۱۴۳

صبح ها شب میشن

شب ها صبح میشن

من بیهوده زنده ام...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۱۴۲

پایان جمعه ام

چون شش غروب دیگر

کسالت روزی را به بیهوده اندیشیدنهای شبی وصل میکند.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۱۴۱

«...اندوه جهان به می فرو خواهم شست»

خیام

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۴۰

دم را به به چه میفروشی؟

که آنچه اکنونانت زیباست فردا شاید هرگز فرصتی نه...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۱۳۹

سوخت...

تا خاکستر شد

دگر نسوخت...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۱۳۸

«من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم»

خیام

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۳۷

مطلب زیر از سایت مکتوب آورده شده:
«شعله تا سرگرم کار خویش شد...

آفتاب و سایه؟ انسان ترکیبی است از آفتاب و سایه. گاهی جان انسان مثل آفتاب است و جسم او در سایه و گاه به عکس‌، جسم‌های براق و خوش آب و رنگ و جان‌های نحیف و نزار و لرزان مثل سایه. به گمانم این شعر از متنبی است که:
وقتی جان‌ها درخشنده و بزرگند، جسم به رنج و زحمت می‌افتد.

 

اذا کانت النفوس کبارا

 

تعبت فی مرادها الاجسام

 


این روزها آفتاب و سایه جان و تن اکبر گنجی در پیش روی ماست. کلمات و تصاویر، روحی که در کوره‌ی دو هزار روز زندان استحکام و سرزندگی بیشتری یافته و تنی که مثل شمع می‌سوزد و پرپر می‌زند. و:

شعله تا سرگرم کار خویش شد

هر نی یی شمع مزار خویش شد»

عطاءالله مهاجرانی

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۳۶

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :عکس- اصفهان


۱۳۵

مطلب زیر از وبلاگ بوی دهان سگ آورده شده:

«سیاه چون آسمان اتاقم...

سیاه مثل آسمان اتاقم. با دیوار ها اخت گرفته ام. بوی عرق و شاش شامه ی سگ را هم می آزارد ولی من عادت کرده ام. در اتاق باز نمی شود. همیشه به سختی باز می شد اما چند وقتی می شود که دیگر باز نمی شود. شاید کسی آن را از پشت قفل کرده باشد.... اما نه!!.. اینجا کسی نیست جز من... وای... تازه به یا آوردم ؛من اینجا تنها هستم... من اینجا تنها هستم... مگر می شود تنهایی را تحمل کرد؟ شاید می شود که من تحملش کرده ام این همه سال...چند سال؟ نمی دانم. اصلا من کجا هستم...ها...توی اتاقم. جای دیگری نمی توانم باشم. چون همیشه اینجا بوده ام. هیچ وقت از اینجا بیرون نرفته ام. چرا... فقط یک بار... آن روزی که پیرزن روسپی مسکین از من تقاضای همخوابگی کرد و من از اتاقم بیرون رفتم. رفتم به اتاق بقلی و با او هم آغوشی کردم و او از من پول خواست. من پولی نداشتم و مجبور شدم به او چند کاغذ سفید بدهم که جز آن چیزی نداشتم. راستی رفتم اتاق بقلی...اتاق بقلی همین خانه!!! مگر می شود؟؟ اینجا که کسی جز من زندگی نمی کرد... پس همه ی این سالها این پیرزن اینجا بوده و من نمی دانستم. پس آن صدا ها که از دیوار می آمد و شبیه صدای کلنگ زدن گورکنی بود که قبر کناری مرده ای را نبش می کند صدای ناله ها و تکان های مهمان های او بوده است.

سیاه چون آسمان اتاقم. من هنوز نفس کشیدن را فراموش نکرده ام. تو به من یاد دادی چطور نفس بکشم. هوای درون دماغم را بکشم به درون. دست هایم را باز کنم و قفسه ی سینه را هم همینطور و حس کنم هوا به درونم وارد می شود و برای بازدم... من هنوز بلدم. اما هوای اتاق سیاه است و من می ترسم آن را وارد ریه هایم بکنم. یا شاید رنگ دیوار ها و سقف مرا گول می زند. نمی دانم... اتاق من سقف دارد...همیشه سقف داشت از وقتی اتاق را ساختم. بله... این اتاق را من ساختم . نمی دانم شاید آن پیرزن روسپی هم کمک کرد. او بود یا دختر باکره ی همسایه ی چند کوچه بالاتر. یادم نیست. مهم هم نیست.

سیاه چون آسمان اتاقم شده ام. بیهوده نفس کشیدن را یاد گرفتم از تو. تو چیز های زیادی به من یاد دادی اما فراموش کردی به من بگویی که آن پیرزن روسپی بودی یا دختر باکره و این مسئله مرا اذیت می کند. هر روز صبح از بیداری بیدار می شوم و در اتاقم راه می روم. چون اتاقم زمینی دارد که می شود بر آن قدم گذاشت. و من بر آن قدم می گذارم و روزی صد مرتبه طول اتاق را می پیمایم اما...اما... کاش تا صد شمردن را به من یاد داده بودی. تو به من تا ۹۹ را بیشتر نیاموختی و من مجبورم هر روز ۹۹ بار این کار را بکنم اما چون نمی دانم بعد از ۹۹ چه عددی است مجبورم از نو همه چیز را تکرار کنم و مجبورم... می دانی که مجبورم چون به تو قول دادم اگر اجازه بدهی نزدیکت شوم روزی صد بار طول اتاقم را می پیمایم و تو با اینکه باکره بودی این اجازه را به من دادی... اما کاش می دانستم بعد از ۹۹ چه عددی است...

آسمان اتاقم مثل من سیاه است و من به شدت نیاز به مرگ دارم. کاش می فهمیدی چقدر؟

عشق تو برایم خیلی مهم است و می دانم که به من وفاداری و این صداهایی که از اتاق بقلی می آید صدای آه و ناله ی هم آغوشی تو با دیگران نیست بلکه صدای کلنگ گورکنی است که کنار قبر من قبری را نبش می کند. قبر من.... قبر من... چقدر در این قبر احساس رضایت می کنم. کاش زودتر می مردم. کاش زودتر بمیرم....

 

سیاوش خسته/شبی خسته تر»

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۱۳۴

غار غار کلاغها همه فضا را پر کرده بود. تمام زمین را برگهای خشکیده چنار پوشانده بود و وزشی آرام که برگها را بی هدف جابجا میکرد سکوت مطلق عصر گاهی را نشانه رفته بود. باز هم نتوانسته بود. به این فکر میکرد که اینبار بیش از همیشه قبل از آن انرژی و وقت گذاشته بود و باز بیشتر متحیر بود که واقعآ خواسته بود و نتوانسته بود. حالا میفهمید که از ابتدا محال بوده که این راه به غایتی که پنداشته بود رهنمونش سازد. به خودش اعتراض داشت اگر چه بروز این اعتراض جز با نگاهی خیره به توانی نیاز داشت که هرگز در او نمانده بود. چندمین بار بود که در زندگی شکست را با تمام سلولهای مغزش تجربه میکرد؟ نمیدانست. اهمیتی هم نداشت. اینبار با خود زندگی مشکل داشت و نه با شکست در آن. هرچند خوب میدانست که باز زندگی خواهد کرد. سیگاری آتش زد. انرژی اش را میخواست متمرکز کند که کمی فکر راحتش گذارد ولی نمیتوانست. نفرت بود یا اندوه نمیدانست. از جایش بلند شد. و روی برگها که حالا در زیر کفشهایش ناله کنان میشکستند و کوچکتر میشدند در خلاف همان مسیری که آمده بود قدم زدن آغاز کرد. هر چه بیشتر میرفت کوچک و کوچکتر میشد؛ آنقدر رفت که جز نقطه ای از او نماند...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۱۳۳

اشتباه میکرد

با اینکه میدونست داره اشتباه میکنه

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۱۳۲

درختش سالها بود که خشک شده بود و اوون هنوز شبها کنار اوون درخت میخوابید و تمام روزهاش رو صرف آبیاری و نگهداری از اوون شاخه های خشکیده میکرد. آدمها از کنارش رد میشدن؛ بعضی ها غمگین میشدن؛ بعضی ها هم پوز خندی حواله میکردن اما هیچ کس ازش نمیپرسید که دلیل این کارش چیه. اگر هم میپرسیدن اوون جوابی نداشت که بده. آخه کارش دلیل نداشت و به همین دلیل بود که سالها بود از اوون درخت خشکیده مراقبت میکرد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۱۳۱

دختره داشت با یکی بحث فلسفی میکرد؛ پشتش به من بود و باسنش اصلآ با اوون چیزهایی که میگفت جور در نمیومد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۱۳۰

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۱۲۹

روبروت صحرای کویری باشه؛ تا اوونجایی که چشمت میبینه؛ پشت سرت هم همون بیابون تا انتها؛ راست و چپ هم همین طور؛ خودت اون وسط باشی؛ چادر کنارت باشه؛ توی چادر به اندازه همه عمرت آذوقه و آب و سیگار و کتاب داشته باشی. بعدش بی خیال آذوقه و آب و سیگارها بشی. هر چی میتونی هیزم جمع کنی آتیش درست کنی و -غیر از یک نخ سیگار- همه سیگارها و همه کتابها و همه غذاها رو بریزی توی اون آتیش؛ بعدش که همش خوب سوخت همه آبها رو بریزی روی خاکسترها. بعدش اوون تنها نخ سیگار رو لمس کنی؛ ببوسی بو کنی روی سرت بذاری؛ خوب خوب نگاه کنی ؛ باهاش حرف بزنی ؛ بعدش روشنش کنی؛ خوب درکش کنی و دودش کنی؛ تا آخر دودش کنی؛ بعدش توی همون صحرا شروع کنی قدم زدن؛ بری و بری و بری و بعد کم کم شب میشه؛ بعد وقتی شب شد باز هم بری ؛ با اینکه میدونی به هیچ جایی نمیرسی؛ به آسمان پر ستاره نگاه کنی ؛ دنبال ستاره خودت بگردی بعدش ستاره اوون کسی که دوسش داشتی رو پیدا کنی و با تعجب به خودت بگی چقدر ستاره هامون از هم دور بودن. بعدش به ستاره های بقیه نگاه کنی؛ بعدش همین طور که داری میری و به آسمون نگاه میکنی بزنی زیر گریه؛ زار زار گریه کنی و فریاد بزنی؛ خیالت هم راحت باشه که کسی نیست که مزاحمش باشی؛ بعد اینقدر گریه کنی که دیگه اشکات تمام شه؛ بعد مبهوت میشی؛ دلت سیگار میخواد ولی نیست. غیر از اون دلت هیچ چیز دیگه ای نمیخواد. بعدش همون جا روی ماسه های کویر بشینی و به سیاهی روبروت نگاه کنی. احساس کنی که هیچ احساسی نداری؛ آخه گریه تخلیت کرده. بعدش یهو سردت بشه؛ اولش فکر کنی اشتباه میکنی ولی بفهمی واقعآ سردت شده؛ بعدش یادت بیاد که هیچ کس نیست گرمت کنه؛ بعدش خیلی که سردت شد از شدت درماندگی بزنی زیر گریه؛ این گریه با اوون قبلیه فرق داره؛ آخه اوون دردش یه چیز دیگه بود؛ این دردش خیلی چیزاس. بعدش هر چی انرژی داری رو جمع کنی و همش رو با یک «فریاد» خالی کنی. بعدش از شدت خستگی و سرما خوابت ببره. بعدش دیگه بیدار نشی...

۱۰ تیر ۱۳۸۴  

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۱۲۸

قدیسانی که خنجر در دست به خون خویش آغشته اند

و دیگرانی که این ضیافت مرگ را حیران و مضطرب نظاره میکنند...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۱۲۷

کنکور سراسری...

حدود ۲ میلیون نفر بازی میکنند؛ فقط ۲۰۰ هزار نفر برنده میشن که از اوون ۲۰۰ هزار نفر هم جمع زیادی خیلی زود میفهمن که پیروزی فقط یک توهم بود.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تحلیل


۱۲۶

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تک عکس


۱۲۵

دست به کار میشوم؛

به کویر میگریزم 

چاله ای در خاک میسازم

و

رویاهایم را دانه دانه به خاک میسپارم

و آنگاه

روی سنگ قبرش شمعی روشن میکنم

سیگاری میکشم

و

ساعتهای متمادی به افق خیره میشوم

آری

دست به کار میشوم...

پاییز ۱۳۸۳

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۱۲۴

اگر امروز به احساسی شکننده هستی را معنایی میدانی

سهل است که باز به واقعیتی تلخ از آن معنا بستانی

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۱۲۳

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تک عکس


۱۲۲

شرابم مجازات اندیشه است

آنگاه که به ناکجا آبادم رهنمون سازد...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۱۲۱

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :عکس- اصفهان


۱۲۰

اینکه من تو رو دوست دارم اصلآ‌ به این معنی نیست که نمیتونم ازت متنفر باشم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :ریز نوشته