۷۲

ببین خیلی دوست داشتم که یک چیزی رو همتون درک میکردید؛ اوون هم اینکه من یک معلمم و کارم یکی از دو چیز مقدس زندگیمه؛

 اینکه عالی نیست یا اینکه مثل فاحشگی میمونه؛ یا اینکه من توش تمام میشم که کسانی شروع بشن؛ یا اینکه از من یک مجسمه کهنه زشت میسازه؛ یا اینکه من رو خسته میکنه و گاهی نا امید و اینکه انرژی مثبتم رو میدم به غریبه ها و خودم خالی میشم ازش؛ یا اینکه تو کلاس میخندم و بیرون کلاس زار زار گریه میکنم؛ یا اینکه شاگرد ۷ سال پیشم الان از خودم جلو زده و الان تحقیرم میکنه؛ یا اینکه پول میگیرم روانم رو میفروشم؛ یا اینکه پول باد آورده گنده تو دست و بالم نیست؛ یا اینکه با ۷ سال درس خوندن تو دانشگاه الان جلو خیلی از سبکسرهای تازه به دوران رسیده کوچک به نظر میرسم؛ یا اینکه خیلی ها دلشون برام میسوزه و خیلی ها نگرانم هستند؛ و اینکه از بس به همه چی نگاه کردم و همه چی رو نقد و تحلیل کردم دیگه دارم میترکم؛ و اینکه هر چی تو کلاسهام شاگردهام بیشتر میشن تو زندگی تنهاییم بزرگتر میشه؛ یا اینکه اکثر همکارهام ریدن به این نام مقدس از بس که به کثافت کشوندن خودشون رو ؛ یا اینکه سیگار میکشم که بتونم بهتر در خدمت شاگردهام باشم و اونها این رو درک نمیکنن؛ و کلان اینکه دارم ذره ذره میسوزم که باشم؛ و هزار تا  چیز این شکلی دیگه

اینها هیچ کدوم باعث نمیشه فقط لبخند رضایت یکی از همون غریبه ها رو تا اوون روزی که میتونم این لبخند رو علت باشم با هیچ چیز دیگه ای تو زندگیم عوض کنم.

آره آقا جون: من هم معلمم.

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شخصی


۷۱

فقط نیم ساعت خوابیدم

خواب کلاغ دیدم

الان میخوام برم دوباره بخوابم

یه جوری ام

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۷۰

اینکه آدم بتونه آخر هفته به جای اینکه بره شهرستان بره ایتالیا؛ یا اینکه برای رفتن به سینما فرهنگ به جای اینکه توی صف اتوبوس باایسته سوار زانتیا بشه؛ یا به جای اینکه تن ماهی رو با تخم مرغ هم بزنه نهار رو با مدیر عامل ایران خودرو تو هتل استقلال صرف کنه؛ یا اینکه به جای گل کوچک تو کوچه پشتی بتونه آخر هفته ها بره گلف بازی کنه؛ و صبح ها به جای زهر مار کردن یک لیوان چایی و تماشای «صبح به خیر ایران» امکان این رو داشته باشه که یک صبحانه انگلیسی رو در تخت خواب موقعی که داره سمفونی ۹ رو گوش میده میل کنه؛ یا به جای اینکه پیژامه مامان دوز با شورت گل گلی پاچه بلند بپوشه بتونه رب دوشامبر ابریشمی تنش کنه؛ یا هزار تا چیز این شکلی دیگه؛ اینها هیچ کدومش بد نیست. اینکه من زورم نمیرسه این امکانات رو داشته باشم هیچ ربطی به بد بودن اینها نداره.

از قدیم گفتن: «گربه دستش به گوشت نمیرسه ...»

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :تحلیل و تگ های این مطلب :ریز نوشته


۶۹

هر کسی به یک دلیلی صبح از خواب پا میشه؛

 مثلآ ‌بعضی ها پا میشن که زنگ اوون ساعت لعنتی رو قطع کنن که بتونن بخوابن

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۶۸

معلمی مقدس ترین کار کثیف دنیاست.

 

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۶۷

شبها را خود میسازم؛ شبهایی که دوست میدارم

از پی روزهایی که برایم ساخته اید و هرگز دوست نمیدارم...

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۶۶

آنجا که خرد شرمسار میماند

و منطق حیران

آنجا که انسان آغاز میشود

به آنجا ببر مرا...

 

۱۸ فروردین ۱۳۸۴

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۶۵

عجب ضیافتی برپا کرده ام امشب من

 با تنهایی مطلق خویش...

 

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :هی


۶۴

-«ببین؛ من کلآ‌ یک جور دیگه به همه چی نگاه میکنم.

اگه ممکنه گم شو و دیگه مزاحمم نشو.»

-«ok»

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دیالوگ


۶۳

در میان کارگردانان سینمای معنا گرا برگمان سوئدی جایگاه منحصر به فردی داره.

چند شب پیش بعد از تماشای فیلم مهر هفتم ساعتها درگیر زیبایی ها و پیچیدگی های هدف دار این اثر هنری بودم.

چند تایی از دیالوگهای فیلم رو هم نوشتم که بعدآ بیشتر‌ بهشون فکر کنم. یکی از جملات ماندگار فیلم که به انگلیسی ترجمه شده بود رو اینجا نقل میکنم:

If all is imperfect in this imperfect world, then love is most imperfect in its perfect imperfection

فکر میکنم با این جمله موافق باشم:

 هم با پیش فرض ناقص بودن جهان و هم با ناقص ترین ناقص بودن عشق تو  این مجموعه ناقص

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :سینما


۶۲

این هم از سیزده به در!

خیلی هم خوش گذشت.

حالا میخوای چی بگی؟

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :شخصی


۶۱

عجب همبستگی مثبتی هست بین فکر نکردن و شاد بودن

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :ریز نوشته