۲۳

«من نیز سرگرم زیستن خویش بودم ، هم از آنگونه که مردمان ؛ بدانگاه که آمد؛

در خیال خویش گمان بردم که آنچه تلاش شب و روزهای مردمان، حاصلش نکرده است ، اکنون خود به پای خویش بر من آمده؛

سرشار بودم و در حیرت از آنچه بر من بدینسان گذشته بود؛ آنک من بودم و فریاد یکپارچه وجودم که :«منم ، انسان نور » . روزهایم گویی بر بستری از آفتاب بود و شبهایم به روشنی و لطافت صبحی که هنوز چیزی از برآمدنش نگذشته است؛

پس در این خیال ، خواستم که وجودم را به تمامی بر آن افکنم.....

پای در راه گذاشتم ؛ ...... چیزی از آغاز نگذشته بود که گرمایی که تا آن لحظه ، آرامش بخش و لوند بود به جهنم جانم مبدل گشت و علت عذابم شد. پس دوان شدم . گام زنان و شتابان میرفتم زیرا که میدانستم «امید» ، سرانجام این راه است......

 چون طاقتم رو به فرو شدن گذاشت ، از میانه راه با او به سخن در آمدم که :« مرا بین که در این خم راه ، کنون به جنگی با عطش ، به سویت دوانم ».......گفت :« بیا ! راه چنین نخواهد ماند »

پس راه پوییدم و پس از چندی پاهایم را ضعف فرا گرفت. پس گفتم :« دستی به کمک به سویم دراز کن که پاهایم را دیگر تاب پیچ و خم این راه نیست »....... او با من گفت :« سالهاست که به انتظارت نشسته ام ؛ تو را چشم می دارم ؛ به خود شک راه مده ».

پس به امید رسیدن ، تن خسته ام را به دوش انداختم و لنگان لنگان ، پوزار کشیدن راه را در پیش گرفتم.

شب و روز با من از اینگونه به سخن بود :« تو را دوست میدارم ، به سوی من بیا ، بی نصیبی ام از تو دیگر بس است ، تو را خواهانم به کمال ».

همچنان گام میزدم تا آنکه به ناگاه خود را در میان درخت ساری سبز و انبوه یافتم ، که در این بیابان به معجزتی شبیه بود ؛ ...... ؛ چشمم در جایی خیره ماند............ هم او بود......

شعله ای در چشمانش شکفت ؛ لبخندی بر لبانم نشست ؛ و از آن پس صحبت ها بود که میان ما رفت.......

......به ناگه از خواب برخاستم ؛ آگاه نبودم که چه وقت است......فریادی از سر شوق بر کشیدم و خواستم که به آغوشش اندر کشم باز ، که.........

از گلوی هنوز خسته ، فریاد کشیدم :« ای نور ! ای گرما ! اینک کجایی تو مرا ؟........ »

جایی ، ریسه خنده ای به گوشم رسید ؛ گفتم :«  کج و کوه چنین راهی را پس پشت نهادم و اکنون چشم به عهدت دوخته ام . تمنا و خواهش تو ، عهد تو ، مرا نیرو داد که بر پا بایستم هر بار که یاس ، در پی گاییدن وجودم به تمامی بود..... ».

صدای خنده اش در بیایان پیچید......گفت :« اکنون نیز روزگار بگذران بر طریق پیشین ؛ .... باش تا از این پس در برزخ انتظار ، عمر رو به پایان نهی..... »

من بانگ بر کشیدم :« اما ، عهدی شگفت با من بسته بودی ، هم از آغاز...... »

گفت :« ‌نگاهی به ویرانه ای که هستی بینداز ! نه چیزی از پیکرت باقی مانده که بخواهم شباهنگام در رختی گرم ، با آن به یکی شدن سر کنم و احساس رضایتی ، حاصل ؛ و نه چیزی از روحت..... »

بر زمین نشستم و چشمانم خشک و مبهوت ماند ؛ جانم به ترک خوردن آغاز کرد و من ، فرو ریختن روح خویش را به تلخی نظاره گر بودم.......من ماندم با جسمی که خرد بود و پر از چرکابه و زخم ؛ و او رفت با روح من که چندی، نوشاکش بود و سپس ، تفاله اش را پیوند پیکر خرابم کرد.......

.......و اینک ، بنگ است و افیون ، تنها تسلای جان به چرک نشسته ام .........

..........چنین ام..........»

ک.ت

 

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۲۲

Will there ever be any light again?

Ever after so much of darkness

so much of filth

Will there be another spark again?

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۲۱

آنکه صبحش با سیگار آغاز میشود شبش با کابوس تمام شده است

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۲۰

چیزی جایی در من گم شده

چی؟

کجا؟

نمیدانم

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۱۹

ابتدا «نیستی»

بعد «هستی»

بعد انتظار

بعد هدف

بعد امید

بعد مقصد

بعد انتظار

بعد هدف

بعد امید

بعد مقصد

بعد دوباره انتظار هدف امید مقصد

بعد یاس

بعد امید...یاس...امید...یاس...امید

و بعد «نیستی»

 

تیر ۱۳۸۳

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۱۸

یکی از تفاوتهای بین ایران و فرانسه (!) بحث رویت هلال ماه شواله.

یکی دیگه از اوون تفاوتها هم بحث مجازات اعدامه!

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۱۷

شنبه بیست سوم آبان ۱۳۸۳ را فراموش نخواهم کرد...

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :شخصی


۱۶

-«هر کثافت مادر جنده ای رو میشه تحمل کرد غیر از اوون حرومزاده ای که با آدم بازی میکنه...»

من فقط گوش میکردم و گاهی هم سرم رو به نشان همفکری تکون میدادم!

 

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۱۵

ستارگان با همه بی شماریشان ناتوان از تاریکی شب

و با همه بزرگیشان کوچک در برابر عظمتش

و با همه درخشششان خاموش در برابر سیاهیش

و

من در شبی می میرم

دوشنبه/ هجده آبان ۱۳۸۳ / (و او میخواست که بمیرد)

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۱۴

باز هم معلمم

دیگه همه ورقه هام رو شده

چیزه جدیدی ندارم بگم

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :شخصی


۱۳

هنر آخرین گزینه انسان بی گزینه است

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۱۲

ریدم به هر چی آدم حسابیه!

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :ریز نوشته


۱۱

امسال نیز ارمغان من از پاییز شروع زمستانی دیگر است...

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۱۰

«تهران ساعت ۷ صبح» را دیدم...

تهران برای من ۷ صبح نداره...حدودآ ۳ سال میشه که اون ساعت رو تو رخت خواب برگزار کردم...

تهران یک توده کثیفه که خیلی بزرگ شده...

تهران گندیده...

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :سینما


۹

«آنجا ببر مرا که شرابم نمی‌برد »

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :داخل گیومه


۸

آرام بود

و سرد بود

کلامش و نگاهش

و دیگر حتی من نیز ناتوان از دمیدن روحی در او

و او نیز دیگر حتی ناتوان از دمیدن روحی در من

ما مرده بودیم

 

آبان ۸۳

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۷

پایان این دفتر

 

 

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :شخصی


۶

ساعت ۱۷:۳۰ دقیقه

میدان فردوسی

آدمهایی که برای شکستن روزه خود در مغازه آش و حلیم فروشی جمع شده اند و هر لحظه به تعدادشان افزوده میشود...پیر جوان زن مرد...همه روزه و منتظر...صدای اذان مغرب و پایان موفق یک برنامه که جایزه اش خوردن لذت بخش افطاریست...آرامشی دلچسب از پی یک روز روزه...مبارزه ای که صدای اذان سوت پایانش است و مژده پیروزی اش...

و

من

انگار سالهاست که تنها ناظرم پیروزی دیگران را و حسرت میخورم آرامششان را

که من انگار قرنهاست که روزه هایم را زود میشکنم؛ پیش از افطار...

 

ساعت  ۱۷:۵۵دقیقه

پارک دانشجو

تنها نشسته ام و سیگاری دود میکنم...

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۵

تنها صدایی که به گوش میرسید تیک تیک ساعت دیواری بود و تنها سرگرمی او نشستن سیگار کشیدن و محو شدن در این صدای تکراری. می اندیشید که چه وقت باتری ساعت از کار خواهد ایستاد و تصمیم داشت که اراده خود را به کار گیرد و هیچگاه دوباره در آن باتری جدیدی نگذارد.

باتری ساعت هم به پایان رسید و او هیچگاه در آن باتری جدیدی نگذاشت؛ ولی نه با اراده اش؛ که باتری خودش جند روز قبل تر از باتری ساعت از کار افتاده بود.

 

آبان ۸۳

 

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۴

میجویم:

بلندای کوهی

کناره ساحلی

برهوت کویری

تاریک جنگلی

سکوت مردابی

خروش آبشاری

قعر دره ای

و

یا

هر کوچک یا بزرگ نقطه ای؛

که در آن بتوانم از تمامیت وجود خود بر آورم:

فریادی

 

آبان ۸۳

  
نویسنده : پایین ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۳

تنها در شلوغی شهری شلوغ به خلوتی امن میتوان دست یافت

تنها در عظمت و بزرگی است که میتوان کوچک بود و از کوچک بودن لذت برد؛ از تحقیر شدن و از به تمسخر نگریسته شدن...

به گذشته خندیدین ؛ به آینده ننگریستن ؛ و ... گریختن...

قدم زدن در بین روزمرگی و دیگر حتی به آن نیاندیشیدن؛ در آن حل شدن؛ با آن یکی شدن؛ و باز تنها بودن...

میتوان سوخت   پوسید   شکست   و کلامی دم نزد...و ذره ای نخواست.

میتوان هیچ نگفت هیچ نخواست قدم زد فکر کرد...

میتوان پوسید...میتوان پیر شد...میتوان یکی شد با مرگ و باز هم زنده بود...میتوان گریخت...

هنوز هم؛ باز هم؛ امروز لابلای زندگی زود به مرگ رسیده آدمها میتوان در لبه پرتگاه پایان ایستاد و به پریدن فکر کرد...

میتوان مرده  زنده بود...و میتوان مست؛ گم؛ خیره؛ حیران منتظر پریدن بود...در جلوی صفی که اندک گروهی از بیشمار زودمردگان شهر را به آرامشی ابدی نوید میدهد...

میتوان گریخت؛ میتوان حیران بود...

 

مهر ۸۳

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :هی


۲

الف: بیا حرف بزنیم

ب: چه جوری؟

الف: چت کنیم

ب: آخه چی بگیم؟

الف: هیچی...Bye

ب: Bye

  
نویسنده : پایین ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :دیالوگ