۲۲۹

حال و هوای استفراغ و نا توانی ام در بالا آوردن!
و اتومبیلهایی که از روبرویم تند میگذرند؛و پر هستند از دختران و پسرانی که به هم عاشقند!
و از پنجره اتومبیل لبخند عشق بر لبان آنها...که من میبینم...
و بیرون از اتومبیلها کودکانی که گل سرخ میفروشند به آنها...کودکان گل فروش بیرون از اتومبیلها...
چراغهای رنگارنگ شهری که شلوغ است...
هیچ کس به هیچ کس نیست...
شهری پر از مردمی که روزمره گیشان را ساده لوحانه خوشبختی می انگارند و ارضای غرایزشان برایشان مقدس است؛ آنقدر مقدس که عشق می نامندش.

حال و هوای استفراغ و نا توانی ام در بالا آوردن!

لیوانی که هزاران بار از چای تازه دم پر و خالی شده است و نور آفتاب که آرام از پنجره کوچک خانه ام کوچک محیطی از تاریک بزرگی که تنها مونس تنهاییم است را روشن میکند...

شهر شلوغ است . پر است . پر از روزمره گی. شهر پر است از مردان و زنانی که خریت و کودنی خود را خوشبختی حس میکنند...

حال و هوای استفراغ و نا توانی ام در بالا آوردن!

۱۳۸۲/۵/۲۸

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۲۲۸

چراغی که آخرین شعله هایش را هم بی دریغ است
برف سرد در زیر آفتاب داغ
گوسفندی در روز عید قربان
برگی زرد بر درخت در پاییز
ماهی سرخی کنار خرده شیشه های تنگی شکسته
قلمی که دیگر جوهر ندارد
پیرمردی که با دستان لرزانش عصای خود را تلخ میلرزاند
جوجه ای که مادرش را شکار کرده اند

منوتو
نمیبینیم
نمیفهمیم
نمیخواهیم
نمیدانیم

حال آنکه من و تو خود آخرین سطر این داستانیم...

۱۳۸۱/۱۱/۲۶

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۲۲۷

پناه میبریم به دوست داشتن از ترس بیهودگی؛
و دوست داشتن خود مسیر رسیدنمان به بیهودگی میشود؛
راه رفتنمان به آغاز...بازگشتمان به خود...و رودرروییمان با مرگ رویاهامان.

امروز حتی نگاه ممنون تو به خاطر آنچه برایت انجام نداده ام هم مرا آرام نمیکند؛
و تو نمیفهمی که میتوان پوسیده بود؛میتوان تا صبح در خیابان زیر باران و سرمای زمستان راه پیمود به خاطر هیچ!
آیا هیچ فهمیده ای که فقط به خاطر هیچ هم میتوان حرکت کرد؟

به من نخند که روزی به چون منی میخندیدم و فردایی به چون تویی شاید بخندند...

دی ۸۲

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۲۲۶

« ما لعبتکانیم و فلک لعبت‌باز،
از روی حقیقتی نه از روی مجاز؛
یک چند درین بساط بازی کردیم،
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز »

خیام 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۲۲۵

بیدار شد. تاریک بود. چشم جایی رو نمیدید. تشنش بود. همش خواب آب دیده بود. رفت سراغ یخچال. تو خواب دیده بود که تو یک جشن عروسی داره آب پرتقال میخوره. در رو باز کرد. شیشه آب رو برداشت. تو خواب یکی از اوون لیوانهای گرون فرانسوی دستش بود. در یخچال رو بست. شیشه آب از دستش افتاد. تو خواب آب پرتقال تشنگیش رو بر طرف نکرده بود. شیشه آب خرد شد. از خواب بیدار شده بود. خرده های شیشه آب همه کف آشپزخانه رو پر کرد. آب داخل شیشه آب همه کف آشپزخانه و همه خرده های شیشه آب خرد شده رو خیس کرد. از آشپزخانه اومد بیرون. رفت گرفت خوابید. خواب دید که تو یک جشن عروسی داره آب پرتقال میخوره.

