۲۴۳

من و تو

منتظرانیم

جایی مبهم در آن صف، که ابتدایش سیاهی است

و انتهایش شور و حال کودکی...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۲۴۲

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تک عکس


۲۴۱

«وقتی آدم خیال موهوم ابدیت را از دست داد، چند ساعت و یا چند سال انتظار فرقی نمیکند.»

(ژان پل سارتر)

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۲۴۰

احساس ناامنی...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شخصی


۲۳۹

"Thou shalt not kill."

فرمان پنجم از ده فرمان موسی 

بیانیه کیشلوفسکی در نفی اعدام از سیمای جمهوری اسلامی 

پخش «فیلمی کوتاه درباره کشتن» از مجموعه ده فرمان کیشلوفسکی در برنامه «سینما ۴» را حتماً به حساب عدم درک فیلم از سوی مسوولان سیما میگذاشتم. ولی با بحث ۲ ساعته  مجتبی راعی و مصطفی مستور در پی آن، تردیدی باقی نماند که حساب شبکه ۴ سیما تا حد زیادی از بقیه شبکه های تلویزیونی کشور جداست.

تلاش بسیار مجتبی راعی در ناموجه جلوه دادن منطق ضد خشونت کیشلوفسکی هم حتی لذت تماشای این شاهکار تلخ سینمای اروپا را اندکی کم نکرد.

فضای جبرآلود هستی که زندگی انسانها را احاطه کرده و انسان را از آن برون رفتی نیست. انسانهایی که میگریند، میگریانند، میمیرند، میمیرانند، میخندند، میخندانند،... و به همه آنچه که میکنند محکومند.

سینمای کیشلوفسکی، سینمای انسان است؛ آنگونه که هست، نه آنگونه که باید باشد.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :سینما


۲۳۸

«تجمع روز زن در پارک دانشجو به خشونت کشیده شد»

«پرونده اتمی ایران به شورای امنیت فرستاده شد»

نتیجه گیری صدا سیمایی:

کتک خوردن با باتوم حق مسلم ماست.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :میان اخبار


۲۳۷

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تک عکس


۲۳۶

جنده دخترانی که روشنفکریشان را هر روز با فوکویی جدید به فاک بستر میبرند؛

دخترین پسرانی که فوکوی فاکنده شبهای جندگانند؛

به کافی شاپها سری بزن؛ در وبلاگها بچرخ.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۲۳۵

- نظر شما راجع به انرژی هسته ای چیه؟

- من عاشق انرژی هسته ای هستم. شبها خوابش رو میبینم.

- فکر میکنید انرژی هسته ای به چه دلایلی لازمه؟

- خوب؛ در تهران مشکل ترافیک زیاده؛ من برا رفتن به دانشگاه باید زمان زیادی رو در ترافیک به پایان برسونم. خانواده های محروم از داشتن آب و برق محرومن و انرژی هسته ای میتونه برق محله های اوونها رو تآمین کنه. الان مشکل ازدواج جوانها هم هست و تلاشهای مذبوحانه ای هم از طرف دولهای استکباری میشه که معنویت جوانها را نشانه رفته. مشکل بیکاری و گرانی باید برطرف بشه. جامعه دینی ما باید به جایگاه خودش برگرده. من فکر میکنم مساجد نقش مهمی میتونن داشته باشن در گسترش دانش هسته ای که به نوبه خودش سطح سواد مردم رو افزایش میده. باید به شکلی پیش بریم که هر ایرانی به یک گنجینه عظیم دانش انرژی هسته ای تبدیل شه. باید زیربناهای رشد دانش انرژی هسته ای رو کلفت تر و درازتر کنیم و دانشمندان جوان هسته ای رو تشویق کنیم که از این زیربناها استفاده کنند. مسلمآ غرب خوشش نمیاد که این دانش به جامعه ما رسوخ کنه؛ ولی میبینیم که الآن هر ایرانی از انرژی هسته ای که حق مسلم همه ماست آگاهی کامل داره.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :میان اخبار


۲۳۴

مطلب زیر شرح مشاهده خشونتی عریان است. ۵ سال پیش نوشتمش. دوست دارم هر کس وقت میذاره و میخونه نظرش رو در مورد خشونت دولتی و قانونی بگه. دوستی میگفت هنوز زوده این مبحث باز شه. شما چی فکر میکنید؟

ساعت ۲:۳۰ بعد ازظهر است. فقط سی دقیقه وقت دارم که خود را به نمایندگی روزنامه همشهری در خیابان آب دویست پنجاه برسانم و اشتراک الکترونیک روزنامه را بگیرم. چند روزی است که کامپیوتر خود را به خط تلفن وصل کرده ام و میخواهم در چند روز آینده مشترک اینترنت شوم. داخل تاکسی نشسته ام و در محل پل هوایی پیاده میشوم. قبل از پیاده شدن میپرسم: "میخوام برم خیابون آب دویست پنجاه. از کدوم طرفه؟" جواب میدهد: "باید اوون طرف تاکسی سوار شی. ولی بعیده امروز تاکسی گیرت بیاد. برا اعدام فلکه فیض راهها رو بستن."شوکه میشوم و فکرم از اینترنت و روزنامه همشهری جدا میشود. "مراسم اعدام؟""آره. مگه نمیدونی؟ امروز قاتل حادثه سرقت از صندوق قرض الحسنه امام صادق رو دار میزنن."پیاده میشوم. ولی نمیدانم چکار کنم. اعدام! برایم خیلی عجیب است. از شنیدن این کلمه متنفرم. ولی طرف احتمالآ شوخی میکرد. دیگر در ایران اعدام، آنهم جلوی چشم مردم، صورت نمیگیرد. این مربوط میشود به حداقل ده سال پیش. در همان مسیری که باید سوار شوم منتظر میمانم و خیلی زود تاکسی پیدا میشود و مرا سوار میکند. داخل تاکسی دو نفر که در صندلی عقب نشسته اند، دارند با راننده درباره این اعدام حرف میزنند. حالا دیگر مطمئن میشوم که چنین امری حقیقت دارد. کمی میترسم. ولی آخر مگر قرار است من اعدام شوم؟! از آنها درباره این قضیه سوال میکنم. میگویند قاتل دو ماه پیش در پی یک دزدی یکنفر را با چاقو کشته و امروز اعدام میشود. قبل از اینکه به فلکه فیض برسیم متوجه میشوم که راه را بسته اند. دیگر شکی نیست که این امر حقیقت دارد. بیست تومان کرایه تاکسی را میدهم و پیاده میشوم. نمایندگی روزنامه همشهری در خیابان سمت راست است و مراسم اعدام مستقیم. مستقیم میروم. تا حالا اعدام ندیده ام. بروم ببینم چه شکلی است! اینترنت باشد برای وقتی دیگر. تماشای اعدام همین یک بار است؛ حیف است آن را از دست دهم.مستقیم میروم به سمت فلکه فیض. دو دختر زیبا از کنارم رد میشوند. آنها هم دارند درباره اعدام حرف میزنند. عجب آرایشی کرده اند...به فلکه میرسم. آری. جمعیت زیادی اطراف حصاری میله ای جمع شده اند. از دور که هیچ چیز پیدا نیست. داخل جمعیت میشوم و خود را به حصار میله ای نزدیک میکنم. سمت چپ حصار، بانک ملی قرار دارد. " تو همین بانک آدم کشته؟ "" نه ""همینجا اعدام میشه؟""نه. سمت راست رو نیگا کن"روی خود را به سمت راست میچرخانم. جمعیت خیلی زیاد است. نمیتوان چیزی دید. جلوتر که میروم طناب داری آویزان به چارچوبی میله ای به چشم میخورد. به جز چند سرباز نیروی انتظامی کسی دور و برش نیست. زیر چارچوبی که طناب به آن بسته شده، یک سکوی فلزی قرار دارد که زیرش چهارچرخی کار گذاشته شده. در طرف دیگر آن هم یک پله فلزی قرار دارد که اعدامی از رویش بالا خواهد رفت. این دیگر عین واقعیت است. قرار است یک نفر اعدام شود. چقدر از فکری که میکنم متنفرم. همیشه از اعدام بدم میامده است. راستی روزنامه نشاط به جرم چاپ مقاله ای در مخالفت با اعدام تعطیل شد. مقاله ای که حسین باقرزاده نوشته بود. مقاله ای با عنوان «آیا خشونت دولتی مجاز است؟» باورم نمیشد که روزی در چنین مراسمی حضور داشته باشم. تازه اگر موقعیت آن هم فراهم میشد، میدانم که هرگز نمیامدم. ولی الان که اینجایم!فاصله من تا محل اجرای حکم  زیاد است؛ به سمت راست میروم که شاید دید بهتری نسبت به صحنه داشته باشم. چقدر شلوغ است. بد جوری گیر افتادم. سکوی اعدام را نمیبینم. اطراف حصارهای فلزیی را که مردم از پشت آنها اعدام را تماشا میکنند، نیروی انتظامی اشغال کرده است. افراد نیروی انتظامی به چماق و کلاه خود، مسلح هستند.بلندگو به صدا در میاید و یکنفر شروع به صحبت میکند:" امت حزب الله! مردم شهید پرور اصفهان! درست بیست روز پیش بود که در ساعت ۸:۲۰ صبح تلفن اداره پلیس به صدا در آمد و در آن طرف خط، خانمی هراسان و ترسیده خبر از وقوع جنایتی در خیابان آپادانای اول میداد. نیروهای پلیس بلافاصله خود را به آنجا رساندند و مشاهده کردند که در محل صندوق قرض الحسنه امام صادق(ع) ، سارق یا سارقانی با وارد کردن ضربات چاقو به کارمند آن محل، از آنجا متواری شده اند. کارمند مجروح بلافاصله به نزدیکترین بیمارستان که بیمارستان سپاهان بود منتقل شد، ولی بر اثر جراحات وارده جان سپرد. نیروی انتظامی در پی جستجوی قاتل یا قاتلان برآمد و توانست همان روز آنها را پیدا کند. آنها که دو نفر بودند، دختر بچه پانزده ساله ای را به گروگان گرفتند که با روش علمی نیروی انتظامی این گروگان گیری خنثی و هر دو نفر دستگیر و بلافاصله تحویل مقامات قضایی شدند. قاضی پس از بررسی کامل پرونده، با قاطعیت حکم قصاص قاتل را صادر نمود، که این حکم در دیوان عالی کشور نیز تآیید شد. و امروز این حکم خدا با حضور شما امت حزب الله در این محل جاری خواهد شد. امت حزب الله! شما که در طول هشت سال دفاع مقدس رشادت و شجاعت خود را نشان دادید و چندی پیش در همین محل با تعداد دیگری از شهدای جبهه های حق علیه باطل وداع کردید، امروز هم با فریاد الله اکبر خود از جاری شدن حکم خدا دفاع کنید. الله اکبر، الله اکبر،..."و جمعیت در همین هنگام الله اکبر میگوید. من از فشار جمعیت انگار له میشوم و فشار باز هر لحظه بیشتر میشود. به سختی راهی پیدا میکنم و خود را به نزدیک حصار و نرده ها میرسانم. حالا دیگر سکوی اعدام دقیقآ روبروی من قرار دارد. یکربع تا ساعت ۳ مانده است و قاتل هنوز پیدایش نیست. با بلندگو، مرتب از جمعیت خواهش میکنند که آرامش را حفظ کنند تا حکم خدا به راحتی و سر وقت خودش به اجرا درآید.ساعت ۳ بعداز ظهر است. بلندگو دوباره به کار میافتد و سخنگو باز سخن میگوید. میگوید که مردم مواظب باشند بچه هاشان لحظه اجرای حکم را نبینند، زیرا اثرات روحی مخربی میتواند داشته باشد. ولی از مردم میخواهد که کودکان خود را از احکام و حدود الهی آگاه کنند و فواید قصاص را برای آنها بگویند.متوجه کودکانی میشوم که از اطراف به صحنه نگاه میکنند. آنها هم این خشونت عریان را تماشا خواهند کرد. مهم این است که به این قضیه فکر نکنم و حواسم متوجه مراسم باشد.بلندگو اعلام میکند که پدر مقتول میخواهد چند جمله ای صحبت کند و از مسوولان قضایی به خاطر سرعت و قاطعیت عملشان تشکر کند. راستی آیا ممکن است این پدر قاتل را عفو کند؟ اگر چنین کاری کند، گریه خواهم کرد. نمیدانم چرا، ولی دوست دارم به چنین امکانی  فکر کنم. قیافه ساده ای دارد. بیشتر امیدوار میشوم. پشت بلندگو میرود و با لهجه غلیظ اصفهانی در سه جمله از مسوولان قوه قضاییه و نیروی انتظامی تشکر میکند. خیلی راحت حرف میزند. اصلآ احساساتی نمیشود؛ کاملآ جدی. ناامید میشوم. از این مرد هیچ انتظار عفوی نمیرود. میاندیشم که اگر کسی پدرم را بکشد، با او چه برخوردی خواهم کرد؟ او را تکه تکه خواهم کرد؛ ولی نه، روی چوبه دار نمیتوانم ببینمش. فکر میکنم اگر جای این پدر بودم فقط گریه میکردم و قاتل را میبخشیدم. حالم از اعدام به هم میخورد. ولی این قصاص است. نمیدانم. از این محیط خوشم نمیاید. به انگلیس میاندیشم که پنجاه سال است کسی را در آنجا اعدام نکرده اند. آنجا اعدام ممنوع است. دوستی میگفت در فرانسه کشتن حیوانات در ملآ عام ممنوع است. آیا این قاتل را میتوان با حیوانات مقایسه کرد؟ او آدم کشته است. از او هم حالم به هم میخورد. هنوز ندیدمش ولی از او بدم میاید. به افرادی که اطراف من هستند نگاه میکنم. هیچ کدام را با خود همفکر نمیبینم.ناگهان یکی داد میزند: "آوردند. آدم کش رو اوردن."آری. در محاصره چند سرباز نیروی انتظامی به چوبه دار نزدیک میشود. دو دستش با دو دستبند به دو نفر سرباز بسته شده. قیافه جوانی دارد با ته ریش. قدش نسبتآ بلند است و لاغر به نظر میرسد. خیلی دوست داشتم بدانم دارد به چه چیزی فکر میکند. ولی این آدم که اصلآ فکر نمیکند. احتمالآ یک آشغال است. ولی از اعدام بدم میاید. دلم برایش خیلی نمیسوزد. در پای سکو ایستاده است. دو نفر که صورت و سرشان با چفیه کاملآ پوشیده شده و به جز چشمهاشان هیچ جای صورتشان پیدا نیست، او را به بالای سکو میبرند. آری. اینها جلاد هستند. صورتشان هم حتمآ برای این پوشیده شده است که کسی آنها را نشناسد و خطر اینکه در معرض انتقام دوستان و اقوام اعدامی قرار گیرند از بین برود. راستی، خانواده اعدامی کجا هستند؟ نمیدانم. شاید هم این جلادان برادران مقتول باشند که، به عنوان اولیای دم، حکم را اجرا میکنند. قاتل بالای سکو قرار گرفته و بی حرکت ایستاده است. صورت بی روحی دارد. انگار خیلی وقت است که مرده است، حتی قبل از اینکه آدم بکشد.نوع احساسات خود را نمیتوانم تشخیص دهم. فقط میدانم از اعدام متنفرم.بلندگو حکم دادگاه را قرائت میکند. "قصاص اسلامی" بدم میاید.یکی از دو نفری که صورتش پوشیده است، طناب را به دور گردن آن قاتل جوان میاندازد و آرام آرام سفت میکند. قاتل جوان خیلی بی تحرک است.به سمت چپ خود نگاه میکنم. ناگهان یکی از شاگردانم را میبینم. پسر بچه ده، یازده ساله ایست. فریاد میزنم: "سعید! سعید!" روی خود را به سوی من میچرخاند و لبخندی میزند. ولی در صورتش ترس را میخوانم. لبخندی از ترس، و خوشحالی از دیدن من. سعید اینجا چکار میکند؟ نمیدانم. او نباید این بربریت و وحشیگری را ببیند. به جای اینکه به اعدامی نگاه کنم، به سعید خیره میشوم. او به اعدامی خیره شده است. حالتی که در صورتش وجود دارد را تا کنون ندیده بودم. چرا این گونه نگاه میکند؟ انگار بغض کرده است؛ ولی انگار خیلی از این خشونت لذت میبرد. نه، میترسد. ولی نه، با لذت نگاه میکند. انگار میخواهد گریه کند؛ ولی نه، انگار بدش نماید. میخواهد ببیند چگونه یکنفر میمیرد. برایش خیلی جدید است. حالم از این صحنه به هم میخورد. این منم که گریه میکنم نه سعید. برای چه گریه میکنم. نمیدانم. میخواهم فریاد بزنم و بگویم سعید! نگاه نکن! ولی نمیتوانم. برای ایران گریه میکنم. برای اینکه سعید آدم کشی را با این وضوح میبیند گریه میکنم. خشونت در جلوی چشم سعیدها برای من مشمئز کننده است. در سمت راستم نوجوان دیگری را میبینم که دارد گریه میکند. ولی سعید هم میخواهد گریه کند و در عین حال دارد یاد میگیرد. بربریت را یاد میگیرد. وحشیگری را یاد میگیرد. کاش میتوانستم کاری کنم که این صحنه را نبیند. ولی چه فایده. معلم زبان انگلیسی هستم. در انگلیس اعدام ممنوع است. زبان و فرهنگ به هم متصلند. من زبان انگلیسی یاد میدهم. در ایران اعدام میکنند و صحنه اعدام را سعیدها به وضوح میبینند.حالم خوش نیست. برای سعیدها نگرانم. برای خودم نگرانم. سعیدها با تنفر از این صحنه ها لذت میبرند. از تنفر خود لذت میبرند. خشونت خشونت میافریند. مرگ مرگ میافریند. و این داستان همیشه ادامه دارد. سعیدها یاد میگیرند که از نفرتی که فطرتآ از خشونت دارند لذت ببرند، و من میاندیشم که آیا انسان حق کشتن انسان را دارد. شاید بلی. راستی چرا که نه؟ دلیل محکمی ندارم، فقط خیلی از این افکار بدم میاید. از سعید روبرمیگردانم و به اعدامی نگاه میکنم که خیلی بی روح و بی حرکت روی سکو ایستاده است. منتظر لحظه ایست که بر طناب آویزان میشود. میخواهم خودم را جای او فرض کنم ولی نمیتوانم. کسانی که کنارم ایستاده اند نظر خود را بیان میکنند: "نگاش کن! اصلآ قیافش نشون میده آدم کشه." "میگن سرباز وظیفه بوده." "خیلی جوونه." "آدم کش!"بلندگو مجددآ از جمعیت خواهش میکند که با حفظ نظم، به اجرای حکم الهی کمک کنند و بچه های خود را از دیدن صحنه اعدام برحذر دارند که اثرات مخربی میتواند داشته باشد. با خود میگویم چه خوب که حداقل به این یک مورد توجه میکنند.دوربینهای فیلمبرداری متعددی در چهار گوشه میدان از صحنه ها فیلمبرداری میکنند. این فیلمها را برای چه کسی میخواهند به نمایش گذارند؟ در شبکه بین المللی تلویزیون جام جم؟ یا در شبکه های تلویزیونی داخل کشور؟ جشنواره فیلم کن؟ یا برلین ؟ یا ونیز؟ یا شاید هم بخش مستند جشنواره فیلم فجر؟ شاید هم هر وقت حوصله شان سر رفت، با تماشای این صحنه ها سرگرم شوند. از نفرت خود لذت ببرند. ارضاء شوند.صورت اعدامی به شکل عجیبی سرخ و تیره شده است. نمیدانم چرا. از ترس است یا از فشار طناب؟ نمیدانم. ولی این را میدانم که تا چند لحظه دیگر فشار طناب نخاعش را قطع میکند. شاید هم از نرسیدن خون به مغزش سکته کند. به هر حال میمیرد و بو میگیرد. به نظر میاید که خیلی ترسیده است.بلندگو حکم دیوان عالی را قرائت میکند. پدر مقتول به کنار سکو میرود. قاتل خم میشود و با وی صحبت میکند. نمیدانم دارد چه میگوید. شاید آخرین التماس برای عفو و شاید هم طلب مغفرت. خیلی کم حرف میزند. پدر مقتول از کنار جایگاه دور میشود. آیا او را بخشیده است؟ قاتل مجددآ می ایستد. یکی از آن دو نفری که صورتشان را پوشانده اند، به سکو نزدیک میشود. از اعدامی میخواهد که کمی عقبتر رود. اعدامی عقبتر میرود. مرد صورت پوشیده، ناگهان سکو را با فشار دست هل میدهد و زیر پای اعدامی خالی میشود و در هوا آویزان میشود. مثل پاندول ساعت راست و چپ میرود. ولی اصلآ بدنش حرکت نمیکند. جان نمیکند. تا چند ساعت دیگر بوی تعفن میگیرد. حالا دیگر مطمئن هستم که پدر مقتول او را نبخشیده است. چقدر راحت میمیرد. اصلآ تقلا نمیکند. سعید هم این صحنه را دیده است. سعیدها هم این صحنه را دیده و میبینند. سعید درس امروز خود را خوب یاد گرفته است. درسی خیلی مهمتر از زبان انگلیسی. البته امتحان خود را در آینده پس میدهد. شاید ده، پانزده سال طول بکشد که از میان سعیدها، چند نفریشان امتحان خود را پس دهند. امتحانی که درسش را امروز خوانده اند. شاید این لاشه ای که الان در هوا به طنابی آویزان است، ده سال پیش، مثل سعید در یکی از همین کلاسها شرکت کرده باشد. او امروز نشان داد که درس خود را خوب یاد گرفته است. شاید هم آن دو نفر جلادی که از ترس انتقام، صورت خود را پوشانده بودند، ده سال پیش در چنین کلاسی شرکت کرده باشند.من معلم زبان انگلیسی هستم. من به سعید انگلیسی یاد میدهم. امروز دوم ژانویه ۲۰۰۱ است. من در ایران هستم. در انگلیس آدم کشی ممنوع است. من امروز میخواستم به اینترنت متصل شوم. اینجا خیلی شلوغ است. یک نفر را به دار آویخته اند. یک آشغال به درک واصل شده است و هزاران آشغال این صحنه را دیده اند.در فاصله ای دورتر، مردی روحانی را میبینم. روحانیون معلمین خوبی هستند. آنها سعیدهای ما را تعلیم میدهند. من حالم خوش نیست.

امروز ۲ ژانویه ۲۰۰۱ است. من در ایران هستم. من مرگ یک نفر را دیده ام. او خیلی راحت مرد. او آدم کش بود. سه ساعت دیگر، در کلاس زبان سعید را خواهم دید. من به او انگلیسی یاد میدهم. من معلم زبان انگلیسی هستم...

۱۳ دی ۱۳۷۹ 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی و تگ های این مطلب :تحلیل


۲۳۳

اگر روزی آمد که:
تصمیم به راست گویی گرفتی
چهره ات احساست را نشان داد
صدایت و کلامت جسارت نشان دادن تفکرت را داشت
تصمیم به رعایت قوانین بازی گرفتی
برای صعودت به سقوط من نیازمند نبودی
توانت بر ناتوانی من نیفزود
عقلانیتت غرور مرا خرد نکرد
و مظلومیتم از ظلم تو نبود

آن روز پیش من بیا
من دوستت خواهم داشت


۱۳۸۲/۵/۴

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۲۳۲

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تک عکس


۲۳۱

امروز روزه ام را شکستم...همه آنچه که بر خود حرام کرده بودم را حلال کردم...همه آنچه که دوری جستنم از آن شاید تنها دلیلم بود.
تازه در همان لحظه که توهم بزرگ بودن دغدغه ات شد بزرگی ناتوانی ات است که بر توانت چیره میشود تا کوچکت کند.
چقدر انگار دور بود آن روز که باران بارید و همه جا را تر کرد و گلها رویید و امروز انگار قرنها از آن روز میگذرد.زمین خشک بی باران ترک برداشته است و من خیره در دود سیگارم دیگر به باران نمی اندیشم.
انگار قرنها میگذرد از آن روزی که باران آمد...چند تایی سبز شد و زود خشکید و من دیگر امروز به آن گلها نمیاندیشم. هیچ کس به آن گلها فکر نمیکند انگار...حتی آنها که روزی دسته دسته از آنها میچیدند و در زیبا ییشان انگار غرق میشدند...امروز به باران هم حتی کسی نمی اندیشد.
باد داغ کویری این سرزمین خشک مگر چه ارمغانی دارد که اینگونه مرا مبهوت خویش ساخته است؟
ترکهای عمیق این زمین بی گل و گیاه از چه خبر میدهند که مرا اینچنین بی تحرک ساخته اند؟
چشمانم دیگر به انتهایی که نیست نمینگرند...به همین جا که هست نگاه میکنند...سرد و خیره اند و پلکهایم هم حتی زحمت بسته شدنی به خود نمیدهند.
زمینی پر ترک...بادی داغ و خورشیدی که خیلی وقت است که فقط میسوزاند.
آن لحظه که روزه ام را شکستم خرد شدم ولی لایه های زمین انگار خیلی وقت بود که از خشکی خرد شده بودند و من روزه ام را نمیشکستم.
افقی که قرار بود بشارت باران باشد و من در انتظارش سخت بی آبی را میپذیرفتم...تحمل میکردم.
آیا کسی از بالا کوچکی ام را در برابر عظمت زمین خشکی که در آن قدم میزدم نمیدید که به من بگوید؟
و من نگاهم به افق بود از همان آغاز راه ... روزه ام راه بود...و امیدم افق که نمیدیدمش...و واقعیتم از همان ابتدا زمین خشک بی آب و علفی بود که بر آن قدم بر میداشتم...واقعیتم کابوس و امیدم رویا بود...
و امروز که واقعیتم را فهمیدم سیگاری روشن کردم و روزه ام را شکستم...
رویایم شکست...
واقعیتم ماند...
زمین خشک بی آب و علف و خورشید سوزان ماندند...
افق شکست...
امروز به آن دور دورها نمی نگرم...
امروز روزه نیستم..

سیزدهم شهریور هشتاد و دو

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۲۳۰

«...من یک آدم بدبختی هستم که روح سرگردانم هر لحظه مرا به یک طرف می کشد و سرانجام می دانم که جایم کجاست...»

برگرفته از نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه