان پول خرج کنم. من موقعی که ماشین شخصی دارم شنیدن عزاداری امام ِ هفتم بهم تحمیل نمیشه. از طرفی میتونم به جای شنیدن ِ سخنرانی ِ ۱۲ بهمن ِ آیت الله خمینی در بهشت زهرا، پینک فلوید گوش بدم. روزهایی که پراید رو میبرم بیرون، میتونم بدون ِ اینکه نگران باشم دود ِ سیگار ِ من وارد ریه های کسی بشه، داخل ماشین وینستون لایت روشن کنم. داخل پراید میتونم مجانی دوستان رو ببینم و ساعتها با کاوه بدون ِ اینکه کسی مزاحم باشه، یا خرید ِ قهوه ۲۵۰۰ تومانی رو تو پاچمون کنه، بحث ِ روشنفکری راه بندازم، و عمیقآ لذت ببرم. فقط داخل ِ پرایده که خیالم راحته نیاز ِ جنسی ِ سرکوب شده مردان ِ پایتخت، به شکل ِ متلک، توهین، و مزاحمت ِ کلامی حریم ِ شخصی مریم رو به هم نمیریزه. وقتی داخل ِ پراید هستم لازم نیست به حرفهای انسانِ (احتمالآ) دروغگویی که برای گرفتن چند ده تومان پول برای رفع ِ بدیهی ترین نیازهایش(احتمالآ) به راحتی دروغ میگوید و از بیماری مادر و نسخه ای که نمیداند با کدام پول به دارو تبدیل کند سخن میگوید، گوش کنم. فقط داخل خودروی شخصی ست که چکمه های بلند پیدا نیست و کوتاهی ِ مانتو  نامعلوم ست؛ و میتوان به راه ِ راست هدایت نشد و حتی گهگاه لبی گرفت، لبی تر کرد، و به ریش ِ متعصبین ِ شهر خندید. داخل ِ خودروی ِ شخصی، گِل و خاک و غبار ِ شهر بر لباس ها و کفش هایم کمتر مینشیند، و خاکستری ِِ زندگی ِ انسان ها و سیاهی ِ تهران ِ امروز کمتر عذابم میدهد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۳۶

حال و روزی خنثی دارم، نه خیلی خوبم و نه بد. به طور حتم، به شکلی سیستماتیک از سال ۸۳ حالم بهتره. تا بازگشت به حال ِ خوب ِ سال ۸۰ و سال های قبل تر به نظرم راه زیادی نمونده.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۳۵

اصفهان- شهریور ۱۳۸۶

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :عکس- اصفهان


۶۳۴

(در کلاس زبان-۷۶)

در تدریس خصوصی، مسوءلیت های آموزشی به طور کامل با معلم است؛ و فقط اوست که باید در پایان دوره در قبال تصمیمات ِ آموزشی ِ اجرا شده پاسخگو باشد. در حالیکه در آموزش ِ درون موسسه/مدرسه ای بخش قابل توجهی از مسوءلیت هایِ آموزشی، متوجهِ سازمانِ آموزشی مربوطه است.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :در کلاس زبان


۶۳۳

بسیار بسیار وقتم پر شده. پارسال همین موقع ها چنین وضعیتی بود، که در چرخشی انقلابی به ماه ها خانه نشین شدن ام انجامید. امیدوارم این بار به خیر بگذره.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی


۶۳۲

اصفهان- تیر ماه ۱۳۸۶

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :عکس- اصفهان


۶۳۱

مادر ِ کسانی که در خیابان، کوچه، یا خانه گوسفند قربانی میکنند رو گاییدم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۶۳۰

بعضی ساعت ها فقط ساعت و دقیقه، و بعضی دیگر ثانیه را نیز نمایش میدهند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۶۲۹

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تک عکس


۶۲۸

با امضای قراردادی ۵۰ روزه به یک شرکت ِ تولیدی/تجاری ِ بین المللی پیوستم. در میان همه شغل هایی که تا امروز داشته ام، به این شغل ِ ۵۰ روزه بیش از همه آنها افتخار میکنم. بیش از ۱۰ سال تجربه کار ِ موقت آن هم در حوزه های کاریِ بسیار متنوع و بسیار بی ربط به هم،  همراه با بی کاری هایِ خودخواستهِ بسیار، به من نسبت به کارهایی که قرار است انجام دهم بینشی داده است که در مردم ِ دور و بر خود -حتی افراد ِ با تخصص بسیار-  کمتر مشاهده میکنم. بینشی که به من میگوید کار ِ خوب باید ویژگی های زیر را حتمآ داشته باشد:

۱. کار غالبآ هزینه ای ست که انسان در زندگی پرداخت میکند در ازای مبلغی که در آغاز قرارداد، پایان ماه، و یا پایان ِ انجام کار دریافت میکند. هزینه ای که از دست رفتن ِ وقت، انرژی و نشاط، و (حداقل برای من از همه مهمتر) قدرت ِ خلاقیت و یادگیری را شامل میشود. این هزینه ها آنقدر زیاد هست که برایش پول زیادی طلب کنم. من برای پول کار میکنم. طبیعی ست که بحث های مالی قبل از آغاز همکاری، از همه چیز مهمتر است.

۲. تجربه به من ثابت کرده کاری به دلم مینشیند که در به دست آوردنش مطلقآ از رانت ِ رابطه ها استفاده نکرده باشم. کار برای من اوج لذت اش آن هنگام است که احساس کنم به من شدیدآ نیاز است و شبیه من افراد زیادی نیستند که بتوانند آن کار را به سرانجام برسانند. طبیعی ست که در چنین شرایطی تا جاییکه میتوانم مبلغ را بالا میبرم. برعکس، وقتی کسی به خاطر رابطه خانوادگی/دوستی که با من دارد، مرا به جایی معرفی میکند که آنجا کار کنم احساس پایین بودن میکنم. انگار تازه بدهکار شده ام. در چنین وضعیتی امکان ِ افزایش ِ قیمت هم برای خدمات ِ من نیست.

۳. کار ِ خوب کاری ست که در بخش خصوصی به دست آورده باشم. کار ِ دولتی (حداقل در ایران) حتی در بالاترین سطوح تصمیم گیری نیز، حداقل به دو دلیل نمیتواند برای من کار ِ بی نظیری باشد: یک، اینکه معادله کار/پول در بخش دولتی از مکانیسمی صرفآ اداری تبعیت میکند و نه ارزش و نایابی ِ کار. بسیار اتفاق میافتد که کاری که یک کارمند دولت برایش مبلغ هنگفتی میگیرد در خارج از نظام اداری ذره ای هم خریدار نداشته باشد. من چنین کاری را کم ارزش میدانم حتی اگر درآمد خوبی داشته باشد. به نظرم یک مثال ِ دم ِ دست برای این نمونه کار، کاری ست که مدیران ِ ارشد ِ دولت فعلی انجام میدهند. بیشتر ِ آنها (احتمالآ) غیرمتخصص، غیر حرفه ای، و توسعه نیافته تر از آن هستند که در بازار ِ آزاد بیرون از بخش دولتی بتوانند حتی روزی ِ خود را تامین کنند، در حالیکه الآن احتمالآ حقوقِ دولتی بسیار جذابی دارند.  دوم، اینکه کار دولتی (در سطوح ِ میانی به بالا) را  یک شبه به حکمی سیاسی به دست میاوری و شبی دیگر باز به حکمی ساده از دست میدهی. سطوح ِ پایین تر از بخش ِ میانی هم که اصولآ موضوع بحث من نیست.

۴. کار ِ من باید موقت باشد. زمانی آغاز شود، دوره ای به اوج رسد، و دوره اش که تمام شد، حتمآ کنار گذاشته شود. ادامه دادن به انجام یک کار بعد از پایانِ تاریخ ِ مصرفش آدم را فرسوده و غیر خلاق، و زندگی را سرد و بی هیجان میکند. مهم این است که بفهمم چه وقت تاریخ ِ مصرف کاری که میکنم به اتمام رسیده.

۵. کار باید حداقلی از یک جایگاه ِ اجتماعی مطلوب را به همراه داشته باشد. هرچند در بیشتر موارد میزان ِ دستمزد به تنهایی جایگاه ِ اجتماعی شغل را تعریف میکند، ولی این همیشه هم صادق نیست. به هر حال جایگاه اجتماعی ِ یک پزشک متخصص، حتی وقتی دستمزدش از حاج آقای حجره ای در بازار قیصریهِ اصفهان هم کمتر باشد، باز هم همیشه چیزی بالاتر از میانگین است. (این عامل البته به نظر من قابل تجدید نظر است!)

پی نوشت یک: اقتصاد ِ آزاد پیش فرض ِ ذهنی من است. جایی که عرضه/تقاضا دستمزد تعیین میکند. «هرکس به میزان توان ش کار کند و به میزان نیازش بردارد» موضوع ِ من نیست.

پی نوشت دو: من در این لحظه خوشحالم شاید چون امروز اولین روز ِ کار ِ جدید ِ من بود. تضمینی نیست هفته آینده در چنین روزی با چیزهایی که گفتم موافق باشم.

پی نوشت سه: ناز ِ آدمی فقط تا سن ِ خاصی خریدار دارد. شاید روزی که کسی خریدار ِ نازم نبود به بیمه فکر کنم، و اندک دستمزدی که دولت کف ِ دستم میگذاشت به خاطر از کار افتادگی، یا پیری. حتی ممکن است از «عدالت» سخن بگویم.

پی نوشت چهار: «روزگار ِ غریبی ست، نازنین»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :شخصی و تگ های این مطلب :تحلیل


۶۲۷

پل جویی اصفهان- دی ۱۳۸۶

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :عکس- اصفهان


۶۲۶

کوچه ای منتهی به خیابان عباس آباد اصفهان- دی ۱۳۸۶

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :عکس- اصفهان


۶۲۵

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :تک عکس


۶۲۴

اصفهان- دی ۱۳۸۶

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :عکس- اصفهان


۶۲۳

سی و سه پل اصفهان- دی ۱۳۸۶

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :عکس- اصفهان


۶۲۲

اصفهان- دی ۱۳۸۶

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :عکس- اصفهان


۶۲۱

هفت نفر بودند، که با هم روز اول سال کنار سفره هفت سین عکسی یادگاری می گرفتند. عکس اینگونه بود که از این هفت نفر احتمالآ شش نفر زن و شوهر و یک نفر دختری جوان در حدود سن ۲۰ سال یا شاید چند سالی بیشتر بود. بعید بود ازدواج کرده باشد که منطقآ در نخستین روز نوروز کنار سفره هفت سین شوهرش حتمآ کنارش می نشت. نگاهش هم به دختران مجرد، و حتی باکره، بیشتر شبیه بود. لبخندی ملایم، برای خالی نگذاشتن عریضه، و چهره ای معصوم داشت. لباس زرشکی سه تکه اش که از یک دامن کوتاه، تاپ، و تکه پارچه ای که احتمالآ کارش پوشاندن بالا تنه او بود، تشکیل شده بود. پای راست را بر روی پای چپ انداخته بود، هر دو پا لخت و کمی پر چرب نیز هم. معصومیت نگاهش میتوانست گواه جغرافیای ِ عکس باشد، جایی در شهری دورتر از پایتخت. آن شش نفر دو به دو در کنار او، و بالای دخترک، بر روی کاناپه ای کلاسیک؛ چهار نفرشان بر روی آن تکه مبلمان ساخته شده از چوب ِ گردو و دو نفر که جوانتر هم به نظر میرسیدند بر روی فرشی پهن بر روی زمین ِ احتمالآ‌ پوشیده شده از موزاییک، نشسته بودند. همه چیز حکایت داشت از داستانی خانوادگی، که از آن سه گروه ِ دو نفره، یک  گروه به نسلی کهنه تر متعلق بود و دو گروه انگار فرزندان آن دو بودند. سفره هفت سین بر روی میزی چیده شده بود گرد و چوبی، با چیزهایی اضافه بر آن هفت «سین»ِ مرسوم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :هی


۶۲۰

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :عکس- مجموعه