۲۵ بهمن ۱۳۸۴

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۲۲۴

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تک عکس


۲۲۳

خواب دیدم رفته بودم یک هتل خیلی مجلل؛ دقیقآ نمیدونم چرا. انگار همه خانواده ام اوونجا جمع شده بودند. انگار قرار بود شام باشم. سر و وضعم مرتب نبود؛ اون شلوار کهنه ام رو پوشیده بودم و اون کفش پاره ها رو. توی آسانسور برای اینکه کم نیارم به خدمتکار هتل به انگلیسی یه چیزی گفتم؛ اون هم انگار درست حرفم رو نفهمیده باشه گفت: again. من هم ساده تر گفتم همون چیزی که گفته بودم رو و خودم پیشنهاد دادم که برم از پذیرش بپرسم. اون هم گفت ایده خوبیه. نگاهش بهم عوض شده بود. چون انگلیسی حرف زده بودم انگار جایگاهم ارتقاء پیدا کرده بود. آسانسور داشت میومد پایین و من به این فکر میکردم که این خدمتکار چقدر بدبخته. رسیدیم پایین و من رفتم پذیرش چیزی پرسیدم که یادم نیست چی بود و چیزی گفتم که یادم نیست چی بود. بدش من به سمتی رفتم که الان دقیقآ نمیدونم کدوم سمت بود. اونجا دختر خاله هام اول اومدن بعدش مامانم با یک دوربین از من عکس گرفت. نور فلاشش دقیقآ یادمه. اول دختر خاله هام میخواستن یک چیزهایی بگن که یکیشون به گریه افتاد. مامانم گفت که بابا بزرگم مرده. من نمیدنم چرا حس عجیبی بهم دست داد. بیش از اینکه خیلی تعجب کنم و ناراحت شم که چرا مرده داشتم پیش خودم فکر میکردم که آخرین آدم از یک نسل بالایی های من دیگه نیست. داشتم حس میکردم عمیق ترین ریشه خانوادگی از بین رفته. چقدر دلم برای زنم تنگ شده بود. چقدر دلم هوای این رو کرده بود که در آغوشش بگیرم و بگم چقدر زیاد دوسش دارم. نمیدونم همه چیز خیلی عجیب بود. بعدش از خواب بیدار شدم.

۱۸ بهمن ۱۳۸۴  

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۲۲۲

اگه دیدی کسی سوار پراید سفید شده؛ روی کاپوت رو پارچه سیاه انداخته و نوشته «یا ابا عبدالله»؛ رو آنتن رادیو یک تکه پرچم سبز چسبونده؛ شیشه های ماشینش پایینه و صدای نوار کویتی پور تا آخر بلنده: یاران چه غریبانه ... رفتند از این خانه ... هم سوخته شمع ما ... هم سوخته پروانه... ؛ بی توجه به بقیه ویراژ میده و سبقت میگیره و ریشش بلنده و بلوزش سیاهه و موبایلش نوکیا ۶۶۰۰ و ساعتش سواچ؛

یقین داشته باش که طرف عاشوراییه؛ اوون هم از جنس ۲۰۰۶ شهرک غربیش!

(این روزها به شورای امنیت سازمان ملل خیلی فکر میکنم)

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :میان اخبار


۲۲۱

«فرهیختگی» شاید همان نخوردن غذای نذری امام شان باشد

آنروز که وسط خیابانی که از آن میگذشتی حیوانی قربانی میکردند...

بهمن ۱۳۸۴

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۲۲۰

- مامان جونی؛ من حوصلم سر رفته. چی کار کنم؟

- شراب بخور عزیزم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دیالوگ و تگ های این مطلب :خوردنی و آشامیدنی


۲۱۹

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تک عکس


۲۱۸

- آقا آفتابه هست خدمتتون؟

- نه؛ راحت باش. من عادت دارم.

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دیالوگ و تگ های این مطلب :ریز نوشته


۲۱۷

فکر میکنی  

چند دهه دیگر لازم است که همه نسل من و تو نیست شویم؟

راستی هیچ میدانی چند قرن است که در این شهر تولید مثل میکنند؟

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی