۳۵

انار

آجیل

نان خامه ای

پرتقال

تخمه کدو

ویفر

گز

آب انار

و

پرتقال

رو که گذشتم روی میز و همراه با یک دوست به خوردن (سطحی ترین کاری که میشه کرد) مشغول شدم؛ تازه حس کردم شب هم میتونه تاریک نباشه؛ حتی اگر اوون شب  شب یلدا  باشه.

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :شخصی


۳۴

اگر بابام باباش نبود من هم نبودم.

اگر بابام باباش بود ولی بابام خودش نبود من هم نبودم.

اگر بابام باباش بود؛ خودش هم بود؛ مامانم مامانش نبود من هم نبودم.

اگر بابام باباش بود؛ خودش هم بود؛ مامانم مامانش بود ولی مامانم خودش نبود من هم نبودم.

اگر بابام باباش بود؛ خودش هم بود؛ مامانم مامانش بود؛ خودش هم بود ولی بابام مامانش نبود من هم نبودم.

اگر بابام باباش بود؛ خودش هم بود؛ مامانم مامانش بود؛ خودش هم بود؛ ولی مامانم باباش نبود من هم نبودم.

...

تازه اگر همه بودن ولی ... من هم نبودم.

باز اگر همه بودن ؛ اون هم ... ولی ... من هم نبودم.

باز اگر همه بودن ؛ اون هم ...و اون هم...ولی... من هم نبودم.

و...

به طور کلی به نظر میاد منطقی تر این بود که بر اساس قانون احتمالات هم که شده من نباشم.

منتها هم :

بابام باباش بود

هم

بابام خودش بود

هم

مامانم باباش بود

هم

مامانم خودش بود

هم

بابام مامانش بود

هم

مامانم باباش بود

هم

...

هم

...

هم

...

 

و

در نهایت اینکه

در ۲۹ آذر ۱۳۵۸

به دنیا انداخته شدم.

 

(۲۹ آذر ۱۳۸۳)

 

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :شخصی


۳۳

 

یک کابوس

بهت میگن: استاد. شاید چون فکر میکنند این طوری اعتماد به نفس از دست رفتت که ناشی از معلم بودنته برمیگرده.

شاید خجالت میکشند که با گفتن «خانم معلم» غرورت رو بشکنن. میگن «استاد» که فکر کنی که اوون چیزی که نداری رو داری. که حس خود کم بینیت بره کنار جاش رو توهم خود بزرگ بینی بگیره.

اینکه آدم معلم باشه و بهش بگن استاد دقیقآ‌ مثل اینه که آمپول زن باشه و بهش بگن دکتر. این وسط یک تفاوت کوچولو بین آمپول زن و معلم هست: اوون هم این که وقتی به آمپول زن میگن دکتر احتمالآ‌  ککش هم نمیگزه ولی وقتی به معلم میگی استاد شخصیتش خرد میشه.

تو یک جامعه ناسالم آدم از اینکه بهش بگن «خانم معلم» احساس حقارت میکنه. ترجیح میده بهش بگن «لوازم  یدکی فروش» ولی نگن «خانم معلم».

تو یک جامعه ناسالم به محض اینکه از معلمت خوشت اوومد اولین احساسی که در موردش پیدا میکنی حس ترحم و دلسوزیه.

تو یک جامعه ناسالم باید به معلم احترام گذاشت چون این تنها کاریه که میشه براش کرد: احترامی شبیه رفتاری که آدم در برابر ضعیف از خودش نشون میده.

تو یک جامعه ناسالم دو تا راه پیش پات هست: یا اینکه ناسالم بشی تا بتونی زندگی کنی ؛ یا اینکه سالم بمونی و دلسوزی اطرافیان رو تحمل کنی.

البته یه راه سوم هم هست: اینکه یک جایی بین سالم و ناسالم بودن که خودت هم نمیدونی کجاست گم بشی.

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :تحلیل


۳۲

اولش همه چیزه زندگی برای  آدم جدیه

بعدش همه چیزه زندگی برای  آدم مسخره س

بعدش همه چیزه  زندگی غیر از یه چیز برا آدم مسخره س

بعدش رو نمیدونم...

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۳۱

Come What May  (بذار هر چی میخواد بشه)

امشب فیلم موزیکال Moulin Rouge رو دیدم: ترکیبی بی نظیر از سینما موسیقی رقص و ادبیات...

از بین اشعار زیبای زیادی که داشت چند خط که خیلی لذت بردم رو ترجمه کردم:

 

One day I'll fly away, leave all this to yesterday

Why live life from dream to dream

and dread the day when dreaming ends

روزی پر خواهم زد

و همه امروز را دیروز خواهم کرد

پس چرا باید زیست در رویا

و ترسید از مرگش

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :سینما


۳۰

(

)

(

)

(

)

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۲۹

اولین برف تهران

نگاه حیرانی که تا افق نگاهی نمیبیند

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۲۸

تا حالا شده که گیر یه آدم کونده و بچه مثبت بیافتی که بهت گیر میده که چرا ورزش نمیکنی؟

تا حالا شده صبح تلویزیون جمهوری اسلامی رو روشن کنید؟

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۲۷

جایی بین سنت و مدرنیته

جایی بین ارزشها و واقعیت ها

جایی بین گذشته و حال

جایی بین هویت و پوچی

جایی آنجاها گم شده ام

آبان ۸۳

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۲۶

میخواهم

میجویم

میپایم

و میابم

و

آنگاه

میرقصم

آذر ۸۳

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۲۵

امشب هر آنکه دیدم پچ پچ کنان با معشوقی از تنها دلیل بودن خویش سخن میراند

...

و امشب بودن آنها که دیدم دلیل داشت...

و امشب هستی با همه پوچی اش در برابر این ملودی بینهایت گونه هیچی خود را به این بزرگ بی پایان پیوند زد...

و من امشب بی باده مست شدم اگر چه مرا جز تماشای این تنها بازی زیبا نصیبی نبود...

آذر ۱۳۸۳

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۲۴

چند سالی میشه که همه چیز به شکل فجیعی بوی گند و کثافت میده

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